In touch with Diverse Iranian Community

دو شعر از آرش اله‌وردی برگرفته از کتاب «خدای مهربان باقی است»

0 94

«از هم پاشی»

فکر می کنم این حالاست که می توانم شعری بگویم

چون و زیرا که زیاد خورده ام

غم        از اتاقم می گویم:

پرده دارد

پنجره دارد

تخت خواب دارد

همه چیز دارد الا پدر

اما،اما،اما من که با نام خدا شروع کرده ام، نه؟

در دور خاک اتاقم در دَوَرانم

بی حسی لبهام

بوسه هم بگیری

مرد زمین نمی شوم

این بود معنای یک زن.

بود.

بگذریم.

گذشته ام

بزدلم که از گزارش های گذشته ام گذشته ام

ببینید این کلمات چطور دارند از پسم بر می آیند

اما من پس از پسم خوشبختانه در دَوَرانم

آیا هیچ پسی می تواند دوران مرا داشته باشد؟

آن قدر پس و پیشم که ((من ))را ((هم )) می نویسم

هم می زنم خودم را

پس همیشه زندگی بعداز هم خوردن ما شروع به زیستن می کند

یک زیستنِ مخلوط

سپس چه حال می دهد وقتی کسی زنگ نمی زند ولی می زند به سرم

گوشی را بر می دارم

نمی گذارم

یا

می گذارم؟

یا وقتی کسی نشسته است ته اتاق وُ وای من نمی فهمم ایستاده است

خدایا بیشتر ادامه ام هم بده

قول می دهم این شعر را بعد از خودم خواهم سرود

پس و پیش خواهم کرد

اما مردم گاهی هم به انکار تو دست می زنند

ولی

اما

آیا من شعر سروده ام؟

سروده خواهم کرد؟

آیا کسی این کلمات را خواهد خرید؟

چه حال می دهد وقتی کسی کمی دیر به تیمارستان رسیده می شود

جلوگیری می شود

اما ادامه می شود.

ای ضد حال عظیم

ای تلفن

چرا زنگ می زنی؟

چرا مزاحم می شوی؟ ها؟

پس من تو را بر نمی دارم

دست نمی زنم

زیرا در راه اطمینان تیمارستان به سر می برم

زیرا دکتر توصیه کرده است مواظب گوشم باشم

با مهرداد نشسته ایم

او گوشی را مدام بر می دارد

سرش داد نمی زند

سرش گیج می خورد

دارند زنگ می زنند یا نه؟

این سوالات را از چه کسی می پرسم؟

مادرم هست شاید

جمع کن خودم را

جمع کن تکه های بساطم را

کی؟

دارم با کی حرف می زنم خدا؟

مهرداد مسیج های عاشقانه می فرستد

چون و زیرا زیاد خورده است       غم       از اتاقم می گویم

چون و زیرا در اتاق اتفاق می افتد      در خاک اتاق

پس من دنبال مسیح می گردم

چون و زیرا به شکل مسیج می باشد

همان عنصری که فرستاده می شود

ولی مسیج فقط به خطوط هوایی فرستاده می شود نه زمین

پس این است که من افسردگی گرفته ام

خدایا!

خدایا!

بیشتر ادامه ام هم نده

من قول می دهم این شعر را بعد از خودم هم نخواهم سرود

پس

حالاست که من در هم شده ام

چون و زیرا

تنها در خاک اتاق

اتفاق

افتاده ام.

9/1/84

 [divide style=”3″]

man2

«زیست»

فکر می کردم دارم پوست می اندازم

فکر میکردم دارم برای آخرین بار به پوستم نگاه می اندازم

و روی پوستم آب می اندازم

و این انتهای پوست است

که می اندازم

پوستِ  شورومودار من

دور شو از تنم

نزدیک خودم بودم

خودِ خودِ خودش که از خود اولیه ام  دور می اندازد

داری برای آخرین بار به طریق مألوف شاش می ریزی

و از پوستم جیغ می کشی

بیرون بیا

مگس های واقعی حیران می شوند

و لامپ را فراموش می کنند

بیایید

اینجا زیر پوستم چراغی داغ و شیرین است

بیایید

دورم بگردید

اما

مگسها  برگشتند

و حیرانی برگشت .

چندین روز ا ست که پوست پیشانی ام درد می کند

پوستِ سرم

پوستِ ران ام

پوستِ تمامم در این چند روز

من انسان مطلوبی نیستم

و همیشه از بوی نامطبوعم

 کریم  سوراخ های دماغش  را می گیرد

و دمار از پوستم در می آورد

سبز و کبود و لجن می شود

 تیره می شود کور  می‌شو د

جوش های گوشتی زیر پوستی

درد

گرمای مهلک گوش

و تبخال های برونی و درونی آزارم می دهند

برون و درونم را

می اندازم

برون و درونم را

برون و درونم را

موهای سنگین مردانه درآورده ام

خسته ام

و هرچه دعا می برم به بارگاه

پوست سبک نمی شود.

نمی شود

که بیاندازد

نمی شود.

باید به استخوان رسید  شاید

این جرقه شروع یک سفر است

فکر می کردم دارم ادیسئوس می شوم

چاقو را بر می داری

خون چیزی عادی ست

حقیقت جایی ست که نه خون باشد و نه گوشت

می دری

سفر شروع می شود

و تو این راه دراز را با اسب های مختلفی طی می کنی

فرو می روی

گرم است

و نامه ی گوشتی را به پادشاه خواهی رساند.

اما

می فهمم

پادشاه استخوان نیست

یا اینکه تا استخوان نیست این پادشاه،پادشاه نیست چیز دیگریست گوشت دیگریست خون دیگریست در درونت ، پس کجایی ای پادشاهِ استخوانیِ من،پاشای بی خون و گوشت؟

پادشاه یک استعاره است.

مُردم از گرسنگی

کنار دروازه ی خروجی شهر می ایستم

مایوس روی یال های اسبم پوزه  می‌کشم

و موذیانه با گوشه ی چشم  اشک شورم را لابه لای آنها روانه  می کنم

یال های اسبم خر نمی شوند

و رخصت نمی دهند اسبشان را بخورم

این کارِ پوست است

می بینید؟

پوست وُ یال که نمی گذارند بیشتر پیش بروی

گرسنه ای

داری پوست و گوشت می ریزی

به نصف رسیده ای

بِرِس

بریز

اما خبری از استخوان نیست

پس من چطور ایستاده ام؟

پس ستونِ من کجاست؟

هیچ استخوانی در این اطراف نیست

دست می زنم

نه

در له شدگی فرو می رود این انگشتهای خمیر

خمیر

دارم مرطوب تر می شوم به مرور

انگارهیچ استخوانی

هیچ سگی

هیچ پدر سگی

هیچ پادشاهی

در این اطراف نیست

بریز

بریز

بریزو بمیر!

اسبها را به امان خدا رها می کنم

بدرود

بدرود ای حقیقت نایافته.

جنون سراسر مسیر را  گوشتی می کند

گوشت پخش می شود

راه فراری نیست

پلیسهای گوشتی دارند سر میرسند

من جرم کرده ام

جرمِ دریدن

ونای دویدن نیستم

پا تا ران لای گوشتهای اطراف

میترسم

دندان بخشایش خداوندی در می‌آورم

و ناگهان

تمام امیدم

در گوشت پلیس های کم سرعت

جمع میشود

حرص می خورم

و خوشحالی و خون

در اطراف این چراغ نورانی و داغ و شیرین

زیرپوستم فواره می کشد

خموشش میکند

خموشی

خموش.

4/6/86

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال