In touch with Diverse Iranian Community

شش شعر تازه از نیما نیا

0 62

نام‌اش نیما حسینی نیا است و دوست دارد نیما نیا خطاب شود. خودش در این باره می‌گوید:  زندگی در جایی دورتر از خانه همه چیز را بر مبنای زبان خلاصه می‌کند و “نیا” بودن بیشتر به لفظ مردمان این سرزمین می‌نشیند.

 متولد فروردین ۱۳۶۶در شیراز است و می‌گوید که شعر برایش از همان زنگ کلاس انشای دبستان شروع شد.

 تحصیلاتش را در رشته‌ی نقاشی شروع کرد در شهر اصفهان. از آن به عنوان شهری که همیشه برایش ناتمام مانده است یاد می‌کند. در سال ۱۳۸۹ وقتی که هنوز چند ماهی به اتمام تحصیل‌اش مانده بود فصل مهاجرت  در زندگی‌اش آغاز شد و به ترکیه مهاجرت کرد.

 سر انجام در سال ۱۳۹۱ وارد ایالات متحده‌ی آمریکا شد و هم اکنون در واشنگتن دی سی به زندگی‌اش ادامه می‌دهد: «زندگی برای من زمینی است مسطح میان دو خورشید “نقاشی” و “شعر” که هر دو دالی بر وجود یکدیگراند.

 آنجا که کلام نمی‌گنجد رنگ و فرم می‌آیند و من را ادامه می‌دهند. من‌ها را من‌هایی که به جان تجربه کرده‌ام. من‌هایی فارغ از کلیشه‌های جنسیتی و رنگ و دیگر برند‌ها که دوستشان ندارم. من‌هایی که می‌توانند تنها راوی جهانی باشند که زیسته‌ام.»

 

 ♦

۱-

گونه‌هايم كجاست؟
پيشانيم را كه جا گذاشتم روی شيشه‌ی اتوبوس.
كسی از چال عميق خنده‌ام خبر دارد؟
يا خط ظريف روی چانه‌ام؟
فكر می‌كنم
بايد از نو آفريده شوم
از يک خدايی كه به كارش مسلط است
و شقيقه‌هايم را دم دست نمی‌گذارد.
بايد از تمام خيابان‌ها پياده شوم
بی آنكه چشم‌هايم
چشم‌هايت
را گم كند.

 ♦

۲-

تو تکه‌ای
از همه چیزهای مهم بودی.
از میان تمام مردانی
که روی جلد مجله‌ها
دراز کشیده‌اند
و حتی
از تمام خطوط روزنامه‌ها
وقتی چشم‌هایم،
تیتر درشت یک شهر بود
و آفتاب تا زیر پیراهنم رسیده بود.

تو تکه‌ای
از تمام لباس‌هایم بودی
که در تراس حلق آویز می‌شدند
اما
باد ‌بی هوا می‌آید
و مرا که روی جلد شهر خوابیده‌ام،
ورق می‌زند.
تو تکه‌ای
از همه چیزهای مهم بودی
از تمام مردانی
که یک عصر
پشت میز کافه‌ها سر کشیده‌ام.

 ♦

۳-

دو چشم و دو ابرو

و دهانی که هنوز نیمه کاره است.

او،

اویی که تونیستی،

یک اویِ تمام قد.

اویِ رفته است شمال،

اویِ نشسته‌ام در صندلی، اویِ تو.

اویِ تار شده از چهره‌ام، در عکس.

اویِ دسته جمعی، یک نفره،

اویِ پوشیده‌ام در لباس، در تخت.

یک تکه او

جا مانده در ایالت‌هایِ تنم.

 ♦

۴-

اول گنجشک بودم.
گنجشک‌ها،
بیهوده باید معطل یک شاخه باشند.
بعد
کلاغی شدم که مدام
از آوازش سقوط می‌کرد.

کم کم برای خودم جغدی شدم
که یک پیچ مرگ بار
به درونش رسوخ کرده بود.

و سال‌ها کبوتری شوم،
که سابقه‌ی رسیدن نداشت.

حالا
بعد از این همه سال و ماه که پریدم،
تازه می‌فهمم،
پرنده‌ها از دور پرنده‌اند.
روی شاخه‌ها که می‌نشینند،
هیچ فرقی با مترسک‌ها ندارند.

 ♦

 ۵-

مثل روز برايم تاريک است
مثل تو كه پيچ مى‌رفت دلت
ميان ميدان‌ها
و كسى كه ديگر
در ميان من نيست،
و مى‌گفت:
افق بايد، زيرِ پاىِ مادرم باشد.

من بودم و تو بودم و خودم
و شما
كه حكم يك پنجره را داشتيد.

مثل شب برايم روشن است،
مثل كسى كه خوابش را
پرت می‌كند توى صورتم.

ما هرگز خودمان را نبوده‌ايم
و من هنوز
از خيابانى فرار مى‌كنم
كه در من بسته‌اند.

مثل هر چيز تيره‌اى برايم روشن است.
من،
چاه‌هاى تنت را بلد نمى‌شوم
اى زمين.

مثل كسى كه پهلويش را مى‌دهد
به پياده رو،
مثل پهلوى تو
كه در حافظه‌ام تیر مى‌كشد.
مثلِ تمام مثال‌هاى كتاب دبستان،
تمام مى‌شويم.

اين بار فصل،
توت را به شاخه مى‌كشد
و تو كه صدايت را پيچيده‌اى
دورِ اين ميدان
و كسى كه در ميانِ من
بخواب رفته است.

۶-

از بادبادكي
كه هوا كردي بپرس،
چه مي‌شود اگر آسمان خدا
يك روز هم صورتی باشد؟
ببيند خواب زمين كجاست؟
كه من هر قاره را شانه می‌زنم،
باز جغرافيا درد می‌كند.

اصلن سيب‌ها، چقدر اجازه دارند
قرمز نباشند؟
جهان به پای سيب‌هايت نمی‌رسد،
سيب به پای دنيای آويزان از گردنم.

مگر جهان چقدر افتاد
از چشمهايم؟
كه گاز می‌زنم تمام مسير خانه را
كه گاز می زنم هر شاخه را
كه سيب آبستن است.

جهان به پای سيب
پير می‌شود و
دست‌هايت در من نمی‌رسند.

شايد بند آمده است کودکیم
در انتهایِ بادبادكت.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال