In touch with Diverse Iranian Community

شعری از سارا گله‌دارى

0 67

[clear]

نيروانا!
برايت شعرى سفيد سروده‌ام
با صلح راهى ام
با قدمتى به پير سالى زمان
زيباست اين زندگىِ زشت،فريبنده ودلربا
آنها كه نمى دانند رسيدن را معنى كنند خوابشان خرگوش است وُ
آنان كه نمى دانند رسيدن را معنى كنند كجاى كار هستيد!؟
من بيكارى را لاى پر قو نديده بودم
دور ميدان كسى داد مى زد كار
نبود!؟
انگار از ازل نه كارى براى او و نه كارى براى او نبود
ناى حرف زدن را دهان به دست وُ ديوار قرض داده بود
سايه گنجشك بود پريد
سايه بز شد چريد
سايه گُل بود پژمرد
سايه دهان بود دادَش نرسيد
سايه گوش بود فالگوش
سايه مژه بود پر مى زد پرپرميزد
سايه غول شده بود ترسيد شب
سايه روز شده بود سايه نبود
سايه رفت لالا بخوابد
روز از نو شده
روزى از نو
يكى بود من بودم،يكى بود تو بودى
جايى لميده بود كسى كه هرگز نبود
اين رشته سرى دراز دارد تو بگير من كلاف كنم
كلافه بود گره به گرهِ اين بافتن
خون از شاهرگ شيهه مى كشيد
جان از بدن مى رفت آزاد شود
آب ،دوغ ،خيار را سمباده نمى كشند،از چوب آدم مى ساخت سر چهار راه داد مى زد
من آدم فروش نيستم…
كسى نبود!؟
اين حركت از من
اين بركت از كجا،نبود!؟
زبانم را گاز گرفته ام كه لالم
گوش ام را به نشنيدن
چشمانم سه بار اين شعر را خواند
من از تو هستم وبه تو بر مى گردم
من از تو هستم وبه تو بر مى گردم
من از تو هستم وبه تو بر مى گردم
حالا اجازه مى دهى بميرم !؟
اجازه !؟از آواز هايم گذشتم،يعنى حالا خانمم!؟
اجازه!؟صدايم كوتاه است،يعنى حالا خانمم!؟
اجازه !؟ از شـــادى كوچك،از شـــادى بزرگ گذشتم، يعنى حالا خانمم!؟
تاجم را بدهيد مى خواهم پادشاهى كنم، حالا كه خانمم
عزمم جزم است سر به سر زندگى بگذارم
كمى دور هم بد بگذرد چه مى شود!؟
يك شب هزار شب از بغداد ريشه زد
شهرزاد!نقطه به نقطه روى دستت بلند شدند شهرزادان
بيا حلاج شو از دار وُ منصورها بگو
از اين بگو،از آن بگو
من هق هق مى زنم
تو هو هو بگو
بيا تو
بيا تو تازه شو
يك حرف نو
يك كار خوب
كسى نخواهد آمد ديگر،اين يك دروغ بزرگ بود كه هست
من خوشحالم تو باور نكن
من غمگينم تو باور نكن
چشمها وگوش ونداى قلبت را بپذير
مى گويد دوست بدار،دوست بدار،
مى گويد برو،برو
مى گويد بمان،بمان
آه صبوريهاى لجباز دست از سرم برداريد،مى خواهم خلوت كنم
با خداى خودم در قلبم مى تپد خداى خودم
هميشه
هرجا
همه وقت
اين رسيدن است كه بايد حس اش كنى تا بفهمى چه مى گويد اين تيك تاك
تاك را تا پياله ى آخر مستم مراد
مريد دف مى زند،حق حق با حقيقت گم نمى شود مراد
راه رفته بودم،رفتن تا كجا،ماندن تا به كى!؟
تو مو بودى وُمن رقص مو،يا من مو بودم وُ تو رقص مو!؟
تو راه هستى وُ من باربسته ام.
اين رسيدن است جان وهستى‌ام…
نيروانا!
باصلح راهى‌ام
[clear]

[برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر]

[clear]

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال