In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از رباب محب

0 49

رباب محب، شاعر، نویسنده، مترجم و پژوهشگر، زاده‌ی پانزدهم مهر ماه هزار و سیصد و سی ‌‌و دو در اهواز است و بیست سالی می‌شود که در استکهلم سوئد به سر می‌برد. آثار او به شرح زیر است:

 شعر:

 ”بهار در چشم توست”. استکهلم 1992؛ “وارینیا”، نشر باران. استکهلم  1994؛ “آنام کوچک خدا”، باران. استکهلم 1996؛ “زنجموره‌های مخدوش”. نشر قلم، گوتنبرگ 1998 ؛ “کلاستروفوبی تن”، به همراه سهراب مازندرانی و سهراب رحیمی. نشر رؤیا و آی جی. لوند. 1998؛ “پس از این اگر از هراس خالی بمانم”. نشر لاجورد، ایران – تهران  1383؛ “ر”، نشر دریا، 2007؛ “از زهدان مادرم تا باب تمثیلات”. نشر دریا . 2008؛ “پاورقی”. استکهلم، نشر باران  2008؛ “من پاره‌های یک منظره‌ام”. انتشارات آزاد ایران. 2009

 ترجمه:

 ”سُند” ایدا بریل: ۲۰۰٨ استکهلم. انتشارات آزاد ایران؛ “دستم را بگیر، مضحک و غریب می‌شود” کاتارینا گریپن برگ. ۲۰۰٨ استکهلم. انتشارات آزاد ایران؛ “خداحافظ، خوش باشی!” لوگن، کریستینا .  ۲۰۰٨استکهلم. انتشارات آزاد ایران؛ “برگزیده اشعار کریستینا لوگن”. ننتشارات آزاد ایران. 2009؛ “از  نوک پرنده”.  ترجمه از سوئدی

 داستان:

 ”با دست‌های پر به خانه برمی‌گردیم”. نشر نگاه – ایران. 1979؛ “یک سرگذشت و دو نامه”. استکهلم نشر باران. 2009؛ “مووی استار و شاخه‌های گل رزِ روزهای یک ‌شنبه” . مجموعه داستان. پدف

 علمی- تحقیقی:

 ”پری دریائی هانس”، معرفی شیوه‌های آموزشی و تربیتی کودکان اوتیزم. نشر لاجورد ایران. 1381؛ “لباس تنگ ماست، بر قامتِ زبان”.  مجموعه مقالات. پدف؛ “مونه و نقایصِ کمال”. مجموعه مقالات . پدف؛ 35  مقاله. مجموعه مقالات. پدف

 

(آیا  شما کسی را دیده‌اید از شعر بمیرد؟)

 

آن تیغستان     واژه‌هایِ مرا بدقلق کرد

این یکی    ناخن خشک.

در تاریکی چکید    تمامِ دورخیزهایم

و مهّم نبود     نشت می‌کنم  در شب

یا کلاف‌هایِ سردرگم می‌بافم

  از پیله‌هایِ سُربی.   

می‌دانستم    مردن برایِ یک لقمه شعر

 سرم  را بی تن نمی‌کند

من که صاحبخانه‌یِ خانه‌ام نبودم

و این تله   گوشه‌یِ دنجی نبود

سقفی داشت از آینه‌هایِ سنگی   

 سنگ‌هایِ شیشه‌ای

و دست‌هایِ کوچکِ من  که  قایقی … 

نپوشاند دریایِ اشک

و من به چوبِ خنج پناه بردم

تا دسته‌ای شود از کاردهایِ ختو.

 

(برداشتِ آزاد)

همیشه چیزی هست    کمبودهایِ ما را جبران کند

لبخندی ملیح     طنزی باشعور       نگاهی آفتابی

یا کلبه‌ای کوچک       با پنجره‌هایِ رو به دریا

 عشق‌هایی        که گاه ما را جغد  می‌کنند

گاه ماهیِ لغزنده.

همیشه چیزی هست که…

روی این سه نقطه

صدایت را پهن می‌کند.   

تابستان دوهزار و یازده/استکهلم  

 

(Memento mori

یادت باشد که می­میری)

بر حلقه­هایِ آب      آینه­هایت

سنگ­هایِ فراموشی.

در این تونل که از خوابِ تو می­گذرد

پا سست نمی­کنند    عقربه­ها.

می­دانی            چراغِ مرگ­ست

بر سُفر‌ه­هایت     پهن می­پاشد.

و این شعر   یک بومرنگ­ست

رویِ زوایه­هایِ نامساوی

نگاه را از مرگی به مرگی برمی­گرداند

در این مسیر که یک فصل دارد

فصلِ دست­هایِ آویخته

بر سُفر‌ه­هایِ پهن. 

پائیزِ دوهزارونه/ استکهلم

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال