In touch with Diverse Iranian Community

 دو زن زیبا

داستانی از  آرام روانشاد

2 658

شروع داستان نویسی با حلقه قصه شیراز زیر نظر بزرگانی چون ابوتراب خسروی و محمد کشاورز از سال 1380 
قبل از داستان نویسی به تاتر مشغول بوده (در مقام نویسنده و دستیار کارگردان) 
مدیر روابط عمومی خانه مطبوعات فارس از سال هشتاد و دو تا هشتاد و پنج

آثار چاپ شده:
داستان بلند به پشت سر نگاه نکن 1388 نشر نگیما
رُمان ساعت ویرانی 1393 نشر مروارید
گردآوری مجموعه داستان های برنده جایزه هدایت از سال هشتاد تا 89 تحت عنوان مجموعه داستان “در این رختخواب نرم خوابم نمی برد” نشر مروارید

در دست چاپ:
خالیِ بی پایان (کتابی پژوهشی درباره فروغ فرخزاد) نشر ایده
ساعت بخشایش: رُمان
قصر مرموز و چهارده افسانه دیگر: مجموعه افسانه های کهن برای نوجوانان. نشر آفرینگان

فعالیت های مطبوعاتی:
عضو تحریریه هفته نامه چلچراغ و نویسنده صفحه داستان های مترو در این هفته نامه
عضو هیات تحریریه سروش کودک در مقام داستان نویس
عضو هیات تحریریه مجله رشد جوان در مقام داستان نویس
عضو هیات تحریریه و دارای شانزده صفحه ثابت در ماهنامه آینده روشن

جوایز و افتخارات:
کاندیدای دریافت جایزه ادبی صادق هدایت در سال 88 بخاطر داستان کوتاه خاکستری
کاندیدای دریافت جایزه ادبی صادق هدایت در سال 89 بخاطر داستان کوتاه دو زن زیبا
برنده جایزه ادبی صادق هدایت در سال 90 بخاطر داستان کوتاه فقط می خواستم یک فنجان قهوه بخورم
برنده جایزه ادبی شمسه در سال 91 به‌خاطر داستان کوتاه آواز زرد
کاندیدای دریافت جایزه داستان تهران بخاطر داستان کوتاه زیر کاج های مسعودیه 1394
همکاری با بنیاد ادبی صادق هدایت از سال 91 در مقام داور جایزه ادبی صادق هدایت
کاندیدای نهایی دریافت جایزه مهرگان ادب بخاطر بهترین رمان (ساعت ویرانی)
همکاری با جایزه ادبی سیمرغ (نیشابور) در مقام داور

* * *

شناختمش، با همان نگاه اول شناختمش.بعد از هجده سال همان برق نگاه را داشت. تا چشم بدزدم از نگاهش و رو كنم به منشي شركت كه نشسته بود پشت ميز و با لبخندي ساختگي نگاهم مي كرد، ياسي جلو آمد و سرك كشيد توي صورتم، حيران نگاهم كرد و پرسيد:

-سارا؟خودتي؟

صدايش هنوز آشنا بود. كمي خش دار و بم شده بود، اما هنوز همان طنين آشنا را داشت. نگاهش كردم و گفتم:

-اشتباه گرفتي خانوم.من سارا نيستم.

محكم و بي اعتنا گفتم. پس كشيد. اما بي تابي اش را حس مي كردم. زير چادر سياه آرام و قرار نداشت، من اما سعي مي كردم بي قراري ام را كنترل كنم.پنجه ي پاهام را فشار دادم روي زمين و سوييچ ماشين را توي مشت عرق كرده ام محكم فشردم. رو كردم به منشي و گفتم:

-يك كارگر زرنگ  و خوب مي خوام براي نظافت خونه.

لبخندي زد و شروع كرد به تعريف از محسنات كارگرهاي شركت! اسم و نشاني ام را خواست. پيدا كردن سريع يك اسم من در آوردي آسان نبود. ياسي هم چشم ازم بر نمي داشت، اما زود به زبانم آمد و گفتم. تا شنيد حس كردم كمي عقب رفت . نفس راحتي كشيدم. منشي به او اشاره كرد و گفت:

-ايشون رو توصيه مي كنم. از بهترين كارگرهامون هستن.

يك چيزي توي دلم هري ريخت پايين. داشت نگاهم مي كرد. نمي توانستم نه بگويم. در واقع هيچ دليلي براي نه گفتن نداشتم. رو به منشي كردم و سرم را به علامت تاييد تكان دادم. قبض را نوشت. اخمي كردم  و به ياسي گفتم:

– بريم.دير شده.خيلي كاردارم.                                                                                           

پشت سرم راه افتاد.سايه به سايه ام.سنگيني نگاهش را روي هيكلم حس مي كردم. دلشوره داشتم. وحشت از يك اتفاق غير منتظره ! چرا او كارگر نظافت چي شده بود؟ چه‌جور سر از تهران درآورده بود؟ با ديدنش در آن وضعيت بدجوري جا خورده بودم. يك آن به سرم زد كه برگردم و بگويم از قبول كردنش منصرف شده ام. بگويم فرد مناسبي براي كار من نيستي. ولي خب بايد يك دليلي مي آوردم. اصلن بهتر است بگويم يادم رفته بود كه امروز كلاس دارم. زبان، يوگا، نقاشي… اما ته دلم وسوسه ي فهميدن خيلي چيزها را داشتم.. فهميدن از اين همه سالهايي كه او نبود و فقط گاه گاهي يادش بود. رفتيم به طرف ماشين، حس كردم سنگيني حضورش دارد تعادلم را به هم مي ريزد.. دلم مي خواست زودتر دستم برسد به در ماشين، خودم را بيندازم روي صندلي. سر بگذارم روي فرمان، شايد كمي آرام بگيرم. پيش از سوار شدن كنار در نيمه باز ماشين باز صدايش درآمد:

-به خدا من شما رو مي شناسم خانوم.مطمئنم.

بي آن كه نگاهش كنم گفتم:

– اشتباه گرفتي جانم.

ساكت نشست گوشه ي صندلي عقب. چادرش را محكم دورش پيچيد. انگار كه بخواهد خودش را از من پنهان كند. از توي آينه نگاهش كردم. داشت پوست لبش را با دندان مي كند.آخراين همه چروك توي صورتش از كجا آمده بود؟ ماشين را روشن كردم و راه افتادم. عينك آفتابي بزرگم را زدم تا راحت تر بتوانم ببينمش. دبيرستان كه مي رفتيم هر جا آيينه اي مي ديديم دو نفري مي ايستاديم جلوش، صورت هامان را مي چسبانديم به هم تا ببينيم كداممان از آن يكي زيباتريم. همه مي گفتند هر دو زيبايم. زيباترين دختران دبيرستان نرجس. اما خودمان شوخي يا جدي عادتمان شده بود كه با صورت هاي چسبيده به هم رو به آينه، بايستيم، و حالا بعد از هجده سال صورتي از او مي ديدم كه ديگر هماني نبود با آن پوست روشن و صاف، گونه هاي سرخ و برجسته، لب هايي كه هميشه تازگي گل انار را داشت. تنها چيزي كه از او مانده بود همان دو ني ني روشن چشمهاي عسلي اش بود، مثل دو حبه آتش سوزان مانده لا به لاي خاكستر كه هر آن منتظر شعله كشيدن است.

در طول راه هر دو ساكت بوديم. از پنجره به بيرون نگاه مي كرد و من از آينه به او. هر شايد از برملا شدن رازي كه بينمان بود مي ترسيديم. انگار چيزي بود كه با گفتن كلمه اي، حتا يك كلمه مي شكست و فرو مي ريخت. يكي دو خيابان مانده به خانه  ترسيدم يهو چيزي بپرسد. پيشدستي كردم:

– دستات به مواد شوینده حساسيت داره؟ واسَت دستكش بخرم؟ چيز خاصي اگر لازم داری بگو.

-اگه با وايتكس و جوهر نمك كار داريم بخرين.ماسك هم بخرين.هفته ي پيش يه جا جوهر نمك و وايتكس قاطي كردم.ماسك نزدم.نزديك بود خفه بشم.

-باشه .سر كوچه يه داروخونه هست.مي خرم.لهجه ات يه كم غريبه.اهل تهران نيستي؟

گوشه ي لبش به خنده اي كش آمد.

-شيرازي ام.مگه….؟

مجالش ندادم…

– چي شده سر از تهران درآوردي؟ اونم با اين كار؟

-قصه اش درازه خانوم

 چيزي نپرسيدم. ترجيح دادم قصه ي درازش را بعد بشنوم. ناگهان سرفه شديدي كرد. صورتش قرمز شد و نفسش به شماره افتاد. پرسيدم:

-چي شد؟خوبي؟

بريده بريده از بين سرفه ها جواب داد:

-خوبم. چيزي نيست. يه گلو درد كهنه ست.

رسيديم جلو خانه. خدارا شكر كه مسعود خانه نبود و تا غروب هم نمي آمد. از ماشين كه پياده شد مبهوت خانه ماند. عين آدم ها ي گيج به من خيره شد و پرسيد:

-خونه ي خودته سارا ؟

-سارا كيه خانوم؟ گفتم كه اشتباه گرفتي.

-ببخشيد تو رو خدا.سارا دوست دوره ي دبيرستانم بود.با شما مو نمي زد.عين سيبي كه از وسط نصف شده باشه.عجيبه ! اين همه شباهت؟

-جدن؟گاهي پيش مياد.از اين طرف بياين.

 مي خواستم هر جور شده از حرف زدن با او طفره بروم. با هم از حياط خانه گذشتيم.. خيره به بزرگي حياط، گل هاي باغچه و درخت هاي رديف كاري ، شده بود.پايش پيش نمي رفت. گيج و منگ دور و برش شده بود. وارد سالن كه شد، يك آن ايستاد. چند لحظه به دور و برش نگاه كرد، بعد نگاهش راه افتاد روي سراميك هاي خوش رنگ كف سالن قاليچه هاي ابريشم و گبه هاي خوش نقش و نگاري كه جا به جا پهن شده بود. كف سالن، جلو مبل ها، مبل هاي خوش طرح و رنگ و ميز ناهار خوري با پايه هاي طراحي شده. تابلوهاي اصل گران قيمت به ديوار هاي چهار طرف. همه و همه را با نگاهش كاويد. ترسيدم از نگاهش كه انگار داشت همه چيز را مي بلعيد. دادم درآمد:

-حواست كجاست ياسي؟

-يكهو برگشت رو به من:

-گفتي ياسي؟ تو اسم منو مي دوني.اسمم ياسمنه، ولي تو هميشه ياسي صدام مي كردي.

گند زدم.با پاي خودم افتادم توي تله. بايد سريع جمع و جورش مي كردم.

-من كه نگفتم ياسي.بسكه حواست پرته گوشهات اشتباه شنيدن.

ذوق زده دويد توي حرفم:

-نه به خدا سارا جون.خودم شنيدم گفتي ياسي.

رو گرداندم و داد زدم:

-چند بار بگم؟من سارا نيستم.اومدي توي خونم كار كني يا رو اعصاب من راه بري؟

عقب كشيد. چادرش را از سر كند و لوله كرد زير بغلش و گفت:

-بي زحمت وسايل نظافت رو بيارين. از كجاشروع كنم؟

-از گوشه ي اون اتاق جارو برقي رو بردار. اول بايد جارو بزني. خيلي هم تميز. تمام گوشه ها.

دلم مي خواست صداي جاروبرقي زودتر بلند شود. بلندتر از هميشه بپيچد توي خانه و تا ياسمن اين جا بود خاموش نشود. با جارو كه سرگرم باشد كمتر به در و ديوار نگاه مي كند و نگاه حسرت بارش شعله مي كشد روي وسايل خانه. بايد حواسم را شش دانگ جمع كنم.مبادا بر بخورد به نشانه اي كه برايش بشود سر نخ. بايد سريع به اتاق خواب بروم و عكس عروسي خودم و مسعود را بردارم.جارو برقي غرش مي كرد روي سراميك ها، گوشه و كنار مبل ها و آشغال هاي ريز و درشت را مي بلعيد. هر از گاهي خودم را مي رساندم به پنجره ي رو به حياط تا مطمئن شوم كه سر و كله ي مسعود سرزده پيدا نشود.شركتش نزديك بود و معمولن بين روز، سري به خانه مي زد. دلشوره داشتم. اگر پيدايش شود بايد فوري بپرم توي حياط و يك جوري دست به سرش كنم تا داخل خانه نيايد. واي اگر بيايد و او را ببيند؟ آن وقت چكار كنم؟ فاصله ي در حياط تا در هال آن قدر بود كه تا برسد بتوانم با ترفندي دست به سرش كنم. چشمم به حياط و درخت ها و در بود كه حس كردم صداي جاروبرقي دورتر و ضعيف تر شده است. سر چرخاندم. نبودش. صداي جاروبرقي از يكي از اتاق ها مي آمد.هول ورم داشت نكند به اتاق خواب رفته. عكس ها. عكس عروسي من و مسعود، عكس… دويدم. توي اتاق خودم بود. اتاق كار و مطالعه ام. دسته ي جاروبرقي افتاده بود روي زمين! خيره شده بود به قاب عكس روي ميز كارم. تا مرا ديد برگشت و گفت:

-پس من كو؟منم تو اين عكس بودم.سال سوم دبيرستان نرجس.

دستپاچه شدم. گفتم:

-تو؟ تو براي چي بايد تو اين عكس باشي؟ اين عكس يادگاري دوره ي دبيرستانمه.

– مي دونم. يادمه. خب اين همون عكسيه كه روز اردو دبير هنر ازمون گرفت. اسمش يادم نيست. ولي عكاسي مي كرد. مي خواي اسم همه ي اينارو تك تك واست بگم؟اين ليلاست، اين پريه، اين شبنم كاظمي، معصومه تقي پور، تو، سارا اسدي، ببین.این ساعت صفحه بزرگی که تو دستته .همونی که برات کادوی تولد گرفتم..پس من كو؟من كجام؟ياسمن توكلي.

-واقعن خیالات بَرِت داشته عزیزم.

بغض کرد.رد اشک را ته چشمهایش دیدم.

-سارا…این ساعت رو من برات خریدم. عقربه هاش رنگی بودن. یه روز پشت ویترین ساعت فروشی نزدیک مدرسه دیدیش و خوشت اومد. هفته ی بعدش تولدت بود. برات خریدمش.

پشتم را به او راه کرده بودم تا التهاب صورتم را نبیند، ولی او ول کن نبود. راست می گفت.مو به مو… آن ساعت صفحه بزرگ با عقربه های رنگی را برای تولدم خریده بود و من چه ذوقی کرده بودم.

دستم را به دیوار گرفتم و داد زدم. .همچين بلند كه جا خورد:

-بسه ديگه.ديوونم كردي.دست بردار. اومدی کار کنی یا رو اعصاب من راه بری؟ من هميشه تهران بودم. شما اهل شيرازي. هي مي گم سارا نيستم. هي ميگه سارا !

جا خورد. عقب كشيد. برگشت و يواش از اتاق بيرون رفت. چادرش را از چوب لباسي گوشه ي هال برداشت و انداخت سرش:

-ببخشين. عصبانيتون كردم. بهتره من برم.

ترسيدم. از رفتنش بيشتر از ماندنش مي ترسيدم. آن دو ني ني چشمهاش مثل آتش زير خاكستر هردم انگار منتظر شعله ور شدن بودند. حالا كه خانه را بلد شده بود نبايد مي گذاشتم دلخور برود. از طرفي بايد مي فهميدم اين همه سال كجا بوده؟ چكار مي كرده؟ چرا سر از تهران و اين جا درآورده؟ شايد اين طور بهتر مي توانستم اوضاع را كنترل كنم. جلويش ايستادم. ولي لحنم را ملايم تر كردم.

-عذر مي خوام اگر داد زدم. من كارم زياده. خيلي به اعصابم فشار مياد. مدیریت فروش یه شرکت بزرگ با منه. امروز رو هم مرخصي گرفتم به كاراي عقب مونده خونه برسم. عجله دارم كارا زود تموم شه. باور كن اشتباه گرفتي. از حرفات سر در نميارم. با حرفات گیجم کردی. بمون كارت و تموم كن. خودم ميرسونمت خونه.

نگاهم كرد. چادرش را سر جايش گذاشت. چه چيزي از يكي از پر شر و شور ترين دختران دبيرستان نرجس كه حتا ناظم سخت گير و عبوس هم عاشقش بود موجودي چنين رام و تسليم ساخته بود؟ برگشت و بي هيچ حرفي به كارش مشغول شد. من هم اگر جاي او بودم همين حال را داشتم. راست مي گفت. عكسش را با فتوشاپ از بين صف ده نفره مان در آن عكس برداشته بودم تا مبادا مسعود با ديدن او دلش هواي آن روزها را بكند. عاشقش شده بود. مسعود عاشقش بود. عاشق ياسمن كه نزديك ترين دوست من بود و هميشه ياسي صدايش مي كردم. آن روزها زير زبانش را مي كشيدم كه از مسعود بگويد. از قرارهايي كه داشتند. البته ياسي خودش همه چيز را به من مي گفت. من بهترين دوست و همرازش بودم. از اول دبيرستان با هم دوست شديم و سر يك نيمكت نشستيم. هر دو از خانواده ي كارمندي و متوسط بوديم. مسعود دانشجوي مهندسي بود و از خانواده اي كه دستشان به دهانشان مي رسيد. تك فرزند بود و وارث همه ي اموال پدرش.ياسي سر خوش بود. از داشتن مسعود سرخوش بود. روي پا بند نبود از عشق پسري كه مي گفت خيلي دوستش دارد. با همه ي دوستيمان هميشه يك حس رقابت عجيب با او داشتم. سر نمره ، زيبايي، كيف و كفش و لباس و… حالا او داشت جلو مي افتاد. نيشتر حسادت در قلبم فرو مي رفت. دلم مي خواست مسعود را ببينم. پسري كه دل و دين ياسي را برده بود. بهش گفتم:

-ميشه يه وقت كه قرار دارين منم بيام. مي خوام ببينم اين شازده كيه كه دوست خوشگل منو اين جوري عاشق كرده.

ياسي لب ورچيد. انگار دلش نمي خواست. اما مهربان تر از آن بود كه مرا دلخور كند. گفت خبرت مي كنم.

معمولن قرارهايشان در كافي شاپ هتل هما بود. با هم رفتيم. مسعود را ديدم. خيلي خوش بر و رو و شيك پوش بود. از آن پسرهايي كه معلوم است مرد زندگي اند. و ميشود روي حرفشان حساب كرد. خوش اخلاق و خوش برخورد، موقر و متين. چه احترامي به ياسي گذاشت. ياسي من را معرفي كرد. سلام و عليك رسمي با من كرد. زانويم شل شد. چيزي توي دلم تكان خورد. اواسط زمستان بود، اما من جوشش گرما را توي تنم حس كردم. گرم صحبت شدند. البته سعي مي كردند مرا ناديده نگيرند، ولي شور و اشتياقشان از با هم بودن كاملن محسوس بود. فهمیدم پول خرید ساعت را مسعود به او داده بوده است. مستاصل شده بودم و توي دلم به خودم فحش مي دادم كه چرا آمدم. نيم ساعت كه گذشت بلند شدم و گفتم:

-ميرم تو فروشگاه هتل يه چرخي بزنم و برگردم.

تا توانستم گشت و گذارم را طول دادم. وقتي برگشتم. مسعود خنديد و گفت:

-سارا خانوم گشتتون چه طولاني بود. افتخار ندادين پيش ما بشينين !

چه خنده ي دلنشيني. گُر گرفتم. تعارفي كردم كه اين چه حرفيه و… خوشبختانه ياسي بلند شد و گفت وقت رفتن است. مسعود اصرار كرد برساندمان. ياسي قبول نكرد و گفت دلش پياده روي مي خواهد. تنها كه شديم پرسيد:

-چطور بود؟

سعي كردم لحن بي اعتنايي به خودم بگيرم.جواب دادم:

-اي، بدك نبود. ياسي مطمئني واسه ازدواج می خوادت؟ سر كار نباشي…

-وا؟ معلومه كه مي خواد. شك ندارم.

من هم شك نداشتم. نگاه هاي مسعود به ياسي هر شكي را از بين مي برد، ولي دلم مي خواست شك را توي دل ياسي بكارم.

-حواست باشه. از من گفتن بود.به مردا نمیشه اعتماد کرد.

– ولي رابطه ي ما جديه.سال ديگه ديپلم كه گرفتم مي خوايم ازدواج كنيم.

-اميدوارم به حرفش عمل كنه. از حرف تا عمل فاصله بسياره.

-نه ! من مطمئنم.

ترجيح دادم بحث را عوض كنم. از فرداي آن روز كمتر از مسعود مي پرسيدم. تا ياسي هم مي آمد چيزي بگويد حرف را عوض مي كردم. ياسي هم فهميده بود. ولي چيزي نمي گفت. دلم مي خواست آمار مسعود را دربياورم. شماره تلفن و آدرس خانه شان را پيدا كنم و يك جوري راه ياسي را بزنم. مثلن به عنوان يه ناشناس زنگ بزنم و بگویم ياسي از نظر اخلاقی مشکل دارد.توي كيفش يك دفترچه تلفن داشت كه هميشه همراهش بود. كار سختي نبود كش رفتن چند لحظه آن دفترچه در زنگ تفريح از كيف ياسي. شماره را از دفترچه اش پيدا كردم. همه ي شماره ها اسم داشت جز يك شماره كه جلويش نوشته بود m.l. شك نداشتم خودش است. مدتها نقشه ي زنگ زدن توي سرم بود. چند بار زنگ زدم و قطع كردم، يكي دو بار خودش جواب داد. شنيدن صدايش آتشم را تندتر كرد. هر چه فكر كردم ديدم اين راه خوبي نيست. با آن اشتياقي كه من توي چشمهاي مسعود ديده بودم بعيد بود كسي بتواند راهش را بزند يا نظرش را نسبت به ياسي برگرداند. از آن روز تمام فكر و ذكرم شد اين كه چطور رابطه آن ها را به هم بزنم. نمي دانم چه مرگم شده بود. انگار يك روح پليدي رفته باشد توي جلدم. نمي توانستم آن چشمها و آن لبخند را فراموش كنم. به هر قيمتي كه شده مسعود را مي خواستم. آن قدر فكر كردم تا راهي به نظرم رسيد. عضو پنهان انجمن اسلامي مدرسه شدم. در واقع شدم جاسوس انجمن، ولي كاري به كسي نداشتم. هدفم فقط ياسي بود. مي توانستم با لو دادن قرارهايش ضربه ام را بزنم. عضو فعال شدم.مرتب نماز جماعت مي رفتم. اعتماد مربي را جلب كردم. دوباره به ياسي نزديك شدم و يك روز از زير زبانش ساعت و محل قرارش را بيرون كشيدم. كار تمام بود. ماجرا را به مربي پرورشي گفتم. آن روزها  دورانی بود که خیلی از چیزهایی که امروز عادی ست جرم محسوب می شد. مربي پرورشي قول داد پيگيري كند. آدرس محل قرارشان را يادداشت كرد و به من گفت اين كار براي من امتيازات زيادي در پي خواهد داشت و از اين به بعد خيلي روي من حساب خواهد كرد.

نقشه ام كار خودش را كرد. حتا بيش از انتظار من. فرداي آن روز پدر و مادر ياسي توي دفتر بودند. مرد ميانسالي كه دستهايش مي لرزيد. مادرش با صورتي غرق در اشك چادرش را به دندان مي گزيد. خانواده ي مذهبي داشت. مربي پرورشي هم سنگ تمام گذاشت. ياسي گوشه ي دفتر مچاله و گريان نشسته بود. به كلاس برگشتم. ولي ياسي ديگر بر نگشت. نه آن روز و نه هيچ روز ديگر. هفته ي بعد مربي گفت كه خانواده اش صلاح ديده اند ديگر مدرسه نيايد. شش ماه بعد شنيدم ازدواج كرده و ديگر هيچ خبري از او نداشتم تا…

برگشتم و نگاهش كردم. با دقت مشغول گردگيري بود. گفتم:

-اين كه مي گي منو مي شناسي بگو ببينم كي هستي؟كجا بودي.شايد چيزي يادم بياد. هرچند بعيد مي دونم.

-نشنيدي چه بلايي سرم اومد؟ بابام ديگه نذاشت بيام مدرسه.

-نه. يادم نيست.كدوم مدرسه؟

-شيراز، دبيرستان نرجس.

-من اصلن شيرازي نيستم عزيز جان. تهراني ام. اين جا دنيا اومدم. درس خوندم. ازدواج كردم.

سرش را برگرداند و به ادامه ي گردگيري مشغول شد.

-خب اگه منو نمي شناسين چه فايده كه بگم؟

-بگو. درد دل خوبه. آدمو سبك مي كنه.

خنده ي تلخي كرد و گفت:

-از مدرسه راه به راه بردنم دكتر. فهميدن سالمم. اما بابام گفت دختري كه عوض درس خوندن بيفته پي پسرها مدرسه رفتنش دردسره. بايد زود شوهرش بدم تا آبروم رو نبرده. ديگه نذاشت بيام مدرسه. هشت ماه بعد اولين كسي كه در خونمون رو زد نه نگفت. شوهرم داد به مردي كه جز خودش و كله ي خشكش هيچي نداشت. نه كار درست، نه سواد حسابي. گفتم نمي خوام. با زور شلاق مجبورم كرد. گفت همينه كه هست. زود شرتو كم كن. ديگه بهت اعتماد ندارم. من با چشم گريون رفتم پاي سفره عقد. برام شوهري نكرد. شد آينه ي دقم. يه مدت كار مي كرد. يه مدت بيكار. ولگرد و رفيق باز. سال سوم معتاد شد. افتاد رو دستم. رفتم دنبال كار كه يجوري زندگي كوفتيم رو سر و سامون بدم. نشد كه نشد. بابام مرد. مامانم هم دو سال بعد. به هزار بدبختي طلاق گرفتم. بچه ها رو هم خودم برداشتم. راستي عكس دخترت رو تو اتاقت ديدم. چه قدر نازه. زنده باشه. طلاق كه گرفتم اومدم تهرون دنبال كار. تو يه كارگاه توليدي لباس كار پيدا كردم. دو سال اون جا بودم. بد نبود. يه اتاق گرفتم طرفاي مولوي. بعد توليدي ورشكست شد. بايد كرايه خونه و خرج بچه ها رو ميدادم. مونده بودم چكار كنم. حتا به سرم زد برم كنار خيابون وايسم. آدميزاده ديگه. وقتي گرسنه بشه دست به هر كاري مي زنه، ولي نتونستم. خيلي دنبال كار گشتم تا بلاخره شدم كارگر روزمزد شركت هاي خدماتي. كار خيلي سختيه ولي چكار كنم؟ هر روز يه جا مي رم. براي خيلي ها هم ثابت مي رم. اين شد كه بعد از اين همه سال ديدمت و امروز گذرم افتاد به خونه ي تو سارا جون

-باز كه گفتي سارا؟ تو شركت هم كه گفتم. اسمم آذر مهبديه. بچه هات چند سالشونه؟

-دو تا دختردارم. هشت و دوازده ساله.

-آخي طفليا. تو هم كه اصلن خونه نيستي. دلم گرفت. عجب روزگار بيرحمي. خب. به كارت برس. بعد بيا اتاق خواب و تميز كن.

سريع رفتم و عكس عروسي خودم و مسعود را برداشتم و گذاشتم زير تخت. جلوي آينه ايستادم و به خودم نگاه كردم. دستم را روي صورتم كشيدم. صورتي خالي از چروك، صاف و شفاف. زن توي آينه برايم غريبه بود. حس كردم دارد به من پوزخند مي زند. يك زهرخند تلخ. انگار مي خواست چيزي را به من بگويد. چيزي كه وجود داشت و تمام اين سالها انكارش كرده بودم. صورتش را در آينه كنار خودم ديدم. وارد اتاق شده بود. دوباره كنار هم روبروي آينه ايستاده بوديم. محو سرويس خوابم شد. به عطرها و لوازم آرايش گران قيمتي كه روي ميز آرايشم چيده بودم نگاه كرد. حس كردم الان است كه آتش نگاهش همه چيز را بسوزاند.جارو برقي را زمين گذاشت و روشن كرد. صداي در حياط به گوشم خورد. با عجله بيرون رفتم و از پنجره نگاه كردم. مسعود بود. آمد توي حياط. دويدم. از ترس داشتم سكته مي كردم. خودم را رساندم به حياط. نفس نفس زنان گفتم:

-مسعود نيا داخل. مهمان دارم. همون خانوم سيده اي كه هر از گاهي مياد پيشم. مي دوني كه حساسه وقتي مياد مرد تو خونه باشه. بدش مياد.

دمق شد.

-سلامت رو خوردي عزيزم؟ پس حكومت نظاميه؟ گفتي امروز مرخصي گرفتي كارگر بياد. چي شد اين اومد؟ من كارم تموم شده. خسته ام. مي خوام يه دوش بگيرم و برم جايي. كي ميره؟

– تا يه ربع ديگه ميره. تو برو زير زمين. نفهمه.

خنديد.

– يعني اين قدر حساسه؟ مگه دایناسور میبینه؟

– برو ديگه فدات شم تا نفهميده.

با شتاب به خانه برگشتم. از شانس من بايد مسعود امروز اين قدر زود مي آمد؟ به ياسي گفتم:

– نمي خواد ادامه بدي. ولي مزد كاملت رو بهت مي دم. زود دستاتو بشور. چادرت رو بردار. مي رسونمت.

– خانوم خوب نيست كار نكرده پول بگيرم.

-مهم نيست. كار ضروري برام پيش اومده. بايد برم بيرون.

سريع دستش را شست. چادرش را سرش كرد. وارد حياط كه شديم مسعود درگاه در زير زمين ايستاده بود. انگار شك كرده بود. ياسي رويش را با چادر گرفت ولي يك آن برگشت و جا خورد. ايستاد. مسعود هم ديدش. سريع در حياط را باز كردم و ياسي را هل دادم توي ماشين. روشن كه كردم مسعود آمد دم در. ياسي برگشت رو به عقب. با تمام توانم گاز دادم. سر كوچه نزديك بود دختر جواني را زير بگيرم. به موقع ترمز زدم. صداي فحش دختر بلند شد:

-بيشعور نفهم. رانندگي بلد نيستي نشين پشت ماشين زنيكه ي….

دوباره گاز دادم. منتها اين بار با حواس جمع تر. هر دو ساكت بوديم.از آينه نگاهش كردم. سرش را به صندلي تكيه زده و چشمانش را بسته بود. يكي دو خيابان كه رفتيم چشمانش را باز كرد و سكوت را شكست:

-شوهرتون بود؟

-بله. شوهرم بود.

-چهره اش خيلي آشنا بود.

لبخندي ساختگي زدم و گفتم:

– خودم كم بود حالا شوهرم هم اضافه شد؟

-مطمئنم به خدا ! اسم شوهرتون مسعود نيست؟

 سرعتم كم شد. صداي ترمز ماشين پشت سرم را شنيدم. كشيدم كنار. اعصابم خيلي به هم ريخته بود. توان رانندگي نداشتم. داد زدم:

– ديوونه م كردي. چه غلطي كردم تو رو آوردم. تو كه حالت خوب نيست چرا كار مي كني؟ مسعود چه خريه؟ اسم شوهرم فرهاد ناصريه نه مسعود.

چادر را كشيد روي صورتش. بغض كرد.با صدايي ناله مانند گفت:

-ببخشيد. نگه دارين. من با اتوبوس مي رم.

-نمي خواد. قول دادم برسونمت.چرا عصبيم مي كني كه داد بزنم؟

ديگر حرفي نزد. از پشت پنجره ماشين به بيرون خيره شد. از نگاهش مي ترسيدم. انگار اتفاقي توي آن دو ني ني چشمهايش بود كه از آن وحشت داشتم. سكوتش از حرف زدنش وحشتناك تر بود. جلوي دهانه ي كوچه اي قديمي و مخروبه نزديك ميدان مولوي گفت كه نگه دارم. تاريكي عصر انگار زودتر رسيده بود به كوچه. حالا فهميدم چرا آن طور با حسرت به خانه ام نگاه مي كرد. دستمزدش را با چند هزار تومان اضافه دادم. تشكر نكرد. فقط تلخ  و خيره نگاهم كرد و گفت:

-راستی فتوکپی شناسنامه تون افتاده بود زیر تخت.گذاشتمش توی کشوی سوم.

تمام تنم یخ کرد. نگاهی خیره به من انداخت که از تیز ترین تیغ ها هم بُرنده تر بود!پياده شد. بی خداحافظی راه افتاد و توي خَم کوچه گم شد.

نمي توانستم برگردم خانه. حوصله آن خانه و مسعود را نداشتم. سرگردان توي شهر مي چرخيدم. چراغ خيابان ها و مغازه ها روشن شد. پشت چراغ قرمز ايستادم. صداي زنگ موبايل توي گوشم پيچيد. مسعود بود. جواب ندادم. دوباره زنگ زد.گوشي را خاموش كردم و كنار انداختم. پسربچه اي لنگ كثيفش را روي شيشه ي  جلوي ماشين كشيد. جاي خط هاي مورب روي شيشه ماند. اسكناسي كف دستش گذاشتم. دستهايش مي لرزيد. سرم را روي فرمان گذاشتم. دهانم خيس و شور شد. شورتر از طعم زندگي ام در اين هجده سال.

 تهران. مهر 1389

 

شاید مطالب زیر نیز برایتان جالب باشد:
2 تعداد نظرات
  1. Sareh Sokoot
    Sareh Sokoot نظر کاربری

    Aram Ravanshad

  2. Aram Ravanshad
    Aram Ravanshad نظر کاربری

    مرسی عزیزم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال