Wednesday , 26 April 2017

Home » ادبیات » چند شعر از هلیا توکلی

چند شعر از هلیا توکلی

|| April 5, 2017

این مطلب تاکنون 15810 بار مورد مطالعه قرار گرفت

هلیا توکلی

شهرگان: هلیا توکلی شاعر و مترجم زبان فارسی است. او لیسانس مترجمی زبان فرانسه را از دانشگاه تهران مرکز و سپس فوق لیسانس ادبیات فرانسه را از دانشگاه‌های تهران مرکز و سوربون فرانسه دریافت کرد.

هلیا توکلی هم‌اکنون دانشجوی دکترای ادبیات تطبیقی ( فرانسهفارسی) در دانشگاه فرانشکنته فرانسه است. شعرهای او تاکنون در مجله کرگدن شماره چهلم و کانون ادبی چوک شماره ۵۵۵ منتشر شده‌است. برای آشنایی بیشتر با آثار شعری او به زبان‌های فارسی و فرانسه به وبسایت شاعر به آدرس: heliatavakoli.com  مراجعه کنید. 

میعاد

میعاد من و تو کجاست؟

کنار آن تک درخت روی تپه؟

یا در همهمه شهر؟

میان عابران شهرنشین؟

یا میان عاشقان گوشه نشین ؟

کجا با اضطراب دیدار

زمان را نگاه کنم

و بسنجم

شمار قدمهای دیر رسیده را؟

از پشت کدامین دیوار

و با نگاه کدامین یار

سر می رسی

و نخستین کلامت

کدام ترنم موزون را در دلم

زنده خواهد کرد؟

بگو برایم

از آن روز، از آن لحظه

که سرانجام

تو جسم می شوی

دستم را می گیری

و حالم را می پرسی

و من

بی دغدغه، سر مست

آواز پریشانی سر می دهم

بر بام سیاه دره سبز.

پاریس

افسونگر زیبای من

پیمان گریز و

پیمانه ریز است.

او که هر روز

پیراهن خاکستریش را

می پوشد

و لبهایش را

دلبرانه

با رژ قرمزی

از بهترین مارکها

می پوشاند

در خیابانهای شهر

به راه می افتد

و به هر عابری

شاعرانه

کتابی هدیه می دهد.

افسونگر زیبای من

با همه می خوابد.

با همه زنان و مردان

بی آنکه

عاشقشان باشد.

و با قصه های شیرین دروغی

که برایشان می گوید

همه را می خواباند.

افسونگر زیبای من

جوانی سالخورده است

تنیده در

بوهای عطر و نان و هنر

و با چین و چروکهایی صد ساله.

اولین بوسه اش

راز می گشاید

از عشق ناکام من

به آزاد معشوقه ای که

لبانش

طعم گس شراب کهنه می دهد.

عاشق

چه می جویی

از ورای تن شیشه؟

بگو با کدام رنگین کمان

پیوند دارد

ذهن خاموش تو؟

چه می شنود

ترانه موزون دلت

از پرندگان باغ رو به رو

که یک به یک

تو را نظاره می کنند؟

تماشای خیال تو

میل سفر برد از یادم.

شانه ام خانه دلت

پرواز بده

پرنده جانم را

تا افق سردرگم عشق.

یاد

نفسم تنگ است

تنگ آن روزها

که زندگی

فصل مهمان بود

رنگ بود

در گودی پاکتهای میوه

در دست پدرم

دستان مادرم

چه خوش می پخت

و عطر می ساخت

از دوستی سبزیها

در آن مطبخ

و نوید می داد

زیر آفتاب تموز شعله ها

و آشفتگی بی پایان سمفونی دیگها

میز شامی شاهانه را.

نظاره گری بودم من

که نقش نکرد

آن فضا را

و عجولانه رفت

تا برسد به اولین تئاتر چخوف

و روی صحنه ببیند

الهام نویسنده ای

از آن روز را

که جاودان شد

در بطن هنر زندگی.

گورنشین

گام و گور

با هم نمی گنجند.

گنبد مینای من

به انداره همین گور

پهن است و

گِل، مرا شبانه

در خود می گیرد

چنان که آدم شد ناگاه

و چنان که مرگ می شویم روزی.

گرگ‌ها پریشانند

بر پریشان حالی گردبادی که

می پیچد در غریبی نگاه من و

همسایه های گور نشینم.

گودال ها پناه دادند ما را

بی آنکه پناهجو

یا پناهنده ای باشیم.

قیامت همینجاست

و ما همان مردگان بازگشته ایم.

گم شدیم در گودی قبر

هر شب

و هر سپیده

از نو برخاستیم.

این مطلب تاکنون 15810 بار مورد مطالعه قرار گرفت

چند شعر از هلیا توکلی Reviewed by on . [caption id="attachment_54510" align="aligncenter" width="630"] هلیا توکلی[/caption] شهرگان: هلیا توکلی شاعر و مترجم زبان فارسی است. او لیسانس مترجمی زبان فرانس [caption id="attachment_54510" align="aligncenter" width="630"] هلیا توکلی[/caption] شهرگان: هلیا توکلی شاعر و مترجم زبان فارسی است. او لیسانس مترجمی زبان فرانس Rating: 0

About هلیا توکلی

Comments (2)

  • مهتاب

    خیلی عالی و با احساس بود عزیزم برات آرزوی موفقیت های روز افزون دارم

  • Mahbobeh

    Behet eftekhar mekonam.

Leave a Comment

728x90-AccounTech
scroll to top