شعر

شعری از مهرداد مهرجو

 برای این روزهای تلخ

Mehrdad-Mehrjoo-516x510 شعری از مهرداد مهرجو

 

دست خودت نیست

پای تاریخ که وسط باشد

مامور موتور سوار هم می‌لنگد

جریانی که از پا ریشه گرفت

تا شکل عجیبی از مغز خون‌ریزی

برای گل دادن در برف

روشن است

همه چیز روشن است

کار از کار گذشته دیگر

روزهای برفی هم کارگر نیست

برای خانه‌‌ ماندن

نانی در سفره‌ نیست

دلی بی‌قرار

چراغ که بی‌سو

گذری که در سرما می‌بینی

نقشی دارد با علائم متنی بی‌شمار

که بر سر باد آوردیم

به خیالت که خیابانی بند آوردی

فرشی نیست تا در ذهن تو لوله شود

تا ذهن تو لوله شود

امتدادش به بزرگراهی برسد

تا حاشیه‌ی پیدا

 

دست خودت که نیست

همه می‌دانند به‌ تظاهری که داری

به عصای موسا چنگ می‌زنی

به نیلی که توهم زدی

به پیپی که بر لب به ناسازگاری

به عکس به خودت کبریت کشیدی

تا هر انسانی

که کوک کودکی‌‌‌‌اش رد داد

تا خشک‌سالی که در زاینده‌رود جاری

این‌طور که پیش رفته‌ای

آلودگی هم از خطر مرز و مرگ گذشته است

تا داد کسی به کسی نرسد

و کسی به داد کسی

همین که به جاهای باریک برسی

می‌گویی هیولایی بر این تاریکی

 

سایه می‌کشی

بی‌آن‌که بدانی پرده می‌دری

همین‌طور

که پشت به صندلی به آینه می‌اندازی

شیطانی که به شکل خودت

به فرم تازه‌ای از خودفریبی

سربندی می‌کنی

دو سو هویدا است

به آخر خودت می‌رسی به آخر خط

با لکه‌ی سیاهی میان مردمک

که گوری می‌شود برای گم‌کردن‌ات

دست خودت نیست

پای شاعر وسط است

نسخه پی.دی.اف (صفحه ۱۹)

PDF_Page-e1578193471347 شعری از مهرداد مهرجو

Related posts

اشعاری از مزدک موسوی

شهرگان

دو شعر از سریا داودی حموله

شهرگان

پنج شعر منتخب از زهرا حاصلی

زهرا حاصلی

اظهار نظر