آشیان / شعر / سه شعر از: رسول رضایی

سه شعر از: رسول رضایی

 

رسول رضایی متولد ۱۳۷۲ استان ایلام-شهر ایوان

شاعر و سردبیر مجله الکترونیکی “چرو” که بر شعر سپید تمرکز دارد و همچنین مدرک دانشگاهی لیسانس عمران

اثر چاپ شده: “مثلا من” نشر مایا سال ۹۵

 

۱.

“زن معاصر”

 

بر می گردم

به جلو

دست میبرم

به لحن بدیع کشاله ات

 

حیرانم

شکل اولین مردی

که به زن فکر میکرد

حیرانم

از کشف گردن تو

من از آن روز که در بند توام آزادم؟

بند بند انگشتان کشیده ات!

حیرانم

از دهان تو

که بی آنکه آنقدر ببوسمش

کشفش کردم

 

شروع میشود

از ناخن ها و انگشت شصت

داستان معاصر زن

در “ایوان”

هیچ چیز غمگین تر از دلبستگی نیست!

سالها پیش گفته بودم

این را

 

ریخته شده بود درپیاده رو ها

خیابان ها

فراگرفته بود شهر را

انگور های سیاه

رسیده بود!

به من

به هزار توهای من

 

و جنون

سو تفاهم عجیبی نبود/نیست

 

می می زنم

می می زنم

می می زنم

می

می

می

می رسد به خدا،دا!

برای تنظیم این دور باطل

کل کشیدند

جنونمان را

و عوض شد

لحن خانه ها

لحن کوچه ها

خیابان ها

 

می رسد به جهان

و پوست می اندازد

 

می رسد به شهر

و تکثر تاریکی مطلق!

 

گرفته ام دست خودم را

در بیمارستان

-خانم دکتر!حالم خوب نیس ،میشه منو بستری کنی؟

 

 

بیرون میزنم از خودم

از بیمارستان

از بیرون

هجوم بود

 

ذرات را شکافتم

بیرون ریخت باروت

بیرون ریخت خون

و هجوم در پیرامون تلنبار می شد

 

از روی صورتم برداشتم

عینکم را

افتاده بودیم

درون حفره ای تاریک

که نام کوچکش گور بود

و از درون

گور دیگری پنهان بود

 

 

۲.

“تاک”

 

خودش را کند از دیوار

راه افتاد در من

در سلول های تن

نقاشی صورتت

باید چند قلب اجاره کنم برای دوست داشتنت؟! هه!زارت!

زیبایی تو در کوچه،خیابان،بیابان راه می رفت!هه! زارت!

از کتف گذشته است

از تو پناه میبرم به تو

از سرم

گیج میخورد دور سرش

سرش دور سرش

سرش دور سرش

سرش دور سرش

این اندام دایره ای به نقطه ای می رسد

“من” حل میشود توی سرش

 

همانگونه که دارم به قابلیت دست،پوست،پستان فکر میکنم

 نم نم برمیدارم تیغ را

نشسته ام حالا!

از پوست بیرون بیا

بکن!پوستم را بکن!حالا حالا حالا حالا

و شیره جانت را در آن بریز

 

در زندگی پسینم بارها تورا زیر تاک ها دیده ام قرن هشت هجری

بی چربی زائد

با موی بلند،تیره

و کمان های ابروانت

در ردایی توری

پیاله هامان را بهم میزنیم

زیر همین تاک،لب جوی،کنار گذر عمر!

بزن به سلامتی پستان های جوان

بزن به سلامتی ساق های کشیده

بزن به سلامتی موهای بلند،تیره

بزن به سلامتی کمان های ابرو

بزن به سلامتی ردایی توری

بزن به سلامتی مهره های کمر

بزن به سلامتی پوست پاکیزه

 

گفتی: آسمانا چند گردی گردش عنصرببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

چنگ میزدی

هی چنگ میزدی به هوا

به تاریکی

به من

و بیشتر فرو می رفتی

 

(من تو دنیای دیگه ای بودم،زمانم مهم نبود-خیره شده بودم به خون روی گردنت که چند ساعت پیش رو کتری جوش اومده بود،بدنتم انگار زمهریر بود.دیونه شده بودم دقیقا دیونه-داشتم با خودم میگفتم :

 

آدم ها بعد از مرگ چند ساعت غمگین خواهند بود؟ اصلا غمگین خواهند بود؟

اندوه از جان مایه می گذاشت

و هی میگفتم و می گفتم و میگفتم:

 

قل اعوذ به رب که تویی

قل اعوذ به رب که تویی

قل اعوذ به رب که تویی

قل اعوذ به رب …

قل اعوذ به …

قل اعوذ…

قل اعوذ…

قال اعوذ…

قل

.

 

 

 

۳.

“مستند ابزورد”

 

شلیک شد از سرم گلوله ای

شلیک شد از سرم گلوله ای

روز به حالت مزخرفی زیبا بود

به حالت مزخرفی روی طناب پهن شده بود آفتاب

صدای گریه

انداختم در ‌قفل کلید را

صدای گریه بلند میشد

صدای گریه

صدای جیغ

صدای دوش

به دهان در چسبانده بودم گوشم را

صدای گریه

صدای جیغ

صدای دوش

داخل شدم

شکافت قلبم را

شکافتم قلبش را

از درون صدای گریه ی زنی می آمد

پنهان میشد از پشت دنده ها به پشت دندان ها

صدای گریه ، بلند

 

مرد شیهه می کشید

 و سم هایش را محکم به زمین می کوبید

فلاش بک،روایت عوض میشود،دوربین روی دست

 

رژی جا مانده بر میز

از رژی که جا مانده بر میز

چنگال ها فرو رفته اند در قلب

چنگال ها فرو رفته اند در پوست در گوشت در استخوان

رژی جا مانده بر میز

 جا گذاشتم  در آینه صورتم را

با خودم قرار گذاشتم آن سوی آینه

که در قرن بعدی تو را بیشتر دوست داشته باشم

تو رنج بوده ای

رنج دائم

بارها لرزیده ای میان پوست

تو نقش داشتی در افسردگی بومیان قطب جنوب

در جنگ ویتنام

در بمباران هیروشیما

در افسردگی رییس جمهور

دست مرا در تصویری انتزاعی گرفته بودی

در منظره ای روشن

دست مرا گرفته بودی هنگام سقوط

سقوط ، دلیل بود

سقوط ، آغاز بود

سر از تخت افتادن دلیل بود

سر فرو کردن در برف

دست مرا گرفته بودی در پوستری قابل شستشو که روی آن حک شده بود :”تا تو با منی زمانه با من است”

 

ای لایه لایه پنهان در پوست در گوشت در استخوان

ای که دستهایت چرخ و پارچه را ترجیح میدهد

ای زنی سی و چند ساله با لباس کُردی

ای لایه لایه‌فرورفته در پوست در گوشت در استخوان

 

به یک مرگ موقت فکر میکنم

دخالت دارم در اکران مه ای غلیظ

مستندی ابزورد بودیم

با جوایزی متعدد

فلاش بک،روایت عوض میشود،دوربین روی دست 

 

قار قار چند کلاغ

و سور مترسک ها

وخانه ای هفتاد متری

این هایکوی تنهایی است

گلوله به سرم بازگشته بود.

درباره رسول رضایی

پیشنهاد خوانش

پنج شعر از زبیده حسینی زبیده حسینی

زبیده حسینی متولد اول دی ماه ۱۳۶۲ متولد و ساکن  نوشهر آثار منتشر شده: مجموعه …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *