Wednesday , 26 April 2017

Category: داستان و رمان

Feed Subscription

داستان و رمان

  • لباس قرمز

    لباس قرمز

    شهرگان: با شیطنت لباسش را درآورد و به سرعت از پنجره ی اتاقش پرت کرد بیرون. دو تایی تا کمر از پنجره خم شده بودیم و به پیراهن قرمزش نگاه می کردیم که طبقه ی ۱۸ را رد کرده بود و باد تو ...

  • زن که باشی…

    زن که باشی…

    *** باد خنک اول صبح توی آشپزخانه پیچید. لرزم گرفت. پرده‌ چهارخانه‌ کلفتی که افشین به پنجره‌ آشپزخانه زده بود، کنار رفت. افشین می‌گفت: «پرده کلفت نگاه‌های مزاحم رو دور نگه می‌داره!» ...

  • با تراشۀ صابون

    با تراشۀ صابون

    ۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون پ ...

  • پژواک سبز

    پژواک سبز

    هر وقت این پوتین‌های لعنتی را می‌پوشم، صدای پای صد سرباز را از پشت سرم می‌شنوم. می‌دوم، آن‌ها هم می‌دوند. می‌ایستم، پشت سرم را نگاه می‌کنم، باز هم هیچ کس نیست. بر خلاف بقیه آدم‌ها ...

لباس قرمز

لباس قرمز

شهرگان: با شیطنت لباسش را درآورد و به سرعت از پنجره ی اتاقش پرت کرد بیرون. دو تایی تا کمر از پنجره خم شده بودیم و به پیراهن قرمزش نگاه می کردیم که طبقه ی ۱۸ را رد کرده بود و باد ت ...

Read More »
زن که باشی…

زن که باشی…

*** باد خنک اول صبح توی آشپزخانه پیچید. لرزم گرفت. پرده‌ چهارخانه‌ کلفتی که افشین به پنجره‌ آشپزخانه زده بود، کنار رفت. افشین می‌گفت: «پرده کلفت نگاه‌های مزاحم رو دور نگه می‌داره! ...

Read More »
با تراشۀ صابون

با تراشۀ صابون

۱ با تراشه‌ی صابون یک خط کوتاه روی آستین کت مشتری کشید، درست بالای شست، و آنرا تا کرد. آنوقت سنجاق ته گرد را روی تا فرو برد . سپس زانو زد و قد شلوار را هم تا کرد و از آقای جانسون ...

Read More »
پژواک سبز

پژواک سبز

هر وقت این پوتین‌های لعنتی را می‌پوشم، صدای پای صد سرباز را از پشت سرم می‌شنوم. می‌دوم، آن‌ها هم می‌دوند. می‌ایستم، پشت سرم را نگاه می‌کنم، باز هم هیچ کس نیست. بر خلاف بقیه آدم‌ها ...

Read More »
گلوله‌ها و استخوان

گلوله‌ها و استخوان

اگر داوود نگفته بود ما هم نمی رفتیم. می ماندیم. هوایی مان کرد که برویم از بس که بی نفس گفت، بریده گفت دست ها دست ها و دست ها و ما مانده بودیم که دست ها چه داوود آخر؟ که نمی گفت با ...

Read More »
در آوردن جوش و شکستن ناخن

در آوردن جوش و شکستن ناخن

درست همان روز که گفتم نه! من آدم این رابطه‌ها نیستم، یک جوش بزرگ در آوردم. جوش دردناکی بود. آن قدر که دردش چند باری ازخواب بیدارم کرد. نمی‌دانم یک مرتبه از کجا پیدایش شد. مثل یک و ...

Read More »
جمعه‌ها

جمعه‌ها

داداش دیر کرده بود. شهرزاد نگاه کرد به ساعت بزرگ،‌ بالای سر خانم سرهنگ. با هر تیک تاک، یک چشم با مژه‌‌ی مصنوعی، کنار صفحه، گوشه‌ی بالای ساعت، چشمک می‌زد. یک دهان سرخ، با لب های بز ...

Read More »
آرایشگر من

آرایشگر من

آرایشگر من یک زن زیبا و جوانست. از وقتی که برای اصلاح سرم پیش او می روم ، فهمیده ام که او پروندۀ طلاق و جدائی بسیاری از زن ها و مردهای ایرانی را درذهن و قلب خود ضبط کرده است. خودش ...

Read More »
عفریته

عفریته

اشاره: محمد حشمتی‌فر در 22 اسفند 1366 با معلولیت دیستروفی، در یکی از روستاهای مشهد متولد شد. کودک بود که همراه خانواده به مشهد آمد. ابتدایی را در مدرسه معلولین به پایان رساند و دب ...

Read More »
فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی

فصلی از رمان “قطار مردم” نوشته‌ی حجت بداغی

فصلی از رمان "قطار مردم" نوشته‌ی حجت بداغی تهران، نشر کتاب کسرا چاپ اول: ۱۳۹۴ طرح جلد: مهسا رهنما   آیا استاد می‏دانست قرار است شب چهارشنبه‌سوری بمیرد که چیزی بیشتر از آتش، یک‌جور ...

Read More »
داستانی کوتاه از بابک ولی‌پور

داستانی کوتاه از بابک ولی‌پور

بابک ولی‌پور متولد بهمن شصت و پنج، نوازنده و مدرس گیتار است و داستان‌های کوتاه و شعر می‌نویسد. گرد و خاک را در تاریکی نمی‌شود دید اما می‌شود لمسش کرد، وقتی که دست می‌کشی روی کتابی ...

Read More »
 پیچ و تابِ طناب

 پیچ و تابِ طناب

نوشته‌ی دبلیو ایتس  |   ترجمه داود مرزآرا یک روزنزدیک غروب، هان راهان داشت درلنگرگاه نزدیک کین وارا (1) قدم می‌زد که صدای ویولونی را ازداخل خانه‌ای کنار جاده شنید. ازباریکه ای که ...

Read More »
نظر کرده

نظر کرده

توضیح اعظم بهرامی درباره‌ی داستان «نظر کرده»: اين داستان خودش قصه ي جالبي دارد. آن را براي جشنواره‌ي داستان نويسي سال ٨٦ يا ٨٥ فرستادم . براي جشنواره پذيرفته شدم و رفتم. اتفاقن اب ...

Read More »
شبیه افرودیت در اتاق پرو

شبیه افرودیت در اتاق پرو

 بیوگرافی اعظم بهرامی به قلم خودش: سرودن را پیش از آن‌که نوشتن بیاموزم تمرین می‌کردم، روزگار دشوار زن بودن و پس از آن در غربت زیستن را نوشتن داستان کوتاه و شعر برایم آسان کرد و پر ...

Read More »
گفتگوهنگام ناهار

گفتگوهنگام ناهار

یک دقیقه صبر کن، یک دقیقه صبر کن! همهٔ اینا کی اتفاق افتاد؟، میخوام ببینم راست راسی چی شد! مادرت نه سالش بود، هیلدن اونجا بود و مادر بزرگت لالا و دیوید گرنی یر و زنش دیکی. هیلدن چ ...

Read More »
آیا کسی از بوی گٌه خوشحال شده است؟ من شدم…

آیا کسی از بوی گٌه خوشحال شده است؟ من شدم…

داستانی کوتاه از:  Erri De Luca برگردان: مهین میلانی  وقتی لوله‌ی فاضلاب را پیدا کردم، خوشحال بودم، اما نمی‌توانستم لبخند بزنم. روزهای بلند خطرآفرین اعصابم را به هم ریخته بود. با ...

Read More »
دوباره بگو

دوباره بگو

سیگارش را تند‌تند دود می‌کرد. هر پکی که می‌زد، چشمانش پر می‌شدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر می‌زد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش می‌خواست. غذا ...

Read More »
مدرسه

مدرسه

نوشتۀ: *Donald Barthelme ترجمۀ : داود مرزآرا خُب، ما همۀ بچه ها را برده بودیم بیرون برای دیدن درخت‌کاری. چون فکر می‌کردیم این هم بخشی ازکار تحصیلی‌شان است. میدانید، می‌خواستیم ببی ...

Read More »
رنگ‌ها تو را به اشتباه انداخته‌اند

رنگ‌ها تو را به اشتباه انداخته‌اند

از راه‌ رفتن بی‌دقتش که هر چند قدم یک‌بار پایش پیچ می‌خورد و از نگاه‌های سرسری‌اش که هیچ نشانه‌ای از عشوه نداشتند، می‌توانستم بفهمم خیلی با زن‌های دیگری که می‌شناختم فرق دارد. وقت ...

Read More »
گزیده‌ای از رمان «جنگ و عشق»

گزیده‌ای از رمان «جنگ و عشق»

و به یاد رفقایی که در کسوت سرباز و افسر وظیفه شهید شدند[i] شهرگان: چند روز از آزادی خرمشهر گذشته است. مرد جا افتاده و میانسالی که دو روز پیش از تهران بسوی خرمشهر حرکت کرده، با چهر ...

Read More »
آسانسور

آسانسور

وقتی وارد آسانسور شدم، کف آسانسور گُله به گُله خیس بود.  مثل همیشه سعی کردم پاهایم را درجاهای خشک بگذارم. میدانستم کار  چه کسی است. " چارلی "، سگ آقای جانسون. هروقت وارد آسانسور م ...

Read More »
داستانی کوتاه از مریم رییس‌دانا

داستانی کوتاه از مریم رییس‌دانا

زندگی مریم رییس‌دانا به قلم خودش لیسانس مترجمی زبان فرانسه از تهران و آشنا به زبان انگلیسی و ویراستاری.           مترجمی را سال اول دانشگاه با دو نامهٔ اداری صادق هدایت به زبان فر ...

Read More »
كمى مانده تا بهشت

كمى مانده تا بهشت

سرم را بالا مى آورم و از روى كاناپه قرمز اشعه‌هاى خورشید را می‌بینم كه از درز پرده به هال كوچك خانه اوژن سرک می‌كشد. گردنم را می‌بوسد. كمى پایین‌تر می‌آید. انگشتهایم را آهسته روى ...

Read More »
سکوت، تو را می‌شکند

سکوت، تو را می‌شکند

این صداها که در گوشت می‌پیچد آرامت می‌کند. این هیاهو. همین که آدم‌ها هستند و صدایشان می‌آید برایت مثل این است که تنها نیستی. صدای حرف زدنشان را که می‌شنوی- حتی اگر با تو حرف نزنند ...

Read More »
آدم کش‌ها

آدم کش‌ها

در رستوران هنری باز شد و دوتا مرد آمدند تو. آن‌ها پشت پیشخوان نشستند. جورج از آن‌ها پرسید " چی میل دارین؟ " یکی از مردها گفت: " نمیدونم، چی می‌خوای بخوری، آل؟ " آل گفت: " نمیدونم، ...

Read More »
یکی بود یکی نبود، نویسنده ای بود که از دل کابوس ها یش به زندگی سلام می کرد!

یکی بود یکی نبود، نویسنده ای بود که از دل کابوس ها یش به زندگی سلام می کرد!

... بعد از ظهر یک جمعۀ مه آلود است. در زورقی نشسته ام و با آسودگی خاطری غریب، پارو زنان به سوی جزیره ای در جنوب پیش می روم. صدایی در درونم مدام امیدوارم می کند که می توانم پیدایش ...

Read More »
زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *

زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *

او تنها زنی بود که در یک کفش زندگی می‌کرد و از اوضاع جهان چیزی سردر نمی‌آورد. نمی‌دانست درگردهمائی های خصوصی چگونه باید رفتار کند. دیگر زیاد به جائی دعوت نمی‌شد، حتا به افتتاح موز ...

Read More »
بخشی از کتاب «جای خالی مامان»

بخشی از کتاب «جای خالی مامان»

دیگه مطمئن بودم که از آخرین بار که مامان را دیده بودیم، بیشتر از هشت ماه می‌گذرد. تو مدرسه داشتیم برای امتحان‌های ثلث سوم آماده می‌شدیم و هنوز خبری از مامان نبود. فقط امیدوار بودم ...

Read More »
بخشی از رمان «فقط با یک گروه»

بخشی از رمان «فقط با یک گروه»

نویسنده: محمد میلانی ناشر: انتشارات بوتیمار لحظه ای که سرم را بلند‌کردم دیدم‌ از ساختمان‌های طرف دیگر یک‌نفر به سمت من می‌آمد. سریع راه می‌رفت. انگار که عجله داشت. مرد میان سالی ب ...

Read More »
شبحی در باد

شبحی در باد

مختصری دربارهٔ: Dinah Jefferies دینا در مالزی به دنیا آمده است و در نه سالگی با خانواده به انگلستان کوچ می‌کند. در جوانی برای گرمای دلچسب مالزی دلش تنگ می‌شد. در 1985 مرگ پسر چهار ...

Read More »
بخشی از رمان «رسم این زن سکوت است»

بخشی از رمان «رسم این زن سکوت است»

نشر زاگرس، ۲۰۱۴ فصل سی و پنجم می‌دانستم کافی است تا او شروع کند و من ادامه بدهم. حتا اگر می‌دانستم که او ادامه می‌دهد من شروع می‌کردم. این وسط مانده بود کی کلید را بزند یا بهتر بگ ...

Read More »
رویای برهنه

رویای برهنه

یک. همه چیز آن‌قدر خوب بود که انگار یک جای کار می‌لنگید. تقریباً سالن رستوران پر شده بود. بعضی‌ها سرپا مشغول گپ‌زنی با دیگران بودند. مسعود داشت با همکاران تازه‌واردش چاق سلامتی می ...

Read More »
طره مویم، در باد، تا چین

طره مویم، در باد، تا چین

معرفی: آموس آز (Amos Oz) متولد 1939 یکی از معروف ترین نویسندگان، روزنامه نگاران و چهره های ادبی یهود است و در دانشگاه بن گوریون اسراییل به تدریس مشغول. داستانی که ملاحظه می کنید ا ...

Read More »
استفاده از زور

استفاده از زور

[William Carlos Williams] ویلیام کارلوس ویلیامز (۱۷ سپتامبر ۱۸۸۳ – ۴ مارس ۱۹۶۳) متولد روتر فورد نیوجرسی، مؤلف ۲۱ مجموعه شعرو ۲۹ رمان و مقاله و مجموعه داستان است. او درنوشته هایش ب ...

Read More »
بخشی از رمان «سندرم استکهلم»

بخشی از رمان «سندرم استکهلم»

نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ و بی‌پرده اتاق محرمانه نظر می‌انداخت و مثل همیشه با شوق، همخوابگی ما را تماشا می‌کرد. از معدود روز‌های آفتابی آمستردام بود. تازه از سفر دو هفته‌ای از آ ...

Read More »
728x90-AccounTech
scroll to top