In touch with Diverse Iranian Community

برای استاد عزیز و ارجمندم دکتر احسان یارشاطر

تأسفی سنگین، تأملی مهرآگین

0 44

 این عادت من است که آنچه می‌نویسم پس از اتمام، در حال و شتاب زده به دست باد صبا رهایش نمی‌کنم مجال نفس کشیدنش می‌دهم، وقت به وقت به گِردش می‌گردم و گَرد از چهره‌اش بر می‌گیرم. این پرندۀ پرکشیده از قفس سینه را آنقدر پرواز نمی‌دهم تا بال‌های شکننده و نازکش نیرومند و آمادۀ اوج گرفتن گردد. اما این نوشته، این نوشته که امروز می‌خوانید از گونۀ دیگری بود. حسرت و اندوهی گران به دوش می‌کشید. نیرو و توانی را می‌طلبید تا بتواند آن را از دوش برگیرد که در توان من نبود. آن‌چنان به مکرّر در مکرّر خواندنش و جابجاییِ کلماتش وابسته بودم که نمی‌خواستم و نمی‌توانستم از خود رهایش کنم و اینک هم به سختی می‌توانم. این است که آن را دیر می‌خوانید.

دکتر احسان یارشاطر و دکتر منیر طه

کاش در گیر ودارِ معجزه‌ها
می‌نشستم به بالِ اسب مراد
می‌شکستم سکوتِ پنجره را
می‌نشاندم تو را به سینۀ باد

آسمان را چراغ می‌بستم
در رهت می‌فشاندم عطر و گلاب
ماه می‌گشتی و به دور سرت
می‌زدم دُور همچنان مهتاب

شادیت را که باز آمده‌ای
می‌سرودم سرودِ فردا را
پیشِ پایت نثار می‌کردم
جاودانه دمِ مسیحا را

این چهار پاره را در این برنامه خواندم :

تصويرهايِ‌كوچك ازچهره‌هايِ‌بزرگ
بنياد رودكــي برگزار مي‌کند
 اهدايِ‌جايزهٔ جهانيِ احسان يارشاطر
به استاد دكترجلال خالقي‌مطلق، پژوهشگرِ بلند پاية شاهنامه
زمان: يكشنبه دوازدهم سپتامبر2004- پنجِ بعدازظهر
مكان: MacMillan Space Center, Auditorium
( در ساختمانِ Vancouver Museum)
1100 Chestnut Street. Vancouver, BC

لوحه کریستال، نشان نقرۀ دانشنامۀ ایرانیکا در مرکز آن. طرح و ساخت: پری آزرم معتمدی

   رنج سفر را احتمال کرده، همچون سال‌های گذشته از ۱۹۸۸ برنامه‌های بنیاد رودکی را با حضورش ارج داده بود. لرزش دست‌هایش را با نیرو و توانِ آفرین‌برانگیز مهار می‌کرد و سخنش همچنان نرم و روان بود.

این چهارپاره را در این برنامه خواندم و به راستی آرزو داشتم به سینۀ بادش بنشانم و رنجِ آمد و رفت را بر او روا ندارم که بسیار از او آموخته بودم و در سینۀ مشتاقم اندوخته. دلم می‌خواست تندرستی خود را باز یابد و باشد و باشد و باشد. اما کدام آرزو برآورده شد که این هم بشود.

به وقتِ دانشجویی در کلاس درسِ معانی بیان، سخن از آب حیات و افسانه‌های دگرگونۀ خضر و چشمۀ کوثر به میان آمد. تا آنجا که به خاطر دارم استاد بزرگوار جلال همایی سؤال و جواب‌ها را اینچنین خاتمه دادند: «مردم دنیا دو زندگی دارند؛ ۱- زندگی مادی یا جسمانی که آدمی روزی به دنیا می‌آید و زندگی می‌کند و سالخورده می‌شود. ۲- بعضی از این افراد هم هستند که خود یک زندگی معنوی هم دارند که این زندگی در حیات خودشان شروع می‌شود و بعداز مرگشان با تناسب قابلیتی که داشتند ادامه پیدا می‌کند و هماره پایدار و نامدار می‌مانند و نیستی را برنمی‌تابند. این آب حیات است و به تأکید آب حیات این است نه آن افسانه‌ها و ساخته پرداخته‌ها.»

و احسان یارشاطر خود، آب حیات است که هر کس جرعه‌ای از آن نوشید چشمه‌ای، جویباری و رودی شد به تناسب قابلیت.

به وقتی که من دانشجوی دانشکدۀ ادبیات‌ (گل و بلبل) بودم در دورۀ دکتری، فارسی باستان و خط میخی تدریس می‌کرد. استادی جوان و تازه از انگلیس برگشته. شاگردش بودم و کلاسش انضباط خاصی داشت و می‌توانم بگویم تنها کلاسی بود که کسی جرأت و جسارت وقت تلف کردن نداشت. چشم و گوش بر کلامش داشتن شوخی بردار نبود. می‌گفت و می‌نوشت و از دانشجو می‌خواست که آن را بازپس دهد و بر تخته سیاه بنویسد. برای سر و گوش آب دادن گاهی به دفتر راهنمای کتاب هم می‌رفتم و گاه مستشرقین جوانش را راهنما بودم.

وقتی از سوی وزارت فرهنگ به ادارۀ رایزنی ایران و ایتالیا به رم رفتم یکی دو بار آنجا آمد و مرا که به خواست استاد پورداوود بر سرِ یادگیریِ زبان لاتین بودم، به سوی ادبیات ایتالیایی راهنما شد. می‌گفت لاتین زبانی است دامنه‌دار و سنگین که عمری طولانی می‌خواهد برای تکاملش و این در ذوق و حوصلۀ تو نمی‌گنجد. این شد که روز از نو روزی از نو دوباره دانشجوی دانشکدۀ ادبیات و فلسفۀ دانشگاه رم شدم و سر و کارم با متون غول‌پیکری افتاد که زبانش را از صفر باید می‌آموختم.

زمان گذشت و منجنیق فلک سنگِ فتنه باران شد. گروهی را سر شکست و گروهی را به دُور فلک پرتاب. یکی دو سالِ اول به سر در گمیِ کوچِ غریبانه و ترمیم غمِ آشیانه گذشت تا بدانجا رسیدم که وطن مشتی کوه و دشت و دریا نیست. وطنِ من همین زبان شیرین و شیوای من است که بزرگ مردی چون فردوسی کاخ بلندش را برافکند و نامداران و بی‌همانندانی چون نظامی، مولوی، خیام، سعدی و حافظ بر سر درِ این کاخ درخشیدند. گِردِ این کاخ باید گردید و گَرد از رخسارش زدود  و سرود بزرگانش را در هر کجا سرود. پس بنیاد رودکی را در سال ۱۹۸۸ به ثبت رساندم و در همان سال که یونسکو سالگرد حافظ را آگاهی داده بود، جشنوارۀ حافظ را اعلام و استاد عزیزم را برای گشایش نخستین برنامۀ بنیاد رودکی دعوت کردم.

این برنامه در Centennial theatre Center به گنجایش هفتصد نفر برگزار شد.

 در روند و ادامۀ کارِ بنیاد رودکی به منظور تجلیل و سپاسگزاری از زحمات استاد دکتر احسان یارشاطر در ارتقاء و حفظ فرهنگ ایران، نمایندگی دانشنامۀ ایرانیکا را در شهر ونکوور به عهده گرفتم و بنیاد رودکی در دسامبر ۱۹۹۴ جایزه‌ای را بنام ایشان طرح و اعلام کرد. این جایزۀ جهانی برای سپاس و قدردانی از کوشش و خدمات فرهنگی به پژوهشگران، شاعران، هنرمندان و دانشجویان که کارشان در زمینۀ ایران شناسی است تعلق می‌گیرد.

نخستین جایزۀ جهانی احسان یارشاطر در اپریل ۱۹۹۷ به دکتر ذبیح‌الله صفا استاد بلند‌پایۀ دانشگاه تهران، پژوهنده و نویسندۀ تاریخ شش جلدی ادبیات فارسی اهدا شد و آخرین به دکتر جلال خالقی‌مطلق پژوهشگر نستوهِ شاهنامه. آخرین سفر دکتر یارشاطر به ونکوور و پیشرفت بیماریش.

سالن شکوه دیگری داشت. شاهنامه بود و خاک ایران.  بنياد رودكـی در هجدهمين سالِ تأسيس خود، ‌يكشنبه دوازدهم سپتامبر ۲۰۰۴ چهلمين برنامهٔ سلسله سخنرانی‌های «تصويرهای كوچك از چهره های بزرگ» را برگزار می‌كرد. در اين برنامهٔ ويژه جايزهٔ جهانيی احسان يارشاطر به استاد بلند پايه دكتر جلال خالقی‌مطلق كه پژوهش در شاهنامه را برای فراهم آوردن متنی استوار و نزديك‌تر به سخن فردوسی، هدفِ زندگی علمی و همّت عمرِ سپيد‌ خود قرار داده اهدا گرديد. اين ضيافت در تالار سخنرانیِ   Space Center Vancouver Museum بدین ترتیب برگزار شد: موسیقیی سرود ای ايران، با اجرا و سرآغازی جديد از رامین درویان و صدای توانمندش كه می‌گويد: سرزمينِ من، پاره‌ای از تو را در اين سویِ‌ دشتِ خاوران ساختم، همراه با نمايشِ تصويرِ نقشهٔ ايران و اهتزازِ و گردش مداومِ پرچمِ ايران گِردِ تصوير.

نمايش بخش‌ كوتاهی از فيلم هزارهٔ شاهنامه كه در سال ۱۹۸۹ از سوی يونسكو اعلام و به كوششِ بنياد رودكی در شهرِ ونكوور و با حضور دكتر احسان يارشاطر، برنامه گزاری شده بود.

قطعهٔ سرزمينِ من شعر و آهنگ از منیر طه توسط تالين اوهانيان خوانده شد. تالين سوپرانوی جوان و خوبروی تالار رودكی و راديو تلويزيون ايران بوده است. اوج و ارتفاع صدای تالين تا بدانجا می‌رود كه گويي مي‌خواهد سقف سنگين را بشكافد و هر آن مانع و رادع را از فرا راه نفَسَش بردارد. بُرش و كششِ صدای تالين را همیار جوانش رامين جمال‌پور همراهی می‌كرد. رامين جمال پور رهبر گروه كُر و پيانيست اركستر سنفونيك تالار رودكی و راديو تلويزيون ايران بوده است.

سرزمین من بازگشایندۀ «تصویرهای کوچک از چهره‌های بزرگ» بوده و به کرّات با شرکت Vivaldi Chamber Choir  اجرا شده ‌است.

منير طه پس از خوش‌آمد با قدردانی از پشتيبانيِ هم‌ميهنانِ مقيم اروپا، امريكا و كانادا، از ياری‌ و همراهی ويژهٔ ارباب رستم زرتشتی در فراهم آمدن و برگزاری اين برنامه سپاسگزاری‌ كرد و كم‌گرفتنِ شاهنامه را در دبستان، دبيرستان و همچنين در دانشگاه نسبت به متون ديگر به پرسش گرفت.

ارباب رستم زرتشتی، نخستين بنيانگذار شاهنامه خوانی در برون مرز، از توجه دكتر احسان يارشاطر و همّت دكتر جلال خالقی مطلق در مقام شاهنامه و همچنين كوشش بنياد رودكی در بزرگداشتِ دانشمندان و گسترش و پايندگي فرهنگ و ادب ايران، به زبانِ دل قدردانی كرد.

دكتر احسان يارشاطر پيش از اهدای لوحهٔ جايزه با همان بيان نرم و ملاطفت‌بار خود، نخست توجه و حمايت ارباب رستم زرتشتی را به ادب و فرهنگ ايران به‌ويژه مقام شاهنامه تقدیر و گفت آقای زرتشتی نه تنها شاهنامه می‌خواند كه شاهنامه تنفس می‌كند و شاهنامه خواب می‌بيند. استاد يارشاطر سپس به سی ‌و چهار سال كار سترگ دكتر جلال خالقی‌مطلق در تصحيح شاهنامه و كوشش در به انجام بردنِ ‌اين مهم و همت خستگی‌ناپذير و نستوه ايشان پرداخت و والايی و بالاييی مقام علمی و ايثار وقت و زندگی مادی و معنوی استاد را محترم و گرامی داشت.

استاد بزرگوار سخنان‌ خود را اينگونه پايان داد: جای بسی شادمانی‌ و بسيار بجاست ‌كه مراسم ‌اهدای ‌اين‌ جايزه در شهر ونكوور، از سوی بنياد رودكی‌ فراهم آمده ‌است زيرا چنانكه در فيلم هم ديديم، وقتی يونسكو سال ۱۹۸۹ را سال هزارهٔ فردوسی اعلام كرد، تنها بنياد رودكی بود كه در شهر ونكوور با گردهم‌آيي بزرگی هزارهٔ شاهنامه را برقرار و منعكس كرد و همچنين باز در اين شهر است كه به همّت و عشق آقای زرتشتی شاهنامه‌خوانی ادامه يافته است.

هرگز ندیدم و نشنیدم در سخن خود کلمه‌ای خارجی بگنجاند در حالی که بیش از سه چهارم عمر خود را در خارج از ایران، انگلیس و آمریکا گذرانده و سر و کارش با این زبان بود. کاربردِ کلمات انگلیسی در فارسی را بر نمی‌تافت و مقاله‌ای نوشت با عنوان زبانِ نوظهور فارسی که در فصلنامۀ ره‌آورد منتشر شد. ولی غیرت و همّت پاسداری از زبان و فرهنگِ یک سرزمین باور و توانی می‌طلبد که گِرد شهر گشتنش جز وقت تلف کردن نیست. آمیختگی کلمات انگلیسی در فارسی در جامعۀ امروز ما نشانگر نوعی خودنمایی و بسیاردانی شده است که پیر و جوان را از آن گریز و گزیر نیست. نمونه‌ای از این مَضحکه: اگر شما  available هستید من timo جور می‌کنم تا همدیگر رُ meet کنیم. این بیماری واگیرکه دیگر نمی‌شود گفت نوظهور رسانه‌های صوتی و دیداری را هم که مسئولیت راهنمایی شنونده و بیننده را دارند، گرفتار کرده است. سالیانی پیش در بارۀ این مهم نوشته بودم و در نتیجه‌گیری امروز می‌توانم بگویم لااقل میان‌سالان و کهن‌سالان می‌توانند از این مضحکه بپرهیزند و حرمت موی سپید و کمر خمیده را پاس دارند و جوانان خود را راهنما گردند.

پس از اهدای‌ جايزه و پانزده دقيقه پذيرايی و معارفه، منير طه  شعرِ آفرينِ استاد را كه به وزن و سبك شاهنامه سروده بود‌ خواند و از حاضرين در مجلس خواست كه به احترام و بزرگداشت استاد جلال خالقی‌مطلق بپا خيزند و دو بيت آخرِ سروده را با او تكرار و همراهی‌ كنند:

به استادِ توسش هزار آفــرين
به هر پای‌بوسش هزار آفـرين
به فردوسيَش، خالقِ مطلقش
هـزاران هزار آفــرين برحقش

استاد جلال خالقی‌مطلق‌، پس از سپاسگزاری ‌از همهٔ حاضرين‌ و كوشندگانِ برپايی ‌اين گردهم‌آيی ‌فرهنگی‌،‌ به بخشی از سرگذشت تصحيح شاهنامه و چگونگی فراهم‌آوردن ميكروفيلم از‌ كتابخانه‌های شرق و غرب و مشكلات از نوع شرقيش پرداخت تا بدانجا كه پس از پرداخت هزينهٔ سنگينِ ميكروفيلم‌ها هرگز به دستِ ايشان نمی‌رسيده‌ است. دكتر خالقی‌مطلق در توضيح و توجيه بيش از سی و چهار سال صرف وقت در تصحيح شاهنامه، به دلتنگی و پرسش دو فرزندش اشاره‌ كرد كه در آرزوی ‌توجه و ملاطفت پدر به بردباری و سكوت گذرانده‌اند و گفت به راستی من بزرگ شدنِ فرزندانم را نديدم. كلامش می‌لرزيد و اشك در چشم‌های ‌مهربان و آرزومندش حلقه زده بود و من ‌اين سرشك فرو نريخته را بارِ ديگر، در آخرين لحظهٔ خداحافظی که ونکوور را به قصد آلمان ترک می‌کرد، در همان چشم‌ها ديدم.

ضيافتِ اهدای جايزه با آوازهای محلی و اجرای دو قطعه از شعر حافظ با صدای تالين اوهانيان و همراهيِ رامين جمال‌پور، شادمانه به پايان رسيد.

سخن آخر اینکه این نمادِ هماره در کوشش و کار که نیروی زندگی و عمر درازش را در پای دانشنامۀ ایرانیکا ریخته، تا آخرین دمی که انگشتان لرزانش می‌توانست قلم را بر کاغذ بیفشرد و دفتری ورق زند در اتاقی کوچک که دفتر کارش بود به نوشتن، مطالعه و رسیدگی به چگونگی پیشرفت دانشنامه می‌پرداخت، این استقامت را در هر مکالمۀ تلفنی برای پیش‌بردِ و پایداری بنیاد رودکی به من هم منتقل می‌کرد و می‌دانست که علاوه بر مشکل مالی برای برگزاری برنامه‌ها با مشکلات اجتماعی، اخلاقی هم دست و پنجه نرم می‌کنم. من نتوانستم بنیاد را تا به امروز بکشانم زیرا که پای دویدنم از کار افتاد و ایهاالناس نفسی راحت کشیدند و مهمانی‌ها و سورچرانی‌ها به وقت برنامه‌های بنیاد رودکی فروکش کرد و هزینۀ تنگ نظری و اخلال‌گری صرفه‌جویی شد. 

دکتر جلال خالقی مطلق، منیر طه، دکتر احسان یارشاطر و ارباب رستم زرتشتی

  حدیث مهرش در اینجا پایان نمی‌پذیرد باز هم برایش خواهم نوشت. حرمتش را پایدار و یادش را گرامی و ماندگار خواهم داشت.

ونکوور، سپتامبر ۲۰۱۸

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال