In touch with Diverse Iranian Community

شعری از هادی ابراهیمی رودبارکی

0 66
هادی ابراهیمی رودبارکی
هادی ابراهیمی

جنگ پایان یافته‌بود

و تو بازگشته‌ بودی بی‌پیکر.

پیکرت در بلندی‌های بازی‌دراز

جا مانده ‌بود

و گرمی بوسه‌هایت

بر لبم.

——

نگاه نافذت هنوز

سبز مانده‌است در قاب عکس.

——

من رفته‌ام زیر آوار

به بهانه‌ای که

نامش زلزله است

در همین حوالی تو

زیر بلندی‌های بازی دراز

که پیش‌از این

بارها با توپ و بمب لرزیده بود.

——

تو از پل‌اش

بارها گذر کرده بودی

و از زهاب‌اش بارها نوشیده‌ بودی.

من رفته‌ام زیر آوار

در دشتِ باختران.

——

تنها نیستم؛

سازت هست!

که در سکوت‌اش

خواب پنجه‌هایت را می‌بیند.

همه خاطرات سازت له شده‌است

زیر آوار

و با دهانی پراز خاک‌

کنار من زیر آوار مانده‌است.

——

پیکرت نیست اما

بی تو نیستم!

بوسه‌های داغِ به‌جامانده‌ات

هنوز لب‌هایم را می‌سوزاند

و چشم‌های نافذِ سبزت

از قابِ شکسته به من می‌نگرد.

——

حلقه‌ات که یاد ترا تنگ

درانگشتم گرفته‌است

با من‌است هنوز.

تا خاک خیال‌‌ام را پر کند

بی‌تو نبودم!

زلزله‌ مرگ را

در درون‌ام می‌لرزاند

و آخرین خاطره‌های به‌جامانده از

چشم‌ها و بوسه‌هایت

در خاک فرو می‌رفت.

 ——

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال