In touch with Diverse Iranian Community

انجمن ادبی و کیک پوست سیب زمینی گرنزی -۹

نوشته : مری آن شافر

ترجمه: فلور طالبی

 

از داوسی به ژولیت

 

دوازدهم مارچ 1946

دوشیزه اشتون عزیز،

از اینکه گل های سفید لی لی را نیز پسندیدید، خرسندم.

در باره صابون های خانم دیلوین برایتان خواهم گفت. اواسط دوره اشغال، صابون کمیاب شد. سهم هر خانواده تنها یک قالب صابون در ماه بود. صابون های سهمیه با یکجور گِل درست شده بود و در جاصابونی مثل یک جنازه خشک شده بنظر می رسید. کف نمی کرد، ولی همه آن را به امید تمیز شدن به دست و صورت خود می مالیدیم.

تمیز ماندن دشوار شد و تقریبا همه به کثافت بدن و لباس خود کم و بیش عادت کرده بودیم. برای شستن لباس و ظروف اندکی پودر شستشو به ما می دادند. آن هم کف نمی کرد. برخی بانوان سخت از بی صابونی در عذاب بودند و خانم دیلوین یکی از آن ها بود. او پیش از جنگ لباس هایش را از پاریس می خرید و این لباس های زیبا خیلی زودتر از پارچه های معمولی با شستشوی نامناسب از بین می رفتند.

روزی گاو آقای اسکوپ از بیماری مرد. و آقای اسکوپ چربی های او را به من داد. بیادم هست که مادرم چطور از چربی گاو صابون درست می کرد. بنابراین من هم دست بکار شدم. صابون های اولیه شبیه آب صابون یخ زده شد. بوی بدی هم می داد. دوباره آن را ذوب کردم و دست بکار شدم. بووکر که به دیدنم آمد پیشنهاد کرد برای بوی خوش از دارچین استفاده کنم و با پاپریکا صابون هایم را رنگ کنم. امیلیا از هرکدام مقداری به من داد.

وقتی صابون ها کمی سخت شدند آن ها را با قالب های بیسکویت قالب زدیم. صابون هایمان را در پارچه نازک پیچیدیم و الیزابت نخ قرمز قشنگی دورشان بست. و آن ها را به شرکت کنندگان در نشست کتابخوانی هدیه دادیم. لااقل برای یکی دو هفته همه دوباره شکل آدم شدیم.

درحال حاضر بیشتر روزهای هفته را در معدن سنگ و بقیه را هم در بندرگاه کار می کنم. ایزولا که مرا خسته یافته بود برایم معجونی آورد که برای آرامش عضلات مفید است. آن را انگشتان فرشتگان می نامد. ایزولا یک شربت سرفه به نام آبنبات شیطان دارد که آرزو می کنم هیچوقت نیازمند آن نشوم.

دیروز امیلیا و کیت برای شام پیش من آمدند. پس از شام هرسه پتویی برداشته و برای تماشای مهتاب به ساحل رفتیم. کیت کوچولو همیشه پیش از برآمدن کامل ماه خوابش می برد و من او را در آغوش گرفته و به خانه امیلیا می برم. قول داده قبل از پنجسالگی برآمدن کامل ماه را تماشا کند.

آیا شما در باره بچه ها چیزی می دانید؟ من که نمی دانم. و اگرچه همه تلاشم را برای آموختن می کنم ولی دانش آموز کودنی هستم. پیش از آنکه کیت حرف زدن یاد بگیرد همه چیز ساده و آسان بود. البته لطفی هم نداشت. با اینکه خیلی می کوشم به سوالات رنگارنگش پاسخ دهم، اما هنوز پاسخ سوال یک را نگرفته سوال سه را مطرح می کند. اعتراف می کنم اطلاعات من برای پاسخگویی به او کافی نیست. مثلا مونوگوس چیست؟ چه شکلی است؟

از دریافت نامه هایتان براستی لذت می برم ولی گاهی فکر می کنم چندان خبرهای جالبی برای شما ندارم. بنا براین تا می توانید از من سوال کنید. اینجور لااقل حرفی برای نوشتن دارم.

 

دوست شما،

داوسی آدامز

 

از آدلاید آدیسون به ژولیت

 

دوازدهم مارچ 1946

دوشیزه اشتون محترم،

می بینم که به توصیه های خیرخواهانه من توجه نکرده اید. ایزولا پریبی را پشت دکه اش در بازار روز دیدم که سخت مشغول نگارش بود! در پاسخ شما! اعتنایی نکردم و به راه خود ادامه دادم اما ناگهان داوسی آدامز را در اداره پست دیدم. نامه ای پست می کرد! برای شما! با خودم فکر کردم بعد نوبت کیست؟ این ماجرا باید در همان ابتدا خاموش می شد. و قلم برداشتم تا شما را متوقف کنم.

در نامه پیشینم، به سبب ملاحظات ادب و تربیت، کاملا با شما روراست نبودم. روی بنیاد واقعی این گروه و بنیانگرازشان، الیزابت مک کنا پرده عفت کشیدم. ولی حال باید واقعیت را بگویم:

اعضای گروه با یکدگر توافق کرده اند تا کودک حرامزاده الیزابت و معشوق آلمانیش، کاپیتان دکتر کریستیان هِلمان را بزرگ کنند! درست می بینید! یک سرباز آلمانی! باید هم متعجب شده باشید.

البته من هرچه باشم بی انصاف نیستم. نمی خواهم الیزابت را آنچنان که بیشتر مردم می گویند، کیسه زباله بنامم، زنی که در گرنسی ولگردی می کند و با هرسرباز آلمانی که برایش هدیه ای بخرد، رابطه برقرار می کند.نه. هرگز ندیدم الیزابت، مثل بقیه فاحشه های گرنسی، جوراب ابریشمی، یا هر لباس ابریشم دیگر بپوشد. باید بگویم لباس هایش مثل همیشه مسخره و ارزان بودند. یا هرگز ندیدم عطر های پاریسی استعمال کند، شکلات های گران دندان بزند یا سیگار بکشد.

اما واقعیت به همان زشتی است.

حقایق این هاست: الیزابت مک کنای بی شوهر، در آوریل 1942 دختری زایید. در کلبه خودش. ابن رمزی و ایزولا پریبی در هنگام تولد با او بودند. ابن برای اینکه دست مادر را در مدت زایمان بدست گیرد و نوازش کند و ایزولا برای آنکه آتش را شعله ور نگاهدارد. امیلیا ماگری و داوسی آدامز (یک مرد مجرد! چقدر بی حیایی!) عمل زایمان را سرپرستی کردند، خیلی پیش از آنکه دکتر مارتین به کلبه برسد. پدر مفروض نوزاد؟ غایب! در حقیقت کمی پیش از زایمان از جزیره رفت. «دستور انجام وظیفه در فرانسه!»  اینطور به ما گفتند! البته داستان خیلی روشن است. وقتی علایم رابطه نامشروع و آلوده آنان آشکار شده، کاپیتان دکتر هِلمان معشوقه اش را گذاشت و فرار کرد! که جزای آن زن هم همین بود.

این آبروریزی کاملا قابل پیشبینی بود. خودم بارها الیزابت را با معشوقش دیده بودم. در حال قدم زدن و گفتگو، در حال جمع کردن علف های خوراکی برای سوپ، یا گردآوری هیزم برای آتش. یکبار هم آن ها را دیدم که روبروی هم ایستاده و به هم خیره شده بودند. کاپیتان با دستش گونه الیزابت را نوازش می کرد.

اگرچه می دانستم به راهنمایی های من اهمیتی نخواهد داد، ولی وظیفه خود دانستم که او را از عواقب کارش آگاه کنم. گفتم در میان مردم آبرویش خواهد رفت و دیگر کسی به او نگاه هم نخواهد کرد. ولی نه تنها به گفته هایم توجهی نکرد که شروع به خنده کرد. من تحمل کردم. سپس از من خواست از خانه اش بیرون بروم.

می بینید که من کاملا پایان ماجرا را حدس می زدم. ولی خوب نمی توانم بخاطر این درایتمندی احساس افتخار کنم چون خلاف اخلاق مسیحی است.

اما در باره نوزاد، نامش کریستیناست و کیت صدایش می کنند. هنوز یکسال از تولد بچه نگذشته بود که الیزابت جنایتی مرتکب شد و دست به کاری زد که اکیدا توسط آلمانی ها ممنوع شده بود. او به یک زندانی فراری آلمانی کمک کرد و به او خوراک و جای اقامت داد. دستگیر شد و به زندانی در فرانسه فرستاده شد.

از آن هنگام خانم ماگری بچه را به خانه خود برد. و از همان شب همه اعضای انجمن ادبی بچه را از آن خود دانسته و به نوبت از او نگاهداری می کنند. مسئولیت اصلی تربیت بچه برعهده خانم ماگری است اما بقیه اعضا او را _ درست مانند یک کتاب به امانت گرفته شده _ برای هفته ها نزد خود نگاه می دارند. آن ها بچه را تروخشک می کنند و حال که براه افتاده است همواره با یکی از اعضای انجمن ادبی است. دست یکی را گرفته یا برشانه های دیگری سوار شده و در جزیره گردش می کند. این راه و روش آن هاست! هرگز نباید یک کلام خوب در باره اینچنین آدم هایی در تایمز نوشته شود!

دیگر برایتان نامه نخواهم نوشت. آنچه باید بگویم گفتم. دیگر با شما و وجدانتان است که چگونه رفتار کنید.

آدلاید آدیسون

 

تلگراف از سیدنی به ژولیت

 

بیستم مارچ 1946

ژولیت عزیز. تاخیر در بازگشت. از اسب افتاده، پایم شکسته. پیر مراقب است. قربانت، سیدنی

 

تلگراف از ژولیت به سیدنی

 

بیست و یکم مارچ 1946

آه، خدایا، کدام پا؟ متاسفم. قربانت، ژولیت.

 

تلگراف از سیدنی به ژولیت

 

بیست و دوم مارچ 1946

پای دیگرم. نگران نباش. درد کم است. پیر پرستار عالی. دوستدارت، سیدنی

 

تلگراف از ژولیت به سیدنی

 

بیست و دوم مارچ 1946

خیلی خوشحالم پایی که من شکستم نیست. برای کمک به دروه نقاهت چیزی لازم داری؟ کتاب، نوار، داولنا، خون خودم؟

 

تلگراف از سیدنی به ژولیت

 

بیست و سوم مارچ 1946

نه خون، نه کتاب، نه داولنا. تنها نامه های بلند برای سرگرمی. دوستدارت، سیدنی و پیر

 

از ژولیت به سوفی

بیست و سوم مارچ 1946

سوفی عزیزم،

اگرچه من تنها تلگرافی از او دریافت کرده ام و تو باید خیلی بهتر از حال او باخبر باشی، اما بنظر نمی رسد هیچ علتی برای پرواز تو به استرالیا وجود داشته باشد. الکساندر چه می گوید؟ دومینیک را چه می کنی؟ و گوسفندانت؟ همه فرار خواهند کرد. مسخره است.

کمی فکر کن، و درخواهی یافت که دلیلی برای دلشوره هایت نیست. اول اینکه پیر بخوبی از عهده پرستاری برخواهد آمد. دوم، همان بهتر که پیر مراقب سیدنی باشد تا من و تو. خوب میدانی سیدنی چه بیمار غُرغُروی است. من و  تو باید از اینکه کیلومتر ها از او دوریم خدارا شکر کنیم. سوم اینکه سیدنی در این سال ها خیلی به اعصابش فشار آورده و نیاز به یک استراحت کامل دارد. و شکستن پایش شاید بهترین موقعیت است که او را به یک مرخصی اجباری بفرستد. و مهم تر از همه سوفی عزیز،او به کمک ما نیاز ندارد. خودش خواسته با پیر باشد.

یقین دارم سیدنی ترجیح می دهد من نوشتن یک کتاب را شروع کنم تا اینکه کنارش در استرالیا بنشینم. و من همین خیال را دارم. خیال دارم در آپارتمان نقلی خودم در لندن بنشینم و دنبال سوژه بگردم. باید اعتراف کنم نطفه پروژه ای در ذهنم مشغول شکل گرفتن است. و هنوز خیلی کوچک و شکننده است که آن را با کسی، حتی با تو، در میان گذارم. به احترام سیدنی من خیال دارم این نطفه را در دامان بپرورم، خوراک دهم، و اجازه دهم به موجودی رشد یافته و کامل تبدیل شود. آیا خواهم توانست؟

اما در باره مارکام وی رینولدز (پسر). سوالات تو در باره این آقای محترم خیلی ظریف و زیرکانه است. مانند آن که کسی با ملاقه به ملاجت بکوبد. آیا من دوستش دارم؟ این چه جور سوالی است؟ مثل شیپور است در میان فلوت ها. و باید بگویم از تو بیش از این انتظار داشتم. بهترین راه کشف معما این است که اول حواشی را بررسی کنی. وقتی برای من نامه های جانگداز در باره الکساندر می نوشتی، من هرگز نپرسیدم دوستش داری؟ یادت هست؟ اول پرسیدم حیوان مورد علاقه او چیست؟ و پاسخ تو همه چیز را برایم روشن کرد. چند مرد را می شناسی که اعتراف کنند اردک را بیش از حیوانات دیگر دوست دارند؟ (بیادم آمد که نمی دانم حیوان مورد علاقه مارک چیست. بعید می دانم اردک باشد.)

می خواهی چند نصیحت بشنوی؟ می توانستی بپرسی نویسنده مورد علاقه اش کیست؟ (دوپاسو! همینگوی!). یا رنگ مورد علاقه اش کدام است؟ (آبی. البته نمیدانم کدام آبی. حدس می زنم سلطنتی). آیا خوب می رقصد؟ (البته. خیلی بهتر از من. هرگز پایم را لگد نکرده است. اما درحال رقص آهنگ را زمزمه نمی کند. اصولا نشنیده ام آهنگی زمزمه کند.) آیا برادر و خواهر دارد؟ (بله دو خواهر بزرگتر که یکی همسر یکی از خداوندان قند و شکر امریکاست و دیگری سال پیش طلاق گرفت. و یک برادر جوان که با پوزخندی گفتگو در باره اش به پایان آمد. بعلامت نارضایتی!)

حال که من تمام مشق های تو را نوشتم، شاید بتوانی پاسخ پرسشت را بیابی زیرا من نمی توانم. وقتی با مارک هستم احساس سرگیجه دارم. ممکن است این همان عشق باشد، یا نباشد. مسلما آرامش بخش نیست. مثلا دلشوره برنامه امشب را دارم. یک میهمانی دیگر، خیلی پُر زرق و برق، با مردانی که روی میز خم می شوند تا حرف خویش را به گوش دیگران برسانند و زنان با چوب سیگارهای بلند خود قیافه می گیرند. خدای من، ترجیح می دهم توی مبل بزرگم دراز بکشم و چشم هایم را ببندم. ولی باید برخیزم و لباس بپوشم. از عشق و عاشقی گذشته مارک برای کمد لباسم دردسر بزرگیست.

خوب عزیز من، سیدنی را فراموش کن، بزودی سروکله اش پیدا خواهد شد.

 

دوستت دارم،

ژولیت

 

از ژولیت به داوسی

 

بیست و پنجم مارچ 1946

آقای آدامز محترم،

من نامه بلندی، (در حقیقت دو نامه بلند!) از دوشیزه آدلاید آدیسون دریافت داشته ام که به من هشدار می دهند در مورد انجمن ادبی شما چیزی ننویسم. زیرا اگر بنویسم، برای همیشه او را از خود ناامید ساخته ام. باید بگویم تلاش می کنم با این ناامیدی بسازم و سختی آن را تحمل کنم. واضح است که در باره کیسه زباله زیادی به اعصابش فشار آورده است. اینطور نیست؟

نامه بلندی هم از کلاویس فاسی داشتم در باره شعر و شاعری و یکی هم از ایزولا درمورد خواهران برونته. که باید بگویم علاوه بر ارمغان شادی و شعف، اندیشه های تازه ای در باره مقاله ام به من داد. به این ترتیب این دوستان اهل گرنسی همراه شما، خانم ماگری، و آقای رمزی دارید تمام مقاله مرا می نویسید. حتی دوشیزه آدیسون هم سهم خود را نوشته است. وقتی مقاله را بخواند چهره اش دیدن دارد!

من هم درباره کودکان زیاد نمی دانم. درست است که مادرخوانده پسرک سه ساله ای بنام دومینیک هستم که پسر دوست قدیمیم سوفی است. اما آن ها در اسکاتلند و نزدیک اوبان زندگی می کنند و من شانس زیادی برای دیدنشان ندارم. در چندباری که او را دیده ام رشد شخصیت فردیش برایم حیرت آور بوده است. هنوز به درآغوش گرفتن نوزاد گرم و کوچولو عادت نکرده بودم که سرش را به اینور و آنور چرخاند تا دنیا را بهتر ببیند. ششماه او را ندیدم و آغاز به سخن کرد! حالا او نه تنها حرف های خودش را می زند که بیشتر اوقات با خودش حرف می زند. و من خیلی خوشم می آید زیرا من هم همینکار را می کنم.

به کیت بگویید مونوگوس جانور موش مانندی است با دندان های تیز و اخلاق تند. تنها دشمن طبیعی مار کبری است و در برابر زهر مار مقاوم است. اگر مار گیرش نیامد، شکمش را با عقرب سیر می کند. شاید بد نباشد یکی برایش تهیه کنید.

ارادتمند،

ژولیت اشتون

 

تذکر: خیال نداشتم این نامه را پست کنم. اگر آدلاید آدیسون رفیق شفیق شما بود چه؟ بعد فکر کردم محال است. و نامه را پست خواهم کرد.

 

از جان بووکر به ژولیت

 

بیست و هفتم مارچ 1946

دوشیزه اشتون محترم،

امیلیا ماگری از من خواست برایتان نامه بنویسم، زیرا من از اعضای هیئت موسس انجمن ادبی و پای پوست سیب زمینی گرنسی هستم. اگرچه تنها یک کتاب را دوباره و دوباره خوانده ام. نامه های سِنِکا: ترجمه از لاتین در یک جلد با فهرست. سنکا و انجمن با یکدگر مرا از سرنگونی در زندگی فلاکت بار یک دایم الخمر نجات دادند.

از 1940 تا 1944 برای آلمانی ها تظاهر می کردم که لرد توبیاس پِن _ پیر، ارباب پیشینم که روز بمباران گرنسی با عجله به انگلستان فرار کرد، هستم. من مستخدم مخصوصش بودم و در جزیره ماندم. نام واقعی من جان بووکر است و در لندن بدنیا آمده و بزرگ شده ام.

من هم در میان گروهی بودم که شب کباب گوساله، به سبب شکستن قانون منع رفت و آمد گیر افتادم. ماجراهای آنشب را درست به خاطر نمی آورم. گمانم کمی شنگول بودم. البته غالبا هستم. بیاد دارم که سربازان تفنگ هایشان را به سوی ما نشانه رفته و فریاد می کشیدند. داوسی تلاش می کرد مرا سرپا نگاه دارد. سپس صدای الیزابت را شنیدم که درباره کتاب صحبت می کرد. و من درمانده بودم که این چه وقت کتابخوانی است. پس از آن داوسی مرا بسرعت از میان مراتع می گذراند و بعد در رختخوابم بودم. همین.

می خواهید در باره تاثیر کتاب در زندگیم برایتان بگویم  و من تنها یک کتاب خوانده ام. سِنِکا. او را می شناسید؟ او فیلسوفی رومی بود که برای دوستان خیالی خود نامه های فراوان می نوشت و به آن ها می آموخت چگونه رفتار کنند تا انسان هایی شایسته باشند. شاید این تعریف کسل کننده باشد ولی خود نامه ها اینچنین نیستند. آن ها بسیار هوشمندانه و طنزآلودند. به گمان من در حال خنده و شادی آدم بیشتر چیز یاد می گیرد.

بنظر من کلمات او بخوبی برای همه زمان ها و مکان ها قابل شنیدن هستند. مثالی زنده برایتان می آورم. افراد لوفت وافه (Luftwaffe) و فرم مسخره اصلاح سر آن ها را بخاطر آورید. در طول بمباران لندن، افراد این گروه با بمب افکن های قدرتمند خود هرشب از گرنسی به سوی لندن پرواز می کردند. بنابراین روزها بیکار بودند تا هرطور می خواهند در سنت پیتر پورت وقت بگذرانند. و میدانید چگونه وقت می گذراندند؟ در سالن های پیرایش مردانه و سونا. ناخن هایشان را تمیز و مرتب می کردند، ماساژ صورت می گرفتند، ابروهایشان را مرتب می کردند، و موهایشان را فرمی زدند. وقتی آن ها را می دیدم که دست در دست یکدگر از خیابان عبور می کردند و به عابران تنه می زدند، یاد سنکا می افتادم و سخنانش در باره گاردهای پراتوریان (Praetorian) بیادم می آمد: « کیست در میان آن ها که برای فروپاشی روم بیش از آشفتگی گیسوانش نگران شود؟»

برایتان می گویم که چگونه تبدیل به ارباب پیشینم شدم. لرد توبیاس می خواست جای امنی برای دوران جنگ پیدا کند و قصر زیبای لَفورت را در گرنسی خرید. جنگ اول را به جزایر کاراییب رفته بود اما گرمای آنجا آزرده اش می کرد.

در بهار 1940 با بیشتر داراییش از جمله لیدی توبیاس به لفورت کوچید. چاوسی، مهماندار قصر لندن، خود را در انبار مخفی کرد و حاضر به سفر نشد. بنابراین من که مستخدم خصوصی او بودم به جای چاوسی به گرنسی آمدم تا بر مرتب کردن، چیدن مبل و اثاثیه، آویختن پرده ها، برق انداختن نقره ها، و انباشتن انبار شراب نظارت کنم.  آنجا بود که من هر بطری را مانند کودک نوزادی به آرامی در گهواره اش قرار دادم.

درست زمانیکه آخرین تابلو های نقاشی را به دیوار می آویختیم، هواپیماهای آلمانی سر رسیدند و بمباران سنت پیترپورت آغاز شد. لرد توبیاس که از سرو صدا وحشتش گرفته بود، کاپیتان کشتی تفریحی خود را خواست و فرمان داد سر کشتی را برگرداند. و ما باید تمام تابلو ها، نقره ها، جواهرات و اگر جای خالی باقی می ماند، لیدی توبیاس را دوباره سوار کشتی می کردیم و به سوی انگلستان بادبان می کشیدیم.

من آخرین نفر بودم که از پله ها بالا می رفتم، در حالی که لرد توبیاس فریاد می کشید: «عجله کن مرد، عجله کن! هون ها دارند می رسند!»

و دوشیزه اشتون عزیز اینجا بود که سرنوشت کار خودش را کرد. من هنوز کلید انبار شراب را در دست داشتم و به آن همه بطری های رنگارنگ و جورواجور فکر کردم و خودم را تنها در میانشان تصور کردم. دیگر آقای خودم می شدم. نه به صدای زنگ اهمیت می دادم، نه به برنامه سوارکاری و نه به لرد توبیاس. در حقیقت نه به کارکردن برای کسی.

این بود که راهم را کج کرده و از پله های کشتی پایین آمدم. بسرعت به لفورت برگشتم و کشتی را نگاه کردم که بادبان برافراشت و درحالی که هنوز لرد توبیاس فریاد می کشید به سوی انگلستان راهی شد. سپس بداخل قصر رفتم، آتشی افروختم، به انبار شراب داخل شدم و اولین بطری را باز کردم. سپس به کتابخانه رفتم و درحالی که آرام آرام می نوشیدم به مطالعه یاران و شیفتگان شراب مشغول شدم.

در مورد انگور مطالعه کردم، به باغچه سرکشیدم، پیژامه ابریشم به پا کردم و به نوشیدن ادامه دادم. چنین بود تا سپتامبر که الیزابت مک کنا و امیلیا ماگری به دیدنم آمدند. الیزابت را کمی می شناختم. در بازار روز دیده بودمش و گفتگویی با او داشتم. اما با خانم ماگری کاملا غریبه بودم. با خودم گفتم آمده اند مرا لو بدهند.

اشتباه می کردم برای هشدار به من آمده بودند. فرماندهی گرنسی دستور داده بود تمام یهودیان جزیره در هتل گرنج جمع شوند تا نامشان ثبت شود. برطبق گفته فرماندهی تنها می خواستند روی کارت شناسایی ما علامت «یهود» بگذارند و قرار نبود کسی را بازداشت کنند. الیزابت می دانست مادر من یهودی است. یکبار به او گفته بودم. آن ها آمده بودند تا از من بخواهند به هیچ عنوان به هتل گرنج نروم.

و تنها این نبود. الیزابت با توجه به موقعیت خطرناک من، که خودم به آن توجهی نداشتم، پیشنهادی کرد. از آنجا که همه افراد ساکن جزیره می بایست کارت شناسایی می داشتند، چرا من خودرا لرد توبیاس معرفی نکنم؟ سپس می توانم ادعا کنم مدارکم در لندن و در صندوق بانک جا مانده است. آقای دیلوین هم با سفارش خانم ماگری بر این ادعا صحه گذاشت و با امیلیا و من به دفتر قرارگاه فرماندهی آمد و قسم خوردیم که من همان لرد توبیاس پن _ پیر هستم.

و الیزابت با آینده نگری برجسته خود آخرین گره مشکلات را نیز گشود. آلمانی ها تمام خانه های بزرگ و اشرافی گرنسی را برای اقامت افسران خود اشغال کرده بودند و دیر یا زود سراغ قصر لفورت هم می آمدند. قصر لفورت زیباتر و بزرگتر از آن بود که افسران آلمانی نادیده اش بگیرند. وقتی می آمدند، من باید مانند یک لرد رفتار می کردم. آرام و راحت و بی اعتنا. اعتراف می کنم که می ترسیدم ولی الیرابت گفت: «مرخرف نگو بووکر، تو قیافه لردها را داری.  بلند قد و خوش قیافه و مو مشکی هستی. و همه مستخدم های شخصی لردها بخوبی می توانند با تبختر به دیگران نگاه کنند.»

و تصمیم گرفت بسرعت تابلویی با چهره من و لباس های قرن شانزدهم بکشد و بعنوان جد بزرگ خانواده پن _پیر به دیوار آویزان کند. بنابراین من یک بلوز سفید والان دار و شنل مخمل بنفش پوشیدم و در مقابل یک پرده سیاه نشستم و درحالی که کارد آشپزخانه را بدست گرفته بودم آماده نقاشی شدم. تصویر زیبایی شد. اشراف زاده ای با خنجری جواهر نشان و بسیار خشن و متکبر.

نقشه عالی بود. دو هفته نگذشته بود که شش افسر آلمانی بدون آنکه در بزنند وارد کتابخانه من شدند. و من در حالیکه شاتو مارگوی 93 می نوشیدم، از آن ها استقبال کردم. باید بگویم عجیب شبیه تصویر «جد بزرگم!» که به دیوار آویخته بود، شده بودم.

آن ها در برابرم تعظیم کردند و در نهایت ادب از من خواستند تا روز دیگر وسایل شخصی ام را جمع و به کلبه دربانی قصر نقل مکان کنم. آنشب پس از ساعت منع عبور و مرور، داوسی و ابن به خانه من خزیدند و با هم بیشتر بطری های شراب را به کلبه دربانی بردیم. و آن ها را زیرکانه زیر توده هیزم، درون چاه آب، توی لوله  بخاری، زیر بسته های کاه، و لای چوب های سقف مخفی کردیم. ولی همه این ذخیره نفیس تا اوایل سال1941 بیشتر دوام نیاورد. چه روز دردناک و سختی بود. اما دوستانی داشتم که مصاحبت آن ها از تلخی ایام می کاست و سنکا را هم یافته بودم.

من شیفته نشست های کتابخوانی شده بودم. این جلسات کمک می کرد تا دوران اشغال قابل تحمل شود. برخی از کتاب هایی که دوستان دیگرم می خواندند جالب و شیرین بنظر می رسیدند، اما من همچنان به سنکا وفادار ماندم. حس می کردم او تنها با من سخن می گوید، با آن لحن طنزآلود و گزنده اش، تنها با من. نامه هایش در سختی هایی که سپس تر پیش آمد، تنها پناهگاه من بودند. آن ها مرا زنده نگاه داشته و نیروی مقاومت به من ارزانی داشتند.

هنوز هم در تمام نشست های انجمن شرکت می کنم. همه از سنکا خسته شده اند و مدام خواهش می کنند چیز دیگری برایشان بخوانم، ولی من همچنان به سنکا وفادارم. حتی در یکی از نمایش هایی که گروه تاتر ما اجرا کرد هم بازی کردم. این همه سال درقالب لرد توبیاس رفتن، از من هنرپیشه خوبی ساخته است. بعلاوه قد بلند و صدای رسایم سبب می شود که تماشاچیان آخرین ردیف هم مرا ببینند و صدایم را بشنوند.

نمی دانید چقدر از پایان جنگ شادمانم. می توانم دوباره جان بووکر باشم.

ارادتمند،

جان بووکر

 

از ژولیت به سیدنی و پیر

 

سی و یکم مارچ 1946

 

آقای سیدنی استارک

هتل مونریگال،

خیابان برادمیدو، شماره 79

ملبورن، ویکتوریا،

استرالیا

سیدنی و پیر عزیز،

خونی در کار نیست. تنها انگشتان رگ به رگ شده بخاطر کپی کردن نامه دوستم داوسی آدامز از گرنسی که به پیوست ملاحظه می کنید. آنقدر نامه های این دوستان برایم گرامی اند که حیفم آمد اصل آن را برای شما به آن سوی اقیانوس ها بفرستم. بخصوص که می دانم در نهایت خوراک سگ ها خواهند شد.

می دانستم که آلمان جزایر کانال مانش را اشغال کرده است، اما هیچگاه در طول جنگ به این فکر نکرده بودم که چه بر ساکنان این جزایر می گذرد. حالا همه مطالبی را که در کتابخانه می توانستم بیابم خوانده و همه روزنامه های تایمز را در پی مقالاتی در این رابطه ورق زده ام. فقط باید نوشته ای از مسافری به گرنسی پیدا کنم. نوشته ای که در آن از احساسات و برداشت های نویسنده خبری باشد نه جاهای دیدنی و ساعات جزر و مد. چیزی که مرا با زندگی در گرنسی آشنا کند.

جدا از علاقه شدیدم به دانستن انگیزه های کتابخوانی آن ها، عاشق دو مرد هم شده ام. ابن رمزی و داوسی آدامز. از کلاویس فاسی و جان بووکر هم بدم نمی آید. آرزو می کنم امیلیا ماگری مرا به فرزندی بپذیرد و من قول می دهم با ایزولا پریبی پیمان خواهری ببندم. اجازه می دهم با خواندن نامه آدلا آدیسون خود به احساساتم نسبت به او پی ببرید. واقعیت این است که این روزها بیشتر در گرنسی زندگی می کنم تا لندن. در حالیکه کار می کنم تمام حواسم به صدای قدم های پستچی است و همینکه آن را می شنوم، با شتاب می دوم تا در نامه تازه ای بخش دیگری از این داستان دلپذیر را بخوانم. فکر می کنم حال مردمی که بیرون بنگاه انتشاراتی، در انتظار آخرین شماره داستان دیوید کاپرفیلد، که به صورت سریال منتشر می شده، می ایستاده اند باید همین بوده باشد. 

میدانم که شما هم شیفته این نامه ها خواهید شد. اما آیا همان کشش مرا خواهید داشت؟ برای من این مردم و تلاش آن ها برای زندگی عادی در دوران جنگ و اشغال حیرت انگیز و تکان دهنده است. نظر شما چیست؟ فکر می کنید می توان آن را بصورت کتابی درآورد؟ لطفا ملاحظه مرا نکنید. من نظر انتقادی هردوی شما را لازم دارم. و نگران نباشید. حتی اگر با ایده کتاب هم موافق نباشید من همچنان کپی نامه های گرنسی را برایتان خواهم فرستاد. دیگر دنبال انتقام های بچگانه نیستم!

از آنجا که من انگشتانم را برایتان قربانی کرده ام، از پیر می خواهم آخرین اشعارش را برایم بفرستد. نمیدانی چقدر از اینکه دوباره می نویسی خوشحالم عزیزم.

 

دوستدار هردوی شما،

ژولیت

1 نظر
  1. hossein mashreghi نظر کاربری

    من این داستان را دنبال می کنم واز خواندنش بسیار لذت می برم.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال