In touch with Diverse Iranian Community

اشعاری از مهدی ع. راد

0 97

مهدی ع. راد از شاعران ساکن رشت است که اخیرا مجموعه شعری با عنوان «سکوی سرخ» را آماده انتشار کرده است. اشعاری از این مجموعه را در ادامه می‌خوانید.

[clear]

سکوی سرخ

سکوی من

اوّلِ حرف بود

دمی کشیده میان دنده های عمودی         باز

فَقَرات            می شکند در ستون هایم

فَتَرات می کند صورتی که ریخت مُذاب

بر آن شولاها و دیارهای معلق

آن راویانِ مِناره باز

که با گردن هایی زخمی و چشمانی بُرّاق

تیغ و بال و داغ می زدند            سکوی حرف را

در اِدامه                مه اَدا می شود یعنی:

رفتار مرموزِ سَحرگاهِ  تَر

 در امتداد طناب

نتیجه اما

حَرّافی سَکوی اَوّل

یا سَرهای خونینِ آویزان میان دنده ها نیست؛

[clear]

سنگ او              بر سینه ی سکوی من

اَوّل حرف بود                  دَریدن!

[clear]

[clear]

[clear]

اوجا

تو    در تَرک خورده شیارهای پیش از آفتاب، کاهگلِ سحرگاه
یا تلوخورانمان با جامهایی در دست
آن تن های آویزان[clear]

گرمای عرق کرده لوت، که از شانه های ری را می ریخت.
تو    در راه! گُدار جاده های انتها، تا مادیان های آبستن مرده ماران
که بر (هیرمندِ تشنه تر نگاهمان) با جامهایی در دست می دویدند.
تو    آن نازک آرای، یارِ جانی، یارایِ این هرزه در بودن
در هَشتی های خانه پدری، جانَت به چندین نظر اشاره؛
و آن مِناره های بی سر بوده جُنبّان تا
پوست دریده دخترم      وبا
استخوان های خورد شده، سرِ تراشیده زورخانه در آوار
چای هایِ نیم خورده درعکس و
بویِ مدفوعِ مقعدهایِ پاره
تُخم کشیده پسرم، که ایستاده قلیان می کشید
[clear]
تو    همین ات و خونِ نبوده در رگِ خشکِ پیشانی ام     کوه
در ورم های مجال  [clear]

سّدی که از گهواره های ایل، تا آوایی که شنیدم[clear]

شنیدم؟
می ریخت جنازه دریا بر دستان کف[clear]

و تو بندرگاه
بند در رگها
بی درگاه[clear]

های!  جامت بُگذار و بُگذر…..[clear]

[clear]

[clear]

[clear]

مرثیه خانم

با جای خالی اش

که تکثیر می شُد در چشم ها و گوش ها و سرهایی

که در راه بودند

اگر بودند!

به لابه از دعا گفتم:

از شاید گریختن جنگ را تحمیل می کند

از شاید ایستادن جنگ را تحمیل می کند

از شاید صلح جنگ را تحمیل می کند

از هلهله ی دخترانِ همیشه مَرز

همیشه کُرد

همیشه نگاه بان

که دنده های شکسته ی پدر را جوش می دادند

و پیش از رُستن بیدخون

با گردنِ ساق هایِ خلخالیِ در زنجیرهم دلبری

می رقصیدند

می رقصیدند و نعره می زدند

می رقصیدند و شوی شان را     کفن     دفن

پوست می کردند بیابان را سراسر.

از اینکه جای خالی، همیشه یک قاب با خود دارد

و درد دارد

و تو هم دراین قاعده حتی، حتی

و تو هم دراین قاعده حتی، حتی

و تو هم دراین قاعده حتی، حتی نیستی “جای خالیِ ما”

گفتم /

باد    آنجا که تو نبودی ام می وزید

که خالی شَود و خلوت

تا هست و نیست ات با ما یکی شَود و یک نبودی و من

می وزیدم…/

از اینکه قطعاتِ بُرّنده ات را

با گوشت ام، رگُ و پی، جمع کردم از خیابان

جمع کردم با رکوع هایِ عمومیِ جُمعه

جمع کردم با جماران

جمع کردم با هر چه جامانده

پِلاک، چّفیه، تبرزین ، کوزه

تا یکپارچه شود و کوک شود

چنان که نشنیده باشند آن هارمونیِ فرات ات را بی سر

 و از طنینِ عودِ نسوانِ رشته کوههای پیام آور از نقطه ی دَوّار بر دوششان، گفتم؛

که در گاهِ ماهور غلیظ می خواندند:

خدا بزرگ است

خدا بزرگتر است

خدا بزرگ بزرگتر است

خدا…..

و من شقه شده بر دو قله اش

هر دو قرائت ام در گلویش

زاگرس

زاگرس خوانده می شد/

زاگرس

که آگاه بود و همین:

یقین برهیچ نَرود

مگرتیغ و صلایِ تو خانوم

از هر گوشه ام

تن ام

خاورم که باشد

تا خویش هامون کنم و بریزم در کعبه ی خالی ات.[clear]

[clear]

[clear]

[clear]

پُشت[clear]

[clear]

 

داغ از پُشت

تا پُشت داغدار

تا پُشت در پُشت

این تا شده های مطرود    حرفهای کوتاه

هیچ فرقی با خروش آب های آزاد آن پایین نداشت

و نگاه

به بالای پیامبران بی ردا بود

که عصاکشِ یکدیگر

چراغ های بی خیابان را رسالت بودند.

از قضا

این دست که بَر- دار نشد

کلاه از سر گرفتُ

فرود آمد بر انگشتانی که بریده بود از خود

بندهای رابطه را،

زمین اما کلاهش را سِفت، کردن بود

تا مگر رابطه را به رمز بمب های ساعتی بسپارد

پس جریان، با این توهم، دار شد

که اگر زخم برداشت بَر

دشت های آن سوی ما حرمت شکستُ و

حریم از ما ربود

و مگر ما تافته های جدا، که نه

“مانده پایِ آبله از راه دراز” نبودیم؟

در نتیجه، سر از گوساله هایِ پنج ستاره بُریدیم

تا نبرد چاقو بیخِ اسماعیل،

و مناره ها کردیم دُرست

تا بُکنیم حضور خویش را فرو

و محاسن دمِ مشک گرفتیمُ دست هامان دراز

تا دیگری کند ابابیل را

و باران نصیب ما

از اینهمه

این همه هایِ همیشه

رمه هایِ سرگردان برایمان ماندُ

انگشت های اشاره ای

که  دیگرهیچ رنگی برایش بالاتر از سیاهی نبود!

پس این بار من می گویم:

این شعر را خشمگین بخوانیدُ و بی صدا بایستید.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال