In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از فاطمه شمس

فاطمه شمس

فاطمه شمس، بیست و نه سال دارد و به گفته‌ی خودش، از بیست و هفتم خرداد ۸۸ ناخواسته با چمدانش راهی تبعید شده و سفری که قرار بود ده روزه باشد، بیش از هزار و اندی روز تا این لحظه به طول انجامیده است. خودش درباره‌ی این سال‌های تبعید می‌گوید: این سال‌ها شعر تنها نجات‌دهنده‌ام بوده است.  این سال‌ها به خواندن تاریخ اجتماعی ادبیات در دانشگاه آکسفورد انگلستان گذشته است.

روی دو پروژه دیگرهم به طور همزمان کار می‌کنم: ‌
مفهوم جوانمردی در فرهنگ‌های فارسی زبان و رابطه شعر و مرگ در مناسک مرگ ایران. شعرهایم را مدت نه سال است که در وبلاگ‌ام به اسم نیم‌دایره منتشر می‌کنم.  اولین تجربه تلاش برای چاپ اشعارم در ایران به دلیل سانسور ناکام ماند. غزل نئوکلاسیک را سا‌ل‌‌هاست دنبال می‌کنم و گاهی هم گریزی به شعر سپید می‌زنم.
آدرس وبلاگ: www.fatemehshams.com

 

یکی از اولین شعرها- نوزده سالگی

 

دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی

همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی

کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید

چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی

شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود

شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی

نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا

هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی

فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود

یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی

و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن

سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی

دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد

فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی

فاطمه شمس

پاییز

پـاییز بود…مـن نـیوتـن را نـدیـدهام

وسیب سرخ جاذبه را هم نچیدهام

پاییز بود…چوبـه آن دار و صـندلـی

بالا برو… نیفت… بگو من پریدهام

پایـیـز بـود… لـرزش پـاهـای صــندلـی

افتاد سیب …"طعم خدا را چشیدهام "

پاییز بود… جاذبه یـعنـی: تـو روی دار

بعد از تو دور جاذبه را خط کشیدهام

پـاییز بود… جاذبـه یـعنی دروغ مـحض!

شکل تو را معلّق و بی جان کشـیدهام

بـیـن زمـین و خـاطرههـایـت معلّـقـم

روح تـو را بـه جـان غـزلـهـا دمـیـدهام

اجرای حکم…مردن بی های و هوی تو

پاهای لـخت و بـی کـفـنـت را دویـدهام

پاییز بود…من نیوتن را …ولی تو را…

با خندهای به شیوهی پاییز دیدهام

 

برای ایرج بسطامی و زلزلهزدگان ورزقان

سخت است از داغ این زخم شعری بسازم برایت

میسوزی آنجا و من نیز، این دورتر، پابه پایت

یک دست، نعش عزیزی، دست دگر، تکه نانی

ای هستی برزخآلود! میمردم ای کاش، جایت

وقتی که از زیر آوار، دست عروسک عیان شد

یک شهر خاموش لرزید، از غربت ضجههایت

وقتی که آغوش گلنار، جای تو از خاک پر شد

خواندی به تلقین به گوشش: عشقم، عزیزم، فدایت!

بیرون کشیدند از خاک، در خاک کردند او را

هر گوشهای سنگ گوری، همخانه یا آشنایت

از آه سردت رسیدهست، در قلب مرداد، دیماه

بم، بم، ب ب بم، بم، تنیدهست در شعرهایم صدایت

لال است امشب زبانم، حتی زمین و زمان هم

«ایرج» اگر بود، میخواند، آواز تلخی برایت.

 

* * *

حقیقت آن است

که من روزی میمیرم

و دیگر کسی نیست لای این روزنامهها

لای این فیشهای برق و آب

برای یافتن نشانی از تو

بی آنکه بدانی

روزی سه مرتبه کاغذها را زیر و رو کند.

من به مرگ خودم فکر نمیکنم

به تو فکر میکنم.

که آن روز،

بدون داشتن یکی مثل من

در این دنیا

چقدر تنها خواهی ماند.

7 شهریور 91

 

غزل رفتن

یک نفر رفت که از دست خودش گم شود و

راحت از شر رجزخوانی مردم شود و

یک نفر رفت و میخواست که حرفی نزند

خالی از حس نفسگیر تکلم شود و

یک نفر با همه بیگانه و از خود بیزار

در پی آتش و ویرانه، که کژدُم شود و

شیر انداخت و خط بین خود و سایه خویش

…تا کدام آخر سر آتش هیزم شود و

رفت، آرام لباش را به لب باران داد

تا مگر ابر شود، غرق توهم شود و

پر بگیرد، برود سمت خراسان بزرگ

یک کبوتر وسط کوچه هشتم شود و

بال بر بال، در آغوش عزیز خورشید

صاحب صحن پر از ارزن و گندم شود و

یک نفر رفت، که رفت از همه جا تا شاید

یا فراموش و یا غرق و یا گم شود و..

 

شعری برای ستار بهشتی

چکچک چکید خون تو از دستهایشان

بر تکهپارههای تنات، رد پایشان

ضحاکهای ماربهدوشی که میخورند

مغز تو را سه وعده به جای غذایشان

پیشانی کبود و سیاهی که سالهاست

شرحیست بر دو رویی و کبر و ریایشان

آن مومنان دوزخی تشنهی بهشت

که میدرند با دهن پارسایشان

تا از تن کبود تو شاید نوالهای

بخشد به شرط یک تن دیگر، خدایشان

گویی، خدا و گورکن اینجا یکی شدند

از جان بیبهای تو، افزون بهایشان

ما گور میخریم و تو در گور میشوی

با هفت سر، زبانه کشست اژدهایشان

بر سررسید، مرگ تو سنجاق میشود

خونِ عزیز و پاک تو بر دستهایشان

ستار، نام دیگر سهراب و مصطفیست*

هفتاد و چند لاله که خالیست جایشان.

*سهراب اعرابی و مصطفی غنیان از کشتهشدگان بعد از انتخابات

 

پنجره

 

پشت این پنجره، هیچوقت

 نه ولگردی ساز زد

 نه سربازی گلوله شلیک کرد

 تنها زندگان، بیتفاوت از آن گذشتند

 و گزمهها،

 مغرور بر اسبی فربه و پیر

 سالهاست از رخوت این خیابان میگذرند.

اتاق، همیشه قربانی یخبندان است

 آن روز خوب

 پشت این پنجره را

 کدام دست

 ریسه خواهد بست؟

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال