In touch with Diverse Iranian Community

داستان کوتاه

اُدیپوس

 abolghasem-farhang داستان کوتاه

پس اُديپ شهريار در من ديپ (1) شد و انيموس و انيماي‌اش چون در من رسيد چونان در هم آميختند که سر از پا نمي‌شناختند و در هست پنهان مولانايي من چونان به سماع در آمدند که در من شوري پديد آورد که سينه‌ام را سپر مادرم نمودم که گرز تهم‌ تنانه‌ي پدرم نتواند کوچک‌ترين شکافي در سپرم دراندازد مگر به اندازه‌ي چشمي بادامي، و در اين ميان بر آن شدم که پس از آشکارا نمودن هست پنهان مولانا، گوشه بگيرم تا بيشتر در جست وجوي من بر آيند و گوهر من بيشتر هويدا شود.

ديري که گذشت من چون اُديپيتي نان جندريسم (2) داشتم ,و با مادر نمي‌توانستم درآميختن

که من نيز چون او به سردردهاي گونه‌گون گرفتار بودم و او هميشه مرا دارو مند نموده بود و پيوندمان استوار بود در همخونی آن هم نه در باتلاق گاوخونی…

در اين ميان، بر 2  راز دست يافتمي:

نخست آن که پدر هرچه دارد به چنگال مادر درانداخته تا اين ژاندارم را آرام کند و ديگر آن‌که پدر سر و گوشي دارد که با منار جنبان در پيوسته و سر ِ باز ايستادن ندارد. پس من در انديشه شدم که چگونه بدانم چه سان دوست داشتني‌ام و چه سان پدر را بکشم. بهین اندیشه آن بود که او را

چه گوارا (7) بنمایانم و درسایه‌اش دمی بیاسایم. چندی گذشت و در دام افتاد و دانست: مرغ زیرک چون به دام افتد… و تیرمان به سنگ خورد. بر آن شدم که هرچه بيشتر بر خود ناوک اوتيدن (4) خود پاي فشارم بيشتر بر دوست داشتني يا نداشتني بودنم آگاهانيده مي‌شوم.

و چون دانستم که خواستني‌ام، خواستني‌هاي‌ام را فزونيدم و در کنار آن آواي چکاچاک هاراکيري‌ام (قتل نفس ژاپنیانه) را آن سان پخشانيدم که در پرتو برق آن اُديپيتي چند چندان يابم.

و بدين سان بود که روزي با مادر و پدرم بر خوان نشسته بوديم و پدر مي‌لمبانيد، پرسان شدم

که؛ اگر پدر را بيرون اندازيم دست وي به چه بند است و آن 2 ديگر گفتند به هيچ بند است و من از نگاه پدر دريافتم که به چُسي (3) هم بند نمي‌شود.

آن روز پدر را آگاهانيدم که اُديپي نه مردم و اگر در مادر نتوانم درآمیخت پدرکشی‌ام را خواهم داشت. که مردي ِ پدر را مي‌چالشانم.

پس آن‌گاه را براي کنش پدرکُشان زود ديدم و در انتظارنشستم تا شاید پدر به زندان شود و ما به هر 2 خواسته (6) برسیم و در چشم دیگران، سربلند باشیم. پس پاي سست کردیم؛ تا کاخ پاياني را نيز از چنگ پلشت‌اش به درآوريم و او را چونان شوخي از تن خانواده بزداييم تا خود به گوشه‌اي بخزد و آن‌سان در خودِ پلشت‌اش در غلتد که نداند از کدام اُديپي ضربه خورده است و ما نیز در نگاه دیگران از نان گوارا نشان دادن پدر بخوریم و به این هاپولی هپو شده دردل بخندیم. ,و در دل نیز به نادانی دیگران که {آنان را خودمان در گمان‌پروری انداخته‌ایم که پدرم یک پُخی است} هِر و هِر بخندیم که خنده بر هردرد بی درمان….، او نيک مي‌داند که اُديپي‌ات اين زماني با اُديپيت آن زماني چندان نا هم سان است که در شگفت می‌شویم.

1-deep به ژرفای گنداب

2-بی جنسیتی آن گونه که فمینیست‌ها گویند.

4-ازکشتی گیران و مشت‌زن‌ها بپرسید.

3-از مبطلات ستون برانداز است

5-این پی نوشت بی 5 است

7-این گوارا delicious نیست

6-کشتن بی خون‌ریزی و نافیزیکی پدر(بی نیاز به خود کورکردن دختر) و به دست آوردن منالش آن سان که اوهیچ گاه هیچ مالی نداشته و همه از دسترنج مارگارت تاچراست.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال