آشیان / ادبیات / داستان و رمان / خونیاری (بخش دوم)

خونیاری (بخش دوم)

بخش دوم

 

در این میان، علیخان با بهانه و بی بهانه به ده بر می گشت. می آمدند، کت بسته دوباره می بردنش.

حاجی از هر کسی که می توانست، از خود علی حتی، پرسید و فهمید در کدام جبهه است. علیخان، ازخداخواسته، راه و چاهش را نشانش داد. دوست و همراه می خواست علی. حتی اگر این رفیق، فیروز بوده باشد.

آخرین نامه که از پسر کلب عباس رسید، امیدوار کننده بود و از این بابت که در کنار فیروز است، اظهار رضایت کرده بود:

– جنگ، جنگ است. شبیه هیچ چیز نیست. حتی شبیه خودش. آب و خاک را اگر ویران کند، مردساز است. غربال است؛ دانه درشت ها را سوا می کند. رو می کند آنچه را که درونت است. کشته شوی یا بکشی. هابیلِ برادران باشی یا قابیلشان، فرقی نمی کند. آدم، آدم است. جهاد، جهاد. به بهشت می روی. فیروز را اینجا بیشتر شناختم. راز ما را می داند این پسر. می ترسم رو کند ذاتش را. به دلم برات شده. می داند آن چه پنهان است میان من و تو. با این همه، امید است برای من. تکیه گاه است. برای لطیف نوشته بود.

بعد آن نامه، کسی نشانی از او نیافت. سرش میان دود سیگار محو شده بود؛ انگار ابری بالای تن، به جای سرش داشت. خیره شده بود. دردی گره خورده بود در جانش. قلمبه در گلویش، غمباد بود، تکه ای استخوان، سهم مور و ملخ بعد مرگ، تا مرگ و بعدش دست بردار نبود این رازِ مگو. جوانسال که بود، چقدر آب خورده بود تا کنده شود از گلو. سر بخورد. پایین برود. بختک بود این استخوانگره. نشسته بود روی سینه اش، علیخان، پسر کلب عباس بود. علیخان پسر کلب عباس بودم که اینجور وقتها خرش را می گرفتم. اینجور وقتها قد چنار می شدم. گریه اگر زن باشد، بغض مرد است. نمی شود جایی گفت، حتی به لطیف ها. اگر بدانی هم که میدانند، نمی شود به زبان آورد. خرمشهر، کوچه به کوچه، گذر به گذر، تفنگ به دست بود. آخر مگر می شود با چماق، جلوی تانک را گرفت! تانکی با ده پانزده نفر پیاده. درختها را زیر می گیرد. دیوارها را خراب می کند تا پیاده ها پا روی سینۀ دیوارها بگذارند و بود و نبود خانه را زیر و رو کنند. وای اگر در این میان، زنی، دختری پناه گرفته باشد در آن خانه. چند تیر می شود در کرد برای زمین زدن بعثی ها که کمر به نیت ناموست گشوده اند. با این بی آبرویی چه می شود کرد؟ با زن و دختر، که به التماس جلوت زانو می زنند: بزن برادر! اگر خاکم را باد با خود برد، قلبم اگر شکسته، تنم اگر دستمایۀ ذهن مفلوج بزرگان است، وقارم را تو بخر. گریه… گلوله ای در سر… گریه… خودزنی… .

حاجی به پشت بام رفت. از سر و ته کوچه، نظامی ها نزدیک می شدند. صدای گلوله شنیده بودند. انگار سگی را با چوب زده باشی؛ وق وق می کردند. فحش می دادند گویا. پیش  می آمدند.

از سر کوچه، تانک و پیاده ها با سر و صدا نزدیک می شدند. ته کوچه اما دم در کشیده بودند. آسته آسته پشت درخت و هرچه که بود و نبود، کمین می کردند. آرام آرام نزدیک می شدند. حاجی از بام، نعش زن را دید. یاد لطیف افتاد:

– لطیفم! چی به روزم آوردی؟ منو چیکار به تیر و تفنگ! قطار فشنگ.

صدای علیخان، فیروز را به خود آورد:

– فیروز! فیروز! عراقیا سر کوچه ن.

ندیده بود آنچه را که پایین دست کوچه به انتظار است.

– لطیف به عشق تو همه کاری می کنم.

– علی نمی تونیم باهاشون درگیر شیم. باید بکشیم عقب. پایین کوچه میخوره به خیابون اصلی. دست چپو که بریم، میرسیم به بچه های خودمون.

– برو، از اینجا هواتو دارم.

علیخان دزدکی نگاهی به کوچه انداخت. چیزی نبود. کسی نبود. بود؟ رو به فیروز کرد:

– من بدو میرم. پشت اون ماشین که رسیدم، تو رو میپام تا بیای. اونجا برسیم، تمومه دیگه.

فیروز گفت:

– برو هواتو دارم.

علی کمر سفت کرد و نفس حبس. نصف راه را نرفته بود که اولین تیر از پشت همان ماشین به پای چپش خورد.

فیروز دم نزد،

بلند شد که راه آمده را برگردد،

فیروز دم نزد.

داد زد:

– فیروز نیا! حرومیا کمین کردن

فیروز دم نزد.

گلولۀ دوم به پای راست خورد.

فیروز دم نزد.

نامردها تمام نمی کردند کار را، و فیروز دم نمی زد. علیخان زمینگیر شد. به سینه می خزید و خونش سمت عراقیها می رفت. چه خون سرخی داشت این پسر! از تیر و طایفۀ خودش بود آخر، که خون به رخ عراقی ها می کشید. تاب حمل تفنگ نداشت. رهایش کرده بود بین راه.

دو کفتار از کمین بیرون آمدند. می دانستند این شیر، دیگر زخمی ست. نای آن ندارد که سنگی پرتاب کند. آب دهانی حتی. به هزار زحمت، خودش را داخل حیاط خانه انداخت.

 فیروز دم نزد. از پشت بام گریخته بود.

زمستان برای دهاتی هرچه سخت و طاقت فرسا باشد، تابستان دلنشین و فرحبخش است. زمستان و بی نانی زمستان و سفره های خالی، بیکاری، آفتاب نشینی، سرما. زمستان زیباست و زیبایی خودش را برای کسی نشان می دهد که لباس گرم دارد و سفرۀ رنگین. تابستان اما گوشۀ بهشت     می شود روستا. کار و فراوانی، نان و گندم، تابستان و شب ها، پشه بندها، پشت بامها. فیروز نمی توانست بخوابد. شبیه ماری شده بود و چنبره می زد. حلقه وا می کرد، راست می شد. غلتی زد و از پشه بند بیرون افتاد. خزید تا لب بام. دختر، جا انداخته بود لب پنجره. توری پنجره اگر حائل نبود تا سه کنج اتاق را می شد دید زد، خواهر و برادران دیگرش را نیز. نشست. بند از گیسو وا کَند، گیسوان سیاهش که تا پایین تر از کمرگاهش می رسید، به یک تکان موج برداشت. سر اگر به پشت، خم می کرد،می توانست بنشیند روش. چه تنی داشت این لامذهب سفید! شیرآهو بود تنش. چشم غزال، گلّۀ آهوان رمیده داشت در تنش. دو انار لیموی سفت، پنهان بود زیر آن شبخواب ابریشمی. به سینه خوابیده و چشم بسته بود فیروز و از سفت نرمی کاهگل کف بام لذت می برد. چشم بسته بود و کام می گرفت از آن لطافت نیمه عریان. فیروز چرتی زد که ماه به نیمۀ آسمان رسید. به دلهره از خواب بیدار شد.

– کو لطیف؟

از ماه پرسید گویا.

– دستبه آب رفته شاید.

– چراغ مستراح که خاموشه!

بی پروا بلند شد. به جستی به بام همسایه جهید. غلتید از آن بام، به بامی دیگر. در تاریک روشن مهتاب، دو تن به هم گره خورده بودند. دید. دختر را شناخت.

– کیه که اینقد دل گنده س؟ نترسه؟ دیوونه س؟ کدوم رشیده که دل لطیفم رو برده؟

انگار گربه ای بود لب بام. نور ماه بوداصلاً..نسیمی گویا که می وزید به آن دو تن عرق کرده.

– جلوتر از این دیگه نمیشه رفت.

با خود گفت، و گوش خواباند فیروز.

شبح به آرامی اسم لطیف را تکرار می کرد. دنیا و تمام زبان هایش یک واژه داشت و آن «لطیف» بود. از زبان شبح نیز شنیدنی می نمود این نام. و لطیف، آهو برهای بود در آغوش شیر.

– کی برگشتی عزیزم؟ کجا بودی؟ دلمو آشوب کردی. نرو. این بار بمون. به ما چه اونور دنیا دارن چیکار می کنن؟ به ما چه که جنگه؟ جوون هم سن و سال تو نیست تو این آب و خاک؟ مگه شهر مرد نداره که میان این گوشه دنبال تو؟ یکم به فکر من باش. حالمو نمی بینی؟   همه ش منتظرم خبر بد بشنوم.

– فرار کردم تا بیام پیشت. ترس جنگ ندارم. ترسم اینه که تو رو از دست بدم. ترسی از مرگ ندارم. ترسم اینه بعد من چی به سرت میاد. من نباشم، چقد غصه می خوری. رخت و لباستو جم کن همین امشب. سجلتم ور دار. فردا می زنیم به کوه و کمر. می ریم یه جای دیگه. جایی که کسی رو نشناسیم. کسی ما رو نشناسه.

فیروز میان حرف هاشان اگر اسم شبح را هم نشنیده بود، می توانست حدس بزند این دل گرگ خورده، این رعنا، این رشید، علیخان است. تنها او را به اجباری برده اند و تنها او از هر فرصتی استفاده می کند تا خود را برساند به ده. به پشت بام های ده.

صبح نشده، فیروز کار خودش را کرد. امان ندادند که شلوار تنش کند. از خانه بیرون کشیدند آن تن رعنا را. سوار جیپش کردند. به پشت سر هم نگاه نکرد. انگار می رفت که برنگردد. انگار می دانست که می رود که بر نگردد.

———————–

 خونیاری (بخش نخست)

خونیاری (بخش سوم)

 خونیاری (بخش چهارم و  پایانی)

 

درباره  امیر محمدی

پیشنهاد خوانش

همایش نقش و تأثیر فساد و پول‌شوئی در اقتصاد

  به‌گزارش شهرگان به دعوت انجمن نفت و انرژی ایرانیان کانادا – بریتیش کلمبیا، همایش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *