شعر

اشعاری از سمیه جلالی

 

‍ گفتی: “بخوان” به نام خدایان بوالهوس

دیباچه ی جماع بُز و اَنتر و مگس

تکرار کن نحوست عصر مدرن را

در انزوای کاغذی و ساده ی قفس

 

یک مشت حزب برتر و یک مشت پا پتی

با خیل بورژوای پسا مانده در زمین

این بود انتهای مدرنیته در جهان؟

انگشت روی ماشه و پاهای روی مین!؟

 

اندیشه ی اصالت من یا وجود تو

ماهیت بشر…عدم “واجب الوجود”!

می فلسفیدنم وسط پاره های تز

با ایسم های “پوچ گرا”… با یکی نبود

 

یک دست جام “باده” و یک دست ذکر “هو”

چرخی بزن، “اصالتِ تن” را بخوان بگو

با پاره های تن تنه ی “شمس و مولوی”

رقص سماع در بغل “پُل میشل فوکو”!

 

با دختران باکره با جنده های هات

با مردهای فاسد پا در گوه و لجن

“ابزورد”… انفعال جهانی بدون “ایسم”

یا “وانهادگی بشر” در مدار تن

 

تن را به دست باد بده در مسیر راه

طوفان اگر نمی بردت سمت انزوا

این میله ها به درد جهانت نمی خورد

در این قفس نمان و برقصا دادان دادا

 

زن، مرد،مرد،زن/ تن و دو نیمه ی جدا

هم جنس/ هم اصالت و همزاد و هم گرا

زن نیمه نیمه نیمه شده در تمایلات

زن، مرد، مرد، زن/ تن و هر تن از آن جدا

 

گفتی بخوان به نام خدایانِ … خوانده ام

گفتی بمان میان خدایانِ … مانده ام

گفتی بمیر مردگی ات را و هیچ باش

من مرده ام به نام خدایان بوالهوس…

8فروردین 98

______________________

‍ ماهی سرخ در بغلم فکر جنگل است!

این را که گفت/ با هیجان شیشه را شکست

افتاد توی حوض/شُلُپ/ماهِ واژگون!

یک گربه با دو بال لبِ پنجره نشست

خیره به تخت خواب شد و گیجی اتاق

یک لحظه گیج خورد و دو تا تیله هاشو بست

” ماهی به فکر جنگل و گربه پیاده بود “

 

که خواب دیده بودم و رویای نا تمام

رویای پشت پنجره / دنیای گربه ها

خوابِ دو تا پرنده ی کوکی ته اتاق

که داد می زدی در گوشم تو هم بیا

که داد می زدم :دِ ولم کن…دِ لعنتی ⇓

بیدارم و… تو نیستی و …رفته ای/ کجا؟!

” ساعت رسیده است به تکرار و انزوا “

 

من فکر می کنم به جهانی بدون ترس

یک جنگل و دو ماهی و یک گربه ی سیاه

تو فکر می کنی به جهانی بدون ترس

پرواز و آسمان و رسیدن به نور ماه

دنبال پیله هایی و کشف پرنده ها

دنبال نور ماه که افتاده توی چاه

” شاید جویده هات بماند برای من “

 

شب شد/ سکوت آمد و اینبار دیدمت

افتاده ای بدون دهان توی گفتگو

خیسی که از عرق به چکیدن رسیده ای

رختی که می/ چِ / لا / نَدتَش،مردِ بازجو

از تو چه مانده است به جز تکه های تو!

یک صندلی و قطره ی خون …چند تار مو

” سر را به زیر آب فرو کن عزیز من”

 

نور چراغ زل زده تو ترس چشم هام

انگار پشت میز مرا حقنه می کنند

من/ دست هام / پشت سرم /جیغ می کشند ⇓

بسته ست با طناب/ دو تا مرد قد بلند

پیدا شده/ جنازه ی من توی حوضِ خون

پیراهنِ سفیدِ پر از لکه… روی بند

” خونِ من است/ رنگ قشنگی ست/ گل گلی ست”

 

ماهی سرخ در بغلم فکر جنگل است

ماهی سرخ در بغلم فکر جنگل است

“ماهی سرخ در بغلم شیشه را شکست”…

13 خرداد ماه 98

__________________

 سگ توی چشم های زنم پرسه می زند

سگ داردت،نداشتمت…”چشمِ روشنت”

سگ توی گوش های زنم واق می کشد

سگ زوزه می شود و(ط)تنم زیر دامنت

 

گفتی:”وطن” و “تن” و “زنت” زیر واقِ سگ

با های و هوی ملتمسِ توله های مست

با چشم های بسته و با چسب های زخم

هی بست،بست،بست “تنت” را به داربست

 

تو ماندی و خودت…وَ خودت با فیوز برق

با ارتعاشِ سیم… وَ لختِ تنت…وَ زن

تو ماندی و خودت…وَ خودت توی وانِ آب

لزگی برقص، قید نفس هات را بزن

 

ها…هر نفس،نفس،نفست را شماره کن

ها… هر نفس که می رودت توی گوشِ جیغ

ها…هر نفس ببر…وَ بزن قید زندگیت

ای تف به ذاتِ هستی هر های بی دریغ

 

گفتم دریغ از تو چه پنهان بریده ام

رگ های هار زندگی ام را برای تو

لزگی برقص توی رگم تا بگیردت

خون لخته های مویرگم پاچه های تو

 

دندان ندارمت که بگیرم گلوی تو

[دندان شوی گلوی مرا در کبودی ات]

گردن نداده ای بشوم رام موی تو

دستی نداده ای بشوم مست بوی تو

 

با های های از نفس افتاده ات برو

با سیم های لخت که افتاده توی آب

تا روی سنگ بوی تنت را بشویدت

سگ مرده است صاحب سگ می رود به خواب

8 تیر 1397

_________________

‍ کنار می روم اما کنار رفتن من

بهانه ای ست برای دوباره دیده شدن

دوباره از سر خط با حروف “میم” و “الف”

مرا به نام بخوانی بلند: “ماهیِ من”

اگر چه ماهِ تو این روزها تکیده شده !

 

قسم به ماهی جان داده توی اسمم که

قسم به ماهِ نشسته میان دستم که

برای دیدن تو لحظه ای قرارم نیست

اگر به حکم رسیدن به تو شکستم که…

مهم نبود غروری که هی لهیده شده !

 

ببخش چینی صد تکه ام/ ببخش عزیز

به بند می زنی ام یا به بند می کشی ام؟!

به بند بندِ نفس های هر شبم در تو

منم ادامه ی حوا / مرا ببین آدم!

که از بهشت خدا با دو دست چیده شده

 

بریز با هیجان ریزه ریزه توی رگم

چکیده های خودت را /چکیده های مرا

سه قطره خونِ هدایت شده به نام جنون

بریز توی رگِ خواب من بدون صدا

شرابِ حادثه ای را که هی چکیده شده

 

تو را اگر چه ندارم اگر چه دوری از

حریم امن تن و جان و چشم و پیرهنم

به باور تو رسیدن خیال خامم بود؟

نبود و نیست جدا از تن و من و وطنم

پرنده ای که تویی کی کجا پریده شده؟!

 

به حرمت نمک و نان و دوستت دارم

دوباره می سازم جاده ای به سمت بهشت

به سمتِ پنجره های همیشه رو به عبور

نگاه کن به سپیده/ تمام شد شبِ زشت

صدای مرغ سحر باز هم شنیده شده

 

بخوان دوباره مرا در حضور آینه ها

بخوان دوباره مرا تا بگویمت: ای جان

بگیر دست مرا ای بلند قامت من

به آفتاب سلام مرا فقط برسان

مرا که از همه جز روی تو بریده شده

20  مرداد ماه 98

 

 

Related posts

سروده‌هایی در همبستگی با روزنامه‌نگارانِ دربند

سپیده جدیری

شعری از سیدمهدی موسوی

سیدمهدی موسوی

سه شعر از شیوا شکوری

شهرگان

اظهار نظر