ادبیات شعر

دنيا همه پرگارم

 

دل برده‌ای و خواهی، دست از تو که بردارم؟

زين در نروم بيرون، تا از تو طلبکارم !

ديدند رقیبان چون، شعرم به تو می‌بالد

بستند کمر با هم، در اذيت و آزارم !

گفتند که تنهایی، چون نقطه ميانِ ما

گفتم که منم مرکز، دنيا همه پرگارم !

گفتند چه داری تو، از شوکتِ اين هستی؟

من در تو نگه کردم، يعنی همه را دارم !

در غلغل غوغاشان، ديدم که چه تنهايند

در غايتِ تنهايی،  ديدم که چه بسيارم !

تا شادی و نيکويی، در شأن و پسندِ توست

جز خنده نخواهم کرد، جز نيک نپندارم

در حمله‌ی هر توفان، می‌خندم و می‌رقصم

چون عشقِ تو امضا کرد، پيروزی آثارم !

 

شعرِ تو پگاه چون ره، در خانه‌ی دل‌ها برد؟

« بهتر که بپرسيد از شعرِ ترِ طرارم !»

 

Related posts

مونالیزا در قاب

شهرگان

اشعاری از ساناز داودزاده‌فر، به همراه ترجمه‌ی انگلیسی آنها

شهرگان

پنج شعر از کتاب “استکهلم” اثر سارا زارع سریزدی

شهرگان

اظهار نظر