In touch with Diverse Iranian Community

رابطۀ راوی با شخصیت های داستان

0 51

تقدیم به فرامرز  پور نوروز 

از قدیم گفته اند که عشق همیشه راه خودش را بازمی کند. این خصوصیت درمورد خانمی صدق میکرد که همسایۀ ما بود. من نو جوان بودم و می دیدم که اگرراه عشق برایش باز نمی شد میرفت وآن را باز میکرد.

مثلا، چون شوهراولش حوصلۀ او را سربرده بود و فاصلۀ سنی زیادی هم با اوداشت، رفت و راه را برای پسرعمویش باز کرد.  پسرعموهم که حوصله‏اش ازهمسراولش سررفته بود، با اوازدواج کرد. اما متاسفانه پس از مدتی آبشان در یک جو نرفت وازهمدیگر جدا شدند. درآن زمان میان همسایه ها شایع شد که این خانم ووابستگانش علی الاصول آدم های کم حوصله ای هستند.

هیچ وقت، هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که این خانم یک لحظۀ بعد چه کار خواهد کرد. چون وقتی به خانۀ شوهر سوم رفت بخاطر اینکه نمی توانست یک جا بند شود، پس ازسه ماه دوباره برگشت سرجای اولش. خانم های محل می گفتند نتوانسته دل شوهر سوم را بدست آورد. بعضی ها هم معتقد بودند شوهرسوم نتوانسته دل او را بدست آورد. هردو روایت درمحلۀ ما طرفدارانی داشت ومن نمیدانستم کدام یک راباید باور کنم.

این خانم عادت داشت عصرها شلنگ آب را بالا بگیرد و باغچۀ خانه اش را آب بدهد. دوست داشت به بالاترین شاخه ها آب بپاشد. بعد همان طور که تصنیفی را زیر لب زمزمه میکرد می ایستاد و به قطره های آب که ازآن بالا می چکید نگاه میکرد و لذت می برد. برگها برق می زدند ازخیسی و انسان خیال میکرد که دارد باران میاید.

دیوارمابین خانۀ ما وخانۀ این خانم کوتاه بود. آب پاشی اوهمیشه نصف بیشترحیاط ما را خیس می‏کرد. این خیسی به جان من هم می‏افتاد و مرا ازدرس خواندن بازمی داشت. من عادت داشتم دور حوض راه بروم و با صدای بلند تاریخ بخوانم. اما زمزمه‏های او نمی گذاشت بفهمم برسرآن پیر زن چه آمد که دامن سلطان سنجررا چسبیده بود وازاو خسارت می خواست. تا می‏خواندم:

پیرزنی را ستمی در گرفت          دست زد ودامن سنجر گرفت

گفت ملک آزرم تو کم دیده ام        وزتو همه ساله ستم دیده ام

شحنۀ مست آمده در کوی من         زد لگدی چند فراروی من …

صدای خانم همسایه و پیرزن درهم می‏آمیخت و من نمی‏دانستم که من، منم یا سلطان سنجرم .

بعد ازمدتی متوجه شدم که با بلند شدن صدای درس خواندنم، شلنگ آب خانم همسایه هم روبه هوا می رود. حدس می زدم که  می خواهد مرا وادار کند که پیرزن وسلطان سنجر را رها کنم و برای “عشق ” راهی باز کنم. بدم نمی‏آمد اما وانمود می کردم که ازدستش ناراحتم. به خودم میگفتم: باید یک روز بروم به خانه اش و اعتراضم را به اونشا ن دهم. باید به او بگویم: “خانم محترم دیواری کوتاه ترازدیوار ما پیدا نکرده ای؟ آب پاشی شما بنده را همه رقم خیس می کند.”

 یک روزعصر که مادرم خانه نبود، تصمیمم را عملی کردم. خانم همسایه با مهربانی شیرآب را بست و مرا به اطاقش برد تا راحت   تربه اعتراضم گوش کند.

از شما چه پنهان، حالا که دارم داستان او را برایتان تعریف می کنم، می بینم گاهی، شخصیت هائی نظیر او که دوست دارند به فضای داستان هایم وارد شوند، با خود انس والفتی بهمراه می آورند که درنهایت، به یک رابطه تبدیل  می‏شود.

آن روز و روزهای دیگرهم نشستیم و اوازرابطه هایش برایم گفت، ازشوهران سرد مزاجی که دستان او را دردستان بزرگ خود پنهان نمی کردند. همان دستان کوچک و ظریفی که گرمای خاصی داشت. حالاکه سال ها ازآن زمان گذشته است، دریا فته ام که شخصیت داستان می تواند راوی را دوست داشته باشد و به اولمس کردن را آنگونه بیاموزد که راوی لایه هائی از زندگی را درک کند که تا آن زمان، برایش نا شناخته بوده است. وقتی میگفت که هیچ کدام ازشوهرانش او را خوشبخت نکردند، پیرزن هم، خطاب به سلطان سنجر معترضانه فریاد میزد :

شحنۀ مست آمده در کوی من       زد لگدی چند فراروی من

ازاو می پرسیدم: “کدام شوهرت هم چون داروغه باشی، مست بود؟ کدامشان ترا زیر لگد می گرفت” و او مرا از حال و هوای سلطان سنجر بودن بیرون می‏آورد و رابطه ای را به من می‏آموخت که دلش میخواست با شوهرانش داشته باشد. به محض آنکه دلش از فشارهای زندگی سا بقش به درد می آمد پیر زن برسرسلطان سنجر فریاد میزد:

بی گنه ازخانه برونم کشید     موی کشان برسر کویم کشید.

بلافاصله می پرسیدم ” کدومشون تو رواز خونه بیرون میکرد؟ پسرعمو؟ “

 و آنوقت بود که درد و رنج او را حس می کردم و سرم را روی دامنش می گذاشتم، تا عشق بتواند راهش را باز کند.

هنگامی که شوهران کج خیالش به او تهمت ناروا میزدند که زیرسرش بلند شده و کسی را درغیاب شوهر به خانه آورده است . گله مندی پیرزن که چگونه به دامان سلطان، چنگ می انداخت وازاودادخواهی میکرد درذهنم نقش می بست و گاهی خودم را درجایگاه سلطان می دیدم.

خانۀ من جست که خونی کجاست        ای شه ازاین بیش زبونی کجاست.

آنوقت، حوصله سررفتن ها یش برایم معنادار می شد.  حالا هم که گاهی دلم برایش تنگ می شود،  وارد تاریخ می‏شوم. سلطان سنجرو پیرزن را پیدا می‏کنم و تلاش می‏کنم تا  معنای رنج آن زن را بهتر بفهمم. شما هم بیرون داستان نمانید. بفرمایید داخل. رابطه را سه نفره بکنید. خانم همسایه حوصله‏اش زود سر می‏رود. خبری ندارم که چند راه دیگرعشق را باز کرد.

بعضی از شخصیت ها در داستان‏ها، زیرک و با هوش هستند. درزمان و مکان مناسب و معینی وارد معرکه می شوند و می توانند ساعت های طولانی ذهن ما را درگیرکنند و به دنبال خود بکشند. باید با شخصیت ها مثل یک آدم زنده برخورد کرد باید با آنها  حرف زد و به حرف هایشان گوش داد. مثل همین خانم همسایه که توانست رابطه بین راوی و خودش را آن چنان محکم کند که ازراوی بچه دار شود. بیایید داخل داستان! با تمام اهل محل به حیرت بیفتید و فکر کنید که عاقبت آن کودک معصوم با پدری هفده ساله و مادری چهل ساله به کجا خواهد کشید.

من هم بروم حواسم به پسرک باشد که دارد درحیاط خانه تاریخ می‏خواند.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال