In touch with Diverse Iranian Community

شهرِ بی شهروند

 

نشریه «شهروند» بیست ساله شد. زمان به سرعت می گذرد. وقتی به گذشته فکر می کنم، تصویر شهرِ بی شهروند دوباره در ذهنم زنده می شود، بدنم به لرزه می‌افتد. انگار نگاری از آنروزها در ذهنم ماندگار شده تا بگونه‌ای به آینده امیدوارم کند.

10528_1092537963402_433337_n شهرِ بی شهروند

بیست و چهار سال پیش (1988) به ونکوور آمدم. ارتباط جمعی مثل امروز نبود. اینترنت و فیس بوکی وجود نداشت، حتا نشریه فارسی زبانی هم نبود. خبرهای ایران یکی دو هفته دیرتر به ونکوور می رسید. ایرانی ها محدود و پراکنده بودند. انگار شهر خالی از شهروندِ ایرانی بود. تنهایی بود و کابوس که بوی غم تبعید داشت.

باید کاری انجام می شد. بودند کسانی که با همین انگیزه دور هم جمع شدند. کانون فرهنگی اجتماعی ایرانیان شکل گرفت. گروهی از طریق تلفن خبری، اخبارایران و ونکوور را روزانه اطلاع رسانی کردند. گروهی دیگر )که من هم در میانشان بودم( به فکر انتشار فصل نامه «جنگ فرهنگی» (ادبی) افتادند. هیچکدام از گروه چهار نفره ما تجربه انتشار نداشت اما انگیزه وجود نشریه فارسی زبان محرکِ اصلی ما شده بود. امکانات  امروزی نبود. یکی از اعضاء گروه، دانشجوی «یو بی سی» بود.  با یاری او از امکانات آنجا استفاده می کردیم. بعد از ماه‌ها تلاش، اولین «جنگ فرهنگی» و اولین مجله فارسی زبان در ونکوور منتشر شد (بهار 1368) و شادی حاصل از این آفرینش، تنها پاداش و دلگرمی ما بود. هیچوقت فکر نکرده بودیم که انتشار یک فصل نامه می تواند اینقدر دشوار، سخت و وقت گیر باشد. نبودِ هیچ نشریه فارسی زبان دیگر، وادارمان می کرد تا با همه مشکلات آن بسازیم و بمانیم و به‌کارمان ادامه دهیم.

تلفن خانه‌ام زنگ زد. آقای نجفی بود. سرمایه گذاری که می‌خواست روی یک نشریه هفتگی فارسی زبان سرمایه گذاری کند. تقاضای همکاری داشت. سرمایه دار نبودم که شریکش شوم، اما  آنقدر خوشحال شدم که قول دادم مرتب برایش مقاله و داستان و شعر می‌فرستم. انتشار «جنگ فرهنگی» مرا با نویسندگان و شاعران بسیاری آشنا کرده بود. از همین رو می دانستم که به قولم عمل خواهم کرد. به گروه «جنگ فرهنگی» خبر را رساندم. همگی خوشحال شدند زیرا نه تنها مسئولیت انتشار از دوشمان برداشته می‌شد بلکه بجای فصلنامه، هفته نامه منتشر می‌شد. تصمیم گرفتیم از نهالی که کاشته می شود حفاظت کنیم.

آقای نجفی شروع به کار کرد. نشریه «نمای ایران» در سال 1992 به  سر دبیری محمود استاد محمد و شراکت هادی ابراهیمی داشت جان تازه‌ای به شهر می داد که خبر دار شدیم نشریه در حال ورشکستگی است. آقای نجفی روی شغل دیگری سرمایه گذاری کرده بود که به قول خودش «لااقل ضرر ده نبود». هادی ابراهیمی مانده بود با بدهکاری‌های روزنامه. خبر از تعطیلی «نمای ایران» بود. نشریه دیگری هم در این سال بنام « ایرانیان» منتشر شد اما «نمای ایران» با مطالب ادبی هنری خاص خود در قلبمان جا باز کرده بود و خبر تعطیلی آن بسیار تاسف بار بود.

قبل از تعطیلی «نمای ایران» حسن زرهی (سردبیر نشریه «شهروند»- تورنتو) به ونکوور آمد. در نشستی دوستانه که با او داشتم از آمدن «شهروند» به ونکوور خبر داد. می‌خواست پیشنهاد مسئولیت این کار را به هادی ابراهیمی بدهد. خوشحال شدم، اما عجیب می‌دانستم که هادی بپذیرد، چرا که هنوزخستگی شکست در بدنش بود. حسن زرهی خندید و گفت « بار تجربه‌های شهروند تورنتو پشتیبان اوست.»

هادی ابراهیمی در ناباوری مسئولیت را پذیرفت. حالا دیگر باور داشتم که انگیزه ای دیگر شبیه همان چیزی که مرا وا داشت بسراغ «جنگ فرهنگی» بروم، در اوست. هادی با همه مشکلات ساخت و ماند و ادامه داد.

اینگونه بود که «نمای ایران» به «شهروند» تبدیل شد. تلاش و مقاومت هادی ابراهیمی در مقابل دشواریها، باعث همیاری و همکاری دیگران شد. کسی کامپیوتر در اختیارش گذاشت. کسان دیگری با کار داوطلبانه در صفحه بندی، سعی می کردند یاورش باشند. دیگران با فرستادن مطلب، نشریه را پر بارتر می کردند. انگار هیچکس نمی خواست که این نهال هم خشک شود.

سالهای بعد «شهروند» ونکوور بطور مستقل (از تورنتو) به کارش ادامه داد.  پیشرفت تکنولوژی فرصت هایی ایجاد می کرد که هادی ابراهیمی بخوبی از آنها استفاده می کرد.  با زمانه پیش رفت و نشریه اینترنتی «شهرگان» را هم دایر کرد که به سرعت جهانی شد. 

انگار همین دیروز بود که هر وقت به دفتر شهروند سر می زدم، شاهد چند صحنه تکراری می شدم.  کتی خانم (همسر هادی) در حال تایپ مطلبی بود، از کمر درد شکایت داشت. دختر و پسری کوچک که یا زیر میز کار پدر خوابیده بودند و یا با قلم و کاغذی مشغول بازی بودند و هادی که با لبخند خودش، کم خوابی‌هایش را پنهان می‌کرد. زمان چه با سرعت می گذرد. انگار همین دیروز بود که آرزو می کردم هیچوقت ناامیدی به این دفتر وارد نشود تا شهرِ ما بی «شهروند» نشود.

 بیست سالگی و موفقیت «شهروند» به شهروندان ونکوور بخصوص هادی و کتی عزیز که با کار خستگی ناپذیر خود عمری را پای آن گذاشته‌اند، مبارک باد.

 

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال