In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از سید ابوطالب مظفری

0 82

سيد ابوطالب مظفری در سال ۱۳۴۴ خورشیدی در قريه چارباغ ولايت ارزگان که یکی از محروم‌ترين نقاط افغانستان است، دیده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايی را در همين قريه به پایان برد، در کنار آن تحصيلات حوزوی را هم در آنجا آغاز کرد. سال ۱۳۵۹ بالاجبار به کويته پاکستان آواره شد و سپس به ايران رفت. سال ۱۳٦۱ در حوزه علميه مشهد پذیرفته شد و ادامه تحصيل داد. او خود می‌نویسد:

"از زادگاهم "باغچار" ارزگان، جز كوه‌هايی بلند و زمستان‌هايی بلندتر، چيزی در تبراق كودكی‌ام نمی‌بينم. از شش سال مكتب نيز الفی در جگر ندارم هر چند خيلی از همصفانم خون جگر بودند. شعر را مديون زمزمه‌ها و آوازهای پدرم هستم و شاعری را وامدار سال‌های هجرت و مقاومت."

زمانی که طلبه بود، شاعری را با استعداد ذاتی و کشش درونی شروع کرد و به‌گفتۀ خودش "دورانی که شعر را آغاز کرد، دوره انقلاب و جنگ بود؛ دورانی که احساس و عاطفه در آن بيشتر حکومت می‌کرد." از سوی دیگر، از محيط آماده ايران بهره‌ور شد. مظفری در این باره می‌گوید:

"ما در ايران محيط‌هايی داشتيم، از جمله حوزه هنری در مشهد محلی بود که شعرمان را می‌خوانديم و نقد می‌شد و يا انجمن شاعران مهاجر در مشهد محيطی بود که من گهگاهی در آنجا می‌رفتم و به‌نوعی با شعر و شاعران آشنا شدم. می‌شود آن‌ها را مؤثر دانست. ولی قبل از اينکه من وارد آنجاها شوم راه‌های طولانی را خودم در وادی شعر رفته بوده بودم و اين بر می‌گردد به مطالعات شخصی و آموزش‌هايی که خودم طـی کـرده بـودم. فرد خاصـی را نمی‌تـوانم نام بـبرم که از ايـن جهـت بـر مـن حقـی داشـته باشـد.

مادر
مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شديم
در قحط سال عاطفه هامان تلف شديم
مادر سلام ! طفل تو ديگر بزرگ شد
اما دريغ کودک ناز تو گرگ شد
مادر ! اسير وحشت جادو شديم ما
چشمی گزيد و يکسره بد خو شديم ما
مادر ! طلسم دفع شر از خوی ما ببند
تعويذ مِهر بر سر بازوی ما ببند
ای ماه ! ما پلنگ شديم و تو سوختی
ما صاحب تفنگ شديم و تو سوختی

***
پرسيده ای که : ماه چه شد اختران چه شد
من مانده ام که وسعت اين آسمان چه شد
دوشيزه گان قريه ء بالا کجا شدند
گلچهره و گل آغه و گلشاه کجا شدند
گلشاه شگوفه داد جوان شد عبوس شد
در دشتهای تفتهء تفتان* عروس شد
گلچهره خوش به حال غمش غصه سير خورد
يک شب کنار مرز وطن ماند و تير خورد
از او نشان سرخ پری مانده است و هيچ
از ما فقط شکسته سری مانده است و هيچ

***
اينک زمين پيالهء خون است و هيچ نيست
زخم است آتش است جنون است و هيچ نيست
امشب هجوم دوزخی باد ديدنيست
اين گير و دار گردن و پولاد ديدنيست
در چار سو دميده و در چار سو دوان
اينک منم چو بادِ دی آواره در جهان
اينک منم دو پای ورم کرده در مسير
اينک منم مسافر اين خاک سردسير

***
بگذار تا به چشمهء خون شست و شو کنم
بگذار رو به کوه کمی گفتگو کنم
اين کوه شانه های مرا چون برادر است
بگذار با برادر خود گفت و گو کنم
کوه از کمين و صيحهء مردان عقيم ماند
اين بيشه هفت سال پياپی يتيم ماند
اين بيشه هفت سال پياپی پدر نديد
گوساله های بت شده ديد و پدر نديد
يکباره سرو های کهن ريشه کن شدند
مردان اين قبيلهء عاشق کفن شدند
رخش غرور و تيغ و کمان را فروختيم
کام و زبان شعله فشان را فروختيم
خوش قامتان به قدّ دو تا خو گرفته اند
مردان کج به بوی طلا خو گرفته اند
سرگُم تمام همتشان يک بدن شده
در تيه مانده ايم و چهل سال شد تلف
چشم انتظار معجزه ء آب های کف
چشم انتظار معجزه تا سنگ گل دهد
بيرون کشند از تن ناپاکشان صدف http://dorredari.net/images/stories/mozafari.jpg

***
اينک نشسته ايم سبک در کمين خويش
چشم انتظار سوختن آخرين خويش
اينک نشسته ايم که تا مار های خشم
از شانه های مست کسی سر بدر کنند
اينک نشسته ايم که تا نسل سامری
گوساله های شيری شان را بقر کنند
جمعی بر آن سرند که ناموس و ننگ را
نذر کلاه گوشه ء يک تاجور کنند
دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست
موجی نميزنند که باد از کدام سوست
مردند تا به سفرهء شان نان بياورند
توفان نديده اند که ايمان بياورند
القصّه برده اند از اين ورطه رختشان
جاويد باد کبکبهء تخت و بختشان

 

خطاب به فرزند

 

هرچند زعالم جگري سوخته دارم

شادم که گلي همچو تو اندوخته دارم

در شيب اجل خيز ترين جادة مختوم

شمعي به فرا راه خود افروخته دارم

 

زان سان که پدر با من نا اهل عجين بود

من نيز هواي تو پدر سوخته دارم

يک سينه بي کينه ويک طبع غزلساز

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال