تازه‌ترین‌ها
آشیان / تازه‌ها / دو شعر از شبنم آذر

دو شعر از شبنم آذر

  

آغوش های مکرر

 

ما آغوش های مکرریم

در اندازه ی تن های هم می رویم

فقط بگو که می دانی

راه دیگری نمانده است

 

مهم نیست

خورشید طلوع نخواهد کرد

ما با همه چیز وداع گفته ایم

بگو که ناامید نخواهی شد

چرا که ما گل های بسیاری را

در تاریکی بوییده ایم

 

کسی چه می داند

فردا چه خواهد شد

خودت را متوقف کن

صدای قلبت را بشنو

ما چهره های بی شمار یکدیگریم

زیرا به هم عشق می ورزیم

 

کسی چه می داند چه بر سر دیروز آمده

لبه ی تمام چاقوها تیز است

کافی ست سرت را برگردانی

نه !

پیش برو

تنها به سمت آغوشی که برایت گشوده

 

کسی چه می داند حقیقت کجا ایستاده

تنها می توانی آنجا لمسش کنی

جایی که دستی در تاریکی

دستهایت را جست و جو می کند

 

 

Shabnam-Azar3-219x510 دو شعر از شبنم آذربا دهان سکوت

 

از جنگ بازگشته بودم

دهانم بوی باروت می داد

و چیز زیادی از تن باقی نمانده بود

یک پا

یک چشم

و قلبی که روزی یک بار می تپید

 

چه کسی نام تو را وطن گذاشت

و از کلمات سپید من

سربازهای زخمی و خونی ساخت؟

من که با گلوی گیاه صدایت کرده بودم

که از چشم شاعر نگاهت

 

اکنون

به چشمهات زل زده ام بس

می دانم

مقصد می تواند نرسیدن باشد

[از کتاب  رود، خانه ندارد]

درباره شبنم آذر

پیشنهاد خوانش

در ستایش تقلب و شرم!! در مصاحبه با غلامحسین دوانی مطرح شد:

نزدیک به ده‌سال است که شهروندان فارسی‌زبان استان بریتیش کلمبیا از كتاب راهنمای رانندگی به …

یک نظر

  1. خانم شبنم گرامي شعر هاتون عالي بود تشكر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *