آشیان / ادبیات / اعترافات یک ذهن وارونه در هزار و هشتصد ثانیه قسمت اول

اعترافات یک ذهن وارونه در هزار و هشتصد ثانیه قسمت اول

 

وقتی صبح ها ساعت 6 صبح یه کاسه آبگوشت با مغز روی صندلی چوب روسی طباخی کنار ساختمان اداره رو سر می کشیدم، همیشه احساسم این بود که کف دکان مماس با ساختمون ساخته شده؛ صاحب مغازه ها، مشتری ها و هر چیزی که بود از بیرون به صورت عمودی دیده می شدن؛ منتها نمی دونم بقیه هم مثل من می دیدن یا نه؟! دلیلی هم نداره که مثل من ببینن. فکر کنم دکارت (فیلسوف فرانسوی) وقتی به من فکر می کرده اون جمله معروف رو نوشته (فکر می کنم پس هستم) و آنقدر تکرار کرده که دیگه روی تمام بسته های بستنی چوبی، دنباله آدرس کارخانه سازنده این جمله اش اتوماتیک چاپ می شه. پس معلومه راست گفته که همیشه همه جا حضور داره. توی کله پاچه وارونه، من فقط می تونستم با صندلی اختصاصی خودم به موازات بندهای پوتین خاکی شکلم بایستم؛ اگر هم تصمیم به نشستن بگیرم مجبورم بندها رو دور پایه همون جایگاه سلطنتی گره بزنم. وقتی عقربه های ساعت مچی ام از شش و صد و هشتاد ثانیه گذر می کرد جسمم معلق و فکرم ثابت روی زمین می موند مثل همون مجسمه آگوست رودن (مجسمه اندیشه گر)؛ منتها جنس ایشون از مرمر و برنز بود جنس من پر از کلمه ها و واژه های لاتین و فارسی به همراه مقدار مناسب پوست و چند لیتر خون. وقتی هم که مغز و روحم به تلاقی همدیگه واگذار شدن تازه هوا روشن می شه. انگار خورشید منتظر تصمیم منه تا نور رو به طرف همه چیز جز بندهای پوتین من پخش کنه. هیچ فیل بدون عاجی هم قادر به شکایت نیست چون اگر صدای ناله اون رو کسی بشنوه دوباره باید برگرده توی آب رودخونه. از در اتاق خوابم تا شیرینی فروشی خیابان اصلی دقیقا 202 متر و 3 پله کوتاه راهه. اگه آخر هفته بندهای پوتین خاکی ام رو بتونم گره بزنم طوری که کارل مارکس هم مانیفست خودش رو لوله شده توی جیب گاندی بگذاره و نتونه باز کنه، قادر به طی چنین مسافت کوتاهی رو در خودم می دیدم. گرچه برای زودتر رسیدن به مقصد از حمل خودم روی باربند اولین سری یک مینی ماینر سال 1959 با خطهای زرد و نارنجی روی بدنه و لاستیک های ساییده شده ای که تقریبا تمام خط کشی های خیابان های اصلی لندن تا پاریس رو لمس کرده استفاده کنم. البته وقتی هم فاصله 202 متری رو طی کردم و رسیدم به پله اول تازه فهمیدم پلاک عقب ماشین، نمره شده پاریسه و 3 ماه تموم روبروی کتاب فروشی Galignani در Rue de Rivoli پارک بوده و برای پیمودن 3 پله من انتخاب شده. سر پله دوم که می رسم از بالا یه نگاهی به توی ماشین می اندازم. قفسه های پر از آرشیو عکس های سیاه و سفید قدیمی بناها، مجسمه ها و مردم که به ترتیب الفبا ترتیب شده بودند. سعی می کنم شیشه کشویی پنجره عقب رو باز کنم. سرعت حرکت پایین بود و کار سختی به نظر نمی یومد. چشمم ناخوداگاه در بین تمام مشبک های مربعی قفسه های چوبی به حرف F افتاد. انگار از قبل می دونستم که باید به طرف کدوم عکس و حرف الفبا خیز بردارم. یکی از عکس های قدیمی اوریانا فالاچی (روزنامه نگار ایتالیایی) در حالیکه کنار چمدون روی زمین نشسته و به سمت نور بیرون چادر نگاه می کنه رو پیدا کردم. چشم های این زن پر است از داستان آدم هایی که در اوج خشونت به نرمش لحظه ای دعوت شده اند و آدم هایی که تنها می خواهند فریاد آزادی رو به گوش من برسونن. بعد از اینکه این عکس رو توی جیب کت ام گذاشتم دنبال عکس هایی گشتم که نگاتیوهای رو توی Café de Flore روی میز ژان پل سارتر (فیلسوف فرانسوی) سوزوندم. عکس هایی بود که از تابلوهای نقاشی رامبرانت و داوینچی انداخته بودم. وقتی نگاتیوها در حال سوختن بود ژان خیلی خونسرد با یه سیگار Marlboro روشن که همیشه گوشه لبش در حال سوختن و دود کردن بود و هر از گاهی یه پوکی هم بهش می زد در حال نوشتن کتاب تهوع توی یک ذهن آشفته بود که صدای قاشق زنی هم بلند بود. اطرافیان او هم که سنگ در گوش گذاشته بودند؛ مثل همیشه. انگاری داشت دست هایش رو با گرمای آتش نگاتیوها گرم می کرد. اگر می دونست صادق هدایت با چند میز فاصله نشسته و سخت مشغول نوشتن و جنگ با واقعیته شاید به جای اینکه دود سیگار رو از زیر عینک دسته شکسته به بیرون فوت کنه کلا قورت می داد. من نمی دونستم که قراره هدایت بعد از رسیدن به خونه از زندگی برای همیشه ساقط بشه. اطلاع داشتن از این مطلب به ژان کمک زیادی کرد تا خط آخر کتاب تهوع رو تکمیل کنه. بعد از چاپ شدن کتاب ژان، او عینک هدایت رو تا مدتها با بند روی گردن آویزون می کرد.

دقیقا 35 دقیقه بعد جزغاله شدن نگاتیوها بارون شدیدی گرفت. دستم رو تو جیب پالتوی قهوه ای که یکی از دکون های قدیمی بازار بزرگ طهرون به من کادو داده بود فرو کردم و با کلاه فریژی (کلاه نماد آزادی) روی سرم از کافه بیرون اومدم. چشم هایم رو به زحمت زیر ضربه قطره های بارون به خیابون روبرو انداختم. سیمون دوبووار (فمینیست فرانسوی) توی یه کیوسک روزنامه فروشی ایستاده و به زن هایی که با چترهای رنگی از روبروی او عبور می کردن دست نوشته هایش رو می فروخت. در آن میان تنها یک نفر با تیپ و چهره متفاوت ظاهر شد. او با آرامشی که از طریق ایستادن و راه رفتن او بهم القا می کرد بعد از کمی مکث در حالی که یقه های اورکت رو بالا داده بود به قدم زدن ادامه می داد. مثل یه لوکوموتیو دهه 30 میلادی دود غلیظی از کله و لابلای موهای او در هوا پخش می شد. سیگار برگ لابلای انگشتان او یا مماس با خط شلوار لجنی اش بود یا با گوشه های لب. وقتی هر قدمی که روی سنگ فرش ها می گذاشت، رنگ مایه هایی از پرچم کوبا رو زیر پوتین پاهایش نقاشی می کرد. بعضی ها بدون هیچ تاملی زیر بارون به چهره چه گوارا خیره می شدن که فقط پیاده روی می کرد و به هیچ چیز و هیچ کس توجهی نداشت که مسیر رو به طرف یک خیابان فرعی تغییر داد و نتونستم دیگه در تعقیب او باشم. وقتی به ابتدای همون فرعی رسیدم بوی تند سوختن چوب دور سرم رو گرفت. حس کردم تمام قاب نقاشی هایی که تکه های سوخته شده آن روی میز ژان مونده بود در حال آتش گرفتن بود. ذره های سیاه و صدای جرقه چوب ها به وضوح دیده و شنیده می شد. جرات رفتن و زل زدن به از بین رفتن اون نقاشی های روی دیوار موزه در وجودم نبود. فقط امیدوار بودم که سه کتاب معروف دانته (شاعر ایتالیایی و نویسنده کتاب سه جلدی دوزخ، برزخ، بهشت) قاطی این حجم از بین رفتن نشده باشد و گرنه یک کفه ترازوی تاریخ برای همیشه لنگ می موند. آنقدر حجم دود و بو زیاد شده بود که مجبور شدم برخلاف میل باطنی ام همون مسیری رو که اومدم برگردم. کنار Café de Flore یک کیوسک روزنامه فروشی قرار داشت که معمولا اکثریت نویسنده ها به اونجا که می رسیدن توقف کوتاهی می کردند و سرکی به مجله ها و روزنامه ها می کشیدند. سارتر هم جزو همین دسته بود. بیشتر ساعت های روز هر کسی که مسیر همین پیاده رو را طی می کرد می تونست او را از نزدیک ببینه. یک زن عکاس فضولی هم در زمان های نامعلوم روز می چرخید حول همین کافه و آدم ها رو سوژه دوربین عکاسی پولاروید خود می کرد. عکس جدید او: سارتر با پیپ روشن وارونه بر لب دهان طوری که در حال فشار دادن پیپ با دندون هایش بود. البته فردای صبح اون روز شد تصویر جلد مجله ELLE (مجله مد فرانسه) در حالیکه گوشه تصویر گانگسترهای زل زده به ژان بودند و یکی از آنها دست راستش رو به داخل جیب مخفی بارونی برده بود.

 

 

درباره امیر آذرنیوشه

امیر آذرنیوشه

پیشنهاد خوانش

قدم زدن در افکاری شبیه یک شاهد عینی قسمت دوم

  آرام می غلتم بر سفره نگاه آن ژرف اندیشی که برق چشمانش روزهاست قفل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *