In touch with Diverse Iranian Community

قافله سالار شعر معاصر دری: استاد خلیل‌الله خلیلی

0 17

استاد خلیل الله خلیلی فرزند مرحوم میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک از عشیره صافی بوده از زجال متنفذ و نامدار عصر خویش بشمار میرفت، در سال 1284 هه . ش در باغ جهان آراء کابل چشم به جهان کشود. مادرش از کوهستان کاپیسا و پدرش از جبل السراج ولایت پروان بود. در هفت سالگی مادر را از دست داد ودر یازده سالگی پدرش به دست اعلیحضرت امان الله  پادشاه وقت به شهادت رسید و تمام اموال و دارایی پدرش مصادره  گردیده  و حتی خودش را نیز از رفتن به مکتب محروم گردانیدند. با مصایب و مشکلات  روزگاردست و پنجه نرم کرد و به اثر استعداد ذاتی و همت بلندش توانست از هر خرمنی توشه ای  از هنر و ادب فراهم اورد ، ادبیات فارسی و علوم دیگر ازقبیل منطق و تفسیر وحدیث را به نحو شایسته نزد استاتید زمان خود فراگرفت. شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به شغل معلمی پرداخت ، به اثر لیاقت در وزارت مالیه به صفت منشی مخصوص و بعداً به حیث مستوفی ولایت مزار شریف مقر گردیدند  و نیز برای مدتی به صفت حاکم مزار شریف اجراء وظیفه نمود. مدت سیزده سال  در دفتر صدارت کار کرد . به اثر مخالفت های سیاسی چهار سال از عمر گرانبهای خویش را در تبعید و حبس سپری کرد و بعد از رهایی به صفت معاون دانشگاه کابل منصوب گردید و بعداً به مناصب متعدد از جمله رئیس مستقل مطبوعات افغانستان و مشاور مطبوعاتی محمد ظاهر شاه ووکیل در پارلمان و برای مدتی هم به عنوان سفیر افغانستان در عراق و عربستان انجام وظیفه کرد. پس از سرنگونی حکومت محمد داود خان به دست کمویست ها، به اجبار ترک وطن کرد و مدتی کوتاه در نیوجرسی ایالات متحده امریکا به سر برد و در سال های اخر عمر به پاکستان آمد و در کنار هموطنان آواره اش برای رهایی سرزمین  مالوفش افغانستان تلاش کرد و در رساندن  فریاد دادخواهی انان به گوش جهانیان و نجات افغانستان از استیلای بیگانگان سهم بس موثر را بر عهده داشت و بلاخره به تاریخ  چهاردهم  اردبیهشت  1366 هه . ش  دریکی از شفاخانه های اسلام اباد پاکستان با دلی مملو از درد وطن این جهان فانی  را وداع گفته و در میان آواره گان افغانی در پشاور به خاک سپرده شد. اما پس از بیست و پنج سال بقایای پیکر مرحوم خلیل الله خلیلی در ماه ثور 1391 به کابل آورده شد و در محوطه دانشگاه کابل به خاک سپرده شد.

از استاد خلیل الله خلیلی شصت و دواثر منظوم و منثور در عرصه های مختلف هنر، ادب، سیاست، فلسفه و عرفان به جا مانده است که بیشتر شان در داخل و خارج افغانستان به چاپ رسیده اند.

 

نمونه اشعار:

 

راه نیستان

ناله به دل شده گره راه نیستان كجاست

خانه قفس شد به من طرف بیابان كجاست

اشك به خونم كشید آه به بادم سپرد

عقل به بندم فگند رخنه زندان كجاست

گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو

آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست

روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر

ساقی گلچهره كو نعره مستان كجاست

در تف این بادیه سوخت سراپا تنم

مزرعه ام آتش گرفت نم نم باران كجاست

خوب و بد زندگی بر سر هم ریختند

تا كند از هم جدا بازوی دهقان كجاست

برق نگه خیره شد شوق ز دل رخت بست

خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست

ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم

آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست

ابر سیه شد پدیدار باز به چرخ سخن

اختر برج ادب مرد سخندان كجاست

هم نظر بوعلی هم قدم بوالعلا

هم نفس رودكی هم دم سلمان كجاست

مرد نمیر به مرگ مرگ از او نامجوست

نام چو جاوید شد مردنش آسان كجاست

 

وصیت

 

چون به غربت خواهد از من پیك جانان نقد جان

جا دهیدم در كنار تربت آواره گان

گور من در پهلوی آواره گان بهتركه من

بیكسم آواره ام بی میهنم بی خان و مان

همچو من اینجا به گورستان غربت خفته است

بس جوان بی وطن بس پیرمرد ناتوان

كشور من سخت بیمار است آزارش مده

زخم ها دارد نمك بر زخم آن كمتر فشان

از برای مدفن من سینه خاكش مدر

بهر من بر خاطر زارش منه بار گران

داغ ها دارد منه بر سینه اش داغ دگر

دردها دارد دگر بر پیكرش خنجر مران

رقص رقصان از لحد خیزم اگر آرد كسی

مشت خاری از دیار من برسم ارمغان

ای وطندار مبارك پی اگر اینجا رسی

جز خدا و جز وطن حرفی میاور بر زبان

 

آزاده

 

گیرم که همه عیب و هجایم گویند

                                                   از من چه زدود

گیرم که همه راه ثنایم پویند

                                                   بر من چه فزود

آن شاخ شکوفه در چمن می خندد

                                                   بی منت کس

گلهای بهار از زمین می رویند

                                                   بی گفت و شنود

شکوه 

به داغ نامرادی سوختم ای اشک، طوفانی!

به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ، جولانی!

درین مکتب نمی‌دانم چه رمزِ مهملم یارب

که نی معنی شدم، نی نامه‌ای، نی زیب عنوانی

ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من

صدای شیونِ زنجیر و قیدِ کنجِ زندانی

به هر وضعی که گردون گشت، کام من نشد حاصل

مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی

ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر

که بشکافم به مشکل صخره‌سنگی را به مژگانی

گناهم چیست، گردونم چرا آزرده می‌دارد؟

ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال