In touch with Diverse Iranian Community

سه شعر از محمد آشور

1 89

[clear]

خصوصی بگویم

[clear]
گوش‌ات کجاست؟… بیاور!

این سطرها فقط برای تو تنهاست:

«این مرگ را ببین!

در ذاتِ طناب است

چه سیاه… چه سفید

و مارگزیده‌ای که من‌ام

مار را بر هر ریسمانِ ساکتی ترجیح می‌دهد»

مرگ بالای صندلی‌ست

حالا که زیرِ پا خالی‌، بالای صندلی‌ست

‌گاهی که بر زمینِ سفت ایستاده‌ای

مواظبِ دهان‌اش باش!

دهان‌های بسیاری که از اطراف گشوده می‌شود

از سمتِ آشکارِ درّه‌ی خمیاز…

یا دل‌غشه‌ی گسل‌های پنهان که…

یکی مثلاً این دهان:

(

«ط»‌ی طناب حلقه‌ی داری معلق است

از واژه‌ی

دِ

رَ

خ

ط

بر واژه‌ی درخت، کلاغی

در واژه‌ی کلاغ، سیاهی

یک صندلی شبیه واژه‌ی صندل

افتاده پای آن

«مَرد»ی شبیه واژه‌ی «مُرد»ه…

– از ترسِ مار سکته نکرده؟!

– لطفاً کمی ببند!

)

پس بشنو از دهانِ دیگرش که بگوید:

– باز؟ –

(

دیدم دهان‌دریده‌ی غاری بود

اجسادِ جغدهای پَرپَریده وُ شب بود در دهانه‌ی تاریک

تصویرِ یک تصوّر از کلاغِ بی مهتاب!

و ماهِ پلاسیده

در

قعرِ

چاه

آونگِ ریسمانِ نقره‌ای‌اش بود

)

– حالا که گفتی «بود» یعنی که حالا نیست؟

– آن لحظه در تصوّرِ من «بود»!

حالا ولی هرچه به پشتِ سر نگاه می‌کنم نیست…

و در سکوت، صدایی:

«ت‌َتَ‌ترس از ریسمانِ پوسیده چیست؟

که‌که آن‌که که می‌ترسد از سایه نیست…

از ترس صاحبِ سایه‌ست…

و این سیاه، سایه‌ی مار است

زَزهر در ذاتِ مار…»

و ناگهانِ بی‌دندانِ دهانی گفت:

«که مرگ اگر از پشت اگر قرار باشد خِفت‌اَت کند

باید چشم‌‌های پشتِ سرت نَپِلْکد

شاید…

آن‌هم فقط شاید شرم از نگاهِ پشتِ تو موجب شود…»

[clear]
«شاید»… آن‌هم به احتمالِ فقط «شاید»…

گوش‌ات کجاست؟… بیاور!:

«دهان» که می‌گویم یعنی همان مرگ است

خیلی خجالتی‌ست

دندان‌هایش را کشیده…

– از ترس این‌که بریزد؟!

– «از ترسِ»؟!… هه!… «برای» آن‌که نریزد!

[clear]

بوداده

[clear]
جن وجود ندارد؟

لابد به حور و پري هم اعتقاد نداري؟!

دست‌هايش اين‌طوري‌ست!

دُم دارد يا نه نديده‌ام از پشت!

سُم؟ دارد!

«چشم‌هايش عمودي‌ست»!

نيست!… هست!

هست!… نيست!

چيز‌ها را تكان مي‌دهد

مي‌خندد…

در را باز مي‌كند…

مي‌بندد…

زَعفر…

جعفر!… جن

[clear]
يك‌بار مثل همين الآن… هست

يك‌بار مثل كمي بعد كه غيب مي‌شوم، مي‌رود

زارم!

هوايي‌ام!

جن مرا بگير!

جِن‌‌‌اَم مرا بگير!

هام اِبن لاقيس اِبن ابليس‌ام

پشتم را ببين!

از كُرّه‌گي همين‌طورم

دُم دارم؟

[clear]

اين‌جا بودی‌‌ست… اين‌جا… اين‌جا… و اين‌جا

[clear]
روشن است

مثل روز روشن است… شب

و اين كه ديگر شب

همان شب هميشگی‌‌ست

بي‌ تمام ايهام‌ها

و استعاره‌هایی كه از قديم

به خواب شاعران می‌‌آمده بود

آمده بود… رفت

براي اين‌كه شب شده بود رفت

نه اين‌كه شب برای آن آمده بود كه رفته بود او

روشن است

و مثل روز

اين‌كه ماه

نئون‌ها

چراغ‌های خيابان

مغازه‌ها

خانه‌ها

ماشين‌ها

و اين يعني «كدام شب؟»

ساعت يك است

و البته بامداد

من نشسته‌ام

او ايستاده

لباس‌هايش را می‌‌پوشد

«اين وقت شب كجا؟»

و مثل روز روشن بود

اين‌بار شب را نمی‌‌گويم

اين‌را می‌‌گويم كه روشن بود كجا

بيرون و زَد

دارد شبيه داستان مي‌شود… بشود… شد!

و يك تعجب اين‌كه:

«اين‌ها را برای چه گفتم؟»

شايد براي همين‌طوری

و شايد بهتر بود اين‌طوری مي‌گفتم كه

«شب اتفاق مهمی نيست»

می‌‌شود… و دوباره صبح

آن‌هم چيز مهمی نيست

هيچ‌چيز آن‌قدرها مهم نيست كه اين‌قدر

حتا «كجا» و اين‌كه رفت يا آمد

رفته مي آيد… آمده می‌‌رود

و چرای آن هم كه مثل شب روشن است

يا صبح

و شايد هم روشن نيست

تاريك هم نيست

چيست؟

اين‌جا بود

بود؟

1 نظر
  1. سوری نظر کاربری

    عالی بود مرسی

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال