آشیان / ادبیات / سه شعر از مژگان سروی‌ها

سه شعر از مژگان سروی‌ها

[clear]

کوچ

[clear]

تنها از سر خواستنت می گویم.

ما ناگزیر به فاصله ها هستیم.

مثل مهلت بین دو کلمه هنگام نوشتن

یا فرجه ای از سکوت بین دو حرف وقت گفتن

که اگر نبود

نه تو مرا می خواندی

و نه من تو را می شنیدم.

[clear]

[clear]

در فصل به وصل می رسم

[clear]

تو از جنس سرآغازی

و روی پوستِ فصل های بودنت

بهار با تو ماندگار می شود.

[clear]

بوی شروع می دهی

و مرا هراس از هیچ پایانی نیست دگر

وقتی قصه تو باشی.

[clear]

آنروز که فروچکیدی

از دلِ هوای ابری کوی‌ات دانستم

که تو از بارش فرود آمده‌ای

و همین ست که پاییزی تو رسم بی قراری من است.

[clear]

رنگ حضور می پاشی

و دل من وقت آن هنگامه بی باک است

که ابر خاطرات دلتنگی دل فشارد.

[clear]

می خواهم تابستانم شوی

و من در سایه‌ی نگاهت

تن از گرمای تو آسوده کنم

و یا آنکه در سردی زمستانه ات

شعله‌ی مهرت را در خانه‌ی دل افروزم.

[clear]

بر راه رسیدن به تمامی تو

عاقبت آسوده ترین خیالم را پوشیدم

و چه خوش دریافتم که چسان

در فصل به وصل می‌رسم.

[clear]

[clear]

حجم بی هویتی

[clear]

زیر آفتاب باید در جنبش زندگی لغزید.

زیر آفتاب باید دعوت زندگی را با شوق

به لبخندی بوسید.

و با حرارت رقصید،

و روشنایی را فهمید.

زیر آفتاب باید با زندگی خوابید.

[clear]

زندگی یعنی آب را آرام نوشیدن

شوق را بر جان پوشیدن

و عشق را از سر دیوار شک

نرم و بی صدا برچیدن.

[clear]

زندگی قصه ی نویی ست که تو هر بار با شک

در گوش جهان می خوانی

و در باغچه ی فکر می کاری

تخم تکثیر خودت را

و لب طاقچه ی فکر می کوبی

قاب تکرار دلت را.

[clear]

زندگی حجم بی هویتی ست

که در بطن حضور تو اندام می گیرد

و از پشت نگاهی هویدا می شود

 که چَشم بر معنی تو دوخته است.

خویشتن را در این مکث مختصر تعریف کن!

درباره شهرگان

پیشنهاد خوانش

پنج داستان ۵۵ کلمه‌ای از کتاب “زندان دیکتاتور” نوشته‌ی بهروز عرب‌زاده بهروز عرب‌زاده

  ۱. حسرتِ آغوشِ گمشده ای فضای سینه اش را آزار می داد کنار زن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *