In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی – ۱۱

0 23

Mary-Ann-Shaffer-et-Annie-Barrows

از سوزان اسکات به سیدنی

یازدهم آوریل 1946

سیدنی عزیز،

مبادا مرا به سنگدلی متهم کنی، اما اگر بزودی برنگردی چارلی استفنز دیوانه خواهد شد. او که برای کار ساخته نشده؛ او تنها برای این ساخته شده تا کیسه های پول به دیگران بدهد تا کارها را برایش انجام دهند. باور نمی کنی اما دیروز قبل از ساعت ده در دفتر انتشاراتی بود! اما این همه فداکاری نابودش کرد. ساعت یازده مثل مرده ها رنگ پریده و ساعت یازده و نیم مجبور به نوشیدن ویسکی شد! نزدیک ظهر یکی از دخترهای تازه کار، معصومانه و بی خبر نمونه جلدی را برای تایید به او نشان داد _ چشمانش از حدقه بیرون زدند و گوشهایش قرمز شدند_ بالاخره یکروز گوش هایش را از خشم خواهد کند! ساعت یک بعد از ظهر به خانه رفت و هنوز که خبری از او ندارم (و باید بگویم ساعت از چهار گذشته است.)

در حادثه اندوهناک دیگری، هاریت مانفرید بکلی از کنترل بیرون رفت. خیال داشت جلد تمام کتاب های کودکان را صورتی یا قرمز انتخاب کند. باور کن شوخی نمی کنم. جوانک نامه بر (که نامش را نمی دانم)  به سرش زد و تمام نامه هایی را که با حروف اس شروع می شد به اطراف پرتاب کرد. نپرس چرا که نمی دانم. دوشیزه تیلی بقدری بی ادبانه با کندریک برخورد کرد که کندریک نزدیک بود با تلفن به فرقش بکوبد. و باور کن حق داشت. ولی خوب تلفن گران است و نایاب و ما نمی توانیم اینطور از آن استفاده کنیم. باید همان لحظه که پایت را توی دفتر گذاشتی دوشیزه تیلی را توبیخ کنی.

اگر هنوز متقاعد نشده ای که فوری دنبال بلیط هواپیما بگردی، باید بگویم دیشب ژولیت و مارک رینولدز را در کافه پاریس دیدم که خیلی چیک تو چیک نشسته بودند! میزشان در بخش اشرافی بود اما من از آنطرف کافه می توانستم نشانه های عشق و عاشقی را تشخیص دهم. مارک زیر گوشش چیزی می گفت و دستان ژولیت را در دست داشت. و وقتی خواست آشنایی را به ژولیت نشان دهد، دست برشانه اش گذاشت. بعنوان کارمند وفادار تو، خراب کردن این رابطه را از وظایف خود دیدم و به سوی میزشان رفتم و سلام کردم.

ژولیت خوشحال شد و از من خواست به آن ها بپیوندم. ولی از لبخند مارک پیدا بود که از همراهی من استقبال نمی کند. من هم به میز خودم عقب نشینی کردم. این مرد از آن هایی نیست که بخواهی با او طرف شوی. با آن لبخند نازکش. حتی اگر زیباترین کراوات ها را هم زده باشد. و فکر کن اگر عمه بینوایم جنازه بادکرده ام را در تایمز ببیند چه حالی خواهد شد؟

به زبان ساده، یک صندلی چرخ دار بخر، یک چوب زیربغل تهیه کن، چه می دانم یک الاغ اجاره کن، ولی همین الان به خانه برگرد.

دوستدار وفادارت،

سوزان

از ژولیت به سیدنی و پیر

دوازدهم آوریل 1946

عزیزانم سیدنی و پیر،

تمام کتابخانه لندن را در پی یافتن اطلاعاتی در باره گرنسی زیر و رو کرده ام. حتی برای اتاق مطالعه بلیط خریدم. و این باید نشان ژرفای پشتکار من باشد. زیرا براستی اتاق مطالعه چندش آور است.

البته مطالب بسیاری یافته ام. بیادت هست در سالهای 1920 یک سری کتاب های مسخره بنام ولگردی در آسمان، یا ولگردی در جزیره لیندیسفارن، یا … در جزیره شیپهولم یا هر بندری که نویسنده کشتی تفریحی خود را به آنسو برده بود، منتشر شد؟ باید بگویم در سال 1930 این نویسنده به سنت پیترپورت در گرنسی سفر کرده و کتابی در آن باره نوشته است. بعلاوه یک سفر یک روزه به سارک، هِرم، آلدِرنی، و جرزی، که در آن جا یک اردک وحشی به او حمله می کند و او را مجبور به بازگشت به خانه می کند.

نام واقعی این ولگرد، سی سی مردیت است. او احمقی بود که خیال می کرد شاعر است و آنقدر ثروت داشت که یا کشتی خصوصی خود به هرجا دلش می خواست برود و در باره آن کتاب بنویسد و با سرمایه خود به چاپ برساند و به دوستانش هدیه کند. سی سی در نوشته هایش در پی حقایق خسته کننده نبود! او ترجیح می داد چهارنعل به مرغزار، ساحل دریا یا دشتی پر گل برود و خوش بگذراند. ولی خدا عمرش بدهد. کتابش، ولگردی در گرنسی، همانی بود که می خواستم تا با جزیره و مردمش بیشتر آشنا شوم.  سی سی در سنت پیترپورت توقف می کند و پیاده می شود. و مادرش دوروتی در کشتی تفریحی می ماند تا به اطراف سر کشیده و خانه های مردمان محلی را رشخند کند. در گرنسی سی سی برای گل فرزیا و نرگس اشعاری سرود، و البته برای گوجه فرنگی ها. از تماشای گاوهای گرنسی لذت برده و برای زنگ های بزرگی که به گردنشان آویخته بوده شعر سروده است («دلنگ، دلنگ، به چه صدایی…»). و درست پس از تعریف از گاو ها نوشته «مردمان ساده روستا، که هنوز به لهجه دهاتی نورمن ها گفتگو می کنند و به پریان و جادوگران باور دارند.» سی سی حتی آنقدر با جزیره الفت می گیرد که در تاریک و روشن غروب یک پری می بیند.

پس از گشت و گذاری در کوچه ها و مزارع، و پس از عبور از پرچین ها و دکان ها، سرانجام دوباره به دریا می رسد. و می گوید: «آه، دریا، همه جا هست! آب های نیلگون، زمردین، نقره ای. آنگاه که مانند کیسه ای از میخ سخت و تیره نیستند.»

خدا را شکر که ولگرد ما یک کمک نویسنده هم داشته. دوروتی که بسیار جدی بوده و از گرنسی و هرچه در آن بوده نفرت داشته است. او مسئولیت نوشتن تاریخچه جزیره را برعهده می گیرد و از آن هایی نیست که مس را طلا بنمایاند.

 

… اما درباره تاریخچه گرنسی، هرچه کمتر بدانیم بهتر است. این جزیره زمانی به دوک نشین نرماندی تعلق داشت و هنگامی که ویلیام، دوک نرماندی، تبدیل به ویلیام فاتح شد، گرنسی را نیز زیربغل گرفت و با خود به انگلستان برد. البته با مزایا و شروط بسیار. سپس تر شاه جان بر این مزایا چیزهایی افزود. و ادوارد سوم هم همینطور. چرا؟ مردمان گرنسی چه کرده بودند که شایسته چنین بخشش هایی شوند؟ هیچ و هیچ!

سپس تر که هنری ششم بی عرضه بیشتر خاک فرانسه را به فرانسویان باخت، مردمان جزایر کانال مانش تصمیم گرفتند با تاجداران انگلستان بمانند. و چه کسی با عقل سلیم چنین نمی کند.

ساکنان جزایر کانال داوطلبانه وفاداری و عشق خود را به خاندان سلطنتی انگلستان تقدیم کردند اما خوانندگان عزیز بدانید که: تاجداران انگلستان هیچ اراده ای در این جزایر ندارد جز آنکه ساکنان بخواهند!

… سیستم اداره گرنسی، هرچه هست، بنام مشاوران ایالتی نامیده می شود که به اختصار مشاوران خوانده می شود. قدرت در دست این مشاوران است و رئیس آن صاحب قدرت واقعی. که توسط مشاوران انتخاب و امین صلح نامیده می شود. در حقیقت هر مسئولی در این سیستم انتخاب شده است و شاه هیچ قدرت عزل و نصبی ندارد. ممکن است کسی به من بگوید پس فایده شاه چیست اگر نتواند عزل و نصب کند؟

… تنها نماینده شاه در این سیستم غیر اخلاقی و بی ربط معاون فرماندار است. اگرچه او می تواند در نشست های مشاوران ایالتی شرکت کند، و هرچه می خواهد نظر بدهد، حق رای ندارد. خوب است که اجازه دارد در خانه فرماندار اقامت کند. که البته یگانه کاخ قابل گفتگو در گرنسی است. به شرط آنکه کاخ ساسمارِز را ندیده بگیریم که من می گیرم.

تاجداران انگلستان نمی توانند برای مردم جزایر مالیات یا خدمت اجباری مقرر کنند. درستگویی وادارم می کند که اعتراف کنم ساکنان گرنسی هیچگاه برای یاری به انگلستان نیازی به وضع قوانین نداشته اند. آنها داوطلبانه به دفاع از انگلستان برخاسته و سربازان و ناویان قهرمان و شجاعی در نبردهای با ناپلئون یا قیصر آلمان  داشته اند. اما بیاد داشته باشید که این فداکاری های داوطلبانه جای این حقیقت تلخ را نمی گیرد که ساکنان جزایر کانال مانش هیچ مالیاتی به انگلستان نمی پردازند. حتی یک شیلینگ. حالم به هم می خورد!

این ها مودبانه ترین سخنان این خانم بودند. از آوردن بقیه سخنانش صرف نظر می کنم ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

خواهش می کنم یکی از شما، یا هردو برایم نامه بنویسید. می خوماهم بدانم بیمار و پرستار در چه حالند و چه می کنند. دکتر در باره پایت چه نظری دارد سیدنی؟ قسم می خورم برای رشد یک پای نو هم وقت داشته ای.

دوستدار و دلتنگ و ….

ژولیت

از داوسی به ژولیت

پانزدهم آوریل 1946

دوشیزه اشتون محترم،

براستی نمی دانم مشکل آدلاید آدیسون چیست. ایزولا معتقد است او افسرده و غمگین است زیرا می خواهد چنین باشد. احساس برتری و همچنین قربانی بودن به او دست می دهد و خودخواهی هایش را ارضا می کند. ولی با این همه من از او سپاسگزارم که در باره این رخداد برای شما نوشته است. هرچه می کوشیدم از این بهتر نمی توانستم ژرفای علاقه ام به لمب را بیان کنم.

شرح زندگی او رسید و من شتابان آن را خواندم. دست خودم نبود. نمی توانستم لحظه ای تامل کنم. ولی دوباره آن را می خوانم. آرام و با شکیبایی. و تلاش می کنم همه اتفاقات را بدقت تصور کنم. از معرفی آقای لوکاس خیلی لذت بردم که نوشته: «او می توانست ساده ترین و روزمره ترین اتفاقات را به حادثه ای تازه و هیجان انگیز تبدیل کند.» با نوشته های لمب بیشتر از آنکه در سنت پیتر پورت باشم، با او در خانه اش در لندن بسر می برم.

ولی از همه تکان دهنده تر تصور این است که چارلز در پایان روز به خانه می آید و با جنازه مادرش که با ضربه های چاقو جان سپرده و پدرش که که در خون خود می غلطد، برخورد می کند. و خواهرش مری که با کارد خونین در دست بالای جنازه هردو ایستاده است. براستی تصورش نیز غیرممکن است. چگونه توانست وارد اتاق شود و چاقو را از خواهرش بگیرد؟ و پس از اینکه به دستور پلیس مری را به دیوانه خانه سپردند، چگونه توانست قاضی را وادار کند خواهرش را به او بسپارند؟ در این سال ها او بیست و یکسال بیش نداشت. چگونه توانست همه را متقاعد سازد؟

پیمان سپرد تا پایان عمر از مری نگاهداری کند و وقتی چارلز پای در جاده ای می گذاشت همه می دانستند که تا پایان راه خواهد رفت. اینکه دیگر نتوانست به کار مورد علاقه اش یعنی سرودن شعر بپردازد و برای درآمد بیشتر مجبور به نوشتن مقالات انتقادی که هیچ خوشش نمی آمد شد، اندوهناک است.

به تمام روزهای بلندی فکر می کنم که بعنوان حسابدار برای کمپانی هند شرقی کار می کرد تا پولی پس انداز کند. پولی که همواره در هنگام دیوانگی های غیرقابل کنترل مری سودمند بودند و با آن می توانست خواهرش را در بیمارستان های روانی خصوصی بستری کند.

و در همین ایام هم یکروز از مری جدا نمی شد. چه دوستان خوبی بودند. میتوان تصور کرد که خواهرش را مثل قرقی می پاییده و اولین نشانه های بازگشت بیماری را تشخیص می داده است. و حتی مری نیز متوجه دگرگونی حال خود می شده ولی توانایی کنترل آن را نداشته است. این باید از همه دردناکتر باشد. می توانم آندو را ببینم که زیرچشمی به هم نگاه می کنند. یکی نگران سلامت دیگری و دیگری نگران اینکه برادرش می داند که دوران سلامت او موقتی است. چقدر باید برای یکدیگر نگران بوده باشند.

با این وجود فکر نمی کنید ایامی که مری سلامت بود، همراه و همنشینی بهتر از او نبود؟ چارلز که مسلماً چنین فکر می کرد. دوستان مشترکشان هم همینطور: ووردزورث، هازلیت، لِی هانت، و از همه مهمتر کولِریج. هنگام مرگ کولریج یاداشتی از او یافتند که در حاشیه کتابی که می خواند نوشته بود. «چارلز و مری لمب، دوستان عزیزم، بله جایشان در قلبم است.»

شاید در باره لمب زیاده گویی کردم، ولی می خواستم شما و آقای هیستینگز بدانید چقدر کتاب هایتان برای من گرامی اند و چه میزان مرا به فکر می اندازند.

از داستان کودکی شما خوشم آمد. همان که به زنگ گردن گاو و خرمن یونجه مربوط بود. می توانم در خیال شما را تصور کنم. آیا از زندگی در مزرعه لذت می بردید؟ هیچوقت دلتان برایش تنگ نشده؟ در گرنسی آدم هیچگاه از مزرعه دور نیست. حتی سنت پیترپورت هم شهر به حساب نمی آید. نمی توانم زندگی در شهری مانند لندن را حتی در خیال تصور کنم.

کیت دیگر مونوگوس ها را دوست ندارد. بخصوص که فهمیده دشمن مار هستند. این روزها زیر سنگ ها دنبال مار می گردد. ایزولا سلام می رساند. سرشب پیش ما آمده بود. گفت همینکه محصولاتش را جمع کرد برایتان نامه خواهد نوشت. رُزمری، شوید، پیازچه، و بنگدانه.

دوستدار همیشگی،

داوسی آدامز

از ژولیت به داوسی

هجدهم آوریل 1946

داوسی عزیز،

چقدر با نوشتن در باره چارلز لمب شادمانم کردی. همیشه معتقد بودم بیماری مری سبب شده که چارلز نویسنده چیره دستی شود _ با وجود اینکه او مجبور شد شعر و شاعری را رها کرده و برای درآمد بیشتر برای کمپانی هند شرقی حسابداری کند.

او حس همدردی تحسین برانگیزی داشت که هیچکدام از دوستانش قادر به درک آن نبودند.  وقتی وودزورث او را به بی توجهی به طبیعت متهم کرد، چارلز در پاسخ نوشت: «هیچ عشقی به بیشه زاران و دره ها احساس نمی کنم. اتاقی که در آن تولد یافته ام، میز و صندلی که همه عمر در مقابل چشمانم بوده اند، کتابخانه ای که مانند سگی وفادار به هرکجا که رفته ام با من آمده است، تختخواب قدیمی، خیابان و کوچه ای که در آن بالیده و برآمده ام، درختی که از آفتاب به سایه اش پناه برده ام، مدرسه قدیمی _ آیا برایم کافی نیستند؟ دارایی هایت سبب رشک من نیست. به تو دل می سوزانم. باید می دانستم که انسان هرچیزی را می تواند به دوستی برگزیند.» در دوران جنگ بارها این جمله را با خود تکرار کرده ام. انسان هرچیزی را می تواند به دوستی برگزیند.

امروز اتفاقاً داستان تازه ای از او یافتم. می دانی که او بسیار می نوشید. بیش از اندازه. اما در هنگام سرخوشی نیز شاد و بذله گو بود. شبی آنقدر نوشیده بود که مستخدم میزبانش مجبور به همراهی او تا خانه شد. روز دیگر به رسم پوزش، چارلز چنان نامه شوخی برای میزبانش فرستاد که او آن را همراه دارایی هایش در وصیت نامه مخصوصی به پسرش سپرد. امیدوارم برای مستخدم هم چنین نامه ای نوشته باشد.

هیچ توجه کرده ای وقتی به کسی فکر می کنی، اخبار بیشتری از او بدست می آوری؟ دوستم سوفی آن را فقط حادثه می داند، و دوست عزیز دیگرم آقای سیمپلز، رحمت خداوند. او معتقد است وقتی در باره کسی یا چیزی فکر می کنیم، در حقیقت نوعی انرژی به فضا می پراکنیم که ثمره مناسب را بسوی خود جذب می کند.

دوست همیشگی،

ژولیت

از ایزولا به ژولیت

هجدهم آوریل 1946

ژولیت جان،

حالا که ما رفقای خوبی شده ایم، می خواهم از تو چند سوال بپرسم. سوال های خصوص. داوسی می گوید کار مودبانه ای نیست. اما به عقیده من میان زنان و مردان برسر مودب بودن و نبودن تفاوت اساسی است. مثلا داوسی در این مدت پانزده سال که می شناسمش هرگز سوالی خصوصی از من نپرسیده. اگر می پرسید من ناراحت نمی شدم ولی داوسی راه و روش خودش را دارد. خیال ندارم خودم یا او را عوض کنم. می دانم که دوست داری در باره ما بیشتر بدانی، خوب ما هم دوست داریم در باره تو بیشتر بدانیم. بنابراین من شروع می کنم.

اول اینکه تصویر تو روی جلد کتابت در مورد آن برونته هست. بنظر باید زیر چهل سال داشته باشی. سوال من این است، چند سال زیر چهل سال؟ آیا در عکس خورشید در چشمانت افتاده یا کمی چپ هستی؟ همیشه چشمت چپ است یا گاهی؟ باید در باد شدید ایستاده باشی زیرا موهایت به هرطرف گریخته اند. رنگ موهایت را تشخیص نمی دهم اگرچه معلوم است بلوند نیست، که البته جای خوشحالی دارد. باید بگویم خیلی طرفدار بلوندها نیستم.

آیا کنار رودخانه زندگی می کنی؟ امیدوارم، زیرا مردمی که کنار آب های روان زندگی می کنند بسیار مهربانتر از دیگرانند. من اگر در کنار دریا زندگی نمی کردم، قول می دهم مثل عقرب گزنده می شدم. آیا خواستگار پابرجایی داری؟ من که ندارم.

آپارتمانت چطور است؟ دنج و گرم یا بزرگ و اشرافی؟ درست و دقیق برایم بگو زیرا می خواهم تصویر خوبی از تو در ذهن داشته باشم. آیا به فکر آمدن به گرنسی و دیدن ما هستی؟ حیوانی خانگی داری؟ چه چیز؟

دوستت،

ایزولا

از ژولیت به ایزولا

بیستم آوریل 1946

ایزولای عزیز،

خوشحالم که مرا دوست خود دانسته و مایلی در باره ام بیشتر بدانی. و متاسفم که من زودتر به این فکر نیفتادم.

در حال حاضر سی و سه سال دارم و درست حدس زدی چپی چشمم تقصیر خورشید است. وقتی از خودم خوشم می آید موهایم را بلوطی با رگه های طلایی می دانم، اما وقتی حوصله خودم را ندارم قهوه ای گِل آلود. در مورد پریشانی و سربه هوایی موهایم باید اعتراف کنم همیشه اینطورند و گناهی متوجه وزش باد نیست. داشتن موی فرفری بلا و مصیبت است و هرگز اجازه نده کسی درباره آن فریبت دهد. چشمانم فندقیست. اگرچه لاغرم ولی قدم آنچنان که دوست دارم بلند نیست.

دیگر نزدیک تایمز زندگی نمی کنم و این بیش از هرچیز رنجم می دهد. خانه قدیمیم نزدیک رودخانه بود. شیفته شنیدن صدا و دیدن رودخانه در تمام روز هستم. در حال حاضر در آپارتمانی اجاره ای در محله گلِب زندگی می کنم. آپارتمانم کوچک و تا سقف پُر است. تا ماه نوامبر که مالک آپارتمان از امریکا بازگردد، اینجا هستم. دلم می خواست یک سگ داشتم ولی مدیریت ساختمان اجازه حیوان خانگی نمی دهد! باغ های کنزینگتون خیلی دور نیستند و هرگاه احساس دلتنگی کنم می توانم به آنجا رفته، صندلی در تراس به یک شیلینگ اجاره کنم، چرت بزنم ، به صدای بازی بچه ها گوش بدهم و آرام بگیرم _ تاحدی.

ساختمان شماره هشتاد و یک خیابان اوکلی، اواخر جنگ توسط بمب افکن وی 1 نابود شد. بیشترین صدمه را ساختمان پشت خانه من دید ولی سه طبقه از ساختمان شماره هشتاد و یک هم نابود شد که آپارتمان من هم در آن میان بود. امیدوارم دوباره آن را بسازند، یا شبیه آن را، زیرا من براستی دلم برای آپارتمان و محله قدیمل تنگ شده است. با خیابان چِین واک و رودخانه تایمز در بیرون پنجره ام.

خوشبختانه وقتی بمب وی 1 به ساختمان اصابت کرد من در بوری بودم. سیدنی استارک، دوست قدیمی و ناشر امروزیم، به ایستگاه راه آهن آمد و مرا به خانه برد. و ایستادیم و به توده سنگ و خاکی که زمانی خانه من بود، خیره شدیم.

از سوراخی که دیوار افتاده ایجاد کرده بود، می توانستم پاره های پرده را ببینم که با باد تکان می خوردند ومیزکارم را که با سه پایه روی باقیمانده کف اتاق ولو شده بود. کتاب هایم گل آلود و پاره بودند، توده ای خمیر کاغذ. و اگرچه تصویر مادرم را، آلوده و شکسته، آویزان بر دیوار روبرو می دیدم، اما امکان نجاتش نبود. تنها وسیله سالم در اتاق مجسمه کریستال بزرگی بود متعلق به پدرم، که رویش کارپ دایم کنده شده بود. تنها این مجسمه سالم و بی حرکت روی تپه ای آجر و چوب شکسته در اتاق نشسته بود. نمی توانستم رهایش کنم بنابراین سیدنی با زحمت رفت و آن را برایم آورد.

تا دوازده سالگی که والدینم زنده بودند، دختر خوب و سربراهی بودم، پس از آن مجبور شدم خانه و مزرعه پدری را در سوفولک ترک کرده و نزد عموی پدرم به لندن بروم. آن روزها دختر کوچولوی اخمو و خشمگین و غیرقابل تحملی بودم. دوبار از خانه گریختم و تا توانستم برای عموی بینوایم گرفتاری درست کردم. در آن روزها به همه این کارها خیلی افتخار می کردم. امروز که به آن فکر می کنم از خجالت آب می شوم. چقدر مایه آزار آن پیرمرد بوده ام. وقتی هفده ساله بودم عموی پدرم فوت کرد و من هیچگاه فرصت نیافتم از او پوزش بخواهم.

سیزده ساله که بودم مرا به مدرسه شبانروزی فرستادند. همانطور خشمگین و سرسخت به ملاقات مدیر مدرسه رفتم که مرا یکراست به سالن نهارخوری برد و پشت میزی با چهار دختر دیگر نشاند. من درحالیکه دست هایم را زیربغل زده و بی اعتنا نشسته بودم سرم را به اطراف چرخاندم تا کسی را پیدا کنم که بیش از همه نفرت انگیز باشد. و سوفی استارک را دیدم. خواهر کوچکتر سیدنی.

برای نفرت ورزیدن عالی بود. دختری با چشمان درشت آبی و حلقه های موی طلایی و لبخندی شیرین. سوفی بینوا تلاش کرد با من آشنا شود. من البته جوابش ندادم و رویم را از او برگرداندم تا اینکه گفت: «امیدوارم این جا را دوست داشته باشی.» و من جواب دادم آنقدر نخواهم ماند تا کار به دوست داشتن بکشد. و گفتم: «همینکه برنامه قطار ها را پیدا کنم خواهم رفت.»

شب به پشت بام خوابگاه رفتم تا با خودم و خشمم تنها باشم که سوفی با برنامه حرکت قطارها پیدایش شد!!

معلوم است که هیچگاه از آنجا نگریختم. و با بهترین دوستم سوفی همانجا ماندم. مادرش بیشتر تعطیلات مرا به خانه شان دعوت می کرد و چنین شد که با سیدنی آشنا شدم که بعد ها از بهترین دوستانم شد.

پس از پایان دبیرستان من و سوفی دیگر دنبال ادامه تحصیل نرفتیم بلکه در پی خود زندگی راه افتادیم، به لندن آمدیم و در اتاقی که سیدنی برایمان اجاره کرده بود اقامت کزیدیم. مدتی هردو در یک کتابفروشی کار می کردیم و کتاب های دست دوم می فروختیم و من شب ها می نوشتم. داستان می نوشتم و پاره می کردم.

سپس روزنامه آیینه روز یک مسابقه مقاله نویسی گذاشت. پانصد کلمه و درباره «زن ها بیشتر از چه می ترسند؟» می دانستم آیینه روز دنبال چه مقالاتی بود. ولی من مثلا از مرغ خیلی بیشتر می ترسم تا از مردان. بنابراین در مورد مرغ ها نوشتم. داوران که سرانجام مقاله ای یافته بودند که از سکس و مرد و این حرف ها نشانی در آن نبود، چنان ذوق زده شدند که جایزه اول را به من دادند. پنج پوند و سرانجام مقاله ای از من به زیرچاپ رفت! آیینه روز آنقدر نامه های تشویق کننده دریافت کرد که پیشنهاد نوشته چند مقاله به من داد. بزودی شروع به نوشتن داستان های کوتاه برای روزنامه ها و مجلات دیگر کردم. و ناگهان جنگ پیش آمد و روزنامه اسپکتاتور از من خواست دو مقاله در هفته با عنوان «ایزی بیکر استاف به جنگ می رود،» برایشان بنویسم. در این میان سوفی عاشق یک هوانورد بنام الکساندر استراشان شد و با او ازدواج کرد و به مزرعه خانوادگی آن ها در اسکاتلند رفت. من مادرخوانده پسرشان دومینیک شدم. و اگرچه هنوز دعایی به او نیاموخته ام ولی تابستان گذشته که اورا دیدم، خرابکاری های زیادی یادش دادم.

فکر می کنم یک خواستگار داشته باشم، ولی هنوز به این کارها عادت ندارم. خواستگارم بسیار زیرک است و می خواهد مرا با خوراکی های خوشمزه فریب دهد! ولی واقعیت این است که گاهی من هم از مردان داخل کتاب بیشتر از آن هایی که در پیرامونم می بینم خوشم می آید. اگر همیشه هینطور باشد چقدر بد، عقب مانده، ترسو و کوته فکر باید مانده باشم.

سیدنی از مقالات ایزی بیکرستاف من یک کتاب منتشر کرد و من برای معرفی کتابم خیلی سفر کردم. و ناگهان مشغول نامه نگاری برای غریبه هایی در گرنسی شدم که اکنون دوستان عزیزم هستند و آرزوی دیدارشان را دارم.

دوستدار همیشگی تو،

ژولیت

از الی به ژولیت

بیست و یکم آوریل 1946

دوشیزه اشتون عزیز،

از قطعات چوبی که برایم فرستاده بودید براستی سپاسگزارم. خیلی زیبایند. وقتی بسته را گشودم، نمی توانستم باور کنم برایم این قطغات زیبای چوب را در رنگ ها و اندازه های مختلف فرستاده باشید.

چگونه توانستید این همه چوب را با اندازه ها و رنگ های متفاوت بیابید؟ باید به بسیاری فروشگاه ها سرزده باشید و مجموعه های بسیاری را دیده باشید. شرط می بندم خیلی به زحمت افتاده اید و نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم. چه به موقع هم رسیدند. پیشتر ها کیت از مار خوشش می آمد و می توانستم آن را با هرچوبی و به هر اندازه ای حجاری کنم ولی تازگی ها به موش خرما علاقمند شده است. می گوید تا زمانی که برایش یک موش خرمای خوب نساخته ام، به هیچیک از وسایلم نگاه هم نخواهد کرد. فکر نمی کنم حجاری موش خرما مشکل باشد. بالاخره یک پوزه دراز دارد و یک دم، همین. حالا خیالم راحت است که چوب برای تمرین دارم و می توانم موش خرمای خوشگلی بسازم.

آیا شما هم دوست دارید حیوانی برایتان حجاری کنم؟ دوست دارم هدیه ای برایتان بتراشم، ولی مایلم شما هم دوستش داشته باشید. از موش خوشتان می آید. موش های خوبی می تراشم.

با تشکر،

الی

از ابن به ژولیت

بیست و دوم آوریل 1946

دوشیزه اشتون گرامی،

هدیه ای که برای الی فرستاده بودید جمعه رسید. چقدر محبت کرده اید. او ساعت ها نشست و به این قطعات رنگارنگ خیره شد. گویی به چیزی که درون آن ها مخفی بود و او با چاقوی حجاری خود باید بیرونشان می کشید می نگریست.

پرسیده بودید آیا همه کودکان گرنسی را در دوران اشغال به انگلستان فرستادند؟ نه، برخی ها در جزیره ماندند. و هنگامی که خیلی دلم هوای الی را می کرد به این طفلان معصوم می نگریستم و از اینکه الی اینجا نیست خدا را شکر می کردم. در دوران اشغال، کودکان بیشترین آسیب را دیدند. آنقدر خوراک نبود که مایه رشد آن ها شود. بیادم هست پسر لِپِل را در آغوش می گرفتم و اگرچه دوازده ساله بود بیش از یک بچه شش یا هفت ساله وزن نداشت.

تصمیم دشواری بود. آیا فرزندت را نزد بیگانگان روانه کنی یا با خودت نگاه داری؟ شاید هرگز آلمانی ها نیایند، ولی اگر آمدند با ما و کودکانمان چه رفتاری خواهند داشت؟ اما اگر انگلستان را نیز اشغال کردند چه؟ آنوقت کودکان بینوا بدون والدینشان چه خواهند کرد؟

می توانی حدس بزنی وقتی آلمانی ها رسیدند ما در چه وضع روحی بودیم؟ گیج و سردرگم. واقعیت این است که هرگز گمان نمی کردیم آلمانی ها به ما علاقه ای داشته باشند. آن ها دنبال انگلستان بودند و با ما کاری نداشتند. ولی بزودی دانستیم که به جای سیاهی لشکر، بازیگر های اصلی نمایشیم.

در بهار 1940 هیتلر و سربازانش مانند کارد داغی که درون قالب کره فرو می رود اروپا را قاچ زدند. همه جا در مقابلشان سقوط کرد. و خیلی سریع. وقتی هرچه شیشه در گرنسی بود از شدت انفجارات سواحل فرانسه شکست و برزمین ریخت، دانستیم که دیگر انگلستان توان نگاهبانی و مراقبت از جزایر کانال مانش را ندارد. و ما به خود واگذار شده ایم.

اواسط ژوئن که معلوم شد چه چیزی در انتظار ماست، مشاوران گوشی تلفن را برداشت و از لندن پرسید آیا برای بردن کودکان ما امکان فرستادن کشتی دارند؟ از ترس لوفت واف های آلمانی جرات فرستادن آن ها را با هواپیما نداشتیم. لندن گفت دارد، اما کودکان باید بسرعت آماده می شدند زیرا زمان زیادی برای آمدن و برگشتن بسلامت کشتی به لندن باقی نمانده بود. چه ایام تلخ و ناامیدکننده ای برای اهالی بود، و چه حس شتاب و هراسی در فضا موج می زد.

در آن روزها اگرچه جین به اندازه یک بچه گربه هم نیرو نداشت اما تصمیمش را گرفته بود. می خواست الی را بفرستد. بسیاری از مادران دو دل بودند_ بروند یا بمانند؟ و مرتب در این باره با صدای بلند مباحثه می کردند. اما جین از الیزابت خواست اجازه ندهد کسی به دیدنش برود. می گفت: «نمی خواهم صدایی بشنوم. این هیاهو جنینم را ناراحت و عصبی می کند.» جین بر این عقیده بود که نوزادان می توانند حتی پیش از تولد اضطراب و هیجان مادر را احساس کنند.

بزودی وقت مباحثه به سر آمد. والدین تنها یک روز فرصت تصمیم گیری داشتند، و پنج سال که در باره خوب و بد آن بیندیشند. در نوزده و بیست ژوئن، مادران و نوزادان و کودکان خردسال رفتند. مشاوران مقداری پول توجیبی به کودکانی که والدینشان امکان مالی مناسب نداشتند داد. کوچکتر ها از هیجان شکلات هایی که با آن پول خواهند خرید به وجد آمده بودند. برخی گمان می کردند دارند به یک پیکنیک یکروزه می روند و تا شب نشده دوباره به خانه برخواهند گشت. خوش به حال آن ها. الی و دیگر همسن و سالانش، همچنین بزرگترها، می دانستند چه پیش رو دارند.

از تمام صحنه های آن روز، یکی در ذهنم بیش از همه نقش بسته است. دو دختر بچه کم سن و سال، با پیراهن های توری و آهار زده، و کفش های سیاه واکس خورده. گویی مادرشان آن ها را به میهمانی می فرستاد. چقدر در هنگام عبور از کانال باید سرما خورده باشند.

همه بچه ها با والدینشان باید در بیرون مدرسه جمع می شدند.  آنجا باید با عزیزانمان بدرود می گفتیم. اتوبوس ها برای بردن آن ها تا بندر آماده بود. کشتی که تازه از دانکریک رسیده بود، ماموریت یافت بچه ها را به لندن ببرد. وقتی برای گذاشتن تعداد کافی جلیقه یا قایق نجات در کشتی نبود. هیچ نیروی تدافعی هم برای محافظت از این کشتی وجود نداشت.

آن روز صبح ما ابتدا در بیمارستان توقف کوتاهی کردیم تا الی از مادرش خداحافظی کند. الی نمی توانست سخنی بگوید. آرواره هایش را چنان محکم روی هم فشار می داد که بازکردن دهانش غیرممکن بود. تنها برای مادرش سر تکان داد. جین لحظه ای او را در آغوش گرفت و سپس به الیزابت سپرد. من و الیزابت نوه کوچکم را تا حیاط مدرسه بردیم. من نشستم و محکم او را در آغوش فشردم، و تا پنج سال او را ندیدم. الیزابت که داوطلب رساندن بچه ها به کشتی شده بود همانجا ایستاد و من مجبور به بازگشت شدم.

وقتی به بیمارستان و نزد جین باز می گشتم بیاد حرفی افتادم که روزی الی به من زده بود. وقتی پنج ساله بود و ما با هم به لَکوربیر می رفتیم تا کشتی های ماهیگیری را تماشا کنیم. یک لنگه کفش کتانی در وسط راه افتاده بود. الی یکی دوبار پیرامونش چرخید و سپس گفت: «این لنگه کفش خیلی تنهاست پدربزرگ.» و من موافقت کردم. الی کمی بیشتر به لنگه کفش تنها نگاه کرد و به راه خود ادامه داد. پس از مدتی گفت: «میدانی پدر بزرگ، من هیچوقت مثل این لنگه کفش تنها نمی مانم.» من پرسیدم «چطور؟» و او جواب داد «شما ها همیشه با منید. در فکرم.»

آه! بالاخره خبری خوشحال کننده برای جین داشتم و از صمیم قلب دعا می کردم همینطور باشد.

ایزولا می گوید خودش برایتان خاطراتی در باره آنروز و مدرسه خواهد نوشت. می گوید صحنه ها دیده که تعریفش برای یک نویسنده لازمند. مثلاً اینکه چطور الیزابت به صورت آدلاید آدیسون سیلی زده و او را از مدرسه رانده است. شما دوشیزه آدیسون را نمی شناسید و نمی دانید چه شانسی دارید. او زنی است که دیدارش را سالی یکبار بیشتر نمی توان تاب آورد.

ایزولا گفت ممکن است برای دیدن ما به گرنسی بیایید. به این وسیله خانه و میهمانوازی گرم خودم و الی را تقدیم می کنم.

با احترام،

ابن رمزی

تلگرام از ژولیت به ایزولا

آیا الیزابت براستی به آدلاید آدیسون سیلی زد؟ کاش آن جا بودم! لطفاً سریعاً هرچه می دانی بنویس. قربانت، ژولیت

از ایزولا به ژولیت

بیست و چهارم آوریل 1946

ژولیت جان،

البته که زد. شترق توی صورتش. خیلی کیف کردم!

همه در مدرسه سنت بریو بودیم و بچه ها را برای سوار شدن به اتوبوس و روانه کردنشان به بندرگاه آمده می کردیم. مشاوران پیشنهاد کرده بود که والدین با کودکانشان به بندرگاه نیایند، حتی گفته بود بهتراست پس از سپردن آنان به داوطلبان به خانه هایشان برگردند. می دانی که؟ بدون گریه و زاری مادران هم فضا سنگین و اندوهناک بود. و گریه مادران، ممکن بود کودکان را بترساند و سفر آنان را به مخاطره اندازد. و وقت بسیار کم بود.

بنابراین غریبه ها بندکفش کودکان را محکم کرده، آب بینی شان را گرفتند و برای هر کودک نام و نام خانوادگیش را روی مقوا نوشته و به گردنش آویختند. ما داوطلبان، دکمه های آن ها را بستیم و بازی های سرگرم کننده کردیم تا اتوبوس ها رسیدند.

من داشتم با گروهی از بچه ها بازی هرکس بتواند زبانش را به بینی اش برساند، می کردم و الیزابت هم با گروه دیگری بازی دیگری می کرد. اسم بازی را نمی دانم _ باید بچه ها در مقابل شکلک رفقایشان بی حرکت می ماندند و نمی خندیدند. خلاصه در حال بازی بودیم که آدلاید آدیسون با آن قیافه محزون و مادرمرده همیشگی وارد شد.

او گروهی از کودکان را جمع کرد و شروع به خواندن دعای «دربلا افتادگان در دریا» کرد. و پس از آن هم «نجات از طوفان ها.» گویی واهمه بچه ها کافی نبود که باید دعا می کردند خداوند آن ها را از غرق شدن در اقیانوس خشمگین نجات دهد. سپس به بچه ها گفت بهتر است یادبگیرند که چطور برای والدینشان هرشب دعا بخوانند. زیرا فقط خدا می داند آلمانی ها با آن ها چه خواهند کرد. سپس گفت بهتر است دخترها و پسرهای کوچولوی خوبی باشند زیرا وقتی پدران و مادرانشان از بهشت به نظاره آن ها بنشینند، احساس افتخار کنند.

خلاصه ژولیت جان، چیزی نگذشت که بچه ها شروع به گریه و شیون کردند و مادرشان را خواستند. من که خشکم زده بود. اما الیزابت نه. تند و سریع به سوی آدلاید رفت و بازویش را گرفت و گفت: «خفه شو احمق!»

آدلاید جیغش در آمد که «ولم کن، من دارم کلام خدا را بیاد کودکان می آورم!»

الیزابت چنان نگاهی به او کرد که خود شیطان را به خاکستر تبدیل می کرد و سپس شترق! با کف دست محکم به گونه آدلاید نواخت. تیز و تمیز، بطوریکه شرط می بندم سر آدلاید به چرخش آمد. بعد هم بازوی او را کشید و بسوی در برد و بیرونش انداخت و در را بست. آدلاید هم خشمگین، بشدت شروع به کوبیدن در کرد، اما کسی به او اعتنایی نداشت. اوه نه، دافنی پُست خرفت می خواست در را باز کند. ولی من پشت گردنش را گرفتم و فشار دادم. فهمید نباید در را باز کند.

شاید تماشای این جنگ و گریز بچه ها را به هیجان آورد، یا آن را هم بازی خنده داری گمان کردند، به هرحال گریه و زاری متوقف شد و همه به خنده افتادیم. اتوبوس ها هم رسیدند و بچه ها را سوار کردند و براه افتادند. من و الیزابت تا وقتی کاملاً از نظر ناپدید شدند، ایستادیم و برایشان دست تکان دادیم.

امیدوارم دیگر شاهد چنین صحنه ای در زندگی نباشم. حتی اگر آدلاید دوباره توگوشی بخورد. بچه های کوچک و بی پناه، تک و تنها در دنیای بزرگ _نمی دانی چقدر خدا را شکر می کنم که بچه ندارم.

از شرح داستان زندگیت سپاسگزارم. آنقدر در باره بابا و مامان، و خانه کنار رودخانه ات با اندوه صحبت کرده بودی که من به گریه افتادم. اما باید بگویم خوشحالم که دوست خوبی مثل سوفی، مادرش و سیدنی داری. اما درباره سیدنی، بنظر مرد خوبی می آید ولی از قرار زورگوست. و این صفت مشترک بیشتر مردان است. کلاویس فاسی می خواهد بداند  آیا می توانی یک نسخه از مقاله اول شده ات در باره مرغ و جوجه ها را برایمان بفرستی؟ بنظرش برای خواندن عمومی عالی است. سپس آن را در آرشیو مقالاتمان بایگانی می کنیم، اگر زمانی آرشیو و بایگانی داشته باشیم.

من هم مایلم آن را بخوانم. این جوجه ها بودند که سبب شدند از بام لانه مرغ ها سُر بخورم. دنبالم کرده بودند. چطور دنبالم کرده بودند! با نوک های تیز و چشمان گِردشان! مردم نمی فهمند چقدر جوجه ها می توانند ترسناک باشند! اگر باهم دنبالت کنند! واقعا هستند! درست مثل سگ های هار! از آن پس من دیگر مرغ و خروس نگاه نداشتم. تا زمان جنگ، که مجبور شدم. ولی همیشه از آن ها واهمه دارم. ترجیح می دهم آریل به ماتحتم شاخ بزند. لااقل مثل جوجه ها یواشکی غافلگیرت نمی کند.

چقدر دلم می خواهد پیش ما بیایی تا ببینمت. ابن و امیلیا و داوسی هم همینطور. الی هم. ولی کیت خیلی مطمئن نیست، اما نگرانش نباش. بالاخره براه می آید. مقاله ات در تایمز بزودی منتشر می شود و تو دیگر کاری در لندن نداری. پیش ما بیا و استراحت کن. شاید هم اینجا داستان خوبی پیدا کنی که دوست داشته باشی در باره اش بنویسی.

دوست همیشگی تو،

ایزولا

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال