سلامت و تغذیه سلامت و روان گزيده‌ها

زندگی در دنیای بی یقین

saba-1 زندگی در دنیای بی یقین
دکتر صبا هدا

در یک مطالعه علمی که در مجله Nature در سال ۲۰۱۶ منتشر شد ، محققین نشان دادند که تمام علائم عینی و ذهنی استرس ، آنگاه که شرکت کنندگان در آزمون دچار عدم یقین هستند ، افزایش می یابد. ذهن ما عدم قطعیت را دوست ندارد. به نظر می رسد اضطراب عدم قطعیت حتی از وقتی که مطمئن هستیم واقعه ناخوشایندی پیش روی ما است بیشترباشد. جایی ، گویا به نقل از از آلفرد هیچکاک استاد سینمای وحشت ، خواندم که دری که به صورت اسرارآمیزی باز می شود بدون آنکه بیننده بداند پشت آن چیست به مراتب وحشت انگیز تر از نشان دادن یک هیولا است.

 تا پیش از رنسانس ، انسان با همه گرفتاری هایش ، از یک موهبت بزرگ برخوردار بود: موهبت یقین. جهان او پر از نیروهای اسرار آمیز بود که هر لحظه می توانستند اختیار بخش هایی از زندگی او را به دست گیرند و یا اختلالاتی در زندگی او ایجاد کنند. اما او در برابر این همه  نیروی اسرار آمیز که بر او تسلط داشتند تنها یک وظیفه داشت. باید ایمان می‌اورد و مطابق آن ایمان عمل می کرد؛ آنگاه از خطر برکنار بود. قوانینی که او از آنها پیروی می کرد چون از آسمانها آمده بودند ، بی هیچ شک و شبهه ای درست و کارساز بودند و برای هر مشکلی در روی زمین نسخه ای آماده داشتند که در اثر بخشی آن تردید نبود.

از رنسانس به بعد ، ابتدا هنرمندان و سپس فیلسوفان ، آرام آرام خراب کردن این بنای قدیمی را آغاز کردند. انسان شروع کرد به شک کردن درباره اندیشه ای که از پس هزار سال به او به ارث رسیده بود. از کجا که آن چه از قدیم به ما رسیده درست باشد؟ در همه آنها را باید تردید کرد و همه را باید از نو مورد پرسش قرار داد؛ و این شد بنای شک دکارتی. با این شک، انسان غربی پایه های فلسفه های نو و جهان بینی های جدید را می ریخت. میراث گذشتگان دیگر به کار نمی آمد. ایمان هنوز بر جای بود اما سنگ محک این بازبینی ها تنها اندیشه خود انسان بود: فکر می کنم پس هستم. به این ترتیب نیروی جدیدی پا به عرصه گذاشت و آن خرد انسانی بود که دیگر پشتوانه آن نه در آسمانها بلکه روی زمین قرار داشت.

خرد زمینی انسان به عنوان تنها تکیه گاه جهان نگری او روز به روز ارج و قرب بیشتری یافت. نیوتون ابزار نوینی به انسان اعطا کرد. جریانی که از کوپرنیک شروع شد و با نیوتون به اوج رسید انقلاب عظیمی را آغاز کرد. برای اولین بار ذهن انسان توانسته بود قوانینی را کشف کند که بر کرات و سیارات حاکم بودند. ظاهرا توان ذهن بشر را پایانی نبود. عصر خرد آغاز شده بود و به پشتوانه علم، انسان خود را برترین موجودات می دانست و یکه تازی می کرد. هر چند در این میان حرکت های قدرتمند خردگریز مثل جنبش رمانتی سیسم هم ظهور کردند ولی نیروی جادویی علم در انتهای قرن نوزدهم به هیچ حرکت خرد گریزی مجال تنفس نمی داد. هر روز، هر کشف وهر اختراع جدید این حس را در انسان تقویت می کرد که سرانجام مهره جادویی را یافته است. حس می کرد که ، به نیروی علم ، با گذر زمان هیچ چیزی در جهان از تسلط او خارج نخواهد بود.

اما در انتهای قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم دو مرد بر این بنای در حال ساخت لرزه هایی افکندند. نخست چارلز داروین انگلیسی بود که نشان داد انسان هیچ موجود برگزیده ای نیست. حیوانی است در میان سایر جانورانی که روی زمین زندگی می کنند و از نظر بیولوژیک چیزی بیش از یک خویشاوند خونی شامپانزه ها و گوریل ها نیست. پس از او زیگموند فروید آمد که نشان دهد چگونه قسمت اعظم کارهای ما توسط ذهن ناخودآگاه ما کنترل می شود و چگونه نه تعقل بلکه عواطف و سائق های ناخودآگاه جنسی و غیر جنسی بیشتر زندگی ما را در کنترل دارند. انسان که تا اواخر قرن نوزدهم قهرمان عصر خرد بود ناگهان دانست  که میمون زاده ای است  که حتی از همه آنچه در فکر خود نیز می گذرد آگاه نیست. پایه های یقین انسان باز به لرزه افتاده بود.

اما هرچند ایمان متعبدانه در زندگی انسان غربی دیگر جای نداشت و اعتماد او بر خرد خود بنیاد و همه-توان خود نیز کاهش یافته بود هنوز ، در ابتدای قرن بیستم یک چیز بود که می توانست به آن تکیه کند و مطمئن باشد که این یکی دیگر قطعی است و آن علم تجربی بود. میراث نیوتون با قدرت تمام پیش می رفت و هر روز درهای جدیدی را باز می کرد. این یکی می شد برای ما تکیه گاهی باشد. حال که دیگر به آسمان متکی نیستیم و خرد ما نیز دچار خدشه و ضعف است ، امید ما برای آن که در این جهان با قطعیت و یقین و در نتیجه با آرامش زندگی کنیم تنها و تنها علم است. علم شد ملاک درستی و نادرستی. «هر چه آن خسرو کند شیرین بود.» هر چیزی اگر علمی باشد درست است وگرنه نادرست و هر چه علم اثبات کند قطعی است. پس دیگر مشکلی برای ما نمی ماند. در اوایل قرن بیستم گروهی از اندیشمندان، که بعد ها «حلقه وین» خوانده شدند، رسما اعلام کردند که تنها چیز با معنی در این جهان چیزی است که راستی آن را بتوان به صورت تجربی آزمود وگرنه بی معنی است.

اما واقعا یافته های علمی چقدر قطعیت دارند. این مطلب که هر چیز باید از نظر تجربی به اثبات برسد به زودی اعتبار خود را از دست داد. دیدید هیوم از قرن هجدهم خاطرنشان کرده بود که هر آزمون علمی و تجربی بر استقرا استوار است. یعنی باید یافته های جزئي فراوان را جمع کرد و از دل آنها قانون کلی استخراج نمود. اما واضح است چون هیچ گاه نمی توان تمام یافته های جزئی مربوط به یک مطلب را جمع کرد استقرا هیچگاه قطعیت ندارد. مثلا حتی با دیدن هزاران قوی سفید نمی توان گفت که قطعا و یقینا همه قو ها سفید هستند چرا که ما همه قوهای کره زمین را ندیده ایم. بنابراین این قانون که «همه قو ها سفید هستند» اثبات قطعی نمی شود بلکه فقط تا زمانی  معتبر است هنوز نقض نشده است. برهمین مبنا بود که کارل پوپر نظریه «ابطال پذیری» خود را اعلام کرد. بر مبنای این نظر ابطال پذیری شرط علمی بودن یک گزاره است و اگر در هر لحظه، یک قانون علمی معتبر است نه از آن رو است که قطعا به اثبات رسیده بلکه از ان رو است که هنوز ابطال نشده است. نمونه بارز این استدلال را فیزیک کوانتوم نشان داد آنگاه که بدیهی ترین قوانین جهان نیوتونی را نقض کرد. امروزه دانشمندان چاره ای ندارند جز آن که بگویند که هر قانونی تنها در چارچوب مدل اختیار شده درست است. مثلا برخی قوانین فیزیک  تنها در چارچوب مدل نیوتونی  معتبر هستند. خود همین مدل تعیین کردن یعنی آن که حتی مهم ترین قوانین علمی قطعیت کامل ندارند  بلکه فقط در چارچوب های معینی درست هستند. ما امروز با دستاوردهای علمی مختلفی روبرو هستیم.این دستاوردهای علمی درجات مختلفی از قطعیت دارند. برخی  تنها تا حدی درست و قطعی به نظر می رسند. برخی دیگر تا حد بسیار زیادی قطعیت دارند. اما قطعیت هیچکدام مطلق و صد در صد نیست.

بگذارید در باره عدم یقین علمی از پوپر بشنویم. پوپر می گوید: «…بدین سان بنیاد تجربی علم عینی هیچ چیز مطلقی ندارد. علم هم بر اساس مستحکمی استوار نیست. گویی بنای تهورآمیز نظریه های آن بر باتلاقی افراشته شده است ، همانند ساختمانی است که بر ستون هایی استوار شده است که در درون باتلاق فرو رفته اند اما نه به سوی شالوده ای طبیعی یا معلوم. اگر ما از فرو بردن عمیق تر ستون  ها باز می ایستیم از آن روی نیست که به زمین  سختی رسیده ایم. ما وقتی توقف می کنیم که راضی شده باشیم ستون ها برای تحمل ساختمان دست کم عجالتا به اندازه کافی محکم هستند.» (متن نقل شده از کتاب چیستی علم نوشته آلن چالمرز ترجمه سعید زیباکلام از انتشارات سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها ،۱۳۹۴،  صفحه ۸۰)

این گونه شد که در جهان مدرن «هرآنچه سخت و استوار بود دود شد و به هوا رفت.» حالا ما ، در نیمه اول قرن بیست و یکم ، مانده ایم با احساس عدم قطعیت در این جهان که گریزی از آن نداریم.. هیچ چیز یقینی نیست. هر چیز فقط تا حدی درست است و هر چیز می تواند غلط باشد. شاید بیش از آن که بتوانیم درباره درست و غلط چیزی نظر بدهیم بهتر باشد از احتمال درست یا نادرست بودن حرف بزنیم. میل طبیعی ما به نظم و قاعده سبب می شود که عدم قطعیت را انکار کنیم. عدم قطعیت اضطراب می آفریند. شاید همین اضطراب باعث شده بود تا بشر قرن ها در جستجوی یک یقین باشد.  اما امروز می دانیم که چاره ای جز پذیرش آن نداریم.  فهم و پذیرش عدم قطعیت ، باعث می شود که نسبت به انسان ها گشاده تر باشیم و بدانیم به راه های گوناگون می توان به جهان نگاه کرد . عدم یقین اضطراب ما را زیادتر می کند اما  فهم این که تنها یک راه درست در جهان وجود ندارد درهای فراوان تری را به روی ما می گشاید. داشتن انتخاب های متعدد خود اضطراب زا است اما به ما امکانات وسیع تری برای حرکت در جهت رشد و تعالی می دهد. واقعیت این است که ما برای یک زندگی سالم ترناگزیریم که عدم یقین را با وقار پذیرا باشیم. در جهان امروز یک نشانه بالغانه و خردمندانه زیستن کنار آمدن با عدم قطعیت است.  

 

Related posts

در باب کسالت

صبا هدا

کمپین توییتری “کلید کو” برای آزادی “رهبران در حصر”

شهرگان

تاملی دوستانه بر پیشانه‌های دفتر ازازیل شاهین نجفی

زیبا کرباسی

اظهار نظر