قیمت یک لیتر بنزین در پمپ‌بنزینی در برنابی، ۹ ژانویه (عکس از CTV)

تأثیر کاهش قیمتِ نفتِ خام بر اقتصاد کانادا

از pressprogress.ca[i]

ترجمهٔ حبیب ناظری

مقدمهٔ مترجم:

شهرگان: نفت و گاز، و اصولاً مواد نفتی یا هیدروکربُنی یا به عبارت دیگر سوختهای فُسیلی، دهها سال است که جزو کالاهای استراتژیکی و سیاسی جهان امروزند. در چند ماه گذشته، قیمت کالاهای مصرفی نفتی، مثل بنزین و نفت کوره برای گرمای ساختمان‌ها، رو به کاهش داشته است، که در اساس ناشی از کاهش قیمت جهانی نفت خام به زیر بشکهای ۵۰ دلار بوده است. عامل اصلی این ارزانی، فراوانی آن در بازار جهانی، و نبودن مشتریان کافی برای خریدن آن است، چون خیلی از بخش‌های صنعتی و تولیدی و ساختمانی به خاطر بحران مداوم جهان سرمایه‌داری، همچنان در کسادی به سر می‌برند.

ارزانی نفت و مواد نفتی، بهویژه کالاهای مصرفی مثل بنزین و نفت کوره (برای گرمای ساختمانها و منازل) البته برای مصرفکنندگان خوشایند است، ولی تأثیر آن بر درآمد دولتها (و شرکتهای خصوصی نفتی) کاملاً امر دیگری است. برای کشورهایی که درآمد اصلیشان از فروش نفت است، مثل ایران و عربستان و ونزوئلا، کاهش قیمت نفت خام به معنای کاهش درآمد ملّی است. ارزانی کنونی نفت خام هم علّتهای اقتصادی-فنّی دارد و هم علّتهای سیاسی. در حال حاضر تولید نفت آمریکا از همهٔ کشورهای جهان- و از جمله از عربستان که تا همین اواخر بزرگترین تولیدکنندهٔ نفت بوده است- بیشتر است. در حال حاضر آمریکا بزرگترین تولیدکنندهٔ نفت (نه صادرکننده) در جهان است. آمریکا این برتری را از راه افزایش استخراج نفت از لایههای رسوبی موسوم به «شِیل» کسب کرده است، که در ماه دسامبر در شهروند دربارهاش نوشتیم.

از لحاظ سیاسی، ارزان نگه داشتن قیمت نفت و گاز یکی از راههای فشار آوردن بر کشورهایی مثل ایران و روسیه و ونزوئلا است که درآمد اصلی ارزیشان از فروش این دو سوختِ فُسیلی تأمین میشود. کشورهایی مثل عربستان که ذخایر ارزی هنگفتی دارند، به پشتوانهٔ آن ذخایر حاضرند که ارزانی نفت و کاهش درآمد را تحمّل کنند ولی رقیبانشان تحت فشار قرار بگیرند.

در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته‌ای مثل کانادا، که در آنها شرکت‌های سرمایه‌داری نفتی خصوصی (و نه شرکت نفتِ دولتی یا ملّی) فعالیت دارند، ارزانی قیمت نفت خام پیامدهای دیگری نیز دارد، از جمله کاهش تولید و اخراج کارگران و کارمندان این شرکت‌ها و به تعطیلی کشیده شدن پروژه‌های اکتشافی جدید. ارزان بودن قیمت نفت، حیات پروژه‌های مربوط به انرژی‌های تجدید‌پذیر (مثل انرژی خورشیدی و باد) را نیز می‌تواند به خطر اندازد، چون نفت آن‌قدر ارزان می‌شود که برخی از پروژه‌های انرژی «سبز» در چشم سرمایه‌گذاران دیگر «سودده و باصرفه» نیستند. در مقاله‌ای که ترجمهٔ آزاد آن را در ادامه می‌خوانید، به شماری از پیامدهای ارزانی نفت در اقتصاد سرمایه‌داری کانادا پرداخته شده است. (ح.ن)

ارزانی هم چیز بدی است!؟

Habib012115-1

سقوط قیمت نفت تأثیرهای اساسی بر اوضاع کانادا خواهد داشت. به علّت کاهش قیمت نفت، در عرصه‌های گوناگون اقتصاد کشور- از مستغلات و املاک گرفته تا انرژی تجدیدپذیر [مثل انرژی باد و خورشیدی]، از سیاست‌های مالیاتی گرفته تا بخش صنعت و تولید- شاهد تغییرهای تازه‌ای خواهیم بود. در حال حاضر، کارشناسان به طور مشخص نمی‌توانند بگویند که قیمت نفت چه زمانی به حد سابق بازخواهد گشت [اگر باز گردد!].

این نوسان و بی‌ثباتی البته غیرمنتظره هم نیست. سال‌هاست که بسیاری از کارشناسان و سیاست‌گذاران کانادا هشدار داده‌اند که رشد وتوسعهٔ بهره‌برداری از منابع طبیعی در کانادا بر پایه‌های لرزانی استوار بوده است، و تسریع در توسعهٔ استخراج نفت از «ماسه‌های نفتی» (Oil Sands) [در استان آلبرتا] رشد نامتوازنی در اقتصاد کشور به وجود آورده است که نشان‌دهندهٔ عدم دوراندیشی اقتصادی دست‌اندرکاران است، و در نهایت می‌تواند در صحنهٔ رقابت جهانی به ضرر کانادا باشد. در اینجا به شش پیامد کاهش نفت بر اقتصاد کانادا اشاره می‌کنیم.

۱. آلبرتا ممکن است دچار رکود و بحران اقتصادی شود

به نظر برخی از اقتصاددانان، حتّیٰ اگر قیمت نفت خام از قیمت کنونی ۴۰ و چند دلار تا ۶۵ دلار در بشکه هم بالا رود، آلبرتا در سال جاری ۲۰۱۵ به احتمال قوی دچار رکود و بحران اقتصادی خواهد شد. این وضعیت، موجب شده است که کارکنانی که در صنایع نفتی آلبرتا مشغول به کارند امنیت شغلی نداشته باشند. برخی از اقتصاددانان پیش‌بینی می‌کنند که امسال سرمایه‌گذاری در صنایع نفت کاهش خواهد یافت، و بیکاری تشدید خواهد شد. هم‌اکنون دو شرکت نفتی Suncor و Shell اعلام کرده‌اند که در مجموع ۱۳۰۰ نفر از کارکنان‌شان را اخراج خواهند کرد، و از سوی دیگر هم شرکت نفتی خصوصی به نام «منابع طبیعی کانادا» (Canadian Natural) که عمدهٔ فعالیتش در آلبرتا است، اعلام کرده است که به علّت کاهش قیمت نفت خام، بودجه‌اش را ۲٫۴ میلیارد دلار کاهش خواهد داد [که به معنای توقف برخی از پروژه‌ها و اخراج کارکنان است]. این اخراج‌ها، باعث شده است که فروش فروشگاه‌های محلی (غذا و پوشاک و غیره) نیز به‌شدت اُفت کند، چون مردم پول کمتری دارند و کمتر خرج می‌کنند. آنچه ممکن است وضع مردم را وخیم‌تر کند، تصمیم دولت استان آلبرتا به گرفتن «مالیات بر فروش» (PST) از مردم است تا به این وسیله درآمدی برای خودش کسب کند. [در آلبرتا PST ندارند و فقط GST گرفته می‌شود-م] گفتنی است که برخلاف دولت نروژ که از فروش نفت خود صندوق ذخیره‌ای برای روز مبادا فراهم آورده است که در حال حاضر نزدیک به یک‌هزار میلیارد دلار موجودی دارد، دولت آلبرتا در اوایل دههٔ ۱۹۸۰ واریز پول از محل درآمدهای نفتی را به صندوق ذخیره‌اش متوقف کرد، و اکنون موجودی صندوق ذخیرهٔ دولت آلبرتا فقط ۱۷٫۴ میلیارد دلار است!

۲. کسری بودجهٔ دولت فدرال

اقتصاددان‌های بانک TD پیش‌بینی می‌کنند که دولت فدرال در دو سال آینده دچار کسری بودجه خواهد شد، و می‌گویند که در نبود برنامه‌ها و اقدام‌های تازه برای کسب درآمد دولتی بیشتر یا کاهش هزینه‌ها، این پیش‌بینی قطعی است. به نظر این اقتصاددانان، سیاست‌های تصویب شده توسط حزب محافظه‌کار در انتخابات سال ۲۰۱۱، مثل بخشودگی‌های مالیاتی برای شرکت‌ها و «تخفیف مالیاتی خانواده‌ها»ی پُردرآمد (که حداکثر فقط یک‌دهم از کل خانواده‌های کشور را در بر می‌گیرد) از جمله عواملی‌اند که به این کسری بودجهٔ دولت کمک کرده‌اند. تخفیف مالیاتی برای خانواده‌های پُردرآمد بیشتر از ۲۷ میلیارد دلار از درآمد دولت کم کرده است.

۳. سقوط قیمت نفت بر بازار املاک نیز تأثیر می‌گذارد

Habib012115-2

انتظار می‌رود که سقوط قیمت نفت خام، رشدِ بازار مسکن را در کانادا، به‌ویژه در مناطق نفتی مثل آلبرتا و ساسکاچوان و نیوفاندلند، کُند کند. به نظر کارشناسان، کاهش قیمت نفت تأثیر چندانی بر بازار املاک و مسکن در تورنتو و ونکوور نخواهد داشت. شرکت معاملات املاک Royal LePage پیش‌بینی کرده است که در سال ۲۰۱۵ قیمت خانه اندکی (۲٫۹ درصد) رشد خواهد کرد. افزایش قیمت مسکن در تورنتو را ۴٫۵ درصد تخمین زده‌اند. گفتنی است که بر اساس برآورد بانک آلمانی «دویچه بانک»، مسکن در کانادا ۶۳ درصد بیش از حد قیمت‌گذاری شده است، که در میان کشورهای توسعه‌یافته، از همه بیشتر است. یکی از اقتصاددانان اتحادیهٔ Unifor [از بزرگ‌ترین اتحادیه‌های کارگری کانادا] معتقد است که کاهش قیمت نفت به خودی خود نباید مایهٔ نگرانی باشد، امّا می‌تواند موجب وخامت مالی در عرصه‌های دیگری بشود، به‌ویژه اگر مردم به علّت نداشتن کار و درآمد و پول، قدرت خرید نداشته باشند یا نتوانند قسط‌های وام مسکن خود را به طور مرتب پرداخت کنند و با بانک‌ها مشکل پیدا کنند.

۴. برای مصرف‌کنندگان، کاهش قیمت نفت چیز بدی نیست

قیمت یک لیتر بنزین در پمپ‌بنزینی در برنابی، ۹ ژانویه (عکس از CTV)

قیمت یک لیتر بنزین در پمپ‌بنزینی در برنابی، ۹ ژانویه (عکس از CTV)

یک مزیّت ارزانی نفت این است که هزینه‌های مصرف‌کنندگان از لحاظ سوخت (منزل و اتوموبیل) کم می‌شود و پول بیشتری برای خرید مایحتاج روزانه و مخارج دیگر برای‌شان می‌ماند، و این برای گردش پول و ایجاد شغل خوب است. یکی از گزارش‌های اقتصادی منتشر شده توسط بانک کانادا نیز نشان می‌دهد که به علّت کاهش هزینهٔ تولید (به خاطر کاهش قیمت سوخت)، کالاها به اندازه‌ای که پیش‌بینی شده بود گران نخواهد شد، و تورّم کاهش خواهد یافت، که البته برای همهٔ مصرف‌کنندگان واقعهٔ فرخنده‌ای است!

۵. ممکن است عرصه برای رشد و شکوفایی بخش تولید بازتر شود

به گفتهٔ معاون بانک کانادا، یکی دیگر از مزایای نفت ارزان‌تر، پایین آمدن ارزش دلار کانادا در برابر ارزهای دیگری مثل دلار آمریکاست. مزیّت این اُفتِ ارزش دلار کانادا این است که برای کشورهای دیگر، خرید کالا از کانادا ارزان‌تر و باصرفه‌تر خواهد بود؛ یعنی صادرات کانادا تقویت خواهد شد، به‌خصوص وقتی که اقتصاد آمریکا در وضعیت خوب و پُررونقی باشد و نیاز به خرید جنس و کالا داشته باشد. افزایش صادرات کانادا، به‌ویژه به سود صنایع تولیدی است که به طور عمده در اونتاریو [و کِبِک] قرار دارند. در این شرایط، برای مشتریان آمریکایی که دلار قوی‌تری دارند، خرید جنس «ارزان» کانادایی، باصرفه‌تر و سودآورتر است. از سوی دیگر، کارخانه‌های کانادایی که جنس‌های خود را به دلار آمریکایی می‌فروشند و دلار آمریکایی گیرشان می‌آید، وقتی این دلار را تبدیل به دلار کانادایی می‌کنند، پول بیشتری به صندوق‌شان می‌رود. البته مدتی طول می‌کشد تا صنایع تولیدی بتوانند از این وضع سود ببرند. در چند سال گذشته، به علّت رکود اقتصادیِ کانادا، بالا بودن ارزش دلار کانادا در مقابل دلار آمریکا، و «برون‌سپاری» [یعنی سپردن تولید به کشورهای دیگری مثل چین و مکزیک، و وارد کردن کالا از آنها]، بخش تولید دچار ضعف شده است و بسیاری از شرکت‌های تولیدی ورشکسته و تعطیل شده‌اند یا با ظرفیت کمی کار می‌کنند. یکی از اقتصاددانان «کنگرهٔ کار کانادا» می‌گوید: «بیشتر صنایع تولیدی صادرکننده هنوز زیر ظرفیت کار می‌کنند. این بدان معناست که نمی‌شود انتظار سرمایه‌گذاری زیادی در این بخش داشت؛ دست‌کم نه به این زودی… این وضعیت پیامدهای فجیعی برای کارگران داشته است، به‌ویژه در شهرهای جنوب اونتاریو، که بیشتر تعطیلی‌ها و اخراج‌ها در آنجا بوده است.»

۶. الآن زمان خوبی است برای ساختن پایه‌های یک نظام انرژی پایدار در آینده

می‌دانیم که در کانادا تعداد کارکنان شاغل در صنعت انرژی تجدیدپذیر [خورشیدی و باد و غیره] بیشتر از تعداد کارکنان صنعتِ نفت آلبرتا است، امّا باید دید که انرژی‌های نوین و تجدید‌پذیر، ثبات بیشتری به اقتصاد می‌دهند یا نه.

در سال گذشته (۲۰۱۴) میزان سرمایه‌گذاری در «انرژی پاک» ۱۶ درصد رشد کرد. برخی از کارشناسان انرژی معتقدند که تکنولوژی‌هایی مثل انرژی خورشیدی در مقایسه با نفت و گاز باصرفه‌ترند، حتّیٰ با قیمت‌های ارزان کنونی نفت خام. این کارشناسان معتقدند که سرمایه‌گذاری در بخش انرژی‌های نوین ادامه خواهد یافت و حتّیٰ ممکن است افزایش یابد. [البته همهٔ صاحب‌نظران چنین اعتقادی ندارند و برخی می‌گویند که نفتِ ارزان، تحقیق و تولید در عرصهٔ انرژی‌های نوین را کُند خواهد کرد.] رئیس‌های انجمن‌های انرژی باد، خورشیدی، آبی و زمین‌گرمایی [ژئوتِرمال] کانادا در نامهٔ سرگشاده‌ای که به روزنامهٔ «کالگری هرالد» فرستادند نوشته‌اند که اکنون موقع آن است که با استفاده از ترکیبی از انرژی‌های گوناگون (و نه‌فقط نفت و گاز)، کاهش آلودگی هوا ناشی از بسته شدن نیروگاه‌های ذغال‌سنگی را حفظ کنیم. نیاییم با مصرف نفتِ ارزان بیشتر، مجدداً هوا را بیش از پیش آلوده کنیم.

کارشناسان انرژی‌های پاک همچنین می‌گویند که انرژی‌های نوین غیرفسیلی [باد و خورشید و گرمای زمین] این مزیّت را نیز دارند که مثل سوخت‌های فسیلی (نفت و گاز و غیره)، کالاهایی نیستند که قیمت‌شان در بازار بالا و پایین برود [مگر آنکه نور خورشید و هوا و باد را هم خصوصی و پولی کنند!].

[i] http://www.pressprogress.ca/en/post/6-ways-crashing-oil-prices-could-shake-canadas-economy

محمد رحمانیان - عکس از آرشیو شهروند بی‌سی

مروری بر پرونده تئاتری محمد رحمانیان در ونکوور

کیان ثابتی

کیان ثابتی

شهرگان: بی‌گمان «محمد رحمانیان» در کنار نام‌هایی چون «محمد یعقوبی»، «حمید امجد» و «محمد چرمشیر» از مطرح‌ترین نمایشنامه نویسان و جریان سازان تئا‌تر کنونی ایران است. رحمانیان در اقامت کوتاه سه ساله خویش در ونکوور کانادا بجز پرورش و شکوفاکردن استعداد و نیروی فعال تئاتری جوانان ایرانی ساکن ونکوور، توانست با تولید آثار نمایشی موجبات آشنایی بسیاری از ایرانیان ساکن این شهر را با هنر تئا‌تر فراهم آورد. که به نظر نگارنده، اگر این پیوند قطع نمی‌گردید در طی سال‌های آینده «ونکوور بی‌سی» به عنوان مهم‌ترین پایگاه تئا‌تر ایران در برون مرز شناخته می‌شد.

  رحمانیان در مصاحبه با روزنامه اعتماد، عدم امکان کار در تئا‌تر، سینما، عدم مجوز چاپ کتاب و ممنوع تدریس شدن را علت اصلی مهاجرت خود و همسرش، مهتاب نصیرپور (بازیگر توانا سینما و تئا‌تر) به ونکوور کانادا عنوان می‌کند. او که حدود شش سال قبل از مهاجرتش به کانادا با اجرای نمایش «فنز» از ایران به شهرهای تورنتو، اتاوا و ونکوور سفر کرده بود، در مصاحبه با روزنامه شرق به تفاوت تماشاگران نمایش فنز در ونکوور با سایر شهر‌ها اشاره می‌کند و ونکوور را به دلیل حضور تعداد زیادی دانشجو و افراد تحصیلکرده دارای فضای متفاوتی می‌داند. رحمانیان وجود همین قشر تحصیل‌کرده را شانس خود برای ادامه فعالیت تئاتریش در این شهر عنوان می‌کند.

او همچنین در مصاحبه با خبرگزاری مهر می‌گوید: «در کانادا باید از صفر شروع می‌کردیم. مهتاب نصیرپور در آنجا کلاس‌هایش را آغاز کرد، ابتدا با ۶ – ۷ هنرجو آغاز کردیم و بعد تعدادشان زیاد‌تر شد تا در ‌‌نهایت به جایی رسیدیم که توانستیم از همین هنرجو‌ها در کار‌هایمان استفاده کنیم… هرجا که شما از صفر شروع کنی مسیر سختی را پیش رو داری اما من از این اتفاق بسیار خوشحالم چون من و همسرم مهتاب نصیرپور توانستیم برخی از توانایی‌هایمان را به عنوان مدرس و همچنین بخشی از توانایی هنرجویانمان را به نمایش بگذاریم. خوشبختانه سطح کاری را هم که به ایران آوردیم آنقدر بالا بود که مخاطبان راضی از سالن بیرون بیایند. (اشاره به نمایش [آرش ساد] است که توسط هنرمندان تئا‌تر ونکوور به کارگردانی محمد رحمانیان در تهران اجرا شد.)»

  در طی سالیان گذشته، شاهد بوده‌ایم که بسیاری از هنرمندان تئا‌تر ایران به خارج از کشور مهاجرت کرده‌اند و با آنکه در ایران دارای جایگاه و شهرت بوده‌اند ولی پس از مهاجرت، انزواگزیدند و دیگر نامی از ایشان در عرصه تئا‌تر دیده نشد. اما محمد رحمانیان و مهتاب نصیرپور را باید از این قاعده مستثنی دانست. این دو از‌‌ همان ابتدای حضورشان در ونکوور، فعالیت هنری خویش را آغاز کردند. هر چند در این بین نمی‌توان هوشمندی و پشتکار رحمانیان را نادیده گرفت. او و مهتاب نصیرپور ابتدا با تدریس هنر تئا‌تر برای آشناکردن و تربیت نسل جوان آغاز کردند. کلاس‌ها به روش کارگاهی در سه ترم برگزار می‌گردید. این زوج هنرمند در دوران اقامتشان در ونکوور چندین دوره کلاس تئا‌تر برای علاقه‌مندان هنر نمایش تشکیل دادند.

  بخش دیگری از فعالیت‌های وی که به دنبال آموزش تئاتر شروع شد، نمایشنامه‌خوانی آثار ارزشمند نمایشنامه‌نویسان ایرانی نسل پیش از خود بود. اجرای این آثار هر چند گام مثبتی در جهت آموزش تئا‌تر به هنرمندان نوپای تئا‌تر ونکوور بود ولی آن‌طور که رحمانیان بیان می‌کند ادای دین اوست به بزرگان نمایشنامه نویسی ایرانی پیش از خویش و از طرفی امیدوار است که این اجرا‌ها موجب گردند تا مخاطبانش، کنجکاو و پیگیر مطالعه و شناخت آثار دیگر این هنرمندان گردند. در همین راستا، وی به نمایشنامه خوانی «شاپرک خانوم» اثر بیژن مفید، «گلدونه خانم» اثر اسماعیل خلج و «حالت چطوره مش رحیم» اثر اسماعیل خلج، «محاق در پاییز» (بر اساس مرگ در پاییز) اثر اکبر رادی و «رگ و ریشه دربدری» اثر غلامحسین ساعدی در کنار نمایشنامه خوانی «مصاحبه» اثر خودش اقدام کرد.

  گام بعدی که رحمانیان در جهت احیاء و تولید تئا‌تر فرهنگ‌زا در ونکوور برداشت اجرای نمایش‌های صحنه‌ای در کنار نمایشنامه خوانی‌ها بود. او برای توفیق به این هدف، ابتدا گروه نمایش ونک را متشکل از هنرآموزان کلاس تئاترش تاسیس می‌کند. اولین کار صحنه‌ای این گروه، موسیقی-نمایش «هفت ترانه قدیمی» نوشته و کار محمد رحمانیان بود. نمایش در هفت پرده به دغدغه‌ها و مسائل زنان ایران می‌پردازد. این نمایش در ۲۹ آپریل ۲۰۱۲ در Key Meek Centre به روی صحنه رفت. اجرای موفقیت آمیز این اجرا، راه را برای اجراهای بعدی گروه هموار کرد. نمایش هفت ترانه قدیمی در ۲۹ جون‌‌‌ همان سال در مرکز Evergreen Culture Centre کوکیتلام برای بار دوم اجرا شد.

20896_10200396834737125_194284930_n

  گروه تئا‌تر ونک، نمایش «شاپرک خانوم» نوشته بیژن مفید را که قبلا نمایشنامه خوانی کرده را به کارگردانی زوج هنرمند، محمد رحمانیان و مهتاب نصیرپور در ۲۳ سپتامبر ۲۰۱۲ در ونکوور به اجرا درآورد. نمایش، داستان شاپرک زیبایی است که برای فرار از تاریکی به دام عنکبوتی می‌افتد. عنکبوت، دلباخته شاپرک می‌شود و شرط آزادی او را به دام انداختن حشرات در تارش عنوان می‌کند. اما شاپرک مهربان، عاشق آفتاب است و تلاش می‌کند از دام عنکبوت بگریزد و به روشنایی برسد.

 نمایش دیگری که گروه تئا‌تر ونک اجرا کرد؛ نمایش «شب سال نو» بر اساس طرحی از حمید امجد بود. رحمانیان در مورد این نمایش به شهروند بی‌سی می‌گوید: «شب سال نو نمایش ساده ایست درباره یک خانواده پرجمعیت ایرانی در جنوب شهر تهران در آخرین روز سال ۱۳۹۱ خورشیدی با گرفتاری‌ها، آرزو‌ها، عشق‌ها، جدایی‌ها، غم‌ها و شادمانی‌های هر روزهٔ ما. زبان ساده ای دارد… امسال، اولین نوروزی است که در ایران نیستم. شاید بزرگ‌ترین دلیلم برای نگارش و کارگردانی این نمایش همین باشد. از سوی دیگر، نمایش شب سال نو پایان نامهٔ هنرجویانی ست که در یک سال اخیر، کلاس‌های بازیگری مهتاب نصیرپور را پشت سر گذاشته‌اند. فرصت خوبی بود که نمایش با بیست بازیگر جوان به صحنه رود تا این هنرجویان، اجرا در یک تالار حرفه‌ای را تجربه کنند.» این نمایش در ۱۷ مارچ ۲۰۱۳ برای یک شب به روی صحنه رفت و مورد توجه مخاطب قرار گرفت.

523259_383298151692628_1298217541_n

  استقبال از سه نمایش قبل، به رحمانیان این امکان را داد تا گام بزرگتری بردارد. او مخاطب تئا‌تر خود را در جامعه ایرانیان ونکوور پیدا کرده بود. نمایش «آرش» اثر بهرام بیضایی، انتخاب جدید رحمانیان برای صحنه بود. او این نمایش را با تلفیق نمایشنامه مارا-ساد اثر پیتر وایس و برخوانی آرش بیضایی به صحنه برد. رحمانیان در مورد ایده تلفیق این دو اثر می‌گوید:
«این چندمین باری است که به سراغ افسون نمایشنامه مارا-ساد اثر پی‌تر وایس می‌روم. پیش از این در نمایش دانشجویی مرغ دریایی من یا چخوف – ساد آن را با نمایشنامه چخوف تلفیق کرده بودم و سپس در یک نمایش دانشجویی دیگر به نام گزارش خواب شارلوت کورده مونولوگی بر اساس شخصیت محوری شارلوت در نمایشنامه «مارا-ساد» نوشتم که یک‌بار در تالار دانشکده هنر و معماری دانشگاه آزاد اجرا شد. بعد‌تر در نمایشنامه و نمایشی چاپ‌نشده و دیده‌نشده، فضای بخش بیماری‌های مغز و اعصاب بیمارستان شهید چمران را با نگاهی به همین نمایشنامه نوشتم و اجرا کردم. اما «مارا-ساد» همچنان در قلب و ذهن من بود تا زمانی که در دیماه سال گذشته گزارش تخریب و تخلیه بیمارستان روانپزشکی آزادی را در خبری در روزنامه ایران خواندم و این همزمان بود با تلاشم برای اجرای نمایش «آرش» به یاری هنرجویان گروه تئا‌تر ونک. چند ماهی برای نگاهی دوباره به برخوانی آرش بر اساس ایده تلفیق بامارا – ساد سپری شد و از فروردین ۹۲ تمرین گروه اجرایی به مدت ۵۰ جلسه و با حدود ۲۰ بازیگر آغاز شد. اواخر خرداد این نمایش سه شب در تالار کی میک سنتر ونکوور به اجرا درآمد و با استقبال خوبی روبه‌رو شد. اما ایده تلفیق شکل اجرایی وایس و کلام بیضایی پیش از آنکه برایم نوعی ماجراجویی یا به تعبیر شما ریسک باشد برخاسته از ضرورت زمانه و حال و هوایی است که در آن به سر می‌بریم. همانگونه که شخصیت آرشِ تیرافگن در برخوانی بیضایی تبدیل به آرش ستوربان شد و این نوعی نگاه دوباره به این اسطوره کهن بود، من نیز به تأسی از بیضایی تلاش کردم آرش روزگار خود را به صحنه بیاورم…”. رحمانیان و گروهش این نمایش را در طی روزهای ۲۱ تا ۲۳ بهمن ماه سال ۹۲ در تالار وحدت هم اجرا کردند. این اولین برخورد هنرمندان ایرانی تئا‌تر ونکوور با مخاطب داخل ایران بود. اجراهای تهران به شدت مورد تشویق و حمایت تماشاگران قرار گرفت. رحمانیان در این خصوص می‌گوید: «به نظرم تماشاگرانی که کار ما را می‌پسندیدند کسانی هستند که تفاوت‌های فرهنگی زیادی با تماشاگران ونکوور ندارند.» این سخن، اشاره ضمنی به شکوفایی یا زایش تئا‌تر فرهنگی با مخاطب خاص خود در ونکوور دارد که قطعا نقش محمد رحمانیان- و مهتاب نصیرپور- را در ایجاد این جریان فرهنگی در جامعه ایرانیان ونکوور نمی‌توان نادیده گرفت.

10261989_782709648407464_1291018543719755351_n

  «آی بی‌کلاه آی با کلاه» نوشته غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)، پنجمین و آخرین تئا‌تر صحنه‌ای بود که محمد رحمانیان در ونکوور اجراء کرد. آثار نمایشی ساعدی در ایران مجوز اجرا ندارند و این بهترین فرصت برای او بود که اثری از زنده یاد ساعدی را پیش از بازگشت به ایران به صحنه آورد. رحمانیان در صفحه فیس بوک خود درباره این اجرا نوشت: «اجرای نمایش آی بی‌کلاه، آی باکلاه در ونکوور فرصت مغتنمی است برای من و همکارانم تا تجدید دیداری داشته باشیم با غلامحسین ساعدی بزرگ… نمایشنامه نویسی برای تمام فصول… و ایمانی دوباره بیاوریم به نمایشنامه نویسان بزرگ ایرانی که حدود نیم قرن پیش آثاری خلق کردند که همچنان چون هر اثر خوب هنری می‌توان بار‌ها و بار‌ها به آن‌ها بازگشت و خواند و دید و آموخت… به یاد او که بسیار زود ما و این جهان را گذاشت و گذشت… ساعدی خوب… ساعدی مهربان… ساعدی سرگشته…» نمایش در اول جون ۲۰۱۴ در ونکوور اجرا شد و مشابه چهار نمایش قبلی مورد استقبال مخاطب قرار گرفت. و این نمایش.. شاید وداع محمد رحمانیان بوده باشد با صحنه تئا‌تر ونکوور…

  رحمانیان به گفته خودش در طی اقامت کوتاه خود در کانادا به نگارش و اتود زدن چندین نمایشنامه از جمله «کیخسرو» و «صدام» دست زده است. تصمیم داشته نمایشی به نام «اتو استاپ» که بر اساس یکی از آثار میلان کوندرا نوشته است را برای جشنواره بین المللی تئا‌تر «پوش» در ونکوور آماده کند و به طور قطع پروژه‌هایی برای اجرا در صحنه و نمایشنامه خوانی در سر داشته است که فعلا با برگشتن به ایران منتفی شده است. در خاتمه این مبحث، ذکر این نکته هم لازم است که اقامت محمد رحمانیان در ونکوور فرصت مغتنمی برای ایرانیان سایر شهرهای کانادا هم بود تا از تجارب و آموزه‌های تئاتری رحمانیان استفاده کنند. نمونه‌اش یک دوره آموزش تئا‌تر در شهر کلگری بود که حاصل آن، اجرای نمایش «سیگار کشیدن، سیگار نکشیدن» نوشته محمد رحمانیان توسط گروه تئا‌تر‌‌ رها در شهر مذکور بود.

محمد رحمانیان - عکس از آرشیو شهروند بی‌سی

محمد رحمانیان – عکس از آرشیو شهروند بی‌سی

اما پرونده تئاتری محمد رحمانیان در ونکوور تکمیل نخواهد شد مگر با یادآوری این نکته که محمد رحمانیان نمونه یک تئاتری سخت کوش، پُرکار، نکته بین و اندیشمند است هر چند هنرمندان مختلف تئا‌تر در خارج از مرزهای ایران به شکل‌های مختلف) سیاسی، روشنفکرانه، خانوادگی، لوس آنجلسی و…) به اجرای نمایش می‌پردازند که هر کدام دارای جایگاه و مخاطب خاص خود هست ولی در مورد رحمانیان به نظر می‌آید استمرار در شناخت و تسلط او از ادب و هنر ایران موجب شده که این فرهنگ، چنان در تاروپود اندیشه و قوای خلاقه وی تنیده شود که در خلق هر اثری از او، جلوه‌ای از هنر و فرهنگ ایران به شدت، نمایان باشد، حال این نمایش از نویسنده‌ای غیرایرانی یا به زبان دیگری غیر از فارسی یا حتی در کشوری دیگری غیر از ایران اجرا گردد. نگارنده در بین هنرمندان تئا‌تر خارج از کشور، فقط می‌تواند از «بهرام بیضایی» و «سهیل پارسا» نام ببرد که مشابه محمد رحمانیان در هر نمایشی که به صحنه می‌آورند رنگ و بویی از فرهنگ و هنر ایران زمین را با خود به همراه دارد و یقینا در آینده، تاثیر تجارب نمایشی این سه تن در جریان سازی تئا‌تر اصیل ایران بیش از امروز آشکار خواهد شد.

c9-1

فیلم‌های زمستان ۲۰۱۵

امید جبیبی‌نیا

امید جبیبی‌نیا

شهرگان: از ژانویه تا اواسط فوریه معمولاً در آمریکا زمان اکران فیلم‌هایی ست که بخت بیشتری برای اسکار دارند، بنابراین اکران زمستانی معمولاً در این دو ماه داغ است، در اینجا نگاهی کوتاه می‌اندازیم به برخی از فیلم‌های مطرح زمستان ۲۰۱۵ که در کانادا و آمریکا اکران می‌شوند.

 سلما

سومین فیلم آوا دورنی، فیلمساز زن رنگین پوست که کاندیدای دو جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم است در باره زندگی مارتین لوترکینگ است و توجه بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرده است.

فیلم که همزمان با تولد مارتین لوترکینگ اکران شده است با استقبال بسیار تماشاگران نیز روبرو شده است.

c9-2خباثت ذاتی

پل توماس اندرسون با فیلم خون به پا می‌شود در سال ۲۰۰۸ نامزد سه جایزه اسکار شد و امسال با این فیلم برای فیلمنامه اقتباسی کاندیدای اسکار است، فیلمی براساس یک رمان کارآگاهی پیچیده که اگرچه در مجموع منتقدان از آن خوششان آمده اما توفیق چشمگیری در گیشه نیافته است.

تک تیرانداز آمریکایی

تعجبی ندارد که فیلم کم و بیش آمریکایی پسند کلینت ایستوود نامزد شش جایزه اسکار شود، این فیلم در باره کریس کیل تک تیرانداز تگزاسی است که برای مأموریت به عراق اعزام می‌شود. فیلمی خوش ساخت با همان کلیشه‌های رایج هالیوودی.

c9-3آواها

آخرین فیلم مرجان ساتراپی پس از موفقیت خورشت آلو و پرسپولیس از ششم فوریه اکران خواهد شد، نکته جالب در باره این فیلم آن است که تهیه کنندگان به جای نمایش نخست در یک جشنواره چنان که معمول کارهای فیلمسازانی چون ساتراپی است ترجیح دادند فیلم را برای اکران آمریکای شمالی آماده کنند.

آواها که باز هم نوعی کمدی سیاه است در باره کارگر کارخانه ای ست که بدل به یک قاتل زنجیره ای می‌شود و به همراه سگ و گربه ش که با او حرف می‌زنند قربانیانش را برمی گزیند.

مرجان ساتراپی در سال ۲۰۰۸ برای فیلم پرسپولیس نامزد اسکار بود که در میان ناباوری روزنامه نگاران سینمایی این جایزه به وی تعلق نگرفت تا نخستین ایرانی و ایرانی تباری باشد که برنده این جایزه می‌شود.

نقشه ای به ستارگان

آخرین فیلم دیوید کراننبرگ که به نوعی نقد هالیوود نیز هست و توسط آکادمی اسکار نادیده گرفته شده از بیست و هفتم فوریه در کانادا و آمریکا به نمایش درخواهد آمد.

این فیلم که نامزد نخل طلای جشنواره کن بود در باره پشت صحنه زندگی ستارگان هالیوود است وجولیان مور یکی از به یاد ماندنی‌ترین نقش‌های خود را در آن ایفا کرده است.

c9-4سرنا

بعد از موفقیت فیلم عاشقانه عشق همه آن چیزی ست که نیاز دارید، سوزان بئر حالا با سرنا بازگشته است، درام خانوادگی که تا اینجا تنها به خاطر حضور جنیفر لارنس و برادلی کوپر مطرح بوده است و باید دید تا زمان اکران تماشاگران چه واکنشی به آن نشان می‌دهند.

c9-5

بهترین فیلم‌های ژانویه به انتخاب منتقدان

۱ ـ دو روز، یک‌شب (برادران داردن) Two Days, one Night

۲ ـ لویتان (آندره زویاگینتسف)Léviathan

۳ ـ سلما (آوا دورنی) Selma

۴ ـ آقای ترنر (مایک لی) Mr. Turner

۵ ـ خباثت ذاتی (پل توماس اندرسون) Inhérent Vice

۶ ـ پدینگتون (پل کینگ) Paddington

۷ ـ رفتار شایسته (دزیره اخوان) Appropriât Behaivor

۸ ـ تک تیرانداز آمریکایی (کلینت ایستوود) American Sniper

۹ ـ درون جنگل (راب مارشال)Into the Woods

۱۰ ـ غیرقابل شکست (آنجلینا جولی) Unbroken

Panjehei3

گفت‌وگو با علیرضا پنجه‌ای؛ از ماست که برماست

Panjehei

علیرضا پنجه‌ای

شهرگان: علیرضا پنجه‌ای متولد ۲۷ امرداد ۱۳۴۰، شاعر، روزنامه­‌نگار، نظریه‌پرداز و منتقد ادبی است که از زمره نخستین بنیان‌گذاران خانه‌ی فرهنگ گیلان و همچنین گروه شعر فارسی این خانه محسوب می‌شود. انتشار ۱۰ کتاب شعر از پاییز ۱۳۵۷ تاکنون، برپایی دو سال و اندی کارگاه شعر پنج‌شنبه‌ها همیشه که یکی از کارگاه‌های به‌روز دهه‌ی هشتاد شعر معاصر بوده است و مصاحبه‌های سریالی و پیشرو او درباره‌ی شعر معاصر و به‌ویژه شعر دیداری که در اغلب روزنامه‌های پر شمارگان انعکاس داشته، که وی را شخصیتی تجربه ­گرا، متعادل، اما غافل نمانده از ادبیات پیشرو در عرصه‌ی شعر و نظریه‌های ادبی معرفی می‌کند. آفرینش شعرهای ملموس در کنار بهره از خلاقیت در پدید آوردن گونه‌های مصور شعر پارسی معرفی چندین قالب جدید شعر دیداری با عناوین «شعر توگراف»، «شعر مربع»، «لغز یا چیستان نو»، «شعردجیتال»، «شعر رنگ»، «شعر وسط‌چین» و… نیز نظریه‌پردازی او پیرامون ادبیات شعری از ویژگی‌های این شاعر و نظریه‌پرداز پیشرو است. اکنون به بهانه‌ی انتشار دو مجموعه‌ی جدید شعر او توسط انتشارات نگاه و نصیرا پای صحبت‌های او می‌نشینیم.

————————

 ـ آقای پنجه‌ای تعداد بیانیه‌ها و مانیفست‌ها طی سال‌های اخیر خیلی رشد داشته و جالب اینکه در بیشتر این بیانیه‌ها به‌جز تکرار مکررات و فتح مجدد قله‌های فتح‌شده دیگر چیزی دیده نمی‌شود. این اتفاق ناخوشایند از ضعف ادبیات ماست یا ضعف شاعران و …؟

ما به لحاظ تاریخ تمدن از اقوام معدود تاریخ‌ساز بشر محسوب می‌شویم، اما چه شد که چنین با سرزمین و فرهنگ ما رفت؟ فرهنگ بهداشتی، فرهنگ آموزشی، فرهنگ شهروندی (از رانندگی تا پیاده‌روی و…)، فرهنگ اجتماعی، فرهنگ سیاسی، فرهنگ هنری و ادبی و الی ماشاءالله…، چه شد به‌راستی؟ در حقیقت راست است که ما جنبه‌ی نقد نداریم، اما از آن‌همه فرهنگ بشری چه برایمان مانده است؟ اطلاع و آگاهی کم همیشه سبب‌ساز افراط‌وتفریط است، اگرچه قسمتی از همین ماحصل خروجی افراط‌وتفریط جذب بدنه‌ی جامعه و دیگر با ذات مقوله‌ای که در آن خصوص افراط‌وتفریط شده یکی می‌شود، برخلاف اظهارنظر ناراضیان از وضعیت ناهنجار فعلی ما فاقد فرهنگ که نیستیم، بل ما به‌واسطه‌ی برخی کژ راهه‌های پیش رو، فرهنگمان را آن‌چنان با سایر فرهنگ‌ها درهم‌تنیده‌ایم که منفک کردن اصل از فرع برایمان مقدور نیست، می‌گوییم نخستین اعلامیه‌ی حقوق بشر را کوروش هخامنشی صادر کرده است، اما در گذر تاریخ به‌واسطه‌ی بستر لازمی که برای تعاطی و مواجهه‌ی افکار باهم نیاز داشتیم، سیستم (سامانه‌ی لازم را طراحی نکردیم، بنابراین فرهنگ و تمدن بزرگ ما در رویارویی با سایر فرهنگ‌ها _چه خرد و چه کلان_ مورد تأثیر فراوان و متنوع واقع شد، و ازآنجاکه سامانه‌ای برای کانالیزه نمودن غربال‌شده‌ها از سره و ناسره، برای بهره‌وری به نیت گسترده شدن هر چه بیش‌تر فرهنگ خودی تعبیه نکرده بودیم، متأسفانه خود متأثر از خرده‌فرهنگ‌های وارداتی بیشترینه‌ی آسیب را در این فرآیند نصیب خود گرداندیم. حال به علت نبود معیاری که مانیفست صادره را در دستگاه و سنجه‌ی نقد، به چالش گیرد، در تداوم همان آسیب‌شناسی برشمرده می‌توان گفت نه این برآیند مربوط به ضعف ادبیات و نه مربوط به شاعران است، بل مربوط به همان فرهنگ ابتر به‌جامانده و متأثر از خرده‌فرهنگ‌های وارداتی ست که در اتوماسیون ناقص فرهنگ ایرانی نه زیرمجموعه، بل سرآمد شده است. و چنین گشت که گفته آمد: از ماست که بر ماست! درحالی‌که اگر ادعاها در سنجه‌ی نقدی سالم متکثر و نه مافیایی _که تنها در صورت برخورداری فرهنگ ما از سامانه‌ای برای سالم‌سازی می‌شد از آن ماحصلی به نفع فرهنگ خودی استنتاج کرد _به چالش گرفته می‌شد، مخاطب سردرگم نشده و می‌توانست در تشخیص سره از ناسره با سهولت گام بردارد. نه مانند آن جوآن‌که شعر ۸۰ را بررسی اجمالی کرده، به شاعران جوان متأثر از گونه‌های شعر دیداری مطروحه توسط ما پرداخته اما از شعرتوگراف، شعر مربع، شعر وسط‌چین، احیای نوبنیاد لغز و چیستان، و کانکریت ایرانی غافل مانده است، و تازه خود به علی باباچاهی کهنه‌کار به علت خودخواهی در تقسیم تمام جریانات شعر این دو دهه و اندی به نام خود و دیگر شاعر قصار نویس اعتراض می‌کند درحالی‌که خود به‌عنوان معترض، به تمامیت‌خواهی، سرگروه‌ها را ندیده و به زیرمجموعه‌های ادلیست خود پرداخته است، این هم نمونه‌ی عینی از خسران‌های ابتر ماندن. درهرحال حافظ در قرن هشتم هجری گفته: «یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ از هر زبآن‌که می‌شنوم نامکرر است» و نیچه نیز گفته: ماری که پوست نیندازد، محکوم‌به مرگ است. درهرحال زمین علی‌رغم وجود ناگزیری جاذبه، محکوم‌به گردش است، ما نیز به‌طور حیاتی نیازمند سیستم و ترازویی به‌مثابه‌ی میزان هستیم.

 

فرهاد کریمی

فرهاد کریمی

ـ آیا این از ضعف منتقدین نیست؟ چون ما مافیای نقد و بده بستان‌های منتقدین را هم داریم و خیلی‌ها معتقدند بخش عمده‌ای ازآنچه در مطبوعات و نشریات به نام نقد منتشر می‌شود، فی‌الواقع ظرفیت‌های نقد را نداشته و نمی‌توان آن‌ها را نقد دانست.

بله لی‌لی به لالای هم گذاشتن متأسفانه از طرفه سابقه‌ی مضموم و متداول وطنی ست. و نگاه آزاردهنده‌ی ایدآلیستی شان _ یا زنگی زنگ یا رومی روم، هر که با ما نیست دشمن ماست_ این‌ها پس‌مانده‌های متهوع درک غلط ما از واردات اندیشه‌های فرهنگ‌های خرد بود که قرار گذاشته بودیم در چرخه‌ی سیستم برتر فرهنگ ایرانی بدل به ابر فرهنگ شود، یعنی تضارب آرای جهان نو_هرچند خرد_ بافرهنگ متقدم و بزرگ یارای ساختن و خروجی دادن ابرفرهنگ را داشت که به دلایل برشمرده این آمال نافرجام مانده و بدل به آفت جان گشت! درواقع وظیفه‌ی منتقد این نیست که به‌جای مطالعه کننده از آفرینه لذت ببرد، بل او تنها باید با جست‌وجو و کنکاش در آفرینه به کشف زیبایی‌ها بنشیند و پست و بلند آفرینه را به شما بنمایاند و قائل به این مهم باشد که شما را با نمایاندن نشانه‌ها به سمت منظر زیبا و زیباتر رهنمون شود. شما با داده‌های منتقد به فصل‌های مشترک برای مفاهمه در خصوص لذت ترغیب می‌شوید، این لذت البته هم به‌صورت نظرمند است و هم خود را به سیرت قائل می‌داند. بحث این‌که چه نقد است و چه غیر آن البته به دورآن‌کهن بازمی‌گردد در بررسی تاریخی نقد ادبی متوجه می‌شویم: دانشی مردان یونان سخنورانی بزرگ به شمار می‌رفتند، پیش از حضرت افلاطون نیز جز تکه –پاره‌هایی از چند خط شعر و عباراتی معدود و غیرمتمرکز و البته کوتاه در رساله‌های فلاسفه، هیچ ردی از نقد ادبی واقعی دیده نمی‌شد، حتی داوری در چالش‌هایی که نشانشان به کمدی‌های اریستوفانس می‌رسید، بیشتر کارکردی عملیاتی داشته‌اند تا نظریات ادبی، بنابراین آغاز نقد با افلاطون است و بس! افلاطون خود یک پارادوکس تمام‌عیار بود، او اگرچه در فلسفه از شاعرانه‌ترین کلام برخوردار بود اما دشمن شعر بود و شاعران حتی در جمهور و مدینه‌ی فاضله‌اش جایی نداشتند. حالا با این پیشینه چه جایگاهی می‌توان برای نقد تراشید؟ نفوذ فرهنگ لی‌لی به لا‌لا: مطرح کن تا مطرحت کنم، مافیای ادبی و همه و همه. بر این همه البته ناشران نمایشگاهی را بیفزایید که چند ماه پیش از نمایشگاه در فضاهای مجازی دام گستری می‌کنند، که بماند حدیث این شارلاتان‌ها در مصاحبه ای دیگر ویژه‌ی این مهم، چه را که پرداختن به آسیب‌شناسی نشر به‌طور ویژه می‌تواند از گرفتار شدن پیشکسوتان و نامجویان نوآمده در این ماه‌های معطوف به نمایشگاه کتاب در اردی بهشت سال آتی ممانعت به عمل آورد! که این خود دردی ست جانکاه خاصه برای مظلوم‌ترین طیف جامعه شاعران و نویسندگان!

 

ـ مافیای نشر و توزیع کتاب و اجیر کردن برخی از مطبوعات از سوی یک ناشر که باعث اعطای قدرت زیاد به او برای تعیین سرنوشت ادبی کتاب‌ها می‌شود، ظاهرن بدجوری یقه‌ی بازار نشر را گرفته است، این‌طور نیست؟

اگر شناخت باشد بیشترینه‌ی این انرژی‌های منفی خودبه‌خود منتفی می‌شوند، از سویی فقدان بنگاه‌ها و مؤسسات واقعی فرهنگی و هنری که به تولید محصولات فرهنگی به‌عنوان یک سرمایه‌گذاری بنگرد، هم ازاین‌رو نهادی چنین که نسبت به بازشناسی استعدادها توسط دبیران و کارشناسان زبده اقدام کند و با او وارد مذاکره برای عقد قرارداد شود، نیاز مبرم چرخه‌ی بازار تولیدات فرهنگی و هنری ماست؛ برای نمونه فلان بنگاه زمزمه‌هایی می‌شنود که در فلان انجمن ادبی بهمان شهر شاعر بااستعدادی هست که به نظر کارشناسان آن بنگاه ارزش مصاحبه‌ی حضوری به‌منظور ارزیابی نزدیک و به‌قصد بهره از استعداد او برای امور مرتبط به تولیدات و ارائه‌ی خدمات فرهنگی –هنری دارد، این سرمایه‌گذاری علی‌رغم منصفانه تنظیم شدن قرارداد در تمام زمینه‌ها می‌تواند در جهت‌بخشی جامعه برای رشد بیشتر نقش مهمی ایفا کند، این مهم نیز در گرو عزم سرمایه‌گذاران فرهنگی است و در تعریف همان سیستمی که مناسبات را خودبه‌خود سامان بخشد می‌گنجد، مطمئن باشید این رویه قادر خواهد بود با استانداردسازی در جهت توسعه‌ی پایدار در زمینه‌های مرتبط و متنوع کارآمد عمل کند.

 

ـ موافقید که همین مافیای نشر و انتشاراتی‌ها باعث ظهور بعضی جریان‌های ادبی می‌شوند؟!

اگر منظورتان ناشران مروج فرهنگ مصرف‌زدگی صرف و عادت‌هاست که باید بگویم بله؛ مافیای نشر در مواجهه با توسعه‌ی ادبیات مدرن و پیشرو با مطرح نمودن برخی از شاعران بازخریدی (بازنشستگان پیش از موعد به علت ناتوانی یا کم‌توانی در خلق ارزش‌های نوبنیاد) در دهه‌ی هشتاد توانستند چوب لای چرخ پیشرفت ادبیات پیشرو و حتی مدرن نهند، برخی از شاعران نیز با باز کردن انتشاراتی و چاپ کتاب شاگردان خود با راه انداختن جریان ساده‌نویسی برای ادبیات پیشرو شمشیر از رو بستند و خود در مصاحبه‌هایشان فریاد وا اسلاما سر دادند، که این چه ادبیاتی ست، چه شعری؟! درحالی‌که خود سال‌ها با گرفتن پول از شاگردانشان به‌طور چندمنظوره چه مادی و چه معنوی به سوداگری با شعر پرداختند، و خود در ایجاد بلبشوی موجود در اتمسفر شعر امروز بی‌تأثیر نبوده‌اند و جالب آن‌که در پاسخ به فریاد این‌که شعر از دست رفت یکی از همین ناشر – شاعران، پسرم مزدک به پاسخ برآمد که ناگهان با الم‌شنگه‌ای مواجه شد که نبین و نپرس!

 

ـ برگردیم به جوایز ادبی که همیشه بعد از برگزاری آن‌ها گلایه‌ها بالا می‌گیرد. فکر نمی‌کنید که جوایز ادبی هم دچار سمت‌وسوهای از پیش تعیین‌شده توسط عده‌ای خاص شده‌اند؟

صد درصد، من با صراحت عرض می‌کنم، فقط بر سلامت جوایز و داوری مسابقاتی که خود در آن‌ها حضورداشته‌ام می‌توانم صحه بگذارم، راستش را بخواهید من برای پذیرش داوری اصلاً نمی‌بینم برگزارکنندگان نام دار هستند یا نه چون مافیا اگر بخواهد نیما را هم از گور درآورده و آلوده می‌کند، برای من چگونگی و روش داوری، و این‌که ببینم ریگی در کفش برگزارکنندگان نیست مهم است. مادیات برای من پشیزی ارزش ندارد، که اگر داشت همین چند ماه اخیر سردبیر یک ماهنامه‌ی دانستنی‌های پزشکی شدم با حق‌الزحمه‌ای نزدیک به 2 میلیون تومان در ماه کار از طریق پست الکترونیکی انجام می‌گرفت و دورکاری بود روزی ۴ ساعت پشت سیستم بودم برای ۵۰ صفحه در ماه، درهرحال گرایش نشریه هم برای من مانند ادبیات ناموسی تلقی نمی‌شد، اما به علت دخالت در امور سردبیری توسط مدیرمسئول غیرحرفه‌ای آن پس از چند شماره یک‌طرفه از خیر این حق‌الزحمه گذشتم، چه را که من یاد گرفته‌ام آرمان‌های انسانی و حرفه‌ای را هرگز زیر پا نگذارم. اگرچه برای یک بازنشسته حق‌الزحمه‌ی یادشده بسیار حیاتی تلقی می‌شود، اما همین من مدام مطلب برای بسیاری از نشریات پرتیراژ رایگان می‌نویسم و بیش از دو سال است که برای ماه‌نامه‌ی ره‌آورد گیل به‌صورت رایگان دبیری ۲۰ صفحه از نشریه در ماه را بر عهده‌دارم. مال‌ومنالی هم ندارم که زندگی‌ام اظهرمن‌الشمس است، درهرحال توصیه می‌کنم دوستان شاعر با شعر و کتابشان در حافظه مخاطبان بمانند نه به ضرب تکرار نامشان در رسانه‌ها آن‌هم تحت هر عنوانی. شعر قاطعانه مزد هر کس را به‌اندازه‌ی ارزشش دیر یا زود خواهد داد، عجالتاً، عجولان خوانندگی، هنرپیشگی و مجری‌گری پیشه گیرند که نان‌وآب و شهرتش به‌هیچ‌وجه قابل‌مقایسه با نویسندگی نیست.

 

ـ دیدگاه شما درباره‌ی فضاهای مجازی مانند: وبلاگ و … چیست؟ آیا این شبکه‌ها ادبیات را به یک تفنن عامه‌پسند مانند باقی سرگرمی‌های این شبکه‌ها تبدیل نکرده‌اند؟

ببینید هر چیزی که سریع‌تر و بیشتر آفرینه‌ها را نشر دهد، می‌تواند در نتیجه‌بخشی مطرح‌شدن یک شعر و سپس شاعر نقش بازی کند؛ متأسفانه شاعرانی که نامشان جلوتر از شعرشان است، پیش از تسلیم شدن در برابر ملک‌الموت مرده‌اند و خود نمی‌دانند. بهترین کاربرد وبلاگ آرشیو شدن رایگان آفرینه‌های طبقه‌بندی‌شده‌ی یک مؤلف است و در دسترس قرار گرفتن او. سپس سایت برای نامداران یک امکان لازم و حیاتی ست در دنیای اکنون، تکنولوژی سبب سرعت در اطلاع‌رسانی، و یافتن انسان‌ها در هر ناکجاآباد است و نرم‌افزارها بعضاً امکان ارائه‌ی یک آفرینه را در فرمتی منحصر ایجاد می‌کنند؛ برای نمونه رایانه برای ارائه‌ی شعرهای دیداری بهترین وسیله است. البته مانند هر پدیده‌ای از ملاحظات نیک و بد به‌طور یکجا برخوردار است؛ ما باید یاد بگیریم سیستم محور عمل کنیم، همان چیزی که وجه تمایز دنیای پیشرفته و ماست؛ شما به‌عنوان شهروند کشوری در حال رشد در سیستم‌های تعریف‌شده‌ی دنیای پیشرفته ناگزیر به هم‌رنگی و تحت سیستم قرار گرفتن اید. لطفاً مقایسه کنید ارائه‌ی مراودات خدمات بانکی درگرفتن حقوق و پس‌انداز با همین چند سال اخیر و اکنون با کارت‌بانک را! جهان شتابنده روبه‌جلوست، نباید در عادت‌ها در جا زد، دنیای مجازی هم مانند دنیای واقعی پر از پارادوکس و پارادوکس هستی ساز است؛ سره از ناسره در فضاهای مجازی را مانند جهان واقعی به سهولت می‌توان تمیز داد، نگران نباشید: آدمی در عالم خاکی نمی‌آید پدید/عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی!

141117160321_1_512x288_akhtarghassemi

گفت‌وگو با دکتر فرشته وزیری نسب

vaziriمعرفی‌نامه

فرشته وزیری نسب دکترای ادبیات انگلیسی از دانشگاه گوته فرانکفورت است. رساله کارشناسی ارشدش را در مورد آرمان‌گرایی در آثار ایبسن و رساله دکترایش را در مورد منطق زدایی در آثار نمایشی ساموئل بکت، تام استوپارد و کریل چرچیل نوشته است. او هم در ایران و هم به مدت یک سال در دانشگاه گوته نمایش معاصر انگلیس را تدریس می‌کرده است. فعالیت درزمینهٔ تئاتر را در سال ۱۳۵۷ با بازی در تئاتر “ننه دلاور و فرزندانش” در شیراز آغاز کرد و بعد از مدتی وقفه دوباره از سال ۱۳۶۶ با تمرین نمایش “مونتسرا” به کارگردانی یداله آقا عباسی دوباره به دنیای نمایش برگشت. و از سال ۱۳۶۷ با بازی در نمایش‌های دیگری چون “آنشب که تورو زندانی بود”، “قصه کوتاه کن شهرزاد” و “سایه یک مبارز” کارش را با آقای عباسی ادامه داد. او همچنین چهار نمایشنامه،”تعلیم ریتا” اثر ویلی راسل، “خداوندگار براون”اثر یوجین اونیل، “برخیزید و بخوانید” اثر کلیفورد اودتس (همراه با یداله آقا عباسی) و”هفت کودک یهودی” اثر کارل چرچیل را از انگلیسی به فارسی برگردانده است. در تأسیس انجمن نمایش در کرمان و برگزاری جلساتی درزمینهٔ ادبیات نمایشی و تاتربا یداله آقا عباسی و بهزاد قادری همکاری داشته است. از او همچنین شعر، داستان، مقاله و ترجمه‌هایی در مجله‌های داخلی چون سینما تئاتر، پایاب، چیستا و مجله‌های اینترنتی چون، تاسیان، پیاده‌رو، جن و پری و کندو منتشرشده است. از مقاله‌های او درزمینهٔ تئاتر و بازیگری می‌توان به “آرمان‌گرایی و ایبسن”، “پست‌مدرن و تئاتر”، “نقش، بازیگر، وبدنش” و “بکت و ناممکنی زبان” اشاره کرد. از او همچنین دو مجموعه شعر “با لک‌لک‌ها در باد” و گزیده‌ای از ترجمه‌های چند شاعر مشهور آلمانی به نام “در ستایش دوردست” در ایران چاپ‌شده است. نمایش “وطنی که بنفشه نبود” اولین تجربه نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی اوست. این نمایش برای اولین بار در فستیوال تئاتر ایرانی کلن به روی صحنه رفت و به‌زودی در جشنواره هایدلبرگ دوباره اجرا خواهد شد.

 نمایش وطنی که بنفشه نبود به کارگردانی فرشته وزیری‌نسب نویسنده و شاعر ایرانی مقیم آلمان به‌تازگی در شهرهای مختلف آلمان به اجرا درآمده است. گفتگوی زیر به بهانه‌ی اجرای این نمایشنامه با کارگردان است.

اگر ممکن است توضیح کوتاهی در مورد این نمایشنامه بدهید که درواقع برای خوانندگان معرفی شود.

این نمایش، که اسم آن از شعری نوشته دکتر شفیعی کدکنی (کاش می‌شد آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها …) گرفته‌شده است، در مورد زن مهاجر میان‌سالی است که به علت اقدام به خودکشی در بخش روانی بیمارستانی بستری و مجبور به گذراندن یک دوره روان‌درمانی می‌شود. او که در ابتدا مایل به افشای چیزی در مورد زندگی خود نیست، وقتی متوجه می‌شود که تنها راه مرخص شدن از بیمارستان همکاری با پزشک معالج است، به‌تدریج در قالب نوشتن نمایشنامه‌ای بخشی از زندگی خود را برای پزشک فاش می‌کند. بر اساس داستان او، که واقعی بودن یا نبودنش هم مشخص نیست، روند طولانی گرفتن پناهندگی، تجربه‌هایی که در مهاجرت داشته، بیکاری و دوری از خانواده‌اش سبب پریشانی روحی او و سرانجام خودکشی‌اش شده است. در این نمایش رزیتا فضایی، علی کامرانی، نیلوفر بیژن زاده، وحید منجزی، امید خداترس و فروز فروغی بازی می‌کنند.

محتوای اصلی این نمایشنامه حول چه موضوعاتی است؟

مسائل مختلفی در این نمایشنامه مطرح‌شده است اما یکی از موضوعات اصلی مفهوم وطن و نقش مرزهای جغرافیایی در تعیین آن و مسئله سرگردانی و مهاجرت در قرن حاضر است. درواقع نمایش در وهله اول این سؤال را مطرح می‌کند که آیا می‌شود وطن را، وقتی به هر دلیلی دیگر امکان ماندن در آن نیست، به‌راحتی ترک کرد؟ آیا می‌شود خانه‌ات را مثل بنفشه‌ای در دست بگیری و برای آن جای دیگری در جهان پیدا کنی؟ و اگر به هر شکلی این کار را کردی آیا با وارد شدن به‌جای جدید همه مسائلت حل خواهد شد؟ من در شخصیت اصلی این داستان، زنی عصیان گر را تصویر می‌کنم که با معیارهای جامعه خودش مشکل دارد اما آنچه را هم که از آینده خود در جامعه جدید تصور می‌کند توهم آمیز و غیرواقعی است و به همین دلیل دچار یاس و سرخوردگی می‌شود و درنهایت به سمت خودکشی می‌رود. داستان از بیمارستان روانی آغاز می‌شود و تلاش دکتر برای دستیابی به ناخودآگاه زن از طریق طرح پرسش‌های مختلف. اما زن بیماری است که تا حدی به روانشناسی و متدهای آن آشنایی دارد و با تمسخر به آن‌ها نگاه می‌کند. درنتیجه در روند تراپی، که بر اساس رفتاردرمانی است، بیشتر به بحث با پزشک معالجش می‌پردازد و می‌کوشد او را قانع کند که مسائلی که انسان‌ها را درگیر می‌کنند و آن‌ها را به پریشانی می‌کشند فقط از درون آن‌ها ناشی نمی‌شوند بلکه معلول شرایط امروز جهان و نتیجه عواملی چون بیکاری تنهایی و ترس هستند. او تأکید دارد که اثر متدهای روانشناسی موقت است و برای بهبود واقعی باید شرایط انسان‌ها تغییر کند. پزشک هم می‌کوشد او را قانع کند که روش‌های درمانی وجود دارد که با آن‌ها می‌توان علیرغم فشار مسائل بیرون به آرامش درونی انسان کمک کرد. درواقع در طول نمایش دو گفتمان در کنار هم مطرح می‌شود اما درنهایت جواب قطعی‌ای هم حاصل نمی‌شود. به‌هرحال روند درمان نه‌تنها زن را تغییر می‌دهد بلکه بر دکتر هم تأثیر می‌گذارد.

در سال‌های اخیر با مهاجرت تعداد زیادی از شاعران و نویسندگان به خارج از ایران شاهد شکل‌گیری نوعی ادبیات خاص مهاجرت شده‌ایم که به‌نوعی در حال برقراری ارتباط میان دو سرزمین مادری و سرزمین مهاجرت است، فکر می‌کنید به‌عنوان یک کارگردان و نمایشنامه‌نویس ایرانی چه قدر کار اخیر شما تحت تأثیر محتوای مهاجرت قرارگرفته است؟

به نظر من تجربه مهاجرت تأثیر زیادی بر این کار داشته است. درواقع متن نمایش از مشاهدات و تجربیات شخصی من طی چهارده سال زندگی در آلمان زندگی نشأت‌گرفته است اما نمایش در سطح این تجربیات نمی‌ماند و از آن‌ها می‌گذرد و به انسان می‌رسد. مطالعاتی که من دریک دوره در مورد فرافرهنگیت (Transculturality) انجام دادم مرا متوجه یک نکته مهم کرد که تفاوت‌های فرهنگی درون یک جامعه هم بسیار زیاد است و این تفاوت‌ها نباید نادیده گرفته شود، به‌خصوص در جوامعی مثل ما که مدرنیته از بیرون به آن واردشده و در آن شکاف ایجاد کرده است. گاهی ما در وطن خودمان هم، همان‌طور که شخصیت این نمایش می‌گوید، بیگانه‌ایم و با بخشی از فرهنگ آن فاصله‌داریم. این در حالی است که به بخشی از فرهنگ جامعه جدید احساس نزدیکی بیشتری می‌کنیم، مثلاً به موسیقی و ادبیات و هنرشان یا دیدگاه مدرن آن‌ها. اما به علت دشواری‌هایی که در مورد پذیرفته شدن از طرف جامعه جدید برای اغلب مهاجران یا پناهندگان وجود دارد، تنهایی‌مان در تبعید یا مهاجرت عمیق‌تر می‌شود و خیلی از ما در حاشیه جوامع جدید می‌مانیم و به درون راه پیدا نمی‌کنیم. از سوی دیگر آدم‌هایی که ما در محیط جدیدمان با آن‌ها مواجه می‌شویم، همه یکسان نیستند و یک فرهنگ ندارند. بعضی‌ها به ما نزدیک‌اند و بعضی‌ها دورتر. برای همین من سعی کردم درجاهایی از این اثر روابط را از حالت “ما” و “دیگری” درآورده‌ام و به سطح “آدم‌ها” برسانم. آدم‌هایی که جدا از همه تفاوت‌هایشان گاهی در برابر سیستم‌ها موقعیت مشابهی دارند، از دردهای مشترکی رنج می‌برند و احساساتشان به هم شبیه است.

چه تفاوتی میان اجرای نمایشنامه در مهاجرت و نمایشنامه در ایران می‌بینید؟ فکر می‌کنید تمایز اصلی میان این دو در چیست؟

تفاوت ازنظر شیوه‌های اجرایی زیاد هست. به نظر من تئاتر ما در ایران نسبتاً پیشرفته است. بازیگران خیلی خوبی داریم از امکانات صحنه‌پردازی و دکور متفاوتی برخورداریم. ما اینجا با کمبود سالن، بازیگر، تماشاگر، وقت و سرمایه لازم برای تمرین‌ها روبروییم. واقعاً باید عشق داشت که پا در این راه گذاشت. کسانی هم که در خارج از کشور فستیوال برگزار می‌کنند دشواری‌های زیادی دارند. اجرای نمایش در خارج از کشور تئاتر بازی کردن در شرایط اضطراری است. مثلاً من در این کار غیر از نویسنده و کارگردان، تهیه‌کننده، طراح لباس و صحنه و قسمتی از رقص‌ها و مسئول گرفتن سالن و روابط عمومی هم بوده‌ام. و این‌همه مسئولیت گاهی فشار و استرسش بیش‌ازحد است. من فکر می‌کنم اغلب گروه‌هایی که در خارج از کشور کار می‌کنند همین وضعیت را دارند. این در حالی است که گاه بعد از ماه‌ها کار فقط امکان چند اجرای محدود را پیدا می‌کنیم، آن‌هم اگر تماشاگر پیدا کنیم و بخشی از مخارجی که کرده‌ایم و نیرو و وقتی‌که گذاشتیم جبران شود.

یکی از تأثیرات مهاجرت بر هنرمندان ایرانی تنوع در ارائه‌ی تکنیک است به این معنی که نویسنده باید به‌نوعی در ارتباط با هر دو فضای مهاجرت و بومی باشد، در نمایشنامه‌ی شما چه قدر این تبادل میان فضای بومی و فضای مهاجرت وجود دارد؟ آیا این مرزها پررنگ شده است؟

ازنظر تکنیکی نمی‌توانم بگویم که این کار تکنیک خاصی به‌کاربرده که ما در ایران نداشته باشیم یا فقط ایرانی یا آلمانی باشد که قصد پررنگ کردن دو فضای متضاد را داشته است. اما بعضی از صحنه‌ها، مثل صحنه آغازین کار که با ترانه آی کاش آدمی..” فرهاد در نور بنفش شروع می‌شود درحالی‌که بازیگران گل بنفشه‌ای در دست دارند، مطمئناً برای تماشاگر ایرانی مفهوم دیگری را القاء می‌کند تا برای تماشاگر آلمانی. همین‌طور صحنه آخر که رقص دونفره دو بخش شخصیت زن با یکدیگراست و از بخش کوتاهی از یک شعر دیگر شفیعی کدکنی با صدای همایون شجریان استفاده‌شده است. اما دو صحنه رقص هم هست که از فرهنگ غرب گرفته‌شده، یکی “رقص مرگ” در صحنه دوم و دیگری رقص سالسا در صحنه نهم. به‌هرحال روش‌های اجرایی جدیدی که من در تئاتر معاصر انگلیس یا آلمان با آن برخورد کردم به من ایده‌هایی داده که کارم را از رنگ و بوی بومی صرف درآورده است. شخصیت‌ها من هم هیچ‌کدام نام خاصی ندارند و اگر بعضی صحنه‌ها یا اشارات نباشد می‌توان آن‌ها را به هر مکانی متصل کرد.

در اجرا و کارگردانی این نمایشنامه بزرگ‌ترین واصلی‌ترین چالش شما چه بود؟

به‌هرحال من در جامعه‌ای که زندگی می‌کنم مسائل و مشکلاتی می‌دیدم، یا اینکه خودم با آن‌ها مواجه بودم که فکر می‌کردم بهتر است به شکلی مطرح شود. علاوه بر این خودم دوست داشتم بعد از سال‌ها دوباره به صحنه تئاتر برگردم که این‌قدر به من لذت می‌داد. جز این فکر می‌کردم که باید از نیروی بازیگران جوانی که در سال‌های اخیر به خارج مهاجرت کرده‌اند استفاده کرد و آن‌ها را هم به صحنه آورد تا جریان تئاتر ادامه یابد و با ایده‌های نو و انرژی جدیدی به‌پیش برود.

کار تئاتر به‌طور خاص و به‌طورکلی ادبیات نمایشی ایرانیان مهاجر را چه طور می‌بینید؟ فکر می‌کنید توانسته‌اند مشخصه‌های برجسته‌ای را در خارج از ایران نشان بدهند؟

من فکر می‌کنم در اینجا ما دو نوع کارداریم، کارهایی که مخاطب آن‌ها تماشاگر یا خواننده ایرانی است و به‌جز معدودی از آن‌ها، بقیه به شکل حرفه‌ای ارائه نمی‌شوند. چون هم بازیگر و هم کارگردان کنار کارهای دیگرشان به تئاتر می‌پردازند و جریان تئاتر برای آن‌ها شکل حرفه‌ای ندارد. اما کارهای محدودی هم هستند که به زبان جامعه مقصد نوشته‌شده‌اند و مخاطب خود را گسترده‌تر کرده‌اند. من کیفیت تاترحرفه‌ای داخل کشور را خیلی بهتر می‌بینم چون هم امکانات بیشتری در اختیاردارند و هم ازنظر تماشاگر در مضیقه نیستند و نباید خود را باسلیقه تماشاگر تطبیق بدهند. اما اینجا هم این مزیت را دارد که می‌توان بی سانسور خیلی چیزها را بر صحنه آورد و بازیگران محدودیت اجرایی کمتری دارند. درمجموع آن کارهایی که من در این مدت دیده‌ام هیچ‌کدام مشخصه‌های برجسته‌ای نداشته‌اند. غیر از آن‌ها که با هنرپیشه‌های حرفه‌ای آلمانی اجرای شده‌اند یا اینکه اثر به زبان آلمانی بوده است، مثلاً نمایش “مرگ ناتان در اورشلیم” آقای کوشک جلالی.

فکر می‌کنید بازهم کارگردانی تئاتر را ادامه دهید و چه قدر در کارهای آینده‌تان به عوامل متفاوت دیگری هم توجه خواهید کرد.

اگر مشکل خاصی پیش نیاید حتماً ادامه می‌دهم از همین حالا دارم مقدمات کار بعدی را آماده می‌کنم. اما به این نتیجه رسیده‌ام که بهتر است مخاطب کار را گسترده‌تر کنم. برای همین مدتی است که دارم متن نمایش را به آلمانی ترجمه می‌کنم که در آینده اجرایی همراه با متن آلمانی داشته باشیم. چون این شکل اجرا حداقل کمی آلمانی‌ها را به صحنه ما جلب خواهد کرد. نکته دیگر اینکه از حالا با دید درست‌تری از کار کردن در این فضا جلو می‌روم. تجربه اول به من درس‌هایی داد که حدود و مرزهای کار خود و کار با بازیگرانم را مشخص کنم. گر چه آن‌ها با من همکاری کردند و از همه توان خود برای پیشرفت کار استفاده می‌کنند اما مشکلاتی هم پیش آمد که اگر من در مورد کار در خارج از کشور تجربه داشتم و از همان آغاز شکل کار را مشخص کرده بودم می‌شد از آن‌ها جلوگیری کرد. بااین‌همه برای گروهی که از صفر با یکدیگر شروع کرده است برآیند کار بسیار خوب بود.