In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از مؤدب میرعلایی

0 18

 

امروز پنج شنبه است

 

آغاز و پايان هر چيز انگار

از اين سرانگشت‌هاست

گاهي مرا مي‌برد

تا پشت بام گردي‌هاي كودكي‌ام

دراز كشيده از لب ديوار سرك مي‌كشيدم

ببينم همسايه‌مان چقدر خوشبخت است

يكروز نامزدش قهر كرد

پسر سوار اتوبوس جنگ شد

از آن پس مادرش هر سال خرما خيرات كرد

همين سرانگشت‌هاست كه شب مرا به نرماي تنت مي‌رساند

و من گرم و نرم كنارت مي‌خوابم

تا فردا وقتي نيستي و بي تاب لبت هستم

به سراغ لِب تاپ بروم، دنبال واژه‌ها بگردم، نيابم

و براي خالي نماندن عريضه، با همين سرانگشت‌ها عريضه‌اي به

وزير اتباع خارجي كه طبعي تند دارد بنويسم و از او بپرسم

چرا خانه‌هايتان مثل نقاشي‌هاي دوره‌ي بچگي من است؟

مثلثي مي‌كشيدم، بام بود

و هيچكس از فراز آن نمي‌توانست به خوشبختي من نگاه كند

يا چرا اينجا هيچكس از خرماي خيراتي خيري نمي‌برد؟

و همين سرانگشت‌هاست كه خواب ديشب مرا براي شما بازگو مي‌كند

پسر همسايه‌مان، سرتاپا سفيد

در رودي سفيد شنا مي‌كرد

صبح كه بيدار شدم ديدم،

امروز پنج شنبه است

 

 

عبا

 

1

به رنگ قهو ه‌ای

این عبا

سال‌ها

در جیب راست

همیشه نخود و کشمش داشت

در جیب چپ

تکه‌ای افیون

و هر بعد از ظهر شاهد همزدن نبات در چای کلکته بود

 

همین عبا

سال‌ها تا بازار رفته است

که نان بیار خانه بود

سر راه هم

تابستان اگر بود

به دوستکامی‌های سرِ راه

عطش می‌خواباند

 

این عبا

قحطی دید

دست‌هایی که به تنور داغ چسپیدند

و از وقتی مادرم شش ماه بود

در صندوق خانه‌ی مادر بزرگ

لذیذترین خوراک بیدها شد

 

شنیده‌ام که امروزه روز

فقط سر شانه‌هایش مانده‌اند.

 

 

2

به رنگ قهوه‌ای

این عبا

در جیب راست

همیشه نارنجی تبرک شده داشت

و در جیب چپ

سبحه‌ای

میراث نیایی

که آن را از خانه‌ی خدا آورده بود

حال آنکه هرگز به مکه نرفته بود

صاحب عبا

بوی

کاهگل و قنات می‌داد

به سنگاب‌های مسجد عطش می‌خواباند

که امام بود

و قرارش با پسر یازده ساله‌اش

که بعدها پدر من شد

این بود

“در ازای هر ریالی که

از خمس و زکات خرج می‌کنی

باید واژه‌ای یاد بگیری”

 

این عبا سال‌هاست

در ویرانه‌ای

که روزی حیاط پشتی بود

در کنار درخت بیدی

تن پوش صندلی شکسته‌ی لهستانی مادر بزرگ است.

 

3

به رنگ قهوه‌ای

این عبا

در جیب راست و چپ

قرص و شربت داشت

که هر ریال خمس و زکات

صرف یاد گرفتن داروها شده بود

و عبا پوش

از این روستا به آن روستا می‌رفت

به دنبال بیمار و بیماری

همان روستاهایی که قنات‌های خشک شده‌اش

جای بازی‌های کودکی‌اش بود

 

پدر با آنکه خود طرح

پسر یا دختر

دو بچه کافی‌ست را اجرا کرد

برای من که پسر سر سه دختر بودم

عبایی خرید

 

او به من یاد داد که کی باشم

یادم نداد

کی بودم

 

آن عبا سال‌هاست گوشه‌ای خاک می‌خورد

هیچ مسافری هم حاضر نیست

عبای سنگین پشم شتر را برایم بیاورد

و من اینجا در این سرما و باد

با آنکه می‌دانم

آن جا که تنم هست

وطنم هم هست

بید بید می‌لرزم

 

 

اتاق دخترم

 

تختخواب‌ات ماهگونی

روتختی گل بهی

کفپوش بلوطی

میز اُخرایی

پنجره‌های زنگاری

دیوارهای نفتی

بر دیوار قاب عکس بلوطی

بر آن

عکسی از پدرت وقتی هفت ساله بود

و برای اولین بار به مدرسه می‌رفت

 

شلوار سیاه

پیراهن سفید

و این که هنوز هم ترس را در چشمانش می‌بینی

فقط بدین خاطر است که عکس‌های سیاه و سفید، رنگشان نمی‌پرد

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال