In touch with Diverse Iranian Community

عزرائیل

حاج غلام را همه می شناسند از برو بچه های درکه و اوین گرفته تا سرآسیاب و فرودگاه مهرآباد. چون خودش را غلام امام رضا میداند حداقل سالی یکبار به پابوس می رود.

چند وقت است که از نظر جسمانی وروانی حالش خوب نیست. اینطور که دکترها می گویند همین روزها باید غزل خدا حافظی را بخواند. دیشب که بدیدنش رفتم چند نفری در خانه اش بودند.

همه را می شناختم غیراز یکی دو نفر. با ورود من همه برای لحظه ای نیم خیز شد ند، جواب سلامم را دادند و دوباره پهن شدند سرجایشان. حاج غلام توی تختش بالای اطاق دراز کشیده بود. موها یش خیس عرق بود. زیر چشمهایش به کبودی میزد. کنارش که نشستم چشمهایش را باز کرد. سعی کرد کمی جا به جا بشود. مرتضی فرفره که طرف دیگر نشسته بود با هیکل چاق و سنگینش روی دو زانو بلند شد و یک بالش دیگر گذاشت پشت سرش تا بتواند نیم نشسته راحت تر نفس بکشد. حاج غلام با دست اشاره کرد تا گوشم را نزدیک دهانش ببرم. پرسید: انجام شد؟ گفتم بله خیالتون راحت باشه. محمد حسین ، پسرحاج غلام که با سینی چای وارد شد بمن سلام کرد و یک چای جلویم گذاشت. نگاهم که کرد رنگش پرید ودستش لرزید بطوری که نزدیک بود سینی چای از دستش بیفتد.دستش را گرفتم و نشاندمش روبروی خودم.بلافاصله پرسید ” عمو عزت چرا انقدر دست شما سرده”. او مرا عمو صدا میزند. چندشش شده بود خودش را کمی عقب کشید و دستش را از توی دستم درآورد. آهسته به او گفتم چند تا ورقه هست که شما وپدر باید امضاء کنید. اما حالا باشد برای آخر شب. سری تکان داد و سپس سینی چای را گرفت جلوی بقیه که دور تا دور نشسته بودند. گاهی برمیگشت و زیر چشمی نگاهم می کرد. بعضی ها را که نمی شناختم آمده بودند استخاره بگیرند. من که دیر رسیده بودم متوجه شدم هرکدام از رفقای حاج غلام خاطراتی را دارند تعریف می کنند و می خندند. اصغر سه کله که حالا طاس شده بود و دیگر از آن موهای مجعد چهل سال پیش که سه طبقه درست می کرد خبری نبود بمن اشاره کرد و گفت: ” آخه داداش این رسمشه؟ آدم باید انقدر دیر بدیدن باجناقش بیاد؟”

گفتم : حاج اصغر از شما چه پنهان دیشب دیر وقت رسیدم. بلافاصله امروز اومدم خدمتشون.

“ای ولا، اونور آب خوش میگذره، آقا عزت؟ بگی نگی قیافتم یه کم عوض شده.”

گفتم : حاج اصغر، پیر شدیم دیگه.

“کیه که پیر نمیشه داداش. راسی شنیدی میگن ژیان ماشین نمیشه ، باجناق هم فامیل نمیشه. ولی عزرائیل میشه؟ “

همه از این حرف زدند زیر خنده.

و بعد رو کرد به بقیه وادامه داد” آره داشتم می گفتم، اون موقع ها که حاج غلام رو شاه غلام صدا میکردن. یه روز تو خیابون سلسبیل تیر چراغ برقو میندازه جلوی اتوبوس جواد گامبو. اونواز پشت فرمون می کشه پائین وتا میخوره میزنتش “.ازش پرسیده بودن آخه واسه چی زدیش؟، حاج غلام هم گفته بود ” تا اون باشه دفعه دیگه که مارو می بینه بزنه رو ترمز” ودر حالیکه دستش را میبرد بالا دم شقیقه اش اضافه کرد ” آژانا که میرسن همشون برا حاج غلام میزنن بالا. بعدهم جمعیتو متفرق میکنن. مسافرها دوباره سوار میشن و جواد گامبوهم تیر چوبی رو می کشه کنار، جیکش هم در نمیاد، می شینه پشت فرمونو میره.” و همه با نگاهی تحسین آمیزبه حاج غلام لبخند زدند. اما او از اینکه حاج اصغر اسم قبلی اش را توی جمع گفته بود خوشش نیامد. سرش را با اخم انداخته بود پائین .

بالای طاقچه قاب عکس امام و رهبربه دیوار آویزان است و زیر آن دو تا کتاب توضیح المسائل و اصول کافی کلینی است. حاج غلام یک جانباز محفلی است چند سالی هم در اوین آدم هائی را که کتاب میخوانده اند سین جیم میکردوچنان توی گوششان میزد که گاهی پرده ی گوششان پاره میشد.

خودش می گوید برای احیائ اسلام بود که دیگران را وادار به توبه می کرد.

حالا هم که پیر شده است، بعنوان ” کارشناس استخاره ” در استخدام وزارت اطلاعات است. نوبت رسید به رضا بلبل او در حالیکه استکان خالی چای را توی دستش میچرخاند گفت ” لوزی که امام والد شد ن من و حاج غلام از فلودگاه تا بهشت زهلا دنبال ماشین امام دوئیدیم، گاهی هم لو لکابش آویزون شدیم ، خدا لفتگان همه لو بیاملزه دفعه دوم هم که امام لو میبل دن بهشت زهلا من و حاج غلام زیل تابوتشو ول نکلدیم”

بعد همگی صلوات فرستادند و من نفهمیدم چرا.

مرتضی فرفره که احساس می کند بیش از دیگران به حاج غلام نزدیک است خودش را جا به جا کرد و با صدای دو رگه اش بلند گفت ” بذارین منم یه خاطره بگم”

“فکر می کنم حاج غلام خوب یادش باشه . یه شب که خونه ی حاج سعید جمع بودیم، حاج اقا زنگ زدن. من و ایشونو احضار کردن، در یک چشم بهم زدن دو ترکه با موتور مثه فرفره رفتیم بالا.”

“وقتی برگشتیم تو نمیری حاج سعید کلی ماتش برده بود که چه شصت تیری رفتیم و برگشتیم” یکباره ساکت شد ودیگران که منتظر بودند گفتند “خوب بعد چی شد؟” و اوهمانطور که سرش پائین بود و به ریشش دست می کشید ادامه داد ” حیف شد …خدا رحمتش کنه ، وقتی حاج سعید واجبی خورد خیلی غصمون شد. درست میگم حاج آقا؟ ” و صبر کرد تا حاج غلام حرفش را تائید کند . حاج غلام هم با تکان دادن سر حرف مرتضی فرفره را تائید کرد.

محمد حسین داروهای پدرش را آورد ومن به او کمک کردم تا آنها را بخورد

حاج غلام طوری به داروها و بمن نگاه میکرد که انگارازچیزی میترسید.

تلخی داروها چهر ه اش را در هم برد. سرفه ای کرد و با صدای خیلی آرام شروع کرد به حرف زدن، همه ساکت شدند.” حقش بود که برا حاج سعید یه مجسمه از طلا می ساختن .حاج سعید خدا بیامرز هروقت می خواست دشمنای نظا مو طناب پیچ کنه قبلا با آفتابه ای که توماشینش داشت وضو می گرفت ” بعد مثل اینکه چیزی یادش بیاد با یک مکث نسبتا کوتاه، نفسی تازه کرد وادامه داد “حاج سعید، سر بازجوئی یه روز از یک دندگی آدمی که سین جیمش میکرد خیلی عصبانی شد، منو صدا کرد و گفت ” بشاش به این یارو” منم راحت کارمو کردم .” همه زدند زیر خنده و منتظر ماندند تا بازهم حاج غلام از خاطراتش بگوید. درحالی که نفسش خوب بالا نمیامد ومیشد ناتوانی را درصدایش دید، شمرده شمرده اضافه کرد” از قول من از همه برادرا حلالیت بطلبین چون فکر می کنم چیزی به آخرعمرم نمونده ، با دست بمن اشاره کرد تا برم جلوتر.سپس به صحبتش ادامه داد و گفت، بالاخره یه روز اجل از راه میرسه.

یک دفعه همگی صلوات فرستادند و من نفهمیدم چرا.

داشتند صلوات میفرستادند که رفتم نزدیک تر وپرسید چی کار باید بکنیم؟ درگوشش خیلی آ هسته گفتم :همانطور که خواسته بودین کارها انجام شد. شما امشب این چندتا ورق رو امضاء میکنین تا پولاتونو به حساب محمد حسین منتقل کنن، البته اول بحساب من واریز میشه بعد من میریزم بحساب ایشون. چون محمدحسین تو اون بانک خارجی حساب نداره و باید یک حساب جدید براش باز بشه. دیدم جوابی نداد و رفت تو فکر. چشمانش را بست و یک نفس بلند کشید. بعد دستش را دراز کرد و ورقه ها را از دستم گرفت و همانطور که دراز کشیده بود با خودکاری که به او دادم دو تا امضا زیر ورقه ها انداخت. همه داشتند نگاهمان می کردند. ورقه ها را تا کردم و گذاشتم تو جیبم. سرش را آرام گذاشت روی با لش، ملافه را تا روی شانه هایش بالا کشید ودوباره چشمانش را بست.

رو کردم به دوستان و مهمان ها و با اشاره ی سر و دست به همه فهماندم که حاج غلام میخواهد بخوابد.

همه آرام بدون سرو صدا پا شدند و رفتند. من بالای سر حاج غلام نشسته بودم که محمد حسین تو لنگه در پیدایش شد وگفت :” مادر گفتند جاتونو تو اطاق مهمون خونه انداختن. اگه میخواین ورقه هارو بدین امضا کنم.”

ورقه ها را امضا کرد . کمی این پا و اون پا شد و بعد پرسید :” عمو جون کی پولارو میریزن به حساب من؟ ” برایش که توضیح دادم ابرو هایش بالا رفت.

داشت برمیگشت که گفتم سلام برسونین. در چار چوب در ایستاد و دوباره پرسید:” ایشالا کی کارم درست میشه که بیام پیش شما؟ “

گفتم : عمو جون با خداست. من که دارم سعی خودمو میکنم.

گفت : خیلی ممنون و رفت.

دست حاج غلام را گرفتم دیدم نبضش نمیزند. کارم تمام شده بود. چراغ اطاق را خاموش کردم و آهسته خانه را در تاریکی مطلق ترک کردم.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال