آشیان / ادبیات / خونیاری (پایانی)
خونیاری

خونیاری (پایانی)

قسمت چهارم و پایانی

 

پشت بام مردی چنبره زده بود. مار عاشقی انگار. لولۀ تفنگ را به پایش گذاشته. ماشه را چکانده بود و دیوانه‌وار به صورتش می مالید خون جاری از تنش را.

– چه بودی؟ چه شدی؟ هیچ نبودی. هیچ نیستی. لکۀ ننگی بر جبین آسمان. تکۀ گوشتی زائد بر تن زمین. برادرکش. بی رگ. دل، آشوب و سر، غوغا. هر چه قدر که زله شوی، هر چقدر خسته، هر چه از دنیا سیر و پر باشی، هرچه دلزده و ناامید، جان، شیرین است. قصد جان دیگری، قصد جان برادر میتوانی بکنی. قصد جان خویش خیلی سخت، و یا هرگز! راه فرار یا جبران اگر نداشته باشی، به بیراه میزنی. فیروز بیراه رفته بود. غرق و گم در این کوره راه شده بود. می خواست تمام کند این قصه را.

– برا خاطر مادیونی چه کردم با خودم؟ چطو برگردم به ده؟ با چه رویی؟ بگم: چی شد؟ ازم پرسیدن کو علی؟، چی جوابشون رو بدم؟ بگم چی به سرش اومد؟ بگم نامردم. نگم نامردم.

لولۀ تفنگ زیر چانه گذاشته بود. بهتر اگر بگویم، تفنگ ستون تن کرده و سنگینی نعش زنده، مردهاش را روی آن انداخته بود. دو کنده زانو نشسته بود. انگشت شست روی ماشه. اما کو دل و جرأت که بچکاند آن سوغات روس را. تنش یکدل و شستش به فرمان نبود. تفنگ از چانه بر گرفت. روی ران گذاشت و بی محابا چکاند. سوزشی عظیم، رعدی شد و از پا به درون قلبش دوید. خون، شتگ زد به صورتش. هنوز نفهمیده بود آنچه قلبش را در مشتش می فشارد و رها میکند، آنچه بوتۀ خاری  می شود به روی سینه‌اش، گلوله ایست که خالی کرده در پایش. می خواست که بلند شود و راهِ آمده را برگردد. باید بر میگشت و با علیخان اتمام حجت میکرد. نتوانست. پای راست، نرینگی و کمر حتی، درست مثل قایقی که در گل نشسته باشد، در خون نشسته بود.

ظهر تابستان جمعۀ چه سالی بود؟ به خاطر نداشت. سرِ چشمه، آنجا که نرینه کمتر گذر می کرد، زنها و بچه‌ها خود به آب یله داده بودند. تن و رخت می شستند. دختر و پسرهای بچه سال از زیر دست مادرها راه فرار نداشتند. جوری به تنشان کیسه و لیف کشیده می شد که انگار قصد، کندن پوست است. فیروز اما لذت می برد از این حال و از این دم. در هر گوشه و کناری، زنی مشغول شست وشوی فرزند خود بود. زیر نور آفتاب که می تابید و نمی تابید. دختربچه ای را می پایید که زیر دست زنی ورز داده می شد؛ موهای مشکی که خیسی، مشکی‌تر و بلندترش کرده بود، چشم‌ها دو ساغر با مغز سیاه، ابرو، خطوط شانه و انحنای گردن، دو گردوی بیرون‌زده از تخت سینه با نوک های پف، تن و بدن، حتی ناف و گودی کمر، هیچکدام از اینها فیروز را مجذوب خود نمی کرد. آنچه که دنبالش بود، چیزی بود که خود داشت و به گمانش دختر، نه، زنی که فیروز را می شست – مادرش شاید – می دانست پسر دنبال چه می گردد. هر از گاهی کاسۀ مسی را به سرش می نواخت تا به خود بیاوردش. پسر به خود می آمد و از خود کنده میشد. چشم از دختر بر می گرفت و به زنها می دوخت. پیرهن های نازک خیس چسبیده به خیک های بزرگ و کوچک، دو کندوی شیر و عسل؛ شیر و عسلی که هر نرینه ای را به هوا و هوس می انداخت.

این خیسی پاها، فیروز را می برد به آن زمان. یاد لطیف کرد. با سر آستین، خون شتگ زده به صورتش را پاک کرد. پاک نشد. پای لهیده و  جمع شده در زیرش را با درد فراوان باز کرد. لولای زانو به فرمان نبود. از دست، کمک گرفت. انگار پا از دیگری بود و دست و درد برای فیروز. گرگی که پایش را دریده بود، در تنش لانه کرده بود و از فرط درد، در استخوان‌هایش زوزه می کشید. چفیه از دور گردن وا کرد. یک وجب بالاتر از زخم را نشانه گرفت. با فریاد، یک دور روی رانش چرخاند. سفت کشید. بعد، گره زد. تفنگ، عصای تن کرد. به هزار زحمت از جا بلند شد.

گرگ‌ها جانوران عجیبی‌اند. گرسنه و سیرشان چندان توفیری با هم ندارد. به گلّه که میزنند، همۀ زبان بسته‌ها را نفله می کنند. گرسنه و به فرمان شکم اگر باشند، بیش از یکی را نمی توانند بدرند. سیر و پر اگر، راهشان را می کشند و می روند و بعد ساعتی و روزی دوباره و به ناگاه به قتلگاه بر می‌گردند.

گلّۀ گرگ‌ها در تن و جان فیروز زوزه می کشید. به هزار زحمت از جا بلند شد. می خواست راهِ آمده را برگردد. جوری تنش را به جلو میکشید که انگار پای زخمی‌اش او را به جلو هل می دهد. از خرپشتۀ خانه ای خودش را به داخل انداخت. هدف، قتلگاه بود. جنون آنی‌اش بعد از ناقص کردن پا، فروکش کرده بود و زوزۀ درد، بیدارش. نعش برادر از چشمش فاصله نمی‌گرفت. باید برمی گشت و می دید که چه بر سرش آمده. باید برمی گشت و کار را تمام می کرد. پای زخمی اما دلش نمی خواست که قدم از قدم بردارد. پای زخمی دید که به پله های خرپشته رسیده است. پای زخمی لحظه ای درنگ کرد و نکرد. پای زخمی از پله های خرپشته به پایین هلش داد. پیچ خورد. توان بر پا ایستادنش نبود. گلوله، گوشتی شد و پایین غلتید.

گلّۀ گرگ ها زوزه کشان از پای دریده شده‌اش به کمرگاه رمید و در قلبش رخنه کرد. درد سر به دیوار سینه‌اش کوبید. گرگها پنجه می کشیدند بر تنش. گوشت تنش را می جویدند انگار. به هر نحو که شده، باید خود را می‌رساند به علی. شده چار دست و پا. شده سینه خیز.

شهر، خانۀ بزرگی شده بود. با اتاق‌های تو در تو. خانه‌ها شده بودند نه توها، هفت دری‌ها بعد کوچه و خیابان دوباره هفت دری‌ها و نه توها. نه توها، هفت دری‌ها. دیوارها دهان باز کرده بودند و سر و سرّ خانه‌ها در هم آمیخته بود. می دانست از چند دهانه باید رد بشود تا برسد به حیاط خانه‌ای که علیخان آنجا بود. می دانست. نمی دانست؟

– از کجا معلوم شاید سربازا با خودشون برده باشنش.

صدایش که در سرش منعکس میشد، راه لب را نمی‌گرفت. از گلو پایین می رفت. دلش را می سوزاند و می افتاد درست وسط استخوان گوشت پای لهیده‌اش و در ضربان قلبش در خون لخته بسته منفجر می شد.

از نشیمن خانه ای رد شد. خانه‌ای که باید در آن میدید دو متکا روی هم را، نشانۀ لم‌دادن و در کردن خستگی، شکل تن و گودی جای آرنج را. باید می دید که نمی دید. باید می دید نیمۀ پر فنجان چای را که فرصت سر کشیدنش نشده بود، که نمی دید. باید میدید تخمه‌های شکستۀ پخش و پلا را که وقت فرار پا روی ظرفش گذاشته بودند، که نمی دید. این خانه انگار از قبل می‌دانسته که جنگی در راه است و به گمانش جنگ چند روز بیشتر طول نمی کشید. امید پیروزی ریسۀ چراغ‌ها، در گوشۀ حیاطش بود که قرار بود آذین کوچه و خیابان شود. فیروز از دهان گود دیوار نشیمن به اتاق خواب خانۀ دیگر تن کشید. عکس بزرگ و قاب‌شدۀ عروس و داماد به رویش خندید. تخت خواب و گلهای سرخ پرپرش که حالا خشک شده بودند، حکایت از آن داشت که کام‌نگرفته‌ها، عشق خود از مهلکه به در برده‌اند. عکس عروس را می دید و در آن گیر و دار، نرینگی در خون غلتیده‌اش جان می گرفت. یاد چشمه و آبتنی خیسش می کرد. از اتاق، بوی هم‌آغوشی ناکرده می‌آمد. فکر این که داماد یکی مثل علیخان است یا خودش، به آشپزخانۀ همسایه پرتش کرد. نعش علی را انگار بو می کشید که رفت و درست بالای سرش ایستاد.

گرگ به قتلگاه برگشته بود و قربانی را چنان ورانداز می کرد که اگر نیم نفسی جان در تنش باقی ست، به زهر چشمی برگیردش. علیخان، تمام کرده بود. چشمانش شوری پنیر کهنه بود، خیره به پشت بام. فیروز به سیاهی چشم و سفیدی پنیر کهنه نگاه کرد. خود را دید که پشت کرده و نیمخیز فرار می کند. صورت علی مخلوطی از خاک و خون بود. دهانش نیم باز بود. انگار اسم عزیزش را در خواب صدا میزند. نوک زبان چسبیده بود به پشت دندان های بزرگ و به اندازۀ یک «لَ» فاصله گرفته بود از آن دو تکه قندِ بزرگِ خاک و خون. لبهایش نیم باز بود. زمین ظهر عاشورا بود. انگشتان دست چپش را چنان به جیب پیرهنش چفت و بست کرده بود که به جای فیروز اگر هر کس دیگری هم بود، به هوس می افتاد که بفهمد چه در آن پنهان کرده است. فیروز اما می دانست. می دانست برای چه آمده و دنبال چه می گردد. پاکت سیگارها ته کشیده بود. آخری را با آتش لب گیراند. هر چه تقلا کرد، از عهدۀ باز کردن قفل انگشتان بر نیامد. جنونِ از سر نپریده‌اش، در خونش دوید. حسرت و خبث و حسادت، سرنیزه از تفنگ جدا کرد. در تیزی تیغ، شب هم‌آغوشی علیخان و لطیف می‌درخشید. گذاشت روی مچ. جوری گرفت که انگار می خواهد چیزی بنویسد با آن.

– چه کردی با من لطیفم. با من چه کردی لطیفم؟

در دل گفت.

– نترسیا! من دوماد شجاع میخوام. این بار که رفتم ده، به لطیف میگم برات دختر بزاد. اگه عروس میخوای، باید شجاع باشی.

با دست دیگرش چنان سفت و محکم گرفت دست علیخان را، که انگار گردن قوچ است، نه بال کبوتر. به راحتی هر آن کس که گلی را از ساقه جدا می کند، بین دست و ساعد فاصله انداخت. دست چون غنچه ای شکفت و انگشت ها چون گلی نارسیده وانشده، پژمرد. تکۀ گوشت جدا شده از تن را پرت کرد به گوشه ای. دست خونی به جیب رفیق رفت. چند ورق دعا از آنها که مادرها به پسرانشان میدهند. از آنها که عاشقان حفاظ جان معشوق می دانند، بیرون آورد. آرام نشد. این همانی نیست که پنج طلسم، پنج قفل ورودش باشند. عکس به خون آغشتۀ سه درچهار پیرمرد را بی اعتنا و بلافاصله بیرون کشید. روبان قرمزرنگ به دستش خورد. بیرونش آورد. از کلاه شعبده، گویی کبوتر بیرون می کشید، آرام با طمأنینه. باسلیقه تا شده بود، باسلیقه و آرام. تا وا کرد، بوی مشک برخاست. بی محابا به صورت برد سربند را. درست مثل سرباز عراقی که بی محابا لباس از تن مادر کنده بود. یا لطیف دیوانه ترش کرد. حالا لگدمال میکرد نعش خونین برادر را.

– نه، نباس اثری ازت بمونه. نباس جنازه تم برسه به ده. گم و گورت می کنم، تا چش لطیف به قبرتم نیفته. چقد باید بکشم از دس تو؟ چقد خفت؟ چقد خاری؟ داغتو به دل عزیزات می ذارم. به هزار زبون گفتم پاتو بکش کنار. به هزار زبون گفتم این دختره برا منه. نمیدم دسِ تو. نمیدم دس ِهر کسی. ببین چی به سرت آوردی. خودت خواستی اینطور بشه. جنگه. تو جنگ، مُردی به من چه، تازه، شهیدم شدی! اولین شهید دِهی. باس دسبوسمم باشی. فرستادمت به بهشت. اونجا پر حوریه. اونجا لطیف به چه کارته. منم که این جهنمو با لطیف می خوام. حالا بگو عاشق تویی یا من؟

به اطراف نگاه کرد. چهار نعش در یک حیاط. زن کلت از کمر سرباز کنده، زیر پای نعش دخترش رفته و بعد مویه و ناله های به رسم، اسلحه زیر چانه گذاشته بود و مردانه مغزش را پخش کرده بود به آسمان. همان جا که چشم های پر از شوق سرباز سمت دختر رفته بود و مادر لچک از سر باز کرده و تن، دیوار بین عصمت دختر و شوق سرباز کرده بود. دختر فریاد مادر را شنید:

– برو از اینجا.

پای رفتن نداشت. به مادر نگاه کرد. به موهای بافته اش که از پشت سر، پیچ دلربایی خورده بود و از جلو افتاده بود روی پستان چپش. موهای رستۀ پس گردن را. آنجا را که هیچ نبوسیده بود، دلش خواست ببوسد. اما کی؟ کجا؟ مادر فریاد زد:

– با توام دِ یالا بجُم!

دست به یقه‌اش برد. دکمه‌های پیرهن را به یک ضرب پراند. دختر بلند شد. پستان‌بند نداشت که دست به پشت برد تا بازش کند. دختر، تن مادر را دید. دوید. نه به سمت در، که به داخل خانه. مادر، قوی زیبایی بود با بافته‌ای موی افتاده روی پستان چپ. می خواست هوش از سر سرباز برباید. بال گشود. هوش از سر سرباز ربود. دختر به داخل خانه رسید. سرباز تن و بدن مادر را می بوسید، می لیسید. هر بوسه، پله‌ای میشد. هر لیسه، قدمی که دختر را به بام میرساند. رمق برایش نمانده بود. دختر دست به نرده و دیوار می کشید. سرباز، دست به پستان‌ها و کمر. سرباز، کمر که وا کرد، به بام رسیده بود دختر. سرباز در میان مادر فرو رفت. دختر بال گشود. به آسمان پرید و چون کبوتری که پرواز نمی داند، به زمین افتاد.

سرباز عراقی، نیمه برهنه افتاده بود. گلوله ای که علیخان در کرده بود، از پشت به قلبش خورده و تابش داده بود. پرتش کرده بود داخل کرت.

پاهایش را گرفت. به زحمت پای زخمی خود و جنازۀ سرباز را از کرت دور کرد. کلاه فلزی را از سر سرباز برداشت. رد خون را گرفت. دوباره رسید به کرت. کلاه را بیلچۀ دستش ساخت. شروع کرد به خالی‌کردن خاک باغچه. درست پای نخل را می‌کند. خاک‌های کنده شده دوتا، یکی ریخته می شدند روی نعش زن. از چپکی کندنش مشخص بود که به زمین نگاه نمی‌کند. به دختر نگاه میکرد شاید. به خونِ نیامده از بینی اش. دختر، خوابیده بود انگار. پر بنیه بود و جنون، دیوش ساخته بود. کندن قبر، زیاد طول نکشید. به یک تکان، علی را داخل چاله انداخت. علی به سینه افتاد در چالۀ کنده شده. فیروز، دست و پای علی را مرتب کرد و بعد، دنبال گمشده‌ای گشت که از شدت خشم، پرتش کرده بود آن گوشه از حیاط. پیدا کرد. دست بریده را گذاشت روی جنازه، نزدیک شانۀ چپش. انگار که رفیقی نامرئی دست در گردن رفیق تری، رو به زمین حرکت می کنند.

پایان

——————————

 خونیاری (بخش نخست)

 خونیاری (بخش دوم)

 خونیاری (بخش سوم)

 

 

درباره  امیر محمدی

پیشنهاد خوانش

شعرخوانی شاعران آمریکایی علیه تحریم ایران به فرهاد میثمی تقدیم شد

شماری از شاعران آمریکایی غروب سه‌شنبه دو بهمن (۲۲ ژانویه) در واکنش به تحریم‌های دولت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *