In touch with Diverse Iranian Community

دوباره دل آسمان گرفت!

0 29

دوباره آسمونه دیل پورا بو!

یادداشتی کوتاه در سوگ آوازه‌خوان بزرگ گیلان‌زمین فریدون پوررضا

انس و الفت من با فریدون پوررضا تنها در صدا و آوای محلی گیلانی او بود نه در ارتباط شخصی و نزدیک با او.  من پوررضا را حتی برای یک‌بار از نزدیک ندیدم اما هربار با شنیدن آوازش هم او و هم صدایش را از دل و جان دوست می‌داشتم.  چه این صدا را از رادیوی لامپی در دهه 30 از تعداد محدودی از خانه‌ها که حیاط‌اش نه مرز داشت و نه دیوار پخش می‌شد، می‌شنیدم و چه سپس‌تر در دهه 40 از طریق رادیوی ترانزیستوری و بعدها در نوار کاست و چه اینجا در کانادا با داشتن صدها کیلومتر فاصله از طریق MP3 در اینترنت؛ که این صدا برایم همچنان از طراوت و تازگی‌ برخوردار است و با آن پیوند و الفتی ماندگار دارم.  این صدا آوای تمام فصول و روایت‌گر رنج و دغدغه روستائیان شهر و روستا در گیلان است.  آوای حزن و شادی پوررضا، پژواک اندوه و شادمانگی پیر و جوان در گیلان است.

چه زنان چایکار با شلیته و دامن چین چین و جلیقه و چاقچور رنگارنگ‌ و چه زنان شالیکار در شالیزار که همراه با زمزمه‌ی ترانه‌های پوررضا، پیشانی و چهره‌ی عرق‌ریز از تابش تابستانی آفتاب را با شال‌ خشک می‌کردند، و چه مردانی که با شنیدن صدایش از رادیو ترانزیستوری آویخته بر شاخه‌ی درخت توت، پا بر« پاچو»* می‌فشردند تا زمین سفت و نامحدود ارباب را شخم زنند و خاک را زیر و رو کنند، پیوندم با این خواننده‌ی عمیقاً مردمی پایدارتر می‌شد.

حزن و دل‌آشوبگری ترانه‌ها و شادی و شادمانگی آواهای محلی در کارهای پوررضا، ترجمانی است از طبیعت و نوع زندگی بی‌آلایش مردمان این سرزمین.

دوران کودکی‌ام گاه با تماشای زنان چایکار که پس از صرف غذا و به‌گاه استراحت، لحظه‌ای را با ترانه‌های پوررضا به شادی و شادمانگی می‌گذراندند، می‌گذشت و دختران و زنان چایکاری  که با خواندن ترانه‌های محلی پوررضا به رقص و آواز می‌پرداختند، از تماشای این همه تنوع رنگ و رقص و لباس زیبای محلی، اشتهایم سیری نمی‌یافت.  و گاه با ترانه‌های حزن‌انگیز و دل‌آشوب او،  زنانی که از خستگی کار و درد کمر و ضعف ناشی از تابش مستقیم آفتاب به غروب چشم می‌بستند، اشک‌های نهانی‌شان با قطره‌های عرق در می‌آمیخت و چون شبنمی بر روی برگ‌های با طراوت چای می‌نشست.

باری! پوررضا خاطره‌ی نوجوانی‌ نسل من و چند نسل بعد از من را با ترانه سرودهای فولکلور گیلکی شکل می‌داد.

 فریدون پوررضا در پژوهش‌هایش دنبال خط مشترک زندگی با مردم ساده و سخت‌کوش سرزمین گیلان بود و برای رسیدن به ملودی‌های زندگی، شرق تا غرب و شمال تا جنوب استان گیلان را در می‌نوردید و از دل آن‌ها ملودی‌های زیستی گیلانیان در دل طبیعت و زندگی را می‌ساخت تا آوازه‌خوان مردم سرزمین خود باشد.  و چنین نیز شد. آوازهای فریدون پوررضا باران را تا نشاندنش بر پشت شیشه اتاق و پرواز گلبرگ‌ شکوفه های بهاری‌ را تا ایوان خانه و نسیمی که از شادی و دغدغه‌ی همسایه خبر می‌داد را به حیاط ذهن هر شمالی می‌‌برد.  اما او در این بهار تا به «سیه بهار»* نرسیده کوچ کرد.

«سیاابران» ، «رمضان‌علی»،  «گل ناز»، «رعنا»، «صبح عید»، «پس از باران»، «گوسفند دوخان» و . . . از ترانه‌های ماندگار و عمیقاً مردمی فریدون پوررضا است.

 زرده گول در بیا در بهارانا

ماع ماع بزنن می گوسوندان

یاد و نامش مانا

 —————
پی‌نوشت:

* پاشنه چوبی که بالای تیغه فلزی بیل به دسته چوبی وصل می‌شد تا با فشار پا بر روی آن تیغه فلزی بیل راحت‌تر زمین را بشکافد و در آن فرو رود.

 ** «سیه بهار» به معنی بهار سیاه است که بروز آن در گیلان، خشکی و خسران ببار می‌آورد و روستائیان و کشاورزان را بی‌مکنت می‌گذارد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال