In touch with Diverse Iranian Community

بیست سال پیش

0 27

در ایران، سالها سردبیر یک هفته نامۀ فرهنگی بود. وقتی در مورد فرزندانش از او می‏پرسیدند، می‏گفت: "سه تا بچه دارم، یک دختر، یک پسر و یک مجلۀ هفتگی. از بچه‏هایم راضی هستم، اما این آخری که تر و خشک کردنش همیشه به عهدۀ من است، نفسم را می‏گیرد تا روبراه و آماده‏اش کنم. هر چه بزرگتر هم که می‏شود، مسئولیت‏اش سنگینتر می‏شود ".

حالا که سالهای سال است غربت نشین شده، وقتی در مورد بچه‏هایش از او می‏پرسند، می‏گوید: " سه تا بچه داشتم، یک دختر، یک پسر و یک مجلۀ هفتگی. دخترم ازدواج کرد و به خانۀ بخت رفت، اما داغ آن دو تای دیگر را بر دلم گذاشتند و بر سرِ خاکشان هم فرصت گریه ندادند.

آن روز در برابر قفسۀ نشریات رایگان ایستاده بود و داشت با خودش واگویه می‏کرد: " یادش بخیر، بیست سال پیش این همه نشریات رنگارنگ کجا بود. یک شهر بود و یک مجلۀ ایرانی و مشتاقانی که از اینجا و آنجا سراغش را می‏گرفتند. انتشار مجله آسان نیست. من می‏دانم نشریۀ هفتگی یعنی چه. من می‏دانم بموقع چاپ شدن و بهنگام به دست مردم رسیدن یعنی چه.

از بین آن همه نشریه، چند تایی را برداشت و مرور کرد. تیتر درشت یکی از آنها توجه‏اش را جلب کرد و از همزمانی افکارش با آن خندید: "در غربت، اولین نشریۀ یک شهر بودن و بیست سال شهروندی، افتخارِ ماست".

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال