آشیان / شعر / شش شعر از مرضیه فرمانی

شش شعر از مرضیه فرمانی

 

۱.

شعر خواندم برای خاموشی

با سکوت تو آن ور گوشی

شعر خواندم که شاید ایندفعه

یادم آوردی از فراموشی

شعر خواندم، تصورت کردم

داری آرام چای می نوشی

 

چشم هایی که محو دیدن توست

دست هایی که دور گردن توست

باز پیچیده عطر پیرهنی

که در این عکس تار بر تن توست

چیزی از من نمانده غیر از تو

هر چه مانده ست بعد از این من توست

 

رفته ای مثل قاصدک با باد

دل سپردم به هر چه باداباد

بخشی از خاطرات دور توام

که چنین ساده می روم از یاد

لااقل پس بده زمان وداع

بوسه ای را که از دهان افتاد

 

کشت عشقت، ولی صبورم کرد

گرچه از راه عقل دورم کرد

گفته بودند عاشقت نشوم

گفته بودند، عشق کورم کرد

من همان صید شور بختم که

چشم هایی سیاه تورم کرد

 

گیجم و در سرم ترافیک است

مرز عقل و جنون چه باریک است

قرص هایی که رنگی اند اما

در سرم یک جهان تاریک است

دوری از دستای یخ زده ام

مرگ اما همیشه نزدیک است

 

دست تنهایی انتخابم کرد

عشق هم عاقبت جوابم کرد

بی تو آوار شد سرم دنیا

چشم های خودت خرابم کرد

تیغ تیزی که توی دستم بود

با تو اینگونه بی حسابم کرد

 

۲.

چیزی نمی ماند برایم غیر ویرانه

جز اشک هایی شور در هر وعده صبحانه

می خندم اما در گلویم بغض سنگینی ست

تنهایی ام جامانده کنج آشپزخانه

حبسم میان چوب خط آرزوهایم

حکم قفس دارد برایم بی تو این خانه

گل می کند بی تو جنون این زن خاموش

اینگونه می خواهی مرا، سرگشته، دیوانه

می بینمت با او در این ویرانه وقتی که

سر می گذارد جای من هر بار بر شانه

آن روزها وقتی دلم از غصه می لرزید

تنها پناهم بود این دستان مردانه

یک روح سرگردانم و همزاد اندوهم

هر روز با خود بیشتر از پیش بیگانه

شاید به یاد من بیفتی بی هوا روزی

از تار موهایم که جا مانده ست بر شانه

یک قاب عکسم روی دیوار اتاق تو

ای کاش دلتنگم شوی یک روز همخانه

 

۳.

روزی پناه امن کسی بود شانه ام

با عشق می شکفت به سبزی جوانه ام

 

اما چه مانده است از  آن روزهای دور

جز ته نشین قهوه ی تلخ شبانه ام

 

من چشم های خیس به باران نشسته ام

اندوه جاودانه ی بغضی زنانه ام

 

من شعله های آتش عشقم که سال هاست

در خودفرونشسته به ماتم زبانه ام

 

تنها سکوت و بغض و غم و خون دل شده است

سهم من از مقرری ماهیانه ام

 

من یک زنم که مرتکب شعر و عشق شد

با این گناه مستحق تازیانه ام

 

لو می دهند حال مرا رد اشک ها

بر خنده های مضطرب ناشیانه ام

 

مثل پرنده ای که قفس سرنوشت اوست

محکوم به سکوتم و محبوس خانه ام

 

من دست خط رنجم و دیوانی از غمم

اندوهگین ترین غزل عاشقانه ام

 

نام مرا صدا بزن “اندوه” و کافی است

از عاشقان سراغ بگیری نشانه ام

 

هر جا غمی نشسته به قلبی که عاشق است

آن سینه بعد از آن شده است آشیانه ام

 

یک روز می رسد که کسی عاشقم شود

یک روز می رسد که بگیرد بهانه ام

 

۴.

تنهایی عمیق به قلبم خوش  آمدی

ای درد ای رفیق به قلبم خوش  آمدی

درمن جراحتی ست که سوغاتی غم است

ای بوسه بوسه تیغ یه قلبم خوش  آمدی

 

مثل قدیم دلخوش آینده نیستم

حتی شبی برای خدا بنده نیستم

خو کرده ام به بغص به همزاد روزهام

آنقدر ها که منتظر خنده نیستم

 

من آشنای خلوت شب های کافه ام

از زندگی کلافه ام از غم کلافه ام

بی ربطم انچنان که فقط توی زندگی

این روزها شبیه به حرفی اضافه ام

 

تا کی به دوش خود بکشم این جنازه را

هربار هی فرو بخورم حرف تازه را

هر بار پی نوشت غزل های خود کنم

این بوسه های مضطرب بی اجازه را

 

حالا که منتظر ته این جاده ام بیا

با زندگی و عشق در افتاده ام بیا

من سال هاست چشم به راه تو ام،ببین

ای مرگ تا برای تو آماده ام بیا

 

۵.

شکستند اخرش بال و پرت را در قفس هستی

گرفتند آسمانت را که حالا در قفس هستی

قناری جان بخوان و با دل تنگ قفس خو کن

که سقفش آسمانت می شود تا درقفس هستی

نه اینجا هم زبانی نیست  یاری نیست  عشقی نیست

بخوان که بعد از این با بغض تنها در قفس هستی

زمین یا آسمان….بالا و پایین… زشت یا زیبا

چه فرقی می کند وقتی که هر جا در قفس هستی

بهار آمد چه فهمیدی؟خزان شد برف و باد آمد

تو زخمی و شکسته بال اما در قفس هستی

قناری جان چه فرقی می کند آزادی ات وقتی

به هرسومیروی، هرجای دنیا در قفس هستی

اگر دلتنگ پروازی بخوان زیر لب آوازی

که عمری بعد از این پایین و بالا در قفس هستی

 

۶.

دلخوش به شعر بودم و جا ماندم از خودم

تا اینکه دور دور شدم کم کم از خودم

در آینه چه دیده ام این سال ها به جز

تصویر تار و تیره تر و مبهم از خودم

پای تو جان گذاشتم و دل گذاشتم

تا اینکه ساختم غزلی محکم از خودم

هر بیت درد بودی و ویرانه تر شدم

بم ساختم به واسطه ی این غم از خودم

محکم بزن… دوباره بزن… بی هوا بزن…

زخمی اگر که از تو رسد مرهم از خودم

تنها به جز عذاب چه آورده ام به دست!؟

هربار مینویسم و می پرسم از خودم

در بیت اخرغزل ای شعر بی گمان

هم از تو دست می کشم آخر هم از خودم

درباره مرضیه فرمانی

پیشنهاد خوانش

میراث زیبا و ماندگاری که علیرضا برجاگذاشت نگار چلالی - بهادر موسوی

خبر از دست دادن زود‌هنگام دوست و همکار عزیزمان، علیرضا احمدیان، قلب ما را مملو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *