In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۷

Mary-Ann-Shaffer-et-Annie-Barrows انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۷از ژولیت به داوسی

 بیستم فوریه 1946

آقای آدامز محترم،

دوست عزیز از کجا دانستید که من یاس بنفش را از همه گل ها بیشتر دوست دارم؟ همیشه اینطور بوده و حالا آن ها را در اتاقم دارم. زیبا و خوشبو، روی میز کارم. بخصوص که چنین غیرمترقبه به دستم رسیده اند. ابتدا با خود گفتم چطور در این فصل یاس بنفش یافته اید. سپس بیادم آمد که هوای جزایر کانال مانش گرم تر است.

امروز صبح زود آقای دیلوین با دسته گل اهدایی شما به دیدنم آمد. گفت برای کارهای بانکش به لندن آمده است. به من اطمینان داد آوردن گل ها هیچ زحمتی برایش نداشته و گفت هرکاری را بخاطر شما انجام می دهد. بخصوص پس از صابون هایی که در دوران جنگ به همسرش می داده اید. می گفت خانم دیلوین هنوز با یادآوری صابون ها به گریه می افتد. مرد خوبی است. متاسفانه به سبب مشغولیت زیاد نتوانست برای یک قهوه هم میهمان من شود.

به لطف شما من نامه های زیبا و بلند از خانم ماگری و ایزولا پریبی دریافت کردم. نمی دانستم آلمانی ها هرنوع ارتباط با خارج از جزیره را ممنوع اعلام کرده بودند. خیلی برایم تعجب آور بود. می دانستم که تمام جزایر کانال مانش به اشغال آلمانی ها در آمده ولی هیچ فکر نمی کردم این ماجرا چه پیامدهایی داشته است. شاید در آن روزها، فکر کردن به این پی آمدها افسرده ام می کرد. شاید خود را به نادانی می زدم. بنابراین به لندن می روم تا در کتابخانه در باره اشغال جزایر کانال مانش بیشتر بخوانم و یاد بگیرم. می دانید که کتابخانه در بمباران لندن بسیار صدمه دیده ولی هنوز دیوارهایش مقاوم و بسیاری از سالن هایش قابل بهره برداری است. همه کتاب هایی را که قابل نجات بوده در قفسه ها چیده اند. میدانم که بزرگترین مجموعه روزنامه تایمز از سال 1900 تا دیروز را می توانم در این کتابخانه بیابم. می روم و در مورد اشغال آلمانی ها مطالعه می کنم. مایلم کتابی از یک جهانگرد که از جزایر کانال مانش دیدار داشته نیز بیابم. این درست است که در روزهای آفتابی می توانید اتومبیل هایی را که در جاده های ساحلی فرانسه رفت و آمد می کنند ببینید؟ این را از دایره المعارفی می گویم که دست دوم به چهار شلینگ خریده ام. شاید به همین سبب چندان به آن اعتماد ندارم. در آنجا خواندم که «طول و عرض گرنسی تقریبا یازده و هشت کیلومتر است. و جمعیتی برابر 42000 نفر.» این اطلاعات خیلی بنظر رسمی می آیند. می خواهم بیشتر از این در باره گرنسی بدانم.

خانم پریبی برایم نوشته که دوست عزیزتان الیزابت دستگیر و به اردوگاهی در فرانسه فرستاده شده و هنوز برنگشته است. باید بگویم این خبر مثل پُتک به مغزم خورد و نفسم را بند آورد. از همان اولین نامه شما در باره انجمن ادبی کتابخوانی، مطمئن بودم الیزابت با شما در گرنسی است. حالا که فکر می کنم می بینم همیشه منتظر بودم از او هم نامه ای داشته باشم. بسیار متاثر و متاسف شدم. امیدوارم بزودی پیش شما برگردد.

باز هم از گل ها سپاسگزارم. خیلی لطف و مهربانی کردید.

دوست شما،

ژولیت اشتون

تذکر: ممکن است این سوال بیمورد بنظر آید. اما می توانید به من بگویید چرا خانم دیلوین بخاطر یک قالب صابون گریه می کند؟

از ژولیت به سیدنی

 بیست و یکم فوریه 1946

سیدنی غزیز،

گویی قرن هاست از تو بی خبرم. آیا سکوت یخ زننده ات ارتباطی به مارک رینولدز دارد؟

برای کتاب تازه فکری کرده ام. چطور است در باره یک نویسنده زیبا و حساس بنویسم که همه رویاهایش توسط ناشر سلطه جویش نابود می شود. خوشت می اید؟

دوستدار همیشه ات،

ژولیت

از ژولیت به سیدنی

 بیست و سوم فوریه 1946

سیدنی عزیز،

فقط شوخی کردم.

دوستدارت،

ژولیت

از ژولیت به سیدنی

 بیست و چهارم فوریه 1946

 سیدنی؟؟

 دوستدارت،

ژولیت

از ژولیت به سیدنی

 بیست . ششم فوریه 1946

سیدنی عزیز،

فکر کردی نبودنت را احساس نمی کنم؟ می کنم. پس از سه نامه بی جواب، تصمیم گرفتم سری به ساختمان سنت جیمز بزنم، و در آن جا با دوشیزه تیلی آهنین آشنا شدم که گفت تو خارج از شهر هستی. خیلی کمک بزرگی بود!! پس از اصرار بسیار گفت به استرالیا رفته ای. دوشیزه تیلی با خونسردی به هیجانات من گوش داد و به هیچ وجه حاضر نشد جای تو را در استرالیا لو بدهد. مرتب تکرار می کرد که در پی یافتن نویسندگان تازه نفس برای بنگاه استیفنز و استارک رفته ای. و البته حاضر بود نامه هایی را که صلاح می دانست برایت بفرستد.

دوشیزه تیلی آهنین تو نتوانست مرا گول بزند. تو هم نمی توانی عزیزم. من دقیقا می دانم کجایی و برای چه به آنجا رفته ای. به استرالیا پرواز کرده ای که پیر لانگلی را بیابی و دستش را تا هنگامی که کاملا هشیار شود در دست بگیری. یا لااقل دوست دارم اینطور باشد. او دوست بسیار عزیز و نویسنده ای تواناست. با تمام قلبم آرزو می کنم که هرچه زودتر بهتر شود و دوباره شعر بگوید. اگر می دانستم ممکن است، در آرزوی قلبیم فراموش کردن فجایع برمه و ژاپنی ها را می گنجاندم. ولی می دانم که ممکن نیست.

باید به من می گفتی. من هم می توانم، اگر واقعا تلاش کنم، راز دار باشم. گمانم مرا بخاطر ماجرای خانم اتواتر در آلاچیق هنوز نبخشیده ای. اگرچه بخاطر لغزش زبانم در آن مورد، بارها پوزش خواسته ام.

منشی پیشینت را بیشتر می پسندیدم. و تازه او را بخاطر هیچ و پوچ بیرون کردی. من و مارکام رینولدز که بالاخره با هم آشنا شدیم. خیلی خوب، اعتراف می کنم روابطمان از آشنایی ساده گذشته. با هم رامبا هم رقصیده ایم. ولی باورکن تابحال در مورد دیدگاه کلمه ای با من سخن نگفته. و ابدا خیال گول زدن و بردنم به نیویورک را ندارد. ما در موارد جالبتری با هم صحبت می کنیم. مثلا در مورد ادبیات دوره ملکه ویکتوریا. او مرد کوته فکر و نادانی نیست. اگرچه تو دوست داری که باشد. حداقل در مورد ویلکی کولینز متخصص است. می دانستی که ویلکی کولینز دو خانه مستقل و دو همسر جداگانه و دو سری کودکان متفاوت داشته است؟ اداره و نظم دادن به این دو خانواده مجزا می باید بسیار خسته کننده باشد. بی سبب نیست که داروی مخدر مصرف می کرده است.

فکر می کنم اگر با مارک بیشتر آشنا شوی دوستش خواهی داشت. ممکن هم هست که مجبور به ملاقاتش شوی. اما بدان که قلب و قلم من به بنگاه استیفنز و استارک متعلق است.

مقاله تایمز برایم فرصت بسیار خوبی فراهم کرده که می تواند ادامه یابد. مرا با دوستان تازه ای آشنا کرده که به یک انجمن ادبی در یکی از جزایر کانال مانش وابسته اند. انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی. بنظر تو اسم زیبایی ندارند؟ اگر پیر هم به سرگرمی تازه ای نیاز دارد، می توانم برایتان یک نامه وزین و مفصل در باره این انجمن و چگونگی انتخاب نامش بنویسم. اگر نه، وقتی به خانه برگشتی برایت خواهم گفت. راستی کی به خانه برمی گردی؟

همسایه ام اوانجلین اسمیث ژوئن آینده یک دوقلو به دنیا خواهد آورد. او خیلی هیجان زده نیست و من خیال دارم از او بخواهم یکی از بچه هایش را به من بدهد.

 دوستدار تو و پیر،

ژولیت

از ژولیت به سوفی

 بیست و هشتم فوریه 1946

سوفی خیلی عزیزم،

من هم به اندازه تو حیرانم. به من هم یک کلام حرفی نزد. سه شنبه گذشته با خودم فکر کردم خیلی وقت است از سیدنی خبری ندارم. بلافاصله به دفتر استیفنز و استارک رفتم و پس از جستجو فهمیدم مرغ از قفس پریده است. این منشی تازه اش از آن زبل هاست. در برابر همه پرسش های من، مودبانه و با ناز گفت، «دوشیزه اشتون، واقعا نمی توانم در مورد مسایل خصوصی آقای استارک چیزی به شما بگویم.» آنقدر دلم می خواست یک سیلی جانانه به صورتش بزنم.

درست در همان وقتیکه داشتم مطمئن می شدم که سیدنی توسط ام. آی. 6 ربوده شده و برای ماموریتی سری به سیبری فرستاده شده، دوشیزه تیلی خیر ندیده دهان گشودند و گفتند سیدنی به استرالیا رفته است. و ناگهان همه چیز روشن شد. می فهمی که؟ دنبال پیر رفته. تدی لوکاس مطمئن بود اگر بداد پیر نرسیم در همان استراحتگاه مجروحین جنگ از فرط شرابخواری خودش را خواهد کشت. باید بگویم حق هم دارد. پس از آن همه سختی. ولی خدا را شکر سیدنی آنجاست و نخواهد گذاشت.

باید بگویم اگرچه سیدنی را با تمام قلبم دوست دارم اما از رفتنش به استرالیا و نبودنش در لندن عجیب احساس آزادی می کنم. مارک به قول خاله لیدیای تو خیلی مصر است. در سه هفته گذشته مدام دور من چرخیده و محبت کرده است. اما در همان حال که شام می خورم و نوشدنی می نوشم، حواسم مدام به اطراف است که سیدنی کی سر می رسد. سیدنی مطمئن است که مارک می خواهد مرا از لندن و بخصوص بنگاه استیفتز و استارک دزدیده و به نیویورک ببرد. و هرچه می گویم او را از این عقیده منصرف نمی کند. میدانم که از مارک خوشش نمی آید. آخرین بار که او را دیدم با کلماتی نظیر مهاجم، بی اتیکت، و خودخواه از او یاد می کرد. ولی بنظر کمی شاه لیرانه در این مورد عمل می کند. من دیگر زن بزرگی هستم و می توانم تصمیم بگیرم با که بیرون بروم و شام بخورم. لااقل خودم اینطور فکر می کنم!

وقتی زیر میز ها دنبال سیدنی نمی گردم، خیلی خوش می گذرانم. احساس می کنم از یک تونل تاریک بیرون آمده و خود را در میان جشن و شادی عمومی یافته ام. برای جشن و شادی عمومی دلم لک نمی زند اما پس از آن تونل تاریک و سیاه؟ خیلی خوش می گذرد. مارک از شبگردی لذت می برد. اگر به میهمانی نرویم، که قالبا می رویم، به سینما،تاتر، یا کلوب شبانه می رویم. یا به کافه های معمولی. می گوید بهتر است من همه جای لندن را ببینم. خیلی هیجان انگیز است.

متوجه شده ای در دنیا کسانی هستند _ بیشتر امریکایی _ که جنگ اصلا صدمه ای به آن ها نزده است؟ یا لااقل صدمه جدی نزده؟ نمی گویم مارک از مسئولیت هایش گریخته، او خلبان نیروی هوایی بوده است، اما در مصایب جنگ غرق نشده است. و وقتی با او هستم، من هم حس می کنم توانسته ام از جنگ و بدبختی هایش فرار کنم. البته این یک رویاست، می دانم. و حقیقت آن است که اگر از جنگ و گرفتاری هایش گریخته بودم حالا از خجالت می مردم، ولی چه عیبی دارد اگر حالا کمی خوش بگذرانم؟ بد است؟

آیا اسباب بازی دلقکی در چمدان برای دومینیک خیلی بچه گانه است؟ یک خوبش را دیروز در مغازه ای دیدم. دلقک با فشار مختصری از چمدان بیرون می جهد و با سبیل های تاب داده اش قاه قاه می خندد. خیلی ترسناک است. پس از آنکه ترس اولیه اش ریخت، دومینیک عاشقش خواهد شد. مطمئنم.

دوستت دارم همیشه،

ژولیت

از ژولیت به ایزولا

 بیست و هشتم فوریه

دوشیزه ایزولا پریبی

مزرعه پریبی، لَبووی

سنت مارتینز، گرنسی

دوشیزه پریبی عزیز،

با سپاس از نامه تان و آنچه در باره خود و امیلی برونته نوشته بودید. از اینکه امیلی توانسته همان لحظه که شبح کتی بینوا به شیشه پنجره زده، گلوی شما را در پنجه بگیرد کلی خندیدم. باید بگویم مرا هم درست در همین لحظه گرفت.

استاد ادبیاتم خواسته بود بلندی های بادگیر را در تعطیلات بهاره بخوانیم. من که برای تعطیلات به خانه دوستم سوفی استارک رفته بودم با او این کتاب را خواندم و دو روز برای بیدادگری نهفته در آن با هم گریستیم. تا اینکه سرانجام سیدنی، برادر بزرگ سوفی از هردوی ما خواست خفه بشویم و دست از لوس بازی برداریم. من اگرچه هنوز خشمناک بودم، ولی ساکت شدم تا اینکه به روح کتی در پشت پنجره رسیدم. هیچوقت در زندگیم چنان هراسی را تجربه نکرده ام. خون آشامان و دیو ها هیچگاه نتوانسته اند مرا بترسانند، اما ارواح چیز دیگری هستند.

خلاصه اینکه در تمام دو هفته تعطیلات من و سوفی کار دیگری بجز دراز کشیدن و خواندن کتاب های برونته ها نکردیم. در این روزها جین ایر، آگنس گری، شرلی و مستاجر قصر ویلدفِل را خواندیم.

چه خانواده جالبی. ولی من تصمیم گرفتم در مورد آن برونته بنویسم زیرا در میان خواهرانش از همه ناشناس تر باقی مانده است. در حالی که چیزی از شارلوت بزرگ کم ندارد. با چنان نفود پرقدرت عمه دیندارشان، عمه برانوِل، خدا می داند آن بینوا با چه زحمتی توانسته کلمه ای برکاغذ بیاورد. امیلی و شارلوت آنقدر شعور و اراده داشتند که اعتنایی به عمه عقب افتاده شان نداشته باشند، اما آن بی نوا نمی توانست. فکرش را بکن که کسی مدام زیر گوشت بگوید، خداوند می خواهد زن ها مطیع، شکیبا، و کمی اندوهگین باشند. واضح است که در اینصورت با دخترها دردسری نداشته است. خفاش پیر خون آشام!

امیدوارم نامه های بیشتری از شما داشته باشم.

قربانت،

ژولیت

از اِبِن رَمزی به ژولیت

 بیست و هشتم فوریه 1946

دوشیزه اشتون محترم،

من از اهالی گرنسی هستم و نامم ابن رمزی است. پدرانم سنگ تراش بوده اند و من نیز این سرگرمی را می پسندم. اما نانم را از ماهیگیری بدست می آورم.

خانم ماگری گفت شما مایلید در باره تجربیات کتابخوانی ما در دوران اشغال بدانید. البته من تلاش می کنم در مورد آن روزها نگویم و نشنوم و حتی اگر بتوانم فکر هم نکنم، اما خانم ماگری گفت می توان به نوشته های شما اعتماد کرد. اگر خانم ماگری معتقد است شما قابل اعتمادید من هم می گویم هستید. بعلاوه شما با مهر و محبت برای دوست عزیزم داوسی کتاب فرستادید، در حالی که او را اصلاً نمی شناسید. بنابراین من در مورد انجمن کتابخوانیمان در دوره جنگ برایتان می نویسم و امیدوارم به درد داستانتان بخورد.

بهتر است بدانید که ما در ابتدا یک انجمن درست و حسابی ادبی نبودیم. غیر از الیزابت، خانم ماگری و شاید بووکر، بیشتر ما پس از دوران مدرسه دیگر با کتاب و کتابخوانی سر وکاری نداشتیم. روزهای اول با ترس و لرز کتاب های تمیز و زیبا را از قفسه های کتابخانه خانم ماگری برمی داشتیم که مبادا پاره یا آلوده شوند.  من که اصلاً حوصله چنان چیزهایی را در آن روزها نداشتم. فقط از وحشت مرکز فرماندهی و زندان بود که خودم را وادار می کردم لای کتاب را باز کنم.

اولین کتابی که خواندم منتخبی از شکسپیر بود. سپس تر دریافتم که آقای دیکنز و آقای وُردوُرث در هنگام نوشتن داستان های خود به مردانی مثل من فکر می کرده اند. ولی بیش از همه من یقین دارم ویلیام شکسپیر چنین می اندیشیده است. اعتراف می کنم بسیاری از حرف های او را نمی فهمم ولی خواهم فهمید. مطمئنم.

به گمان من هرچه کمتر سخن می گوید زیبایی بیشتری می آفریند. می خواهید بدانید از کدام جمله اش بیشتر لذت می برم؟ «روزهای تابناک ما به پایان آمده و ما بسوی تاریکی ها پیش می رویم.»

کاش آن روز که ارتش آلمان به جزیره وارد شد، این جمله را می دانستم. هواپیما از پس هواپیما و کشتی از پی کشتی. تمام آنچه به ذهنم می رسید تکرار لعنتی ها، لعنتی ها بود. اگر با این جمله داهیانه «روزهای تابناک ما به پایان آمده و ما بسوی تاریکی ها پیش می رویم،» آشنا بودم، شاید می توانستم با آمادگی بیشتری به بندر رفته و شاهد این هجوم و اشغال باشم و چنین دردی در سینه خود احساس نکنم. گویی قلبم بر زمین افتاده و پاره پاره شده و من رویش راه می رفتم.

آن ها روز یکشنبه سی ژوئن 1940، پس از دو روز بمباران پی در پی از راه رسیدند. سپس گفتند خیال بمباران ما را نداشته اند. تقصیر آن ها چیست که جعبه های گوجه فرنگی ما از دور به خودروهای نظامی شبیه است؟ تقصیر که بود را تنها خدا می داند. برای دو روز ما را بمباران کردند و سی زن و مرد و کودک را کشتند. یکی از آن ها نوه خاله من بود. کودک بی نوا با پرتاب اولین بمب به زیر یکی از همین جعبه های گوجه فرنگی پناه برده بود و با جعبه خاکستر شد. آلمانی ها ماهیگیران را در دریا کشتند. آمبولانسی که زخمی ها را به بیمارستان می برد به رگبار بستند. وقتی کسی پاسخ گلوله های آن ها را نداد دانستند که ارتش انگلستان ما را به امان خدا رها کرده و رفته است. بنابراین دو روز بعد با آرامش آمدند و جزیره ما را به مدت پنج سال اشغال کردند.

در ابتدا تا آنجا که از یک ارتش اشغالگر می توان انتظار داشت مودب و مهربان بودند. مفتخر به خود که بخش کوچکی از خاک انگلستان را اشغال کرده اند و البته امیدوار و مطمئن که با یک پرش دیگر در لندن خواهند بود. وقتی به بیهودگی خیال خود پی بردند، چهره واقعی خود را نشان دادند.

برای هرچیز قانونی وضع کردند: اینکار را بکنید، آن کار را نکنید. و جالب اینکه مرتب نظرشان را تغییر می دادند و سعی می کردند محبوب همه شوند. مثل اینکه هویجی را مقابل بینی الاغی تکان دهیم. ولی ما الاغ نبودیم و این آلمانی ها را بسیار خشمگین و کم طاقت می کرد.

مثلا ساعات منع رفت و آمد را مرتب تغییر می دادند. ساعت هشت شب، یا نُه و گاهی که خیلی خشمگین می شدند پنج بعد از ظهر. گاهی وقت نداشتی به دوستانت سری بزنی یا حتی دام هایت را خوراک بدهی.

در ابتدا به خود امید میدادیم که شش ماه دیگر می روند و ما را راحت می گذارند. ولی حضورشان در جزیره کِش آمد. تهیه مواد خوراکی روزبروز مشکل تر می شد و بزودی تمام انبارهای هیزم و کُنده خالی شدند . روزها با بیگاری به سختی می گذشت و شب ها تاریک و سرد و ناامیدکننده بود. همه از گرسنگی و ناامیدی به تنگ آمده بودیم. بنابراین به دوستانمان و کتاب ها آویختیم. کتاب ها بخش های بهتر وجودمان را بیادمان می آوردند و امید روزهای بهتر را. الیزابت معمولا شعری را می خواند که همه اش را بیاد ندارم ولی اینطور شروع می شد: «آیا لذت بردن از یک روز آفتابی، یا چرخیدن و خندیدن در بهار، یا دوست داشتن، یا فکر کردن، یا کاری را بپایان آوردن، یا دوستانی مهربان داشتن، کوچک و کم ارزش است؟» نه نیست. امیدوارم هرجا که هست این را از یاد نبرده باشد.

اواخر سال 1944 ساعات منع عبور و مرور دیگر برای هیچکس مهم نبود. بیشتر مردم مجبور بودند برای گرم ماندن از پنج بعد از ظهر به رختخواب پناه برند. سهمیه شمع هم به دو و سرانجام یک شمع در هفته تقلیل یافت. فکرش را بکنید در تاریکی و سرما توی تختخواب دراز بکشی و منتظر روز دیگر شوی.

پس از روز دی (D- DAY)، دیگر آلمانی ها نمی توانستند خوار و بار و لوازم مورد نیاز را از فرانسه وارد کنند. از بمب افکن های متفقین می ترسیدند. و بالاخره آن ها هم مثل ما گرسنه ماندند و برای سیر کردن خود به کشتن سگ و گربه ها روی آوردند. با یورش به مزارع ما و از ریشه بیرون آوردن سیب زمینی ها – حتی پوسیده ها – تلاش می کردند زنده بمانند. چهار سرباز بخاطر خوردن شوکران که جعفری تصور کرده بودند، مسموم شدند و مردند.

فرماندهی اعلام کرد اگر سربازی را در حال دزدی از مزارع دستگیر کند، تیرباران خواهد کرد. سرباز گرسنه ای را در حال سیب زمینی دزدی دیدند و تعقیب کردند. مرد گرسنه و بینوا از درختی بالا رفت و توسط همقطارانش به زور پایین کشیده و تیرباران شد. ولی حتی این واقعه هم از دزدی خوراک پیش گیری نکرد. نمی خواهم آن ها را بخاطر دزدی غذا سرزنش کنم. بسیاری از همشهریان ما هم همین کار را می کردند. مطمئنم اگر هر روز صبح با گرسنگی از خواب برخیزی کارهای عجیب تری نیز از تو ساخته است.

نوه ام اِلی با بقیه بچه ها برای حفظ سلامت، در همان ابتدا به انگلستان فرستاده شد. او فقط هفت سال داشت. حالا برگشته. دوازده ساله و بلند قد. ولی من هیچگاه آلمانی ها را بخاطر محروم ساختن من از دیدن بزرگ شدن او نمی بخشم. چه سال های گرانبهایی را از ما گرفتند.

حال باید برای دوشیدن گاو بروم، قول می دهم بازهم برایتان نامه بنویسم. البته اگر شما بخواهید.

با آرزوی سلامت شما،

ابن رمزی

از دوشیزه آدلاید آدیسون به ژولیت

 اول مارچ 1946

دوشیزه اشتون محترم،

می بخشید که برایتان نامه می نویسم. آخر ما با هم کاملا بیگانه ایم. اما وظیفه خود دانستم. از داوسی آدامز شنیدم که خیال دارید برای تایمز مقاله بلندی در باره ادبیات و ارزش مطالعه بنویسید. و شما خیال دارید ماجراهای انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی را مدل قرار دهید.

از خنده ریسه رفتم.

شاید اگر بدانید بنیان گذار این انجمن، الیزابت مک کِنا، حتی اهل جزیره هم نیست در تصمیم خود تجدید نظر کنید. برخلاف فیس و افاده هایش او تنها مستخدمی از خانواده سِر آمبروس آیورس از لندن است. یقین دارم سِر آمبروس را می شناسید. نقاش معروف، عضو آکادمی سلطنتی، اگرچه من کارهایش را نمی پسندم. پُرتره کنتس لامبِث در حال کنترل اسبش، نابخشودنی است. به هرحال الیزابت مک کنا، دختر سرپرست مستخدم های اوست.

در حالیکه مادرش گردگیری می کرده، سر آمبروس اجازه داده این دخترک در کارگاه او تمرین کند و او را به مدرسه فرستاده تا بیش از آنچه در شان یک بچه کلفت است تحصیل کند. وقتی الیزابت چهاره ساله بود مادرش مرد. آیا سر آمبروس او را به مدرسه مخصوصی فرستاد تا کاری یاد بگیرد؟ نه. چنین نکرد. الیزابت را در خانه خود در چلسی نگاه داشت و سرانجام ترتیبی داد که بورسیه ای در مدرسه هنرهای زیبای اسلاید بگیرد.

متوجه باشید که من ابدا خیال ندارم سر آمبروس را به این متهم کنم که پدر الیزابت بوده است. ما همه از تمایلات سوال برانگیز سر آمبروس با خبریم و می دانیم که او نمی توانسته پدر فرزندی باشد، اما به این دختر آنقدر رو داده که رفتارهای ناشایست پیدا کند و به آن ها ببالد. بزرگترین گناه الیزابت نداشتن فروتنی بود. نابودی اخلاق و استانداردها نفرین زمانه ماست، و باید بگویم در هیچکس به اندازه الیزابت مک کنا آن را چنین آشکار و فراوان ندیده ام.

سر آمبروس خانه ای در گرنسی دارد. روی صخره نیزدیک لَبووه. وقتی الیزابت کوچک بود، سر آمبروس و کلفت و دختر کوچولویش تابستان ها را در آن خانه می گذراندند. الیزابت همان روزها هم بچه وحشی و سربه هوایی بود و تمام روز در جزیره برای خودش وِل می گشت. حتی یکشنبه ها. نه کارِ خانه، نه دستکش، نه کفش و نه جوراب. با ماهیگیران خشن به ماهیگیری می رفت و با دوربینش مزاحم مردمان شریف می شد. خلاصه آبروریزی.

وقتی شروع جنگ اجتناب ناپذیر می نمود، سر آمبروس الیزابت را فرستاد تا خانه تابستانی او را مُهر و موم کند. در نتیجه الیزابت قربانی تصادفی جنگ شد. هنوز تمام پنجره ها را نبسته بود که آلمانی ها رسیدند. البته همه می دانند که الیزابت به میل خود در جزیره ماند و همچنانکه وقایع بعدی نشان داد، (که من شرم دارم وارد جزئیاتش شوم) او آن قهرمان فداکاری که همه در تلاش نمایشش هستند نبود و نیست.

از آن گذشته این انجمن ادبی آن ها هم مسخرگی و آبرو ریزی بیش نیست. در گرنسی هنوز مردمان به حقیقت ادیب و فرهیخته ای هستند که نگاهی هم به این انجمن نمی کنند، اگرچه بارها دعوت شده اند. این انجمن بی آبرو تنها دو عضو شریف دارد: امیلیا ماگری و ابن رمزی. در مورد بقیه، یک دایم الخمر که پوست و استخوانی بیش نیست، یک گاوچران که اسمش را هم نمی تواند بدون لکنت زبان تلفظ کند، یک نوکر که خود را بدروغ لُرد خوانده و ایزولاپریبی. یک جادوگر واقعی که به اعتراف خودش معجون های رنگارنگ برای نیات پلید می سازد و می فروشد. و البته چند نفر دیگر از همین قماش که به مرور دورهم جمع شده اند. با این ملغمه می توان تصور کرد که چه «شب های ادبی!!» دارند.

ابداً صلاح نمیدانم که شما در باره این مردمان و کتاب هایی که می خوانند چیزی بنویسید. معلوم نیست آن ها چه را مناسب خواندن تشخیص می دهند!

 ارادتمند شما در گروه نگرانی های مسیحیان،

آدلاید آدیسون (دوشیزه)

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۱

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۲

 انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۳

  انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۴

  انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی ۵

  انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی ۶

 

1 نظر
  1. Hossein Mashreghi نظر کاربری

    مانند همیشه روان ودلچسب با تر جمه ای بسیار دلپذیر

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال