In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از علیرضا زرّین

0 16

شاید بتوانم سهم خود را از درختان بگیرم

شاید بتوانم سهم خود را از درختان بگیرم

درختانی که از ما کهن ترند

و نقشه های روح ما را

در سر دارند

و ریشه هاشان از خاک ما تغذیه می کنند

 

شاید با آسمان همزبان شوم

آسمانی که بوده و هست

و در بسترآبی و سبز و کبود و کهربایی اش

ابرها را بر کهکشان های دور و نزدیک

نقاب می کند

 

شاید به هیئت کبوتری برگردم

و پیغام هایم را

به خاطر داشته باشم

درخت، خاک را معنی می کند

و آسمان، زمین را

 

و ابرها، دریا را

اعتراف می کنم

که گمگشتگی ام را پیدا کرده ام

و دوستی ام با آسمان

از سلالۀ زمین

 

و جناس ابری من

همیشه باران است

کبوتر اگر شدم

حد و حدود پروازم را

پیغام های هنوز نگفته و نشنفته ام تعیین خواهد کرد

 

به تو پیوسته ام

 

 

به تو پیوسته ام

بسان  برگ به درخت

ابر به آسمان

و آب به دریا

 

همراه توهستم

و غمم نیست که بی خبری

زیرا که با توام

 

درجام جانت جا گرفته ام

و بر رود روانم روانی

نوشآبی  در خمرۀ خوابهایم

 

یادی خوش بر خیال

با هم هستیم

و می مانیم

 

 

وقتی تو نیستی

 

وقتی تو نیستی

صفحه خالی است

 

چشمانم در ستیز با سپیدی

تار می شوند

 

حضورِ غایب ترا

حس می کنم

 

می بینم

امید هست

 

و راه من

از سرابی می گذرد

 

که درخشش چشمان توست

در گود چشمانم

 

 

زمستانی دیگر

 

 

نقرۀ سرد

آسمان کافور

 

دشت در انجماد

دیدها کور

 

جاده بی انتها

بدون عبور و مرور

 

رفته از قامت درخت

شادی ی خواندن، پرنده، سرور

 

غیر گرگ بیابان

کسی نمی گردد

 

خفته در لانه هاشان گرم

مار، مور، سمور

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال