In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۴

تلگراف از ژولیت به سیدنی

از اتفاق افتاده خیلی متاسفم. ژولیت

از سیدنی به ژولیت

 بیست و ششم ژانویه 1946

دوشیزه ژولیت اشتون

هتل کویین، میدان بزرگ

لیدز

ژولیت عزیز،

نگران گیلی نباش. و بدان که آبروی اس و اس را هم  نریخته ای. من فقط از این متاسفم که چایی داغ تر نبوده و تو پایین تر هدف نگرفته ای. خبرنگاران دنبال من هستند تا در باره آخرین شاهکار گیلی گیلبرت چیزی بگویم. و من خیال دارم خوب از پس این کار برآیم. می خواهم در باره شرافت روزنامه نگاری در دوران دشواری سخن بگویم و نه در باره تو و راب دارتی.

با سوزان در باره سفر شما به اسکاتلند صحبت می کردم و اگرچه می دانم سوفی هر گز مرا نخواهد بخشید ولی بهتر دیدم که به آنجا نروی. بیلان فروش ایزی همینطور بالاتر می رود و تو بهتر است به خانه برگردی.

روزنامه تایمز از تو می خواهد تا مقاله بلندی برایش بنویسی. یکی از سه قسمت مطلبی تحقیقی را که خیال انتشار دارد. می گذارم خودشان تو را با عنوان مطلب حیرت زده کنند. ولی سه چیز را همین حالا تعهد می کنم: مقاله را ژولیت اشتون خواهد نوشت و نه ایزی بیکرستاف؛ موضوع مقاله بسیار جدی است؛ و دستمزد تو آنقدر هست که می توانی تمام آپارتمانت را برای همه سال گلباران کنی، یک لحاف ساتن بخری (لرد وولتن می گوید تو دیگر مجبور نیستی منتظر بمباران بعدی شوی تا بتوانی تختخواب تازه ای تهیه کنی)، و می توانی حتی یک جفت کفش چرم طبیعی بخری _ البته اگر پیدا کردی. من هم کوپن لباسم را به تو خواهم داد!

تایمز مقاله را برای اواخر بهار می خواهد، بنابراین با هم می نشینیم و تصمیم می گیریم که کتاب تازه ات چه باشد. اگرچه همه این ها دلایل خوبی برای زودتر به خانه برگشتن توست، اما از همه مهم تر این است که جایت خالیست و دلم برایت تنگ شده.

حالا در مورد مارکام وی رینولدز پسر. من بخوبی او را می شناسم و نیازی به کتاب دومزدی نیست. امریکایی است. پسر و وارث مارکام وی رینولدز پدر. همان که زمانی بیشترین نفوذ را برکارخانه های کاغذسازی امریکا داشت و امروز تقریبا مالک همه آن هاست. رینولدز پسر که ذهن هنرپروری دارد، البته نمی خواهد دستانش را با درست کردن کاغذ آلوده کند. او روی آن ها مطلب منتشر می کند. خلاصه انتشاراتی دارد. ژورنال نیویورک، کلمه، دیدگاه و… همه مال او هستند. بعلاوه چندین مجله کوچکتر و محلی دیگر. بطور رسمی او به لندن آمده تا دفتر مجله دیدگاه را افتتاح کند. اما شایع است که خیال تاسیس یک بنگاه انتشاراتی دارد. و البته در پی شکار بهترین نویسندگان انگلیسی است. با دورنمای یک زندگی مرفه و راحت در امریکا بعنوان پاداش. نمی دانستم در متد و مرامش رُز و کاملیا هم جایگاهی دارند اما تعجب هم نمی کنم. همیشه می دانستم که خیلی بیشتر از سهمش خوش مشرب و نکته بین است. فقط صبر کن تا خودش را ببینی. زن هایی بسیار قدرتمند تر از تو را نرم کرده است. کسانی مثل منشی مخصوص من. باید بگویم متاسفانه از این طریق آدرس هتل ها و برنامه اقامت تو را به دست آورده است. زن بینوا شیفته قیافه رمانتیک او با «آن کت و شلوار شیک و کفش های چرمی دست دوز»، شده و همه چیز را برایش گفته بود. نمی توانست بفهمد که این اطلاعات محرمانه است و او حق افشای آن را نداشته است. به هرحال اخراجش کردم.

بی تردید آقای رینولدز دنبال شکار توست. چطور است به دوئل دعوتش کنم؟ البته مطمئنم مرا خواهد کشت. بنابراین چه فایده؟ دوست عزیزم من نمی توانم قول ثروت و مکنت فراوان بتو بدهم، حتی نمی توانم قول بدهم برای کیک عصرانه کره پیدا کنم، ولی می توانی مطمئن باشی که نویسنده محبوبِ محبوبِ بنگاه انتشاراتی استیفنز و استارک و بخصوص استارک هستی. این را که مطمئن بودی نه؟

اولین شب بازگشتت به لندن با من شام می خوری؟

 دوستدارت،

سیدنی

از ژولیت به سیدنی

 بیست و هشتم ژانویه 1946

سیدنی عزیز،

البته، البته، با کمال میل. لباس تازه ام را می پوشم و مثل گاو می خورم.

خیلی خوشحالم که در باره گیلی و قوری چایی مایه شرمندگی شما نشده ام. خیلی نگران بودم. سوزان پیشنهاد کرد در مورد راب دارتی و اینکه چرا با او ازدواج نکرده ام بیانیه ای منتشر کنم. اصلا نمی توانم. صادقانه بگویم از خدشه دار شدن اعتبارم هیچ هراسی ندارم ولی نمی خواهم نام و اعتبار راب دارتی صدمه ای ببیند. و خواهد دید. و او مرد معتبر و خوشنامی بود. ترجیح می دهم سکوت کنم و دختر سنگدل، دورو و دمدمی مزاج به شمار آیم.

ولی دلم می خواهد تو ماجرا را بدانی. می خواستم خیلی پیش از این برایت بگویم ولی در 1942 تو هم درگیر عملیات بودی و با راب هم که هرگز ملاقات نکرده بودی. حتی سوفی هم هرگز او را ندید. آن پاییز سوفی در بِدفورد بود و پس از آن هم من قسمش دادم که چیزی نگوید. هرچه می گذشت بیشتر حس می کردم گفتنش به تو فایده ای ندارد. بخصوص که می دانستم پس از دانستن همه ماجرا در باره من چه فکر خواهی کرد. احمق و عجول که چرا اصلا بفکر ازدواج با کسی مثل راب دارتی افتاده ام.

فکر می کردم عاشق او شده ام (و این مسخره ترین بخش داستان است. اینکه فکر کردم عاشق شده ام). در حالیکه خانه ام را آماده می کردم تا با شوهرم زندگی کنم، اتاقی برایش آماده کردم تا احساس میهمان بودن نکند. نصف اشکاف لباسم ، نصف قفسه های کمد اتاق خواب، نصف جعبه آیینه حمام، و نصف میز تحریرم را برای او خالی کردم. رخت آویزهایی را که به درد لباس زنانه می خورد دور انداختم و رخت آویز های چوبی و پُر قدرت خریدم. عروسک بزرگ پارچه ای را از تختخواب برداشتم و به انباری منتقل کردم. با این برنامه آپارتمان کوچکم مناسب زندگی دونفر شد.

در آخرین غروب پیش از ازدواج، در حالی که راب آخرین وسایلش را به آپارتمان آورده و می چید، من به دفتر روزنامه اسپکتاتور رفتم تا مطلب ستون ایزی را تحویل دهم. سپس با شتاب به آپارتمان بازگشتم. از پله ها بالا دویدم و در را گشودم. راب در مقابل قفسه کتاب هایم نشسته و چندین کارتن در اطرافش چیده بود. داشت آخرین کارتن را با چسب نواری بزرگی محکم می بست. هشت کارتن آن جا بود. هشت کارتن پُر از کتاب های من که باید به انبار زیرزمین می رفتند!

با ورود من، راب سرش را بلند کرد و گفت: «سلام عزیزم، نگران شلوغی و ریخت و پاش نباش. باربر به من قول داده همه کتاب ها را به انبار زیرزمین ببرد.» سپس به کارتن هایی که بسته بود اشاره کرد و گفت: «خوب آن ها را بسته ام. اینطور نیست؟»

باید بگویم زبانم بند آمده بود! حالم داشت بهم می خورد. سیدنی، تمام قفسه هایی را که از کتاب هایم خالی کرده بود، از جوایز مختلف ورزشی خودش پُر بود. جام های نقره، جام های طلا، مدال های آبی و مدال های قرمز. جوایزی برای هر مسابقه ورزشی که بتوان آن را با یک وسیله چوبی بازی کرد. چوب کریکت، راکت اسکواش، راکت پینگ پنگ، راکت تنیس، پارو، چوب گلف، تیر و کمان، چوب بیلیارد، چوب هاکی، چوب چوگان و چوب لاکروس. همچنین مجسمه هایی از هرچه انسان می تواند از روی آن بپرد، به تنهایی یا با اسب. بعد تمام تقدیرنامه ها و پایان نامه های قاب گرفته برای بالاترین تعداد شکار فلان پرنده در فلان تاریخ، برای نفر اول بودن در دویدن، در پریدن، در قهرمانی مقاومت در مسابقه نبرد نمایشی با اسکاتلند.

فقط یادم هست که فریاد کشیدم: «این چه کاریست؟ چرا؟ کتاب هایم را برگردان!»

بقیه اش معلوم است. بالاخره من چیزی شبیه «هرگز نمی توانم با مردی زندگی کنم که تمام لذتش از زندگی ضربه به توپ است و یا شلیک به پرندگان»، گفتم و راب جوابم را با دشنامی به بچه ننه ها و موش ها داد. و گمانم تنها فکر مشترکی که به ذهن هردوی ما رسید این بود که این چهار ماه گذشته چه غلطی می کرده ایم و در باره چه گفتگو کرده ایم؟ واقعا در باره چه؟ خلاصه راب هاف کرد و پاف کرد و غرید و رفت. و من بلافاصله کتاب هایم را به قفسه برگرداندم.

یادت هست پارسال، آنشب در ایستگاه قطار، وقتی به من خبر دادی خانه ام در بمباران نابود شده؟ و من مثل دیوانه ها بخنده افتادم؟ و تو ترسیدی که لابد عقلم پریده است؟ نه عقلم نپریده بود. به عجیب بودن وقایع فکر می کردم. اگر اجازه داده بودم راب تمام کتاب هایم را به انبار زیرزمین بفرستد، حالا همه آن ها را سالم و دست نخورده داشتم. همه را.

سیدنی، به احترام دوستی طولانی که با من داری، لازم نیست در این باره با من حرفی بزنی، هرگز. واقعیت این است که خواهش می کنم هرگز در این باره صحبت نکن.

از اینکه مارکام وی رینولدز پسر را به من معرفی کردی سپاسگزارم. تا بحال که چاپلوسی هایش همه گُلدار بوده است، و من به تو و امپراطوری وفادار مانده ام! اما نسبت به منشیت باید بگویم احساس همدردی می کنم. امیدوارم برای این همه گرفتاری که درست کرده حداقل مارکام یک دسته رُز قرمز برایش بفرستد. من هم فکر نمی کنم بتوانم در مقابل یک جفت کفش چرمی دست دوز مقاومت کنم. اگر با او ملاقاتی داشتم، مراقب خواهم بود که به کفش هایش نگاه نکنم. یا شاید از پشت یک ستون تنها نیم نگاهی به آن ها بیندازم. مثل اودیسه.

خدا عمرت بدهد که به من گفتی به خانه برگردم. و واقعا از این ماموریت روزنامه تایمز خوشحالم. حاضری به سر سوفی سوگندبخوری که از این موضوعات آبکی و مزخرف نیست؟ خیال که ندارند چیزی در باره دوشس ویندسور بنویسم. دارند؟

دوستدارت

ژولیت

از ژولیت به سوفی استراشان

 سی و یکم ژانویه 1946

سوفی نازنین،

از پروازت به لیدز برای دیدنم سپاسگزارم. هیچ کلامی قادر نیست نیاز مرا در آن هنگام برای دیدن یک دوست بیان کند. براستی چیزی نمانده بود برای تارک دنیا شدن به شِتلند فرار کنم. چقدر محبت کردی که آمدی.

طرح نقاشی شده من با آن زنجیرهای دست و پا، که در روزنامه هیو و کرای لندن چاپ شده بود، خیلی اغراق آمیز بود. من حتی دستگیر هم نشدم. می دانم دومینیک از داشتن مادرخوانده ای که با زنجیر به زندان می رود هیجانزده است، اما متاسفانه باید با ماجراهایی خیلی ساده و پیش پا افتاده بسازد.

به سیدنی گفتم تنها چیزی که می توانم در باره مزخرفات دور از حقیقت گیلی بگویم، سکوت متشخصانه است. جوابم داد که من هرکار بخواهم می توانم بکنم اما بنگاه انتشاراتی استفنز و استارک باید جواب دندان شکنی به او بدهد!

بنابراین یک مصاحبه مطبوعاتی راه انداخت تا از شرافت ایزی بیکرستاف، یا ژولیت اشتون دفاع کند. و همچنین شرافت روزنامه نگاری در برابر آشغال هایی مثل گیلی گیلبرت. بگو ببینم خبرش به روزنامه های اسکاتلند هم رسیده یا نه؟ برایت مطالب مهم را می گویم. سیدنی گیلبرت را موش موذی بیمار خواند (البته شاید نه با این کلمات، ولی مفهوم حرف هایش همین بود) که دروغ می گویند تا تنبلی و بیعرضگی خود را از تحقیق و جستجوی واقعیات بپوشانند. و همچنین حماقت خود را از درک ابعاد صدمه ای که به کار خبر و خبرنگاری می زنند. خیلی جالب بود.

سوفی بنظر تو دوتا دختر جوان، (و نه دو خانم بزرگ)، می توانند مدافعی با ارزش تر از برادرت سیدنی آرزو کنند؟ من که فکر نمی کنم. سیدنی یک سخنرانی فوق العاده کرد، اگرچه من کمی دلشوره دارم. گیلبرت چنان مار خوابیده در علفی است که گمان نمی کنم بدون نیش از کنارت بگذرد. ولی سوزان می گوید آدم هایی مثل او ترسو و بزدلند و جسارت انتقام ندارند. امیدوارم حق با سوزان باشد.

خیلی دوستت دارم

ژولیت

 تذکر: آن مرد که میدانی، یک سبد دیگر اورکیده برایم فرستاده است. کمی عصبی شده ام. منتظرم از مخفیگاه بیرون بیاید و خودش را نشان بدهد. فکر می کنی گل فرستادنش از روی نقشه ای از پیش طراحی شده است؟

از داوسی به ژولیت

 سی و یکم ژانویه 1946

دوشیزه اشتون محترم،

کتابی که برایم فرستاده بودید، دیروز رسید! باید بگویم شما خانم محترمی هستید و من از صمیم قلب سپاسگزارتان هستم.

من در بندرگاه سنت پیتر پورت کار می‌کنم، کشتی‌ها را خالی می‌کنیم. بنابراین توانستم در استراحت چایی کتاب را بخوانم. خوردن چایی واقعی و نان و کره خودبه‌خود برکت و نعمت بزرگی است و حالا با کتاب شما…

بسیار از کتاب خوشم آمد زیرا جلد نرمی دارد. می‌توان آن را در جیب گذاشت همواره و با خود داشت. اگرچه به شدت می‌کوشم آن را آرام آرام بخوانم. و داشتن عکس چالز لَمب هم برایم بسیار ارزشمند است. چه سر خوش فورمی داشته، این‌طور نیست؟

از مکاتبه با شما بسیار خوشوقتم و به پرسش‌هایتان تا جایی که بتوانم پاسخ خواهم داد. اگرچه بسیاری را می‌شناسم که قصه گوهای به مراتب بهتری هستند، اما در باره شامی که خوراک گوشت سرخ شده بود می‌توانم چیزی بگویم.

من کلبه و مزرعه ای دارم که از پدرم به یادگار مانده. پیش از جنگ در آن گوساله نگاه می‌داشتم و سبزیجات و گل پرورش می‌دادم. سبزیجات برای فروش در بازار سنت پیتر پورت و گل برای باغ کووِنت. البته به عنوان نجار و تعمیرکار پشت بام هم کار کرده‌ام.

حالا گوساله‌هایم همه رفته‌اند. آلمانی‌ها آن‌ها را گرفتند و برای خوراک سربازانشان به فرانسه فرستادند و به من گفتند تنها می‌توانم سیب زمینی بکارم. و ما مجبور بودیم آنچه برایمان تکلیف کرده‌اند بکاریم و نه چیز دیگر. قبل از اینکه آلمانی‌ها را به این خوبی که حالا می‌شناسم بشناسم، تصور می‌کردم می‌توانم یک یا دو گوساله برای خودم مخفی کنم. ولی مأمور بخش کشاورزی آن‌ها را یافت و مصادره کرد. از دست دادن تنها منبع گوشتی برایم ضربه ای بود ولی هنوز سیب زمینی و شلغم فراوان بود و تازه آرد هم هنوز پیدا می‌شد. ولی مغز آدم در باره خوراک بازی‌های جالبی می‌کند. پس از شش ماه سیب زمینی و شلغم و گاهی ذره ای چربی واقعاً دلم هوای یک خوراک گوشت حسابی کرده بود.

یک روز بعد از ظهر همسایه‌ام خانم ماگری برایم یادداشتی فرستاد که فوری به دیدارش بروم و نوشته بود یک کارد قصابی هم ببرم. خیلی سعی کردم ذوق زده و امیدوار نشوم _ ولی من به میهمانی‌های شام عادت ندارم. راستش این است که منزل خانم ماگری بهترین میهمانی شامی بود که دعوت شده بودم. پاسخ دادم البته، چون به خوراک گوشت سرخ شده فکر می‌کردم، ولی ترجیح می‌دادم سهم گوشتم را به خانه بیاورم و در تنهایی نوش جان کنم.

شانس آوردم که این‌طور نشد. زیرا شام آن شب اولین گردهمایی انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی بود، اگرچه ما هنوز هیچ‌کدام این را نمی‌دانستیم. شام عالی بود اما از آن بهتر همراهان بودند. همان‌طور که می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم زمان را و ساعت منع عبور و مرور را فراموش کردیم. تا اینکه امیلیا، منظورم خانم ماگری است، آخرین ضربه های ساعت نُه را شنید. یک ساعت از منع عبور و مرور گذشته بود.

خوراک خوب ما را قوی دل کرده بود، به همین سبب وقتی الیزابت مک کِنا گفت بهتر است به جای افسوس خوردن در منزل امیلیا هرکس به خانه خود برود، همه موافقت کردیم. اما شکستن قانون منع رفت و آمد جرم بود و نگاه داشتن گوساله از آن هم بدتر. برای همین ما آهسته و نجوا کنان از منزل امیلیا بیرون آمدیم و در تاریکی راه خانه های خود را در پیش گرفتیم.

اگر جان برووکر با ما نبود، شاید سالم به خانه می‌رسیدیم. جان بیش از آنکه بخورد نوشیده بود و وقتی به جاده رسیدیم او همه چیز را فراموش کرده و شروع به خواندن آواز کرد! من به سرعت جلوی دهانش را گرفتم ولی دیر شده بود. شش آلمانی با مسلسل‌هایشان از میان درخت‌ها پدیدار و شروع به فریاد کردند: چرا در آن ساعت بیرون از خانه هستیم؟ مگر از ساعت منع رفت و آمد با خبر نیستیم؟ کجا بوده‌ایم و کجا می‌رویم؟

نمی‌دانستم چه کنم. اگر می‌گریختم به من شلیک می‌کردند. این را مطمئن بودم. دهانم مثل گچ خشک و مغزم از کار افتاده بود. همان‌طور که جلوی دهان جان را گرفته بودم مثل احمق‌ها در تاریکی ایستادم.

آن وقت الیزابت نفس عمیقی کشید و جلو رفت. الیزابت زن بلندقدی نیست و مسلسل‌ها مقابل چشمانش بودند. اما او حتی مژه هم نمی‌زد. چنان رفتار می‌کرد که گویی اصلاً مسلسل‌ها را نمی‌بیند. با قد افراشته به فرمانده سربازان نزدیک شد و شروع به صحبت کرد. هرگز چنین دروغ‌هایی نشنیده بودم. چقدر متأسف بود که ساعت منع رفت و آمد را شکسته‌ایم. و چطور همه از یک نشست انجمن ادبی گرنسی می‌آمدیم. و گفتگو در باره الیزابت و باغ آلمانی او چنان توجه همه را جلب کرده بوده که گذشت زمان را از یاد برده بودیم. چه کتاب خواندنی است این الیزابت و باغ المانی او، و آیا فرمانده آلمانی آن را خوانده است؟

همگی آنقدر گیج بودیم که نمی‌توانستیم ادعای الیزابت را تایید کنیم ولی فرمانده سربازان نتوانست جلوی شادمانی خود را بگیرد و با لبخندی گرم به او نگاه می‌کرد.

الیزابت چنین خانمی است. فرمانده اسم ما را نوشت و خیلی مؤدبانه از همه خواست تا روز دیگر به مرکز فرماندهی برویم. بعد هم با تعظیم کوتاهی برای همه شب خوبی آرزو کرد. و در حالی که ما مثل احمق‌ها به راه افتادیم و تلاش می‌کردیم مثل خرگوش شروع به دویدن نکنیم، الیزابت ایستاد و موقرانه برای فرمانده آلمانی سری تکان داد. با وجود اینکه برووکر را عملاً دنبال خودم می‌کشیدم، خیلی زود به خانه رسیدم.

این داستان شام گوشت سرخ شده ماست.

من هم با اجازه سؤالی دارم. کشتی‌هایی هر روزه مملو از مواد مورد نیاز ساکنان گرنسی به بندرگاه سنت پیتر پورت می‌آیند. آن‌ها برای ما مواد خوراکی، پوشیدنی، دارو، بذر، کود و خوراک دام می‌آورند. و مهم‌تر از همه، حال که خوراکی برای خوردن داریم این کشتی‌ها برای ما کفش می‌آورند. یقین دارم در سال‌های آخر اشغال نازی‌ها یک جفت کفش جور در تمام جزیره پیدا نمی‌شد.

بسیاری از چیزهایی که به دست ما می‌رسد، در روزنامه های قدیمی بسته بندی شده‌اند. من و دوستم کلاویس این روزنامه‌ها و مجلات را با دقت جمع کرده، اتو زده و مطالب آن را می‌خوانیم. بعد هم آن‌ها را به دوستان دیگری که مثل ما مشتاق دانستن خبرهای پنج سال گذشته هستند امانت می‌دهیم. هرکس به خبری علاقمند است: خانم ساوسی دنبال دستور تهیه غذاهای تازه است؛ مادام لِپال از بخش مُد و لباس خوشش می‌آید (او تنها دوزنده این اطراف است)؛ آقای بروارد بخش آگهی‌های فوت را می‌خواند (امیدوار است اسم کسی را ببیند، اما نمی‌گوید چه کسی)؛ کلادیا رینی دنبال عکس‌های رونالد کولمَن است؛ آقای تورتیل دوست دارد عکس ملکه های زیبایی را در لباس شنا تماشا کند؛ و دوست خوبم ایزولا اخبار عروسی‌ها را می‌خواند.

چیزهای زیادی برای خواندن و دانستن هست. به خصوص اینکه در پنج سال گذشته هر نوع مکاتبه و ارتباط با انگلستان ممنوع بوده، و البته با بقیه دنیا. در 1942 آلمانی‌ها تمام رادیوهایمان را مصادره کردند. البته چند تایی را مردم مخفی کرده و گاهی به آن‌ها گوش می‌دادیم ولی کسانی که در حال شنیدن اخبار رادیو گیر افتادند، دستگیر و به اردوگاه های کار فرستاده شدند. به همین سبب بسیاری از چیزهایی را که حالا می‌خوانیم نمی‌فهمیم.

من از کاریکاتورهای زمان جنگ خیلی خوشم می‌آید. ولی یکی از آن‌ها گیجم کرده. در شماره 1944 پانچ، کاریکاتور ده یا دوازده نفر است که در خیابان‌های لندن قدم می‌زنند. اصلی‌ها دو مردند با کلاه های شاپو، چتر و چمدان، و یکی از آن‌ها به دیگری می‌گوید: «خیلی مسخره است اگر بگوییم این سوسک‌ها مردم را ترسانده‌اند.» پس از چند لحظه خیره شدن به کاریکاتور متوجه شدم همه این آدم‌ها یک گوش معمولی و یک گوش خیلی بزرگ دارند. خواهش می‌کنم معنی این کاریکاتور را برایم بنویسید.

با ارادت و احترام،

داوسی آدامز

از ژولیت به داوسی

 سوم فوریه 1946

آقای آدامز محترم،

خوشحالم که از مطالعه نامه های لمب و تماشای عکسش لذت می‌برید. به نظر من هم قیافه‌اش با تصویری که من از او داشتم می‌خورد. چه خوب که شما هم همین‌طور فکر می‌کنید.

از اینکه داستان گوشت سرخ کرده را برایم گفتید به راستی سپاسگزارم. ولی حواسم هست که تنها به یک پرسش من پاسخ داده‌اید. خیلی مشتاقم در باره انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی بیشتر بدانم. نه فقط چون نسبت به آن بسیار کنجکاوم، بلکه برای اینکه وظیفه ای بر شانه دارم که باید انجام دهم.

گفته بودم که نویسنده هستم؟ در دوران جنگ ستونی هفته ای را در نشریه اسپکتاتور می‌نوشتم. و بنگاه نشر استفنز و استارک همه آن‌ها را در یک جلد کتاب جمع آوری کرده و بنام ایزی بیکرستاف به جنگ می‌رود، به چاپ رسانده است. ایزی اسمی بود که اسپکتاتور برای من انتخاب کرده بود، و باید بگویم خوشبختانه بازنشسته شد و من حالا می‌توانم زیر نام خودم چیزی بنویسم. مایلم کتاب دیگری را شروع کنم، ولی یافتن موضوعی که سال‌ها روی آن وقت بگذارم آسان نیست.

همچنین روزنامه تایمز هم از من خواسته در نوشتن یک سری مقالات ادبی با آن‌ها همراهی کنم. می‌خواهند در باره اثرات عملی، اخلاقی، و ارزش‌های فلسفی مطالعه و کتاب‌خوانی تحقیقی گسترده انجام دهند و حاصل آن را در سه شماره منتشر نمایند. من یکی از سه نویسنده برگزیده آن‌ها هستم که باید در باره ارزش فلسفی کتاب‌خوانی چیزی بنویسم. خلاصه خیال دارم نشان دهم در شرایط سخت تنها چیزی که شما را از جنون و ناامیدی می‌رهاند کتاب خواندن است. بنابراین می‌بینید که چقدر نیازمند یاری شمایم.

فکر می‌کنید اعضای انجمن ادبی شما مایلند برای همکاری در چنین تحقیقی داوطلب شوند؟ ناگفته پیداست که داستان به وجود آمدن چنین انجمنی برای خوانندگان تایمز بسیار جالب خواهد بود، اما من می‌خواهم بازهم بیشتر درباره شما و نشست‌هایتان بدانم. ولی اگر هر یک از شما مایل به این کار نیستید، جای نگرانی نیست. من به هر تصمیمی که بگیرید احترام می‌گذارم و امیدوارم ارتباطم را با شما حفظ کنم.

کاریکاتور پانچ را کاملاً به خاطر دارم و گمانم کلمه سوسک سبب گیجی شما شده است. این اسمی بود که وزارت اطلاعات برای «بمب افکن‌های بدون سرنشین هیتلر» یا «راکت‌های وی_1 » آلمانی انتخاب کرده بود. برای اینکه از هراس بمباران‌ها بکاهد.

همه به بمباران‌های مداوم و صحنه های پس از آن آشنا بودیم اما این بمب افکن‌ها چیز دیگری بودند.

آن‌ها در روز روشن می‌آمدند و چنان سریع که فرصتی برای اعلام حمله هوایی و پناه جویی نبود. می‌توانستیم ببینیم که مثل یک مداد باریک، سیاه، اریب با صدای موذی و موی بر اندام راست کننده به سویمان می‌آیند. مثل اتومبیلی که بنزینش تمام شده. تا وقتی صدای سرفه و پت، پت آن‌ها را می‌شنیدی جای امید بود. شاید فکر می‌کردی «خدا را شکر، از من گذشت.»

ولی وقتی صدایشان خاموش می‌شد، تنها سی ثانیه به نابودی مانده بود. بنابراین باید تمام مدت گوش به زنگ می‌بودی. یک‌بار افتادن یکی از آن‌ها را دیدم. با فاصله زیاد از من بمب‌هایش را فرو افکند. بی درنگ توی جوی فاضلاب پریدم و به دیواره آن چسبیدم. کارمندانی در طبقه بالای ساختمانی در نزدیکی من پشت پنجره رفته بودند تا بمباران را تماشا کنند. همه از شدت انفجار به بیرون پرتاب شدند.

امروز به نظر احمقانه و غیرقابل تصور می‌آید که کسی در باره این هیولاها کاریکاتور بکشد و همه از جمله خودم به آن بخندیم. ولی کاریکاتور کشیدند و ما هم خندیدیم. مثال قدیمی _ مسخرگی بهترین روش تحمل غیرقابل تحمل‌هاست_ باید درست باشد.

ببینم آیا آقای هیستینگز بالاخره توانست سرگذشت لمب را که لوکاس نوشته برایتان پیدا کند؟

با ارادت و احترام،

ژولیت اشتون

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۱

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۲

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۳

1 نظر
  1. حسين مشرقي نظر کاربری

    خوب انگار داريم وارد اصل موضوع مي شويم

    مثل هميشه ترجمه اي روان ودلنشين

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال