In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۸

از مارک به ژولیت

 

1946/ 3/2

ژولیت عزیزم،

همین حالا بلیط های منقدان اپرا را دریافت کردم. باغ کوونت ساعت 8:00. می آیی؟

دوستدارت،

مارک

 

از ژولیت به مارک

 

مارک عزیز،

امشب؟

ژولیت

 

از مارک به ژولیت

 

البته!

م.

 

از ژولیت به مارک

 

عالیست. اما برسر منقدت چه می آید؟ این بلیط ها از شیرمرغ نایاب ترند.

ژولیت

 

از مارک به ژولیت

 

نگران نباش می ایستد. او می تواند در مورد تاثیر اپرا در مردمان بی چیز بسیار بنویسد.

ساعت 7:00 حاضر باش.

م.

 

از ژولیت به ابن

 

سوم مارچ 1946

آقای ابن رمزی

لِپومیِز، کوچه کالاین

سنت مارتینز، گرنسی

 

آقای رمزی گرامی،

لطف کردید که بخشی از خاطرات خود در روزهای اشعال جزیره را با من در میان گذاشتید. جنگ که تمام شد من هم به خودم قول دادم دیگر در باره اش سخنی نگویم. شش سال گذشته تنها با جنگ زندگی کرده و تنها در باره آن سخن گفته ام و اکنون دیگر کافی است. بهتر است به چیزهای زیبای دنیا بنگرم. یا هرچیزی غیر از جنگ. ولی این مثل آن است که آرزو کنم آدم دیگری بودم. امروزه دیگر جنگ بخشی از زندگی و هستی ماست و نمی توانیم فراموشش کنیم یا دورش بیندازیم.

خوشحالم که نوه شما اِلی بسلامت به خانه بازگشته است. آیا با شما زندگی می کند یا والدینش؟ آیا در تمام دوران اشغال خبری از او نداشتید؟ آیا تمام کودکان گرنسی با هم بازگشتند؟ اگر چنین بوده، روز بازگشتشان چه روزی می باید بوده باشد!

می بخشید ابدا خیال سوال باران شما را ندارم، اما اگر به چند پرسش دیگر من هم پاسخ دهید خیلی لطف کرده اید. میدانم که شما هم از میهمانان شام کباب گوساله خانم ماگری بوده اید. همان میهمانی که سبب راه افتادن انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی شده است. اما پرسش من اینجاست که چطور خانم ماگری گوساله داشته است؟ چطور ممکن است کسی در خفا گوساله بپروراند؟

باید بگویم الیزابت مک کنا آنشب براستی شجاعت به خرج داده است! اینکه در شرایطی به آن خطرناکی فکری به این ظریفی به مخیله ات بگذرد ستایش برانگیز است و من به همین سبب سخت به الیزابت احترام می گذارم. می توانم تصور کنم که چطور دوستانش از بیخبری او رنج می برند، ولی باید امیدوار بود. می گویند تمام اروپا مانند لانه زنبوری است که خرابش کرده باشند. هزاران و هزاران آواره و خانه بدوش که در تلاش بازگشت به شهر و دیار خود هستند. ماه پیش یکی از دوستان بسیار عزیز من، که از سال 1943 در برمه ناپدید شده بود ناگهان در استرالیا پیدا شد. البته خیلی بیمار و خراب ولی حداقل زنده است و امیدوارم سالها باشد.

باز هم از از این که برایم نامه می نویسید سپاسگزارم.

 

با مهر فراوان،

ژولیت اشتون

 

از کلاویس فاسی به ژولیت

 

چهارم مارج 1946

دوشیزه محترم،

اوایل ابداً مایل به رفتن به هیچ انجمن ادبی نبودم. کار مزرعه بقدر کافی زیاد هست و خیال نداشتم وقتم را با کتاب خواندن_ بخصوص در باره مردمی که هیچکدام از کارهایی را که در باره اش نوشته اند، خود انجام نداده اند _ تلف کنم.

ولی سپس تر که خواستگار بیوه هیوبر شدم، متوجه شدم وقتی با هم بیرون می رویم چند قدم از من جلو تر می رود و اجازه نمی دهد بازویش را بگیرم. در حالیکه به رالف مورچی اجازه می داد. هراس از دست دادن او خیلی نگران کننده بود.

رالف وقتی سرخوش است زیاد حرف می زند و در مهمانخانه برای همه می گفت: «زن ها روحیه شاعرانه دارند و از شعر خوششان می آید. اگر سخنان شاعرانه و عاشقانه بلد باشی خوب با زن ها کنار می آیی.» این حرف ها را آدم در باره خانمی مثل بیوه هیوبر نمی گوید. همانجا فهمیدم او بیشتر دنبال مرتع بیوه هیوبر برای چرای گاوهایش است تا زندگی با چنان بانوی فرهیخته ای. بنابراین با خود گفتم اگر بیوه هیوبر چند شعر عاشقانه می خواهد، پیدایشان خواهم کرد.

سراغ آقای فاکس و کتاب فروشی او رفتم تا کتابی پُر از اشعار عاشقانه پیدا کنم. در آن روزها برای او کتاب زیادی نمانده بود. مردم آن ها را برای درست کردن آتش خریده بودند. و بالاخره هم مجبور شد کتابفروشی را تعطیل کند. خلاصه، او کتابی از کاتولوس به من داد. یک شاعر رومی. میدانید چه جور چیزها می نویسد؟ من که نمی توانستم این حرف ها را به خانمی مثل بیوه هیوبر بزنم.

او سخت عاشق زنی است بنام لِزبیا، که پس از یک هماغوشی از خانه بیرونش می اندازد. هیچ تعجبی هم ندارد. مردک حسود از اینکه لزبیا گنجشک کوچولویش را ناز می کند خشمگین می شود. به پرنده ای به آن کوچکی هم حسادت می ورزد! کاتولوس که شاعر بوده به خانه می رود و قلم بدست می گیرد و برای لزبیا نامه می نویسد. در حالی که او را تصور می کند که گنجشکش را در آغوش دارد. از آن پس هم با همه زن ها دشمن شده و تنها اشعار توهین آمیز برایشان می نویسد. خسیس هم بوده. می خواهید بدانید برای زن بینوایی که طلبش را می خواسته چه نوشته است؟ برایتان می نویسم:

 

آیا این بدکاره را شعوری هست؟ همان که هزار سِستِریوس طلب می کند؟

دخترک دماغ گُنده؟

هی، همراهان! بجویید این دخترِ کیست،

  دوستان را خبر کنید و طبیبان را،

این زن دیوانه است.

می انگارد که زیباست!

 

به این اشعار می گویند عاشقانه؟ به دوستم ابن گفتم هرگز چنین نوشته های تنفرانگیزی ندیده ام. پاسخ داد که شاعر مناسبی انتخاب نکرده ام. سپس مرا به کلبه اش برد و کتاب اشعار ویلفرد اووِن را نشانم داد. اوون در جنگ اول افسر بوده و می دانسته چه می گوید و بدرستی آن ها را نوشته. من هم در جنگ اول شرکت داشتم. در پاشندل. و هرچه را او می دانسته من نیز می دانم. اما هرگز نمی توانم در باره آن ها به این زیبایی شعر بنویسم.

خلاصه، پس از این بود که بفکر افتادم بیشتر شعر بخوانم. و به انجمن ادبی رفتم. و چه خوب کاری کردم. وگرنه چطور ممکن بود با آدمی مثل ویلیام وودزورث آشنا شوم. و حیف بود با او بیگانه می ماندم. بسیاری از اشعارش را باقلبم آموخته ام.

خلاصه، سرانجام با بیوه هیوبر _ نانسی خودم _ ازدواج کردم. یکشب از او خواستم باهم به پیاده روی برویم. رفتیم روی صخره ها و من گفتم: «آنجا را ببین نانسی، آرامش آسمان روی دریا فروخفته، گوش کن. خداوند بیدار است.» و او اجازه داد دستش را ببوسم.

 

ارادتمند،

کلاویس فاسی

 

تذکر: خانم ماگری هفته پیش کتابی به من امانت داد. اشعار مدرن از 1935 _ 1892. مردی بنام ییتس اشعار را برگزیده است. ییتس کیست؟ از شعر چه می داند؟

من تمام کتاب را دنبال اشعاری از ویلفرد اووِن یا زیگفرید ساسون گشتم. حتی یک شعر هم نیست. و می دانید چرا؟ زیرا این آقای ییتس نوشته: «به عمد تلاش نموده ام اشعاری از جنگ اول جهانی در کتاب نگنجانم. حس خوبی نسبت به آن ها ندارم. رنج بردن خموشانه و تسلیم بردبارانه با شعر و شاعری منافات دارند.»

رنج بردن خموشانه؟ تسلیم بردبارانه؟ من که جوش آوردم. مشکل این مرد چیست؟ ستوان اووِن می نویسد: «چه زنگی برای این خیل که چون گاو می میرند به صدا در می آید؟  تنها غرش خشمگینانه و هیولاوار تفنگ ها!» کدام رنج خموشانه ای در این می بینید؟ خیلی می خواهم بدانم. این دقیقا شیوه ایست که آن ها می مردند. با دو چشم خود دیده ام. و فریاد می زنم: برو به جهنم آقای ییتس!

 

ارادتمند،

کلاویس فاسی

 

از ابن به ژولیت

 

دهم مارچ 1946

دوشیزه اشتون گرامی،

از نامه و از اینکه حال نوه ام الی را پرسیده بودید سپاسگزارم. او پسر دخترم جین است. جین و نوزاد تازه تولد یافته اش همان روز که آلمانی ها بیمارستان را بمباران کردند، روز بیست و هشتم ژوئن 1940، کشته شدند. پدر الی در 1942 در نبردی در آفریقا کشته شد. و من و الی تنها یکدگر را داریم.

الی روز بیستم ژوئن با هزاران کودک و نوجوان دیگر گرنسی را به مقصد لندن ترک کردند. همه می دانستیم آلمانی ها خواهند آمد و جین نگران سلامت الی بود. دکتر به جین اجازه سفر نداد زیرا وقت زایمانش بسیار نزدیک بود.

به مدت شش ماه هیچ خبری از بچه ها نداشتیم. سپس کارت پستالی از صلیب سرخ برایم آمد که نوشته بود الی اسکان یافته و خوب است. هیچوقت نفهمیدیم بچه هایمان کجای انگلستانند. فقط دعا می کردیم در نزدیکی شهرهای بزرگ نباشند. و زمانی بسیار طولانی گذشت تا اینکه من اجازه یافتم کارتی برای الی بفرستم. در ابتدا نمی دانستم چه کنم. نمی خواستم به او بگویم که مادر و خواهر نوزادش مرده اند. نمی خواستم طفلکم کارت پستالی با چنین خبر دردناکی دریافت کند. اما چاره ای نبود. و سپس دومین بار، وقتی در باره پدرش نوشتم.

الی تا پایان جنگ بازنگشت. و همه بچه ها باهم باز گشتند. چه روزی بود! حتی از روزی که نیروهای انگلیسی برای رهایی گرنسی در جزیره پیاده شدند، هیجان انگیز تر بود. الی اولین پسری بود که از کشتی پیاده شد. در این پنج سال قد کشیده و بزرگ شده بود. اگر ایزولا هلم نداده بود محال بود جرات کنم و او را در آغوش بفشارم. و ایزولا هلم داد چون خودش از دیدن الی براستی خوشحال بود و مشتاق بوسیدنش بود.

خدا را هزار بار شکر می کنم که الی را به خانواده ای روستایی در یورکشایر سپرده بودند. وقتی پسرکم برگشت، نامه ای از آن خانواده یورکشایری برایم آورده بود. لبریز از همه چیزهایی که می خواستم در مورد بزرگ شدن او در پنج سال گذشته بدانم. از مدرسه اش گفته بودند، و اینکه چقدر در مزرعه کمک آن ها بوده، و اینکه چطور مرگ پدر و مادرش را با شکیبایی تاب آورده است.

با من به ماهیگیری می آید و در نگاهداری از گاو کمکم می کند ولی عاشق کنده کاری روی چوب است. داوسی و من آموزگارش هستیم. چند روز پیش از نرده شکسته ای که یافته بود، مار زیبایی تراشید. البته حدس می زنم این نرده شکسته بخشی از تیرهای سقف طویله داوسی باشد. وقتی از داوسی پرسیدم فقط خندید. ولی چوب هم در اینجا کیمیا به شمار می آید. همه درخت ها را که آلمانی ها قطع کرده و سوزاندند. ما هم هرچه نرده و پله و مبل و صندلی داشتیم خاکستر کردیم. هوا سرد بود و هیچ هیزم، زغال، نفت یا روغن چراغی گیر نمی آمد. بتازگی با الی چندین اصله نهال در مزرعه کاشته ایم، ولی تا درخت شدن آن ها سال ها باید انتظار بکشیم. و در این مدت دلمان برای سایه و برگ و شکوفه تنگ شود.

حال در باره گوساله سرخ شده می گویم. آلمانی ها بشدت مراقب حیوانات مزارع بودند. شمار گاو و گوساله ها را بدقت داشتند. گرنسی باید نه تنها خوراک آلمانی های اشغالگر جزیره را که آلمانی های فرانسه را نیز تامین می کرد. اگر پس مانده می ماند، سهم ما بود.

آلمانی ها عاشق ثبت ارقام و اعدادند. شماره هر گالن شیری را که می دوشیدیم و خامه ای که می گرفتیم، داشتند. یک کیسه آرد ثبت نشده در جزیره نبود. ابتدا کاری بکار مرغ و جوجه ها نداشتند، اما وقتی غذا نایاب شد، دستور دادند تمام مرغ و خروس های پیرتر را بکشیم. جوان ها باید می ماندند تا تخم بگذارند و جوجه کنند.

ما ماهیگیران نیز باید سهم بزرگی از صید خود را به دفتر قرارگاه فرماندهی تحویل می دادیم. در بندر منتظر ما می شدند و سهم خود را علامت می گذاشتند. در اولین روزهای اشغال، بسیاری از ساکنان جزیره با قایق های ماهیگیری به سوی انگلستان گریختند. بسیاری غرق شدند اما برخی هم جان سالم بدر بردند. بنابراین آلمانی ها دستور داده بودند هرکس خویشاوندی در انگلستان دارد حق ماهیگیری ندارد. از گریز ما وحشت داشتند. و چون الی در انگلستان بود، من مجبور بودم قایقم را به ماهیگیر دیگری اجاره دهم. و برای کار به گلخانه آقای پرایووت رفتم. پس از مدتی کار را یاد گرفتم و باغبان خوبی شدم ولی خدای من، چقدر دلم برای قایقم و ماهیگیری تنگ می شد.

آلمانی ها بخصوص در مورد گوشت بسیار سختگیر بودند. به هیچ وجه نمی خواستند گوشت بجای رفتن به آشپزخانه قرارگاه فرماندهی از بازار سیاه سر درآورد. اگر گاوی می زایید، دامپزشک آلمانی به طویله می آمد و پس از وارسی گوساله، برایش شناسنامه صادر می کرد. اگر گاو یا گوساله ای به مرگ طبیعی می مرد، باید اداره دامپزشکی قرارگاه را درجریان می گذاشتی. و آن ها می آمدند، حیوان مرده را معاینه می کردند و شناسنامه اش را باطل می کردند.

گاهی سرزده به مزرعه می آمدند و شماره گاو و گوساله ها باید با آنچه در دفتر آن ها نوشته بود مطابقت می کرد. خطا کار ابتدا به زندان سنت پیتر پورت فرستاده می شد. اگر دوباره گوساله ای غایب بود به گمان اینکه آن را در بازار سیاه فروخته ای، یکراست به اردوگاه های کاراجباری به آلمان فرستاده می شدی.

با آلمانی جماعت، هیچگاه تکلیفت روشن نیست. مردمان با ثباتی نیستند.

اوایل هنوز می شد دامپزشک را فریب داد و گاو و گوساله ای را مخفی کرد. و امیلیا نیز چنین کرده بود.

ویل ثیبی گوساله جوانی داشت که مرد. دامپزشک آمد و برایش گواهی مرگ نوشت و شناسنامه اش را باطل کرد و رفت. ویل ماند تا جنازه را سربه نیست کند. اما ویل چنین کاری نکرد. او جنازه را به جنگل برد و به امیلیا داد. امیلیا گوساله جوان خود را مخفی کرد و به اداره دامپزشکی خبر داد. «لطفا هرچه زودتر به مزرعه من بیایید. گوساله جوانم مرده.»

دامپزشک بلافاصله رسید و گوساله مرده را دید. نتوانست حدس بزند که این همان گوساله دیروزی است و جواز مرگ صادر کرد. حالا امیلیا گوساله ای نداشت که دامپزشکی نگرانش باشد.

امیلیا جنازه را برداشت و به زارع دیگری داد و او همین کلک را روز دیگر به دامپزشک زد. جنازه گوساله بینوا آنقدر دست بدست شد تا رنگش تغییر کرد. البته آلمانی ها بالاخره پی به نیرنگ ما بردند و حیوانات را خالکوبی می کردند. دیگر نمی شد حیوان مرده ای را عوض کرد.

اما پس از مدت کوتاهی املیا که گوساله سلامت و چاق و چله ای در طویله مخفی کرده بود، برای مهمانی تنها به چاقوی سلاخی داوسی نیاز داشت. ذبح گوساله باید به آرامی آنجام می شد زیرا گروهی آلمانی در کنار مزرعه اش اقامت داشتند و هیچکس نمی خواست آن ها صدای ماغ کشیدن گوساله را بشنوند و برای بازرسی بیایند.

جانوران به گونه عجیبی در کنار داوسی آرامش می یابند. کافی است داوسی به طویله برود و همه جانوران نزدیکش می آیند و اجازه می دهند آن ها را نوازش کند. حتی حیواناتی که با هیچکس دیگر میانه خوشی ندارند و از همه می گریزند. او می تواند جانوران را آرام کند و بخواباند و کاردش را ناگهان در نقطه حساس، در زیر گلوی جانور فرو کرده و بسرعت کار او را تمام کند.

 یکروز به او گفتم بی نوا ها وقتی می فهمند که خیلی دیر است. و او پاسخ داد همه جانوران آنقدر زیرکی دارند که مرگ را بشناسند، تنها از خیانتی که به آن ها شده چنان دلگیرند که فریاد برنمی آورند. و من ترجیح دادم ساکت شوم.

گوساله جوان امیلیا شام خوبی شد. پیاز و سیب زمینی هم داشتیم و آنقدر خوردیم که داشتیم می ترکیدیم. مدت ها بود چنین خوراک سیری نخورده بودیم. با پرده های بسته بر روی آلمانی های همسایه، میز پُر خوراک گوشت و دوستان خوب و خوش مشرب، می شد برای لحظه ای زمان و مکان را از یاد برد. می شد خیال کرد همه چیز عادی است و هیچ کدام از وقایع هولناک رخ نداده است.

در مورد شجاعت الیزابت درست گفتید. او براستی که دختر شجاعی است. همیشه هم همینطور بوده. اولین بار که با مادرش و سر آمبروس آیورس به گرنسی آمد، دخترک ده ساله ای بیش نبود. از همان تابستان با دخترم جین دوستی عمیقی برقرار کرد و مثل دوقلوهای به هم چسبیده شدند.

در بهار 1940، وقتی الیزابت به گرنسی آمد تا منزل سر آمبروس را مهر و موم کند، شوهر جین به جبهه رفته و خودش باردار بود. و الیزابت ماند تا به او روحیه بدهد و مراقب الی باشد. حال جین هیچ خوب نبود و بدون الیزابت نمی توانست واهمه های جبهه و جنگ و دروران بارداری را تاب بیاورد. دکتر مارتین به او استراحت مطلق تجویز کرده بود. و الی به سرپرستی نیاز داشت. الیزابت وقت زیادی با الی می گذراند و مدام صدای قهقه شادمانه آندو بگوش می رسید. باید بگویم مبل و اثاث خانه از دست هردو دل خونی داشتند ولی جین و الی شادمان بودند و این عالی بود. یک روز بیادم هست دنبال الی به خانه سر آمبروس رفتم و الیزابت و الی را روی پشته ای از متکا ها پایین پله ها یافتم که از خنده ریسه رفته بودند. فکرش را بکنید، نرده های ساختمان را خوب برق انداخته و سه طبقه روی آن سُر خورده بودند.

تمام مقدمات سفر الی به انگلستان را الیزابت فراهم کرد. اهالی جزیره تنها یک روز پیش از آمدن کشتی برای بردن بچه ها آگاه شدند. و الیزابت مثل فرفره به هرطرف می چرخید، می دوخت، می شست، اتو می زد و برای الی توضیح می داد که چرا باید از مادرش جدا شود و به انگلستان برود. و چرا نمی تواند خرگوش سفیدش را با خود ببرد. وقتی به مدرسه رسیدیم، که قرار بود بچه ها همه آنجا جمع شوند، جین نتوانست تاب بیاورد و برای اینکه الی اشک هایش را نبیند برگشت. این الیزابت بود که دست الی را گرفت و با خونسردی گفت روز بسیار خوبی برای سفر دریایی است.

حتی پس از آن، وقتی همه در تلاش گریختن از گرنسی بودند، الیزابت در جزیره ماند. با قاطعیت گفت «نه. می مانم تا جین وضع حمل کند. و وقتی حال مادر و نوزاد بهتر شد و چاق و چله شدند، با هم به لندن می رویم. بعد الی را هم پیدا می کنیم و خوش می گذرانیم.» الیزابت دختر امیدوار و مصممی بود. چانه اش را محکم بالا می گرفت و به همه می فهماند حاضر به شنیدن هیچ پیشنهادی برای رفتن نیست. حتی وقتی همه می توانستیم دود ناشی از آتش زدن ذخایر بنزین ارتش فرانسه در شربروژ را ببینیم. ارتش فرانسه ذخایر سوخت خود را آتش زد تا دست آلمانی ها نیفتد. الیزابت بدون جین و کودکش حاضر به ترک جزیره نبود. گمانم سر آمبروس به او قول داده بود که با یکی از قایق های تفریحی دوستانش، پیش از ورود آلمانی ها برای بردن او و جین خواهد آمد. راستش را بخواهید از اینکه الیزابت در جزیره ماند خیلی خوشحال بودم. وقتی جین و نوزاد تازه زادش مردند، او در بیمارستان با من بود. پهلوی جین نشست و دستش را محکم در دست فشرد.

پس از مرگ دخترم، من و الیزابت در راهرو ایستادیم و مثل خواب زده ها از پنجره به دریا خیره شدیم. و آنوقت هواپیماهای آلمانی را دیدیم که در ارتفاع پایین روی بندرگاه پرواز می کردند و بمب های خود را به سوی ما می انداختند. و ما با خود فکر می کردیم چه خوب که الی اینجا نیست. الیزابت در بدترین شرایط کنار من و جین ایستاد و اگرچه من نتوانستم کنار او باشم اما شادم که دخترش کیت، خوش و خرم و سلامت با ماست. و آرزو می کنم که هرچه زودتر الیزابت باز گردد.

از خبر پیدا شدن دوست گمشده تان در استرالیا خیلی خوشحال شدم. امیدوارم باز هم برای من و داوسی نامه بنویسید. هردو از مکاتبه با شما لذت می بریم.

ارادتمند دایمی،

ابن رمزی

 

از داوسی به ژولیت

 

دوازدهم مارچ 1946

دوشیزه اشتون عزیز،

از اینکه گل های سفید لی لی را نیز پسندیدید، خرسندم.

در باره صابون های خانم دیلوین برایتان خواهم گفت. اواسط دوره اشغال، صابون کمیاب شد. سهم هر خانواده تنها یک قالب صابون در ماه بود. صابون های سهمیه با یکجور گِل درست شده بود و در جاصابونی مثل یک جنازه خشک شده بنظر می رسید. کف نمی کرد، ولی همه آن را به امید تمیز شدن به دست و صورت خود می مالیدیم.

تمیز ماندن دشوار شد و تقریبا همه به کثافت بدن و لباس خود کم و بیش عادت کرده بودیم. برای شستن لباس و ظروف اندکی پودر شستشو به ما می دادند. آن هم کف نمی کرد. برخی بانوان سخت از بی صابونی در عذاب بودند و خانم دیلوین یکی از آن ها بود. او پیش از جنگ لباس هایش را از پاریس می خرید و این لباس های زیبا خیلی زودتر از پارچه های معمولی با شستشوی نامناسب از بین می رفتند.

روزی گاو آقای اسکوپ از بیماری مرد. و آقای اسکوپ چربی های او را به من داد. بیادم هست که مادرم چطور از چربی گاو صابون درست می کرد. بنابراین من هم دست بکار شدم. صابون های اولیه شبیه آب صابون یخ زده شد. بوی بدی هم می داد. دوباره آن را ذوب کردم و دست بکار شدم. بووکر که به دیدنم آمد پیشنهاد کرد برای بوی خوش از دارچین استفاده کنم و با پاپریکا صابون هایم را رنگ کنم. امیلیا از هرکدام مقداری به من داد.

وقتی صابون ها کمی سخت شدند آن ها را با قالب های بیسکویت قالب زدیم. صابون هایمان را در پارچه نازک پیچیدیم و الیزابت نخ قرمز قشنگی دورشان بست. و آن ها را به شرکت کنندگان در نشست کتابخوانی هدیه دادیم. لااقل برای یکی دو هفته همه دوباره شکل آدم شدیم.

درحال حاضر بیشتر روزهای هفته را در معدن سنگ و بقیه را هم در بندرگاه کار می کنم. ایزولا که مرا خسته یافته بود برایم معجونی آورد که برای آرامش عضلات مفید است. آن را انگشتان فرشتگان می نامد. ایزولا یک شربت سرفه به نام آبنبات شیطان دارد که آرزو می کنم هیچوقت نیازمند آن نشوم.

دیروز امیلیا و کیت برای شام پیش من آمدند. پس از شام هرسه پتویی برداشته و برای تماشای مهتاب به ساحل رفتیم. کیت کوچولو همیشه پیش از برآمدن کامل ماه خوابش می برد و من او را در آغوش گرفته و به خانه امیلیا می برم. قول داده قبل از پنجسالگی برآمدن کامل ماه را تماشا کند.

آیا شما در باره بچه ها چیزی می دانید؟ من که نمی دانم. و اگرچه همه تلاشم را برای آموختن می کنم ولی دانش آموز کودنی هستم. پیش از آنکه کیت حرف زدن یاد بگیرد همه چیز ساده و آسان بود. البته لطفی هم نداشت. با اینکه خیلی می کوشم به سوالات رنگارنگش پاسخ دهم، اما هنوز پاسخ سوال یک را نگرفته سوال سه را مطرح می کند. اعتراف می کنم اطلاعات من برای پاسخگویی به او کافی نیست. مثلا مونوگوس چیست؟ چه شکلی است؟

از دریافت نامه هایتان براستی لذت می برم ولی گاهی فکر می کنم چندان خبرهای جالبی برای شما ندارم. بنا براین تا می توانید از من سوال کنید. اینجور لااقل حرفی برای نوشتن دارم.

 

دوست شما،

داوسی آدامز

1 نظر
  1. فلور نظر کاربری

    like it

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال