In touch with Diverse Iranian Community

املت ( اقتباس آزاد از هملت؛ نوشته ویلیام شکسپیر)

تابستان تمام شد و نی بر دهان چوپان جنگل رمید.

شهری بود نه چندان بزرگ اما با صفحاتی زرد شده و مچاله. بر گردن نازک اش مهره زردی آویزان بود از خاطره زنی کوبلن دوز با پشتی خمیده و چشم های ضعیف که مدام به جای سوزن نخ کردن، سوزن را در جاکلیدی قفل صندوقچه پستوی خانه اش فرو می کرد. مهره زرد گاه قرمز می شد و گاه سفید؛ گرچه با سیاه شدن بیشتر سازگاری داشت. آن هم بستگی به احوالات زن کوبلن دوز داشت. روزهای متمادی از آن عسل بیرون می کشید و روزهای آتی خشخاش. صبحانه زن کفش سهراب سپهری بود و کاغذهای دست نویس مچاله شده فریدون. روزی از آن روزهای نمادین، زن سوار بر مادیانی تازان به سمت شهر رهسپارشد بی برگ و بی زین. با دستانی ترک خورده و لباس هایی از نفت سیاه آغشته شده. بی تدبیر بود اما پر از رمق و صدایی آهنگین. به وقت سحر، با مادیان خویش قدم بر شهر گذاشت آنهم بعد از 57 بار تازیان زدن بر جای سم های فرو رفته در  شن های صحرا. بعد از 57 بار صدای آهنگینی که شعر های شاملو رو زمزمه می کرد؛ صدایش خسته بود و رنجور اما همچنان با نفس های بریده زمزمه می کرد و پس از هر غروبی کلمات را جابجا می کرد:

تو می دانی

که مرا

سر باز گفتن کدامین سخن است

از کدامین درد…

ماندن

آری

ماندن

و به تماشا نشستن

آری

به تماشا نشستن

دروغ را

که عمر

چه شاهانه می گذرد

به شهری که

ریا را

پنهان نمی کند

و صداقت هم شهریان

تنها

در همین است.[1]

زن تاخت؛ بی‌خوراک و بی‌خواب؛ گمشده‌ای شد در شهری که تغییر کرده بود. دیوار‌ها سیاه پوش و خیابان‌ها قرمز. دکان های قدیمی تعطیل و حجره های جدید ساخته شده بودند. حجره ها سر بریده گوسفندان را با رب گوجه فرنگی ذبح کرده بودند. کف خیابان قرمزی خون نبود بلکه قرمزی رخسار کمونیسم و چشم های ورم کرده سربازان اسلحه به دوش با خشاب های خالی بود. همه مردم شهر عینک های دودی بر چشم داشتند و دستمال های سفیدی دور دهانشان بسته شده بودند. تبرهای کوچک و بزرگ در ویترین مغازه ها خودنمایی می کردند. بالاخره به ویرانه پرسپولیس رسید که با خیمه های عظیمی بر روی آن برافراشته شده بود. از آن بوی خاک نم دار شنیده می شد و کودتای در الکل رقیق شده. فاصله پشت ویرانه تا 28 هکتار گندم زار شهر به اندازه یک جفت کف پای یه طفل تازه متولد شده بود. از لابلای شاخه های بلند گندم، قاصدک ها به پرواز در آمده بودند. قاصدک هایی که مقصدشان به یک نقطه نبود بلکه فضا را در حلق نسبیت فرو می کردند. زن کوبلن دوز از مادیان هراسان و مبهوت پایین آمد و مثل سحر شدگان به طرف ویرانه پیش رفت. هر چه بیشتر به خیمه ها نزدیک می شد عضله پاهایش مثل آهنی گداخته می شدند. وقتی به پشت سر خود سرک می کشید مادیان را نمی دید در عوض جای پاهایش به سم سیاه مادیان بود. جیب شلوار زن سنگینی می کرد. چیزی نبود جز پیاله آلومینیومی سوراخ شده با چند تکه نان خشک. به نزدیک خیمه که رسید لباس های به نفت آغشته شده اش کاملا پاره شده بود. ناگهان خنجرهای دو سر به طرف او پرتاب شدند. سپر او کاسه آلومینیومی بود و بازوانش. تکه نان ها را سنگ ریز های زیر پای چپش نشخوار کردند و سپس بلعیدند. خنجرها در آسمان و صدای جویدن نان در دهان سنگ ها. دیگر هیچ نمی دید جز قفل صندوقچه های آب انبار قدیمی تنها خانه کوچه در دار. به گمان او هواد سرد شد، برف بارید، کلاغ ها در آسمان زیاد شدند و طوطی ها را بلعیدند. پیاله، شمشیر زن شد و خنجرها جملات ماکیاولیستی که نغمه آن دستگاه شور را برانگیخته می کرد. فردای آن روز سقراط در زندان مقابل افلاطون جام زهر را نوشید. تمام شد. خبر در شهر پیچید. زندان ها دیگر جای خالی ندارند. جمعیت در راه است با غبار سیاه بر بالای سر. بگریز زن. وقت، وقت وصال است. انگشتانت را در گوشت بدن خویش فرو ببر، برخیز و برو. خیمه پراگماتیسم جناق راست و چپ را شکسته اما عقب نشینی نکرده. کنار چاله خیمه کن. خیمه ای از جنس ویرانه.

پاییز آمد و یک جام زهر در دست من و یک جام زهر بر لبان زن کوبلن دوز .

[1] احمد شاملو – ققنوس در باران (مجله کوچک)

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال