In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از بابک ولی‌پور

0 32

بابک ولی‌پور
متولد بهمن شصت و پنج
گیتار کلاسیک می‌نواخت، به دانشگاه امیرکبیر رفت که تاوان ریاضی و فیزیک خوبش را بدهد. عبور کرد و با گیتار و موسیقی ادامه داد و شعر را که از نوجوانی برایش از عجیب‌ترین‌های دنیا بود رها نکرد. می‌نویسد نه به ادعای شاعری بلکه قصدش تمرین مردن است و دست سوی جاودانگی دراز کردن. خوشبخت است که در زمانه‌ای زندگی می‌کند که شعرهای خوب زیادی به فارسی نوشته می‌شود یا برایش به یادگار مانده.

babak valipour

۱

کتابخانه‌ها سوزاندند

نوشته نیامدی

دهان‌ها دوختند

پخشِ چشم شدی

دست‌ها بستند

پر گشودی

 

دریچه‌ای بودی

که مرگ هم

به هوایت نفس کشید…

 

 

۲

براده‌ی عطر تو

رستخیز نفس‌هام

نبض قدم‌هایت

آهنگِ باغ

حذر از تپش نکرد چشم

حوالیِ تن

غوغاست

 

 

۳

سطرِ رها شده وُ ساطور یاد تو

دیوار کشیده تا حبس هوایت قلم

رگ می‌زند لغت به اقلیم سکوت

فردا دانست که نمی‌آیی؛ نیامد

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال