تبلیغات

صفحه را انتخاب کنید

این‌بار حتماً فرق می‌کند

این‌بار حتماً فرق می‌کند

 

برای #محمدمرادی

 

زمین تازه داشت نفس می‌کشید. زن نشسته ‌بود کنار رودخانه و مشتش از خاک مرطوب پر بود. فکر کرد اگر محمد بود الآن گرمای نفسش لاله گوشش را می‌خاراند و می‌گفت: «گِلی کردی پیراهن چین چین سپیدت را دختر!» بعد می‌توانست برگردد و التماسش کند که: «نکن محمد! نکن! این مردم ارزشش را ندارند!» اما حالا صد روز بیشتر شده از روزی که ریه‌هایش از آب رودخانه پر شد و گوش‌ماهی‌ها روی پوستش چسبیدند و گوش خیس‌شان را چسباندند روی پوست عزیز پریده‌رنگش و هی با لحن مرطوب مهربان‌شان صدایش کردند که شاید پاسخ‌شان را بدهد به تپشی و هیچ پژواکی نبود.

گفت: «این آدم‌ها ارزشش را ندارند محمد! اینها فردا یادشان می‌رود. همین فردا دوباره روسری‌هایشان را سر می‌کنند، یقه آخوندی‌شان را مرتب می‌کنند، جلوی پای سردار خم و راست می‌شوند، و می‌روند بازار که برای جشن تکلیف دختربچه‌هایشان چادر سفید گلدار بخرند. نکن محمد! این آدم‌ها شب در توییتر فحش می‌دهند و روزها سر همدیگر کلاه می‌گذارند و در بازی زنده ماندن، آنها هستند که برنده می‌شوند و تویی که می‌روی و می‌خوابی پشت سایه‌ها. دو سال دیگر اسمت را هم یادشان نمی‌آید، محمد!»

گفت: «این آدم‌ها ارزشش را ندارند محمد! بیا و وزن دنیا را از روی شانه‌هایت زمین بگذار. غبار شانه‌هایت را می‌تکانم، محمد. بیا کودکم باش، بهانه بگیر و اشک بریز. بیا به قصه‌هایم از شهر خوشبختی گوش کن. بیا و لای ابریشم لالایی‌هایم بخواب. اصلاً می‌رویم یک جای دیگر، شب‌ها حب فراموشی می‌خوریم و روزها ورد نادانی می‌خوانیم و هر کسی پرسید where are you from  می‌گوییم یادمان نیست اسمش را! فقط می‌دانیم که دیستوپیایی بود که قرار بود یوتوپیا باشد.»

محمد دورتر پشت سایه‌ها خوابیده بود که زن را دید که پیراهن چین چین سپیدش را گلی کرده بود. نزدیک شد و آرام لاله‌ی گوشش را بوسید. دلِ زن گرم شد. یکهو احساس کرد که ارزشش را داشته، که این بار حتما فرق می‌کند. بغضش را فرو داد: «‌با اینهمه کار خوبی نکردی، محمد!» زمین داشت نفس نفس می‌زد.

تبلیغات

آگهی‌های تجاری:

ویدیوی تبلیفاتی صرافی عطار:

شهرگان در شبکه‌های اجتماعی

آرشیو شهرگان

دسته‌بندی مطالب

پیوندها:

Verified by MonsterInsights