ادبیات داستان و رمان

داستان پستان

داستان پستان

دخترها با هجوم مانند مورچه های سیاهی که آب به لانه شان ریخته باشند طوسی رنگ از مدرسه بیرون زدند. آلاله کیف را به حالت آویزان در دست می گرفت و اکلیل به او می گفت برای جلب توجه چنین می کنی. انیسه آن را روی شکم می بست و نقش زنان حامله بازی می کرد با لنگ های باز از هم پنگوئن وار را می رفت. آلاله چشم های عینکی و موهای قرمز فرخورده داشت. برای کپل بودنش او را دست می انداختند و هنگامی که سر کلاس برای درس نخواندن بهانه های مادرانه می آورد ریسه ای از خنده بلند می شد. اکلیل با اندام نحیف و ترکه ای اش با چشم حسرت به دیگران نگاه می کرد. صورت پر آکنه او نتوانسته بود بر زیبایی نوجوانی اش غلبه کند. با این حال او را آبله مرغان صدا می زدند. انیسه در همه چیز متناسب بود اندام قالبی داشت. او دوست هایی را بر می گزید که نه از خودش زیباتر باشند نه بسیار زشت و همین اهمیت دادن آشکار به ظاهر، نفرت دیگر همکلاسی ها را برانگیخته بود. آلاله و انیسه نامزد داشتند و این افتخاری بود برای هر دوی آنها. آلاله آینده ی همسرداری را دلیل مبرهنی برای درس نخواندن خود می دانست و انیسه تکمیل کننده ی زیبایی دختر را وجود مردی می شمرد که در نوجوانی به سراغش بیاید. در غیر این صورت دیگر همجنسان را فاقد امتیاز زن بودن می دانست به همین علت با گوشه و کنایه خود را به رخ اکلیل می کشید. انیسه گفت: ننه ی من می گوید تو نه تنها صورت خشک و استخوانی داری بلکه هیچ شانسی برای ازدواج نداری دیلاق بودن و روی سینه نداشتنت هیچ مردی را جذب نمی کند. با دیوار مو نمی زنی. اکلیل خسته از تکرار مکررات از او خداحافظی کرد و رفت. در راه نیش به سنگلاخ ها زد و گفت: به امید خدا یک شب گرگ به ده بزند تو بیرون بیایی و درنده روی سینه هایت را تکه و پاره کند. من به سبک خودم زشتم تو به شیوه خودت زشتی. اندامت را در قالب گچ ریخته اند و با آجر رویش ماله کشیده اند. صدایی از پشت گفت: با که هستی؟ با جن و پری؟ بلور مادر آلاله حرف های او را از پشت شنیده بود. اکلیل گفت: برو پِلاس ِ شکمت را بالا بکش بعد اینکه با دخت تو نبودم. بلور گفت: بدقواره به میت می مانی. ماشین میوه و تره بار در جلو خانه اکلیل ایستاده بود. وقتی او را دید با خشمی که از قبل او را پخته بود داخل رفت. فروشنده مشتری ها را تحویل شاگرد داد و پشت دیوار مشغول سیگار کشیدن شد. کوچه خلوت بود. صدای باز کردن پنجره ی بادگیر از کنار دیوار و پشت پای فروشنده، سر او را برگرداند. اکلیل با سینه ی شکافته از دکمه ها خیره به فروشنده گفت: تو هم مثل دیگران من را لایق خود نمی دانی؟ روی سینه ام آنطور که مردی را طلب کند نیست؟ فروشنده با تمسخر گفت: مست کننده است ولی بلورین نیست.  اکلیل موکت بر را روی شلوار بر قلم پای او کشید و پنجره را بست. انشعاب خون نعلین را رنگی دیگر ساخت. صدای او در کوچه گم شد که به سوی ماشین ها می رفت. وقتی او را پانسمان کردند هیچ اعترافی از خود بروز ندادو اکلیل با قلبی تپنده از ترس صدای کشیده شدن تایر بر خاک را شنید و به آرامش پس از طوفان رسید.

روزی پس از آمدن از مدرسه زن ها را دید که در مجلسی دور یکدیگر در مورد مسائل زنانه صحبت می کنند. وقتی سلام می داد هیچ کس به خود زحمت بلند کردن لنبر را نمی داد و با دست درازی بر و روی او را قیاس می گرفتند. در اتاق تاریک مشغول شد و صدا را شنید. مادر انیسه بود که می گفت: یک مقدار بیشتر به او خورد و خوراک بده قوت غالب او باید پیه دنبه باشد. آلاله از خشم روزی که با او دهن به دهن شده بود گفت: چرا روی سینه اش درشت نمی شود و به عمل نمی آید؟ وقتی دیر بشود دیگر افاقه نمی کند. اکلیل با جارو بیرون آمد و بر شانه هر یک از زن ها به نوبت کوفت. مادر آلاله می خندید. اکلیل دست از انها برداشت و باردیگر سراغ او رفت. مادرش بلند شد و بازوی او را کشید اما با قوت نوجوانی و لاغری تر و فرزش بازو را به خود قاپید و داخل اتاق قایم شد. زن ها یکی یکی با خنده بلند شده و رفتند. مادر که می دانست او از چه به دل گرفته نمک روزی زخمش نپاشید و سرزنشش نکرد. در اتاق صدای بلندگوی نان خشکه می آمد او پنجره را باز کرد و ناسزایش داد از پیرمرد خواست تا بلندگو را خفه کند. سپس به او گفت بایست ننه ام می خواهد برایت کهنه ظرف بیاورد. پیرمرد خوشحال ایستاد. اکلیل دکمه مانتو را گشود پستان های جوانه زده اش را که نیاز به سینه بند نیز نداشت از زیر رکابی دخترانه نشان او داد. پیرمرد گفت: این را هم می خواهی به من بدهی؟ اکلیل گفت: تو که آب از سرت گذشته و تجربه داری بگو با این ها مرد به مستی می رسد یا باید چون مشک بر زمین سایه بیافکند؟ پیرمرد با دستار جلو چشمش را گرفت و گفت: ای پیری ای پیری حتی نوکش هم مرد افکن است چه رسد به پیرمرد افکن.بلورهات را نگه دار پیری چشمانم او را می فرساید. اکلیل با بغض در گلو گفت: گفتی بلور؟ هیچ زن و مردی این را به من نگفته بود. می گویند من لایق هیچ مردی نیستم چون اندام دلبری ندارم. او دستار را از چشم باز کرد دکمه های اکلیل بر سر جای خود نشسته بودند. پیرمرد گفت: گه خورده اند. نان خشکه چه شد؟ اکلیل گفت: می خواستم تو را نگهدارم، نداریم. پیرمرد با گشاده رویی رفت. چشم های اکلیل دنبال او بود. به خود گفت: جوابم را گرفتم. این آخرین بار بود. همین را می خواستم بشنوم. همین هر چقدر دروغ هر چقدر راست تو دلم را خوش کردی. حالا یکی در دنیا هست که به من گفته باشد پستانم بلورین است. چوب نی های زیر سقف اتاق روستایی برایش عاشقانه می نواختند او دو دست چلیپا بر زیر سر نهاده و به خواب رفته بود.

Related posts

به روايت دوربین‌های مدار بسته

سپیده جدیری

دو شعر از آزیتا قهرمان

سپیده جدیری

حواشی منهتن

پیش‌فرض سایت

اظهار نظر