Monday , 29 May 2017

About داود مرزآرا

پرش اسب‌ها

پرش اسب‌ها

هشت ساله بودم که با بابا و مامان وخواهرم به کناراقیانوس رفتیم. عده ای روی حصیرها وحوله ها دمر خوابیده بودند و تعدادی روی صندلی های تا شو.  اما خورشید بیداربود، داشت گرمایش را می ریخت روی تن آدم ها، ما ...

Read More »
با تراشۀ صابون

با تراشۀ صابون

۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون پرسید آیا بلندی شلوار ...

Read More »
آرایشگر من

آرایشگر من

آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب خود ضبط کرده است. خودش هم از شوهرش جدا شده ...

Read More »
 پیچ و تابِ طناب

 پیچ و تابِ طناب

نوشته‌ی دبلیو ایتس  |   ترجمه داود مرزآرا یک روزنزدیک غروب، هان راهان داشت درلنگرگاه نزدیک کین وارا (1) قدم می‌زد که صدای ویولونی را ازداخل خانه‌ای کنار جاده شنید. ازباریکه ای که رو به بالا می‌رفت، به ...

Read More »
گفتگوهنگام ناهار

گفتگوهنگام ناهار

یک دقیقه صبر کن، یک دقیقه صبر کن! همهٔ اینا کی اتفاق افتاد؟، میخوام ببینم راست راسی چی شد! مادرت نه سالش بود، هیلدن اونجا بود و مادر بزرگت لالا و دیوید گرنی یر و زنش دیکی. هیلدن چند سالش بود؟ هوم، حول ...

Read More »
مدرسه

مدرسه

نوشتۀ: *Donald Barthelme ترجمۀ : داود مرزآرا خُب، ما همۀ بچه ها را برده بودیم بیرون برای دیدن درخت‌کاری. چون فکر می‌کردیم این هم بخشی ازکار تحصیلی‌شان است. میدانید، می‌خواستیم ببینند طرز کار ریشه‌ها چ ...

Read More »
آسانسور

آسانسور

وقتی وارد آسانسور شدم، کف آسانسور گُله به گُله خیس بود.  مثل همیشه سعی کردم پاهایم را درجاهای خشک بگذارم. میدانستم کار  چه کسی است. " چارلی "، سگ آقای جانسون. هروقت وارد آسانسور می شود شاشش می گیرد، ا ...

Read More »
درباره مارگریت دوراس و آثار او

درباره مارگریت دوراس و آثار او

مارگریت دوراس، نویسنده، فیلم ساز، و فیلم نامه نویس فرانسوی که نام اصلی‌اش مارگریت دونادیو ست " دوراس" را که نام دهکده‌ای است و خانهٔ پدری‌اش در آنجا بود بعنوان نام خانوادگی مستعار خود انتخاب کرد. او د ...

Read More »
آدم کش‌ها

آدم کش‌ها

در رستوران هنری باز شد و دوتا مرد آمدند تو. آن‌ها پشت پیشخوان نشستند. جورج از آن‌ها پرسید " چی میل دارین؟ " یکی از مردها گفت: " نمیدونم، چی می‌خوای بخوری، آل؟ " آل گفت: " نمیدونم، نمیدونم چی میخوام بخ ...

Read More »
زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *

زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *

او تنها زنی بود که در یک کفش زندگی می‌کرد و از اوضاع جهان چیزی سردر نمی‌آورد. نمی‌دانست درگردهمائی های خصوصی چگونه باید رفتار کند. دیگر زیاد به جائی دعوت نمی‌شد، حتا به افتتاح موزه‌ها. یک روز مردی به ...

Read More »
شبحی در باد

شبحی در باد

مختصری دربارهٔ: Dinah Jefferies دینا در مالزی به دنیا آمده است و در نه سالگی با خانواده به انگلستان کوچ می‌کند. در جوانی برای گرمای دلچسب مالزی دلش تنگ می‌شد. در 1985 مرگ پسر چهارده ساله‌اش زندگی اورا ...

Read More »
استفاده از زور

استفاده از زور

[William Carlos Williams] ویلیام کارلوس ویلیامز (۱۷ سپتامبر ۱۸۸۳ – ۴ مارس ۱۹۶۳) متولد روتر فورد نیوجرسی، مؤلف ۲۱ مجموعه شعرو ۲۹ رمان و مقاله و مجموعه داستان است. او درنوشته هایش با تخیل و مدرنیزم سرو ...

Read More »
آپارتمان

آپارتمان

جنسن بیچ (Jensen Beach) نویسنده و ادیتور، دو مجموعه داستان به نام‌های «ورای قلمرو قلب» و «طعمه سرما» دارد. او درحال حاضر مشغول نوشتن رمانی است که شامل یک سری داستان‌های کوتاه به هم پیوسته است که داستا ...

Read More »
شایسته

شایسته

حاج خانم مُرد. دخترها دارند کنار تخت مادرشان زار می‌زنند. شهلا نشسته است توی راهرو، پای تلفن و هق‌هق کنان مرگ مادر را به دیگران خبر می‌دهد. شایسته اصلاً گریه نمی‌کند. خیلی عادی و خونسرد، بدون آنکه غمگ ...

Read More »
زندگی من یک بازیچه* است

زندگی من یک بازیچه* است

شیلا هیتی (Sheila Heti) نویسنده ۷ کتاب از جمله کتاب «یک فرد چگونه می‌تواند باشد؟» که منتقد کتاب نیویورک تایمز عنوان «عجیب، اصیل و ابتکاری و کتاب غیرقابل طبقه‌بندی» را برایش انتخاب کرد. این کتاب عنوان ...

Read More »
باور نمی کرد…

باور نمی کرد…

تنها صدائی که آن روزصبح زود درراهروی بیمارستان «رویال کلمبیا» پیچید صدای چرخ‌های شتابناک و لرزان برانکاردی بود که شهلا رویش دراز کشیده بود. پرستارجوان با قدم‌هائی بلند آن را به سمت اتاق جراحی می‏برد. ...

Read More »
چند مینیمال

چند مینیمال

عبور از چهارراه سگ با خاطری آسوده می‌دوید. نه غم نان داشت، نه غم جا. هرجائی را که دوست داشت بو می‌کشید و هر کجا که دلش می‌خواست می‌شاشید. رفتن و ایستادن را او تعیین می‌کرد. گاهی با گوش‌های آویزان سرش ...

Read More »
بلیت لاتاری خانم سوزان

بلیت لاتاری خانم سوزان

وقتی در منطقهٔ " kerrisdale " در غرب ونکوور، دیوید مغازهٔ کوچک مجله فروشی خودش را باز کرد، ساکنین آنجا خیلی خوشحال شدند. صبح‌ها می‌آمدند و روزنامه‌های صبح و مجله‌های تازه درآمده را می‌خریدند. هم دیوید ...

Read More »
ای‌کاش او چریک نبود

ای‌کاش او چریک نبود

 مطابق معمول، بعد از شام صدایش کردم تا برای بازی شطرنج به اتاقم بیاید. پیژامهٔ نوی را که مادرش فرستاده بود تنش کرده بود. قد بلندی دارد با موهایی مجعد و حواسی جمع. شکلات و بیسکویتش را هم فراموش نکرد. ب ...

Read More »
گل‌های زرد کنار نیمکت

گل‌های زرد کنار نیمکت

تقدیم به علی نگهبان مرد شصت سالی دارد، موهای سرش نخ‌نما شده و آن‌هایی که مانده‌اند به خاکستری میزند. زیاد کار می‌کند، در محل کار، در خانه،موقع غذا خوردن، زیر دوش، هنگام رانندگی، تمام مشغولیت ذهنی‌اش ش ...

Read More »
عزرائیل

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود. چند وقت است که از نظر جسمانی وروانی حالش خوب ...

Read More »
چطورخودم را پیدا کنم

چطورخودم را پیدا کنم

تقدیم به دکتر پیمان وهاب زاده سیاوش توبه کرده بود که دیگرعا شق نشود. اماچند شب پیش توبه اش را شکست. وقتی رفتیم بار ( همان میخانۀ خودمان را می گویم ) دید آن زن، تنها نشسته است، رفت با اودست داد وازاو ت ...

Read More »
چند طرح و داستان کوتاه

چند طرح و داستان کوتاه

تقدیم به استاد ارجمندم جناب محمد محمد علی   خرس گریزلی پدر بزرگ با دو نوه‌اش رفتند به پارک جنگلی، نزدیک خانه‌شان، برای پیاده روی. از پیچ راه که گذ شتند ناگهان خرسی بزرگ وقهوه ای ازلای شاخ و برگ درخت‌ه ...

Read More »
رابطۀ راوی با شخصیت های داستان

رابطۀ راوی با شخصیت های داستان

تقدیم به فرامرز  پور نوروز  از قدیم گفته اند که عشق همیشه راه خودش را بازمی کند. این خصوصیت درمورد خانمی صدق میکرد که همسایۀ ما بود. من نو جوان بودم و می دیدم که اگرراه عشق برایش باز نمی شد میرفت وآن ...

Read More »
فصل آخر کتاب

فصل آخر کتاب

تقدیم به هادی ابراهیمی  چند روز پیش به سراغ سعید رفتم و قرار گذاشتیم تا داستان زندگی‏‌ام را بنویسد. دو سالی می‏شود که او و همسرش ناهید، همسایۀ ما هستند. ناهید را گاهی در آسانسور و یا جلوی در ورودی ساخ ...

Read More »
برزخ

برزخ

تقدیم به عبدالقادر بلوچ داشت آن بالا روی بالکن حرف میزد. انگار برای هوا حرف میزد. خدا خدا می کردم زودتر حرف هایش تمام شود و بگوید " حالا بروید و فلان روزبرگردید ". بعضی ها هم مثل من این پا و آن پا می ...

Read More »
…مال همان موقع‌ها‌ست

…مال همان موقع‌ها‌ست

 در خانه را که می‌بندم، در خانه‌ی همسایه باز می‌شود. رو به درایستاده، پشتش به من است. چادرش را بازو بسته می‌کند. می‌گوید: «سلام.» هنوز نفهمیده ام چه کسی است. اما صدایش آشناست. می‌پرسد: «شناختی؟» طنین ...

Read More »
سیلاب

سیلاب

به‌تازگی کتاب مجموعه داستان «انگار همین دیروز بود» نوشته داود مرزآرا در ونکوور منتشر شد. این مجموعه شامل ۱۸ داستان کوتاه است. به‌انگیزه انتشار کتاب «انگار همین دیروز بود»، داستان «سیلاب» از این مجموعه ...

Read More »
728x90-AccounTech
scroll to top