In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی – ۱۰

0 31

از داوسی به ژولیت

 

دوم آوریل 1946

دوشیزه اشتون عزیز،

شادمانی برای مردمانی مثل آدلاید آدیسون بزرگترین گناه است. (در مقابل تحقیر ایستادگی کردن باید دومینش باشد.) تعجبی ندارد که برایتان در باره کیسه زباله ها نوشته باشد. آدمی مثل آدلاید به حساب خشم خود زنده است و از نفرت تغذیه می کند.

در آن روزها تنها چند مرد جوان در گرنسی باقیمانده بودند و هیچکدام هم چنگی بدل نمی زدند. همه خسته، نگران، ژولیده، بی کفش و کثیف بودیم. ما شکست خورده بودیم و این در همه رفتار و حرکاتمان هویدا بود. هیچکدام برای سرخوشی و شادمانی پول، حوصله یا وقت نداشتیم. مردان گرنسی شکوه و زیبایی نداشتند، در حالیکه سربازان آلمانی داشتند. به تعریف بسیاری از دوستان من آن ها بلندقامت، بلوند، خوش تیپ، و خوب خورده و استراحت کرده بودند. مانند خدایان المپ. میهمانی های پُرخرج می دادند، معاشران شاد و سرزنده ای بودند، پول و اتومبیل داشتند و می توانستند تا سپیده صبح بیرون باشند و برقصند.

اما بسیاری از دخترانی که با سربازان آلمانی بیرون می رفتند، سیگار را به پدران خود می دادند، و نان را بر سفره خانواده می نهادند. از میهمانی ها درحالی به خانه باز می گشتند که کیف هایشان مملو از نان، میوه، تکه های گوشت، و شیرینی و شکلات بود. و تمام خانواده آن ها تا دوروز سیر بودند.

گمان نمی کنم برخی از اهالی هرگز خستگی و کسالت آن روزها را بعنوان سببی برای دوستی با سربازان دشمن بپذیرند. در حالیکه خستگی و کسالت دلایل بسیار پرقدرتی هستند. و جستجوی شادمانی نیروی برانگیزاننده بی نظیریست. بخصوص هنگامی که از جوانان سخن می گوییم.

گروهی از ساکنان جزیره هیچ مراوده ای را با آلمانی ها تحمل نمی کردند. به نظر آن ها اگر جواب صبح بخیر آلمانی ها را می دادی، چاپلوس دشمنان بودی. اما چنین پیش آمد که من با کاپیتان دکتر کریستیان هلمان آشنا شدم و هیچگاه او را دشمن نپنداشتم . او اگرچه از نیروهای اشعالگر بود اما درمیان بهترین دوستان من جای گرفت.

اواخر سال 1941 نمک در جزیره کمیاب شد و از فرانسه هم نمی رسید. سبزیجات و سوپ بدون نمک قابل خوردن نیستند بنابراین آلمانی ها تصمیم گرفتند از آب دریا نمک بگیرند. آن ها آب را از دریا برداشته و در تانکر بزرگی که در وسط سنت پیترپورت گذاشته بودند، جمع کردند. هرکس باید سطلی برمی داشت و به شهر می رفت و آب دریا برای خود می آورد. سپس آن را می جوشاندیم و معجون غلیظی را که باقی می ماند به عنوان نمک استفاده می کردیم.  این پروژه شکست خورد زیرا آنقدر چوب در جزیره نبود که برای جوشاندن یک سطل آب بسوزانیم. بنابراین فکر کردیم با همان آب دریا سوپ و سبزیجات بپزیم.

این تا حدی مشکل مزه و نمک را حل کرد اما چطور می بایست این سطل های آب را از سنت پیترپورت به مزرعه آورد. در آن روزها دیگر برای هیچ کس توانی نمانده بود که سطل های آب جابجا کند. من اگرچه از کودکی مشکلاتی در راه رفتن دارم و همین مانع پذیرش من در ارتش شد، اما آنقدر توان داشتم که می توانستم به یاری اهالی آمده و گاهی برای دوستانم آب بیاورم. بیلچه قدیمی و کمی ریسمان اضافی را با کالسکه کهنه بچه مادام لَپِل معاوضه کردم و آقای سوامی هم دو بشکه چوبی قدیمی شیردار به من داد. برای دو بشکه در درست کردم و با چرخ های کالسکه برایشان چرخ گذاشتم . حالا براحتی می توانستم آب برای همسایگانی که نیاز داشتند ببرم. برخی از سواحل را مین گذاری نکرده بودند، بنابراین آسان بود که از صخره ها پایین رفته و آب دریا را درون بشکه ها بریزم.

باد نوامبر می تواند سوزناک باشد و یک روز پس از آنکه اولین بشکه را بالا آوردم در جاده ایستادم تا دستانم را که از سرما کبود شده بودند، گرم کنم. و اینجا بود که کریستیان را برای اولین بار دیدم. او با اتومبیلش از جاده می گذشت. ایستاد، دنده عقب آمد و پرسید آیا نیاز به کمک دارم؟ من البته پاسخ منفی دادم ولی او پیاده شد و با من پایین آمد تا بشکه دیگر را آب کرده بالا بیاوریم.

متوجه نشده بودم که یکی از دستان او هم براحتی حرکت نمی کند و وقتی بشکه را آب کردیم و خواستیم بالا بیاوریم، با دست ناتوان او و پای لنگان من، هردو سُر خوردیم و افتادیم و آب بشکه روی سر و لباسمان خالی شد. هردو به یکدیگر نگریستیم و خدا می داند چرا به خنده افتادیم. آنقدر خندیدیم که اشک از چشمانمان جاری شد. و آنوقت بود که منتخب مقالات ایلیا از جیبم بیرون افتاد. کریستیان آن را برداشت و با شلوارش تمیز کرد و گفت: «آه، چارلز لمب. او از مردانی بود که چندان به خیس شدن اهمیتی نمی داد. اینطور فکر نمی کنی؟» با دیدن حیرت من که باید در چهره ام آشکار شده بود، ادامه داد: «من هم لمب را دوست دارم و مقالات او را در خانه که بودم می خواندم. و به تو و کتابخانه سیارت هم حسودی می کنم.»

وقتی بالاخره بالا رفتیم، پرسید آیا می توانم بشکه دیگری پیدا کنم؟ پاسخ دادم که می توانم و برایش در مورد آب دریا و سوپ و مردمان ناتوان گفتم. وقتی می خواستم از او جدا شوم گفتم: «اگر دوست داری میتوانی کتاب مرا امانت بگیری.» فکر می کردی ماه را به او تقدیم می کنم. خیلی شادمان شد. اسم یکدیگر را پرسیدیم و با هم دست دادیم.

از آن پس بسیاری اوقات در مسیر آبرسانی، یکدگر را می دیدیم. کمکم می کرد، سیگاری برایم روشن می کرد و گفتگو می کردیم. در باره زیبایی های طبیعی گرنسی، تاریخ آن، کشاورزی و دامداری، کتاب و شعر و خلاصه همه چیز غیر از زمان حال و جنگ و آلمان و انگلستان. یکی از این روزها، که کنار جاده ایستاده و سیگار می کشیدیم، الیزابت با دوچرخه کهنه اش سررسید. او تمام روز و شب گذشته را در بیمارستان داوطلبانه پرستاری کرده بود و خسته و ژنده بود. مثل بقیه ما. ولی وقتی کریستیان الیزابت را از دور دید، جمله اش را ناتمام گذاشت و به او خیره شد. الیزابت به ما رسید و ایستاد. هیچکدام سخنی نگفتند اما در چهره و نگاهشان چیزی بود که مرا وادار به خداحافظی کرد. آن ها را تنها گذاشتم و براه خود ادامه دادم. نمی دانستم یکدگر را می شناسند.

پیش از زخم شانه اش که دستش را نیز ناتوان کرده بود، کریستیان در یکی از جبهه های شرقی جراح بیمارستان صحرایی بود و به سبب همین ناتوانی دست از جبهه به گرنسی فرستاده شده بود. در سال 1942 ماموریت یافت به کَن برود. کشتی اش توسط متفقین بمباران  و غرق شد. دکتر لورنز که سرپرست بیمارستان اشغالگران آلمانی در گرنسی بود، به دیدن من آمد و خبر مرگ کریستیان را آورد. منظورش این بود که من به الیزابت بگویم که گفتم.

ممکن است چگونگی آشنا شدن من و کریستیان نامتعارف بنظر آید اما دوستیمان حقیقی بود. تردید ندارم که بسیاری از اهالی جزیره دوستانی در میان آلمانی ها داشتند. ولی من همیشه با حیرت به چارلز لمب فکر می کنم، مردی که در 1775 زندگی میکرد و برای من دو دوست بسیار عزیز چون شما و کریستیان فراهم ساخت.

 با احترام،

داوسی آدامز

 

از ژولیت به امیلیا

 

چهارم آوریل 1946

خانم ماگری عزیز،

پس از ماه ها سرانجام خورشید بیرون آمده و اگر من در اتاقم بایستم و گردن بکشم می توانم درخشش آن را روی رودخانه ببینم. تلاش می کنم چشم از توده آواری که در مقابلم هست برگیرم و وانمود کنم لندن مانند همیشه آباد و زیبا است.

نامه اندوهناکی از داوسی آدامز داشتم که برایم از کریستیان هلمان، از مهربانی ها و از مرگش نوشته بود. جنگ و ماجراهایش گویی تمامی ندارد. چه زندگی های نیکویی که از دست می رود. و چه ضربه کمرشکنی می باید برای الیزابت بوده باشد. چه سعادتی که شما، آقای رمزی، ایزولا و داوسی را در هنگام زایمان در کنارش داشته است.

بهار نزدیک است. من در گوشه آفتابی که ایستاده ام تقریبا نمی لرزم. و در خیابان مردی را می بینم _ نگاهم را روی آن متمرکز می کنم _ که دارد در خانه اش را رنگ آبی می زند. دو پسر بچه که با چوب به سر هم می کوبند، از او می خواهند بگذارد کمکش کنند. او به هرکدام یک قلم موی کوچک می دهد. شاید براستی جنگ به پایان رسیده باشد.

 

با احترام،

ژولیت اشتون

 

از مارک به ژولیت

 

1946/4/5

ژولیت جان،

از دیدن من طفره می روی و خوشم نمی آید. نمی خواهم نمایش را با دیگری ببینم، می خواهم با تو به تاتر بروم. نمایش و تاتر به جهنم، تنها هدفم بیرون آوردنت از آن آپارتمان و وقت گذراندن با توست. شام؟ چایی؟ نوشیدنی؟ رقص؟ قایقرانی؟ انتخاب با توست و من فرمانبردارم. می بینی چه مطیع و سربراه شده ام؟ این خصلت مرا تقویت کن!!

قربانت،

مارک

 

از ژولیت به مارک

 

مارک عزیز،

می خواهی با هم به موزه بریتانیا برویم؟ ساعت دو بعد از ظهر یک قرار کتابخوانی در اتاق مطالعه دارم. پس از آن می توانیم مومیایی ها را ببینیم.

ژولیت

 

از مارک به ژولیت

 

کی حوصله اتاق مطالعه و مومیایی ها را دارد؟ بیا برویم نهار بخوریم.

مارک

 

از ژولیت به مارک

 

همین رفتار را مطیعانه و سربراه می دانی؟

ژولیت

 

از مارک به ژولیت

 

کی حوصله رفتار مطیعانه دارد؟

م.

 

از ویل ثیبی به ژولیت

 

هفتم آوریل 1946

دوشیزه اشتون محترم،

من هم یکی از اعضای انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی هستم. در اصل از اهالی باربادوس و در کار خرید و فروش آهن قراضه هستم. برای همین به کهنه فروش معروفم. همچنین اختراعاتی دارم که فرسایش های بدنی کارگران را کاهش می دهد. آخرین اختراعم گیره هایی مخصوص برای لباس های شسته است. این گیره ها لباس ها را معلق نگاه می دارد تا بیشتر در جریان هوا قرار گرفته و  زودتر خشک شوند. این ها برای خانم های خانه دار بسیار مفیدند و زحمت فشار دادن لباس ها را کم می کنند. آیا در خواندن کتاب آرامش و سکون یافتم؟ بلی. ولی نه در ابتدا. ابتدا فقط می رفتم و در سکوت می نشستم و پای می خوردم. تا اینکه ایزولا گفت اگر می خواهم به انجمن بیایم باید مانند بقیه کتابی بخوانم و در باره اش صحبت کنم. و کتابی از توماس کارلایل بنام گذشته و آینده به من امانت داد. چقدر خسته کننده بود. سرم درد گرفت. تا اینکه به مباحث مذهبی رسیدم.

من هرگز مذهبی نبوده ام. البته همیشه مثل زنبوری که روی گل ها می نشیند به کلیساهای مختلف رفت و آمد کرده ام ولی هرگز نتوانستم بدرستی ایمان را درک کنم، تا اینکه آقای کارلایل دین را برای من به گونه ای تازه تعریف کرد. او در میان خرابه های کلیسایی در بوری سنت ادموند قدم می زد که فکری به سرش زد. و او بلافاصله آن را یادداشت کرد:

آیا هرگز به این اندیشیده ای که بشر زمانی براستی دارای روح بوده است؟ نه فقط چون شایع است یا بسیار شنیده ایم، بلکه روحی حقیقی که با آگاهی مراقبش بوده و مطابق نیازمندی های آن عمل می کرده است؟ اگرچه آن دوران ها گذشته است اما افسوس و دریغ که ما روح خود را گم کرده و خبری نیز از او نداریم. بهتر است به جستجوی آن برخیزیم وگرنه چه مصیبت ها که برما فرود آید.

خیلی زیبا نیست؟ که بجای آنکه خبری از روحت داشته باشی، تنها به شایعه داشتن روح اعتماد می کنی؟ چرا من باید از واعظین بخواهم در باره روحم با من سخن بگویند؟ اگر به داشتنش باور داشته باشم، می توانم بنشینم و گوش بسپارم تا روحم خود با من به سخن آید.

من در انجمن در باره آقای کارلایل حرف زدم و این سخنان گفتگوی درازی در باره روح و روان پیش آورد. داریم؟ نداریم؟ شاید؟ دکتر استابینز از همه رساتر فریاد کشید و همه سکوت کردند تا نظرات او را بشنوند. تامپسن استابین مردی با افکار عمیق و طولانی است. او دکتر روانشناس است و در لندن زندگی می کرده تا اینکه در سال 1934 در میهمانی سالانه دوستداران زیگموند فروید به سرش می زند. یکبار تمام ماجرا را برایم گفت. گویا دوستداران همه سخنگو و پُرگو بوده و سخنرانی هریک ساعت ها وقت می گرفته است. وقتی شام می آورند و همه روانشناسان در سکوت به خوردن می پردازند، دکتر استابینز فرصت را مناسب دانسته برمی خیزد و با صدای رسایش می گوید: «هیچ فکر کرده اید درست در همان زمانی که روح خود را از دست دادیم فروید پیدا شد و ایگو را بجایش نشاند؟ آغاز دوران انسان! هیچ تامل نکرد تا بیندیشد؟ انسان نادان!به گمان من آدم شروع به بافتن مزخرفاتی درباره ایگو کرد زیرا از بی روحی می ترسید! درست فکر کنید!»

و آن ها تامپسن را برای همیشه از انجمن بیرون کردند و او به گرنسی آمد تا گل و سبزی بپروراند. گاهی سوار گاری من می شود و باهم در باره انسان و خدا و هرچه به آن ها مربوط است گفتگو می کنیم. اگر عضو انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی نبودم، با چنین مردی هرگز آشنا نمی شدم.

بگویید ببینم دوشیزه اشتون، شما در این مورد چه فکر می کنید؟ ایزولا معتقد است شما باید به گرنسی بیایید و با ما دیدار کنید. اگر آمدید، می توانید با من و دکتر استابینز گاری سواری کنید. قول می دهم یک متکا برای شما بیاورم.

با بهترین آرزوها برای سلامت و شادمانی شما،

ویل ثیبی

 

از خانم کلارا ساوسی به ژولیت

 

هشتم آوریل 1946

دوشیزه اشتون گرامی،

در باره شما شنیده ام. من هم روزگاری عضو انجمن ادبی بودم ولی شرط می بندم هیچکدام در باره من چیزی نگفته اند. هنگامی که نوبت کتاب خواندن من بود، از نویسندگان ناشناس مرده وزنده کتابی نمی خواندم. ابدا. من از روی کتابی که خودم نوشته بودم می خواندم ، کتاب دستورهای غذایی. می توانم به جرات بگویم کتاب طباخی من بسیار بیش از کارهای دیکنز اشک همه را درآورد.

مثلا در موردطریقه صحیحِ کباب کردن ران گوساله گفتم. ابتدا آن را در پیاز بخوابانید، سپس با کره چرب کرده و روی آتش ملایم بگذارید. چربی و آب گوشت روی آتش می ریزد و صدای مخصوصی می دهد. آنطور که من می گفتم، می توانستی ران گوساله را ببینی که روی آتش کباب می شود، بوی آن را استشمام کنی و صدای جلز و ولز آب و چربی را بشنوی. در مورد چگونگی پختن کیک پنج ردیفی برایشان گفتم که یک دوجین تخم مرغ لازم دارد. یا شیرینی های شکری، فندق شکلاتی و کیک اسفنجی با کرم مفصل. کیک هایی که با آرد سفید مرغوب درست می شدند نه آن نرمه ارزن هایی که بجای آرد به ما می دادند.

دوشیزه گرامی، باید بگویم شنوندگانم تاب تحمل دستور طبخ های مرا نداشته و با شنیدن چگونگی پختن غذاهای خوشمزه دیوانه شدند. ایزولا پریبی که هیچوقت درست ادب نیاموخته، شروع به گریه و شکایت کرد که من با خواندنم  او را شکنجه می دهم و تهدید به طلسم قابلمه هایم کرد. ویل ثیبی گفت بخاطر این رنج ها بی تردید مانند مربای گیلاس خواهم جوشید. سرانجام تامپسن استابینز شروع به ناسزاگویی کرد و داوسی و ابن با زحمت مرا به سلامت بیرون بردند.

روز بعد ابن آمد و از رفتار بد اعضای انجمن معذرت خواست. گفت بخاطر داشته باشم که همه آن ها پس از خوردن سوپ شلغم ( که شاید تکه ای استخوان در آن انداخته باشند)، یا سیب زمینی روی زغال کباب شده _ در آن هنگام دیگر روغنی برای سرخ کردن سیب زمینی نداشتیم _ به جلسه می آیند. از من خواست با شکیبایی همه را ببخشم.

ولی من خیال ندارم. خیلی حرف های بدی به من زدند. حتی یکنفر در میان آن ها ادبیات واقعی را نمی شناسد. این را مطمئنم. زیرا کتاب من خود شعر بود که می جوشید و می خروشید. فکر می کنم آنقدر از تنهایی و گرسنگی و اشغال آلمان ها به جان آمده بودند که بدنبال بهانه ای بودند تا گِرد هم جمع شوند. و انجمن ادبی را برگزیده بودند.

می خواهم در داستانتان حقیقت آن ها را بنویسید. هیچ کدام از این اعضا اگر بخاطر اشغال آلمانی ها نبود، دست به کتاب هم نمی زدند. این باور من است و شما می توانید از قول من آن را در داستانتان بنویسید.

نام من کلارا ساوسی است. دو تا س دارد.

خانم کلارا ساوسی

 

از امیلیا به ژولیت

 

دهم آوریل 1946

ژولیت عزیزم،

من هم فکر می کنم جنگ را پایانی نیست. وقتی پسرم ایان، شانه به شانه جان، پدر الی، در العلمین کشته شد، و دوستان و همسایگان برای تسلیت به دیدنم آمدند، برای آرام ساختنم می گفتند «زندگی ادامه دارد.» و من فکر می کردم چه مزخرفاتی. البته که زندگی ادامه ندارد، تنها مرگ است که همچنان یکه تازی می کند. اکنون ایان مرده است و فردا و فرداهای بسیاری خواهد آمد و خواهد گذشت ولی او همچنان درمیان ما نخواهد بود. واقعیت پایان ناپذیر همین است. ولی شاید بر اندوه و ماتم ناشی از آن پایانی باشد. به گمان من ماتم و اندوه مانند سیلی خروشان و افسار گسیخته سراسر اروپا را پوشانده است و تا وقتی آرام گیرد و فرو نشیند، زمان می خواهد. ولی از همین اکنون می توان جزایر کوچک سربرآورده را دید. جزایر امید؟ شادمانی؟ یا چیزهایی شبیه به این. از تصور تو که ایستاده ای و به پرتو های درخشان خورشید می نگری و چشمانت را از ویرانه ها برداشته ای، شادمان شدم.

بهترین شادمانیم اجازه قدم زدن دوباره روی صخره ها در هنگام غروب است. کانال از قاب سیم های خاردار بیرون آمده است و منظره زیبای غروب را تابلو  عبور ممنوع خدشه دار نمی سازد. مین ها را از سواحل ما جمع کرده اند و حال می توانم تا وقتی می خواهم به هرکجای جزیره که مایلم بروم. وقتی روی صخره ها می ایستم و به دریا نگاه می کنم دیگر پناهگاه بتنی زمخت را نمی بینم یا جنگل های ویران و تنک جزیره را. حتی آلمانی ها نیز نتوانستند زیبایی دریا را آلوده سازند.

تابستان که رسید سروهای کوهی دوباره در اطراف ویرانه های استحکامات نظامی آلمانی ها قد برخواهند افراشت و سال دیگر شاید تاک های انگور نیز به این سو بخزند و همه چیز را بپوشانند. امیدوارم هرچه زودتر ناپدید شوند. زیرا با آنکه تلاش می کنم به سوی آن ها ننگرم، اما نمی توانم فراموش کنم چگونه بنا شده اند.

بردگان تاد (Todt) آن ها را ساختند. مطمئنم در باره اردوگاه های کاراجباری در اروپا چیزهایی خوانده ای، اما می دانستی که هیتلر بیش از شانزدهزار برده را به جزایر کانال مانش فرستاده بود؟

هیتلر برای ساختن استحکامات نظامی در جزایر کانال مانش به جنون مبتلا شده بود. به هرقیمتی شده نباید انگلیسی ها این جزایر را پس می گرفتند! می دانستی؟ ژنرال هایش به آن جنون جزایر می گفتند. دستور حمل سلاح های سنگین، دیوارهای ضد تانک دور سواحل، صدها پناهگاه، آتشبارهای مجهز، انبارهای مهمات و مواد منفجره، کیلو مترها و کیلومتر تونل های زیرزمینی، یک بیمارستان مجهز زیرزمینی و راه آهنی که تمام جزیره را می پیمود و از آن برای حمل مواد استفاده می کردند. استحکامات ساحلی جزایر کانال مانش اغراق آمیز و مسخره بود. مقدار استحکامات  این سواحل از استحکامات سواحل آتلانتیک که در برابر حمله نیروهای متفقین ایجاد شده بود بیشتر و مقاوم تر بود.  این استحکامات تمام خلیج ها و آبراهه ها را در برمی گرفتند. رایش سوم خیال داشت هزاران سال در میان دیوارهای بتنی دوام بیاورد!!

بنا براین واضح بود که هزاران برده کار اجباری مورد نیاز بود. پسرهای جوان سرزمین های اشغالی را به زور به خدمت نظامی خواندند، گروهی بازداشتی بودند و گروه بسیاری را از خیابان دزدیدند _ از صفوف سینما، از میان کافه ها، و از مزارع و روستاهای تمام سرزمین های تحت اشغال آلمان. در میان آن ها حتی زندانیان سیاسی جنگ داخلی اسپانیا هم دیده می شدند. با اسرای جنگی روسی بدتر از همه برخورد می شد. شاید بخاطر پیروزی هایشان در مقابل آلمانی ها در جبهه های مختلف.

بیشتر بردگان کار اجباری در سال 1942 به جزیره آمدند. آن ها را در کلبه های بی سقف، تونل های ناتمام، آغل های خالی و طویله ها اسکان دادند. هرروز تمام جزیره را پیاده تا محل کارشان می نوردیدند. پوست و استخوان و لباسی از کیسه سیمان. اندام برهنه شان هویدا بود و بالاپوشی نداشتند تا از سرما درامان بمانند، و به جای کفش یا پوتین با همان کهنه کیسه های سیمان پاهای خود را می پوشاندند. پسران جوان پانزده یا شانزده ساله چنان گرسنه و مفلوک بودند که توان قدم برداشتن نداشتند.

اهالی گرنسی بیرون دروازه هایشان می ایستادند تا به آن ها سهمی از خوراک اندک خود یا کفش و لباسی بدهند. گاهی آلمانی ها اجازه می دادند این بردگان از صف خارج شده و هدیه ای دریافت کند. گاهی هم با قنداق تفنگ آنقدر آن ها را می زدند که برزمین می افتادند.

هزاران نفر از این جوانان و نوجوانان در گرنسی تلف شدند. اخیرا شنیدم که این نوع رفتار با بردگان کار اجباری از تفکرات برجسته هیملر بوده است. او نامش را برنامه مرگ با خستگی گذاشته و بر اجرایش نظارت می کرد. تا می توانید از آن ها کاربکشید، هیچ خوراکی را برای ان ها هدر ندهید و بگذارید بمیرند. همواره می شد جای خالی هرکدام را با نیروهای تازه نفس از اروپای اشغالی پُر کرد. و پُر می کردند.

برخی از این بردگان را در مکانی عمومی و پشت سیم های خاردار نگاه می داشتند. سفید و آلوده به سیمان مانند ارواح. در این زندان عمومی برای بیش از صد زندانی تنها یک شیر آب برای شستشو بود.

گاهی خردسالانی که در جزیره مانده بودند به تماشای این بردگان می رفتند. آن ها سیب، گردو و حتی گاهی سیب زمینی برای زندانیان پرتاب می کردند. تنها یک زندانی کار اجباری بود که از کودکان خوراکی نمی گرفت، بلکه به آن ها نزدیک شده و دستانش را از میان سیم ها بیرون می آورد تا آن ها را در آغوش کشد و موهایشان را نوازش کند.

آلمانی ها نصف روز در هفته به این بردگان مرخصی می دادند. بعد از ظهر یکشنبه. و آن وقتی بود که مهندسین فاضلاب همه فاضلآب ها و چاه های توالت را از طریق لوله های قطوری به دریا می ریختند. ماهی ها برای ربودن آشغال دور این لوله ها جمع می شدند. و بردگان کار اجباری در حالی که تا سینه در مدفوع و کثافت فرو رفته بودند به شکار و خوردن این ماهی ها می پرداختند

هیچ گل و سبزه ای قادر به پوشاندن چنین خاطراتی نیست. هرگز.

این نفرت آلود ترین داستانی بود که از جنگ برایت گفتم. ژولیت عزیز، ایزولا معتقد است تو باید پیش ما بیایی و کتابی در مورد اشغال گرنسی بنویسی. گفت اگر می توانست درست بنویسد، خودش به این کار مشغول می شد. اگرچه ایزولا را بسیار دوست می دارم، ولی از اینکه دست به چنین کاری بزند واهمه دارم! و بعید نمی دانم یک روز دفترچه بخرد و شروع کند. بدادمان برس!!

دوست همیشگی تو،

امیلیا ماگری

 

از ژولیت به داوسی

 

یازدهم آوریل 1946

آقای آدامز محترم،

پس از التیماتوم آدلاید آدیسون به قطع یکجانبه مکاتبه با من، دیروز دوباره نامه ای از او داشتم. که به همه گناهکارانی که شامل دلسوزی او می شوند خطاب شده بود و شما و چارلز لمب هم در میان آن ها بودید!

گویا برای رساندن شماره آوریل مجله کلیسا خدمت رسیده ولی شما را نیافته است. نه در حال دوشیدن شیر، نه در حال شخم یا وجین باغچه، نه در حال نظافت و شستشوی خانه و نه در حال کارهای مفیدی که هر کشاورز و دامدار آبرومند باید بدان مشغول باشد. بنابراین چاره ای ندیده که وارد طویله شود و بوم!! آنجا چه می بیند؟ شما را! که روی یک پشته علف خشک دراز کشیده و سخت مشغول مطالعه کتاب لمب هستید! شما چنان «محسور آن دایم الخمر احمق» بوده اید که حتی از حضور دوشیزه آدیسون هم آگاه نگشته اید. چه روح زنگار گرفته ای دارد این دوشیزه آدیسون! چرا؟ شما می دانید؟ من گناه را به گردن حقه بازی پریان بهنگام غسل تعمید او می اندازم!

به هرحال، تصویر شما که روی علف ها دراز کشیده و غرق در کتاب لمب هستید برای من خوشایند بود. خاطرات قدیمی خودم در سوفولک را بیادم آورد. پدر من هم کشاورز بود و من در کارهای مزرعه کمکش می کردم. اگرچه حال که فکر می کنم می بینم تنها کاری که می کردم بیرون پریدن از اتومبیل، باز کردن دروازه، دوباره به اتومبیل برگشتن، جمع کردن تخم مرغ ها، گاهی وجین باغچه و اگر میلم می کشید سوار خرمنکوب شدن.

بیادم هست روزی روی خرمن دراز کشیده بودم و کتاب باغ مخفی را می خواندم. یک زنگ بزرگ که به گردن گاو می آویختیم نیز کنارم بود. یک ساعت می خواندم و زنگ را به صدا در می آوردم تا خانم هاچینز یک لیوان شربت خنک برایم بیاورد. خانم هاچینز آشپزمان بود و سرانجام از این کار من حوصله اش سر رفت و به مادرم شکایت برد. زنگ بزرگ گردن گاو را از دست دادم ولی کتاب خواندن روی پشته علف ها را نه.

یک خبر خوش، آقای هیستینگز پژوهش ای. وی. لوکاس را در مورد زندگی چارلز لمب پیدا کرده است. تصمیم گرفت پیش از تعیین قیمت، آن را برایتان ارسال دارد. گفت: «شیفتگان چارلز لمب نباید بیش از این در انتظار بمانند.»

دوستدار همیشگی،

ژولیت اشتون

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال