In touch with Diverse Iranian Community

خوانش شعرهای رستم‌اله مرادی

0 57

ـ سال ها گریخته ای / با لباس اوفیلیا/ اما این آب   برای مردن نیست/ بر آتش اندوه تو می رقصد/ و ستاره گانت/ به عطر اوفیلیا می سوزند./ شعرِ «افسردگی پرچین»

شعر رستم اله مرادی(1389-1338) ثبت لحظه هاست. ترکیبی از صدا، تصویر وگزاره های تعدیلی می باشد. مرجع جهان، هستی،طبیعت، پدیده ها و اشیا است و مکاشفه ی هستی و هست مندی محسوب می شود.

شاعر از دریچه ی عرفان و فلسفه به اندیشه ی جهان و مافیها راه پیدا می کند.[1] با تلقیق سورئالیسم(فرا واقع گرایی) و رئالیسم(واقع گرایی) ساختاری متفاوت می آفریند، که اتفاق غافلگیركننده‌ای در حوزه فرم و زبان شمرده می شود.

رستم‌اله مرادی

«به نفع رویاها»

در مجموعه ی«به نفع رویاها»،[2] درک شاعر از ندانستن ها بیشتر از دانستن است. معمولا از آبژكتيو(عين) فاصله می گیرد و به سوبژكتيو (ذهن) می پردازد و به واسطه ی تصویر سازی های بدیع سطرها را به هم وصل می کند.

در برخی بى نظمی ها، تلفیق سطرهای همگن و غیر همگن شگردهای زبانی پدید می آید. در برخورد با طبیعت و پدیده ها تصاویر ذهنی ایجاد می شود. در این مسیر واکنش آگاهانه نسبت به جهان و هستی تاویل های مختلفی را در بر دارد، که این جوشش و زایش متکی به ثبت تصاویر است:

ـ دانستم این نسترن / دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست / خطا نمی کند چشمم / تا ظهر این ایوان       خاک خواهد شد / این گونه که بازو به بازوی من است / ـ باد!/ از چهره ام / دسته ای از  سپیدی ها بچین/ می بینی؟!/ دارم کور می شوم     از رایحه/ جوانی ات را ببخشا بر ـ جوانی ام. /شعرِ « دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست»

شاعر با زوایای مختلف کلمه آشناست، از مسیری می گذرد که کمتر گذرنده ای عبور کرده است. شیدایی و مانایی خویش را به تصویر می کشاند. از پارادایم های اشراق ارتزاق می کند و بر مداری مفهوم مندی شعر را پیش میرود.

در شعرِ « دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست»، برای حفظ توازن و تناسب به ظرایف زبانی تکیه کرده است. سطرها بر محور چند روایی بنیان نهاده شده اند. نوعی از غریب گردانی در محور همنشینی رخ داده است، گویا کلمات به رستاخیز رسیده اند.

با رویکردهای آگاهانه طبیعت را به چالش می گیرد. در این بافتار آشنازدایی لفظی ـ معنایی محسوس است.استعاره ها مربوط به محور جانشینی هستند.«نسترن ـ سپید»،«چشم ـ کور« و« چهره ـ سپید» در تناظر و تناسب هم خوش نشسته اند.

تجربیاتی که از ضمیر ناخودآگاه بیان می شوند،گاه نامتعارف و غريب هستند. چشم با فعل منفی می آید تا «خطا نکردن» بازتاب آگاهی جمعی داشته باشد. در این فضا حس آمیزی به حد اعتلا رسیده است. هم چنان که شاعر به واسطه ی تشخص های شگفت انگیز بین« رنگ، نسترن، چهره» بر زیباشناسی اثر افزوده است.

عصیانی که در زبان ساختاری بوجود آورده، کاملا غافلگیركننده‌ است. با ظرفیت های زبانی و بازی های کلامی تصاویری خلق می کند که از منظر زیباشناختی حایز اهمیت است. در شگردهای زبانی از الگوی خاصی پیروی می کند. با ذهنیت فلسفی به پرسش های بنیادین هستی پاسخ می دهد، چنان که عقل و خرد از دریافت آن حقیقت ناگفتنی معذور است. سعی می کند ذهنیت مخاطب را به جانب عینیت ها ببرد. با ارتباط سطرها کلیت متن را کامل می کند. با نگره های فلسفی، اسطوره ای و عرفانی شعر را به تصویر می کشاند. در آشنایی زدایی های لفظی ـ معنایی گاه بندهای درخشانی مشاهده می شود:

ـ همیشه نامی از آفتاب / بر گُرده اَم می سوزد / شفاعت دریاست    خاکسترم / بر می خیزم     از کبود شانه ها / در تابش رنگین کمان. / شعرِ «از کبود شانه ها»

جهان محسوس بین منِ» انسانی و «منِ» اجتماعی در نوسان است. انسجام در محور عمودی(ایجازمندی) هم بسته ی آشنایی زدایی های مفهومی است. در این هست مندی های محسوس ظرفیت های کلامی فرم می گیرد.

دلالت های استعاری به طرز فراگیری گسترده اند، آن چنان که نمای ظاهری شعرها در اشکال کولاژی و اپیزودیک اتفاق می‌افتد. مانند پازلی است که قطعه هایش در سطرهای بعدی خواهند آمد. در این همپیوندی قصد کشف نیات شاعری ست به طوری که ذهن در تضاد دایمی با واقعیت‌ های حقیقی چند لایه می باشد. ساختارهای دیالکتیک حرکت لغزنده ای دارند و ساختارهای لفظی ـ مفهومی در بافتار معنایی برجسته هستند:

ـ برابر این کوه / نفس هایم به نام کیست / صبح عجیب / در طنین نور / گوشم به خاکستر / که از شکفتن می نویسم / برابر این کوه ./  نمی دانم نفس هایم به نام کیست/ و به نفع کدام رویا/ آه چه جانی می خواهد/ گوش به گداخته گی خویش دادن./ شعرِ «به نفع رویاها»

زبان تاویلی بر چند سویه گی دلالت دارد. ذهنیت شاعر بین خودآگاه و ناخودآگاه در نوسان است. با تعقیدهای لفظی و اشاره های دور از ذهن حیات دوباره به واژه ها می بخشد. با روی آوردن به آشنایی زدایی به جانب هنجار گریزی و شالوده شکنی می رود.

این نوع شعريت با همان شيوه هاي خيال انگيز در ساختار زبان بروز می کند. مرگ اندیشی و طبیعت گرایی در زبان و زمان تشخص یافته اند. به طوری که در جهان بینی عرفانی و گرایش به یوتوپیایی شاعرانه مفاهیم بدیعی فرم گرفته است:

ـ آخرین دم / از نفس های خویش را / نفس کشیدی / پرندگان / تدفین دریا را / پَر ریختند . /شعر «دم آخر»

ایجازمندی و تصویرگرایی زبان تحت تاثیر جهان پیرامون نیست، فلسفه مدرن سوبژکتیوتیه است. وجوه زیبا شناسیک از فضای مدرن برخوردار است. سیر تفکر در امور انتزاعی و مجرد ذهن را به سمت سورئالیست سوق می دهد. در این بى نظمی های پریشان تصاویر از هم گسیخته اند.مفاهیم انتزاعی از وجوه بارز شعرهاست و شگرد غریبی در انسجام در ساختار و فرم هست.

در جهانی که همه ی اشیا، پدیده ها، طبیعت و انسان در چرخش معکوس هستند، گاه برجسته نمایی اجراهای زبانی، به بازی نشانه ها و دال ها بدل می شود:

ـ بر ساز بی پناهی می نشینم / در شیوع شب / چقدر تابوت / در گیسوان بید است / کنار رود به جامه ی ستارگان/ دیوانه ای پا می کشد به خواب/ که هنوز صحبت جان هایی ست/ که بر می کشند به مهتاب/ با نفس های گر گرفته ی آرام روز/ و روز آرمیدن!/ شعرِ «چقدر تابوت در گیسوان بید است»

رستم اله مرادی از بازوهای قدرت مند شعر مدرن آن سال هاست. با اینکه زیر چتر شعر موج ناب بود، اما رویکرد متفاوتی به شعر داشت، سعی کرد که از شبیه نویسی های رایج فاصله بگیرد.

با این انگیزه سبب نوآوری های تازه ای در پیوند ذهن و زبان شد، آن چنان که گویی موج ناب در شعرهایش تجدید حیات یافته است. این نشانه های ساختاری و بافتاری در شاعران دیگر کمتر یافت می شود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] . ارسطو در رساله ی فن شعر اعتقاد دارد که: «شعر فلسفی تر و عالی تر از تاریخ است،زیرا بیش تر با امور کلی و محتمل سر و کار دارد تا امور جزیی و معین…»

[2] . به نفع رویاها،رستم اله مرادی،نشر تپش نو،چاپ اول 1387.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال