آشیان / تازه‌ها / قدم زدن در افکاری شبیه یک شاهد عینی قسمت دوم

قدم زدن در افکاری شبیه یک شاهد عینی قسمت دوم

 

  • آرام می غلتم بر سفره نگاه آن ژرف اندیشی که برق چشمانش روزهاست قفل اسیری بر من زده

روزهایی که مدام مشت های خویش را پر از غرض های زخم باز کرده ابلیسی می کنم که ناله هایشان بِه از زاری شان نیست

روزهایی که فریاد بر می آورم دردی را که شکستنی نیست اما صدای شکستن را خوب می داند؛ چمباتمه زده سرم را که بلند می کنم تماشاگران حزینی را می بینم که فریاد زنان مرا قضاوت می کنند… دفتر روزنامه در شماره اول قبل از رسیدن به چاپ دوم پلمپ شد.

  • در این صحرای کر و کور که عقرب مترصد گزیدن زانوان مادیان و پیاله کفتار باده پرستِ دارالخلافه از خون فرخزادها لبریز شده است

من می ستودم تمنای ستاره شمردن های بی سبب تو را

ای دوست آغوش بگشا که پناهی جز دست و نگاه تو نیست

در روزگاری که دست های خون آلود کفتار را به نام امیرکبیر به خاک می سپارند

  • تاری زدم، ناری زدم بر این ناربُن نارَس

بال هایم رَحِمَش را پروایی نیست

گمگشته این دیباچه دهرِ سلسله پاکوبانم

دردی است ز هر آنچه که باید شد و نیست

  • واژه ها را تسخیر کرده اند

    دهانشان مکر را زنا می کنند

    بر بالاترین شاخه درخت کهنسال شهر مَحمل ها را آتش زنم

    فریاد شعله ها بس است

  • کنیه ها اسبابی است ز ملعبه انگشتان سیر کسروی شان

وجود و ذات ها شرابی است ناب ز مستی دوران نقاهت شان

چشم چرانیدن و رخنه کردن ها نقش فرزانه ایست ز سخره گرفتن مکتب هایشان…

پستوی عمارت آزادی را با رنگ پوسیده سرخ و آبی پوشانیده اند

  • بر آستان روح سرگردانی قدم از قدم برمی دارم که صدای نقاره هایش گوشم را دریده

از خبر از گرسنگان دیار خاموشی می دهد که چادر را به سقف آجری بر آنها ترجیح داده اند

او خبر از کودکانی می دهد که با آب بینی شان شکم سیر می کنند

او خبر از دل سپردگانی می دهد که گرما را تقدیم آزَرم دیدگان آن برزن می کنند

او خبر از بانویی می دهد که حق خویش را در پشت میله های زندان با گرسنگی فریاد می کند

او خبر از دزدان بیایان نمی دهد که با خون چادرنشینان هر روزشان را حمام می کنند

او خبر از تخت نشینان بی مُهر نمی دهد که جز باج دادن چیزی در مکتبشان ندارند

او خبر از مدعیان دین پرستی نمی دهد که پیاله خوراکشان از تکه های گوشت بدن مردم لبریز شده است

او پیغام برِ فریدون فرخزاد نیست

چون لب و چشمانش را با نخ و سوزن جُوالدوز دوخته اند…

پالان هایمان سالهاست که از پالان خر تیغ دریده سنگین تر شده است. 

 

  • هنوز روی تن دریایی شناورم که دانه شن های ساحل آن در مشت هایم از قرن ها پیش به امید یافتن راهی برای فرار از لابلای انگشتانم مَخلَصِ کلامی را نطق می کنند که جز ترک و غربت واژه دیگری در چنته گفتارشان یافت نمی شود؛ همانا غافل اند که پرواز بر فراز کوه ها و دشت های سرسبزی را برگزیده ام که قلبم را مملو از سکوت کرده است.
  • سپیده دمِ باغ انگور، نبش حافظیه

سیمرغ: غرض از سخاوتی این چنین سخیف چه بوده که هنوز سخت لِگام (دهانه اسب) بر روی کاشی سرکوچه های کهنه خطی از نسخ را می نگاری؟! عن قریب دق الباب آن عمارت شگون را خواهی کوبید.

مجنون: گوش دار که آن صدای آشنا نزدیک است… من هنوز همان رنگ نور فانوس شب هایم را به خود گرفته ام و همچنان گل های یاس در دستانم.

  • چشم هایم استحاله ای (دگرگونی) دگر را بر دوش می کشید

جمله هایش اِستغاثه ای (یاری طلبیدن) دگر را بر چهره تگین خویش فریاد می زد

در این ظلمت تعقل و روشنفکری هر روز فکرش را در می نَوَردیدم… پوسته سکوتم را نخواهم شکست.

  • چشم هایم گَرد شب هایی است که مدام انتظار را بر نهادم می کوبد

دست هایم جلب دست هایی است که مداوم اشتیاق را بر دلم می افروزد

ذهنم پر از سامان هایی است که هوبَره (پرنده ای وحشی) آنها را در کویر نجوا می کند

ضرب تپش های گم گشته قلبم عن قریب مسرور جلوه خواهد شد

  • اغماض نتوانم کرد که به عهد دل مُجابم

اقرار نتوانم گفت که به عقل او مرادم

  • منِ عزلت نشین باغ فردوس

صاحب دل ترنج آن فرش هزار بافت

متاثر از لقاء پیکر بی رمق آرمان شهری خیالی

گریبان خود را باز ستانم یا شغال همنشین خویش که روزها واژه می داند و شب ها در جلد پیاله کش (باده نوش) پرسه زدن را… پگاه نزدیک است، بوی گل های یاس و نغمه باغ شهریار در راه است.

  • هان ای پیکر بیدار من

گرچه خرسندی از هر آنچه بوده و هست

تخت شاهی را به سکه ای نخواهم فروخت

که تردیدی از نوک کمان آرش کماندار بر من نیست…

جاودانه نخواهم شد جز به اهتزاز در آوردن پرچمی سفید که قطره های خون آن اقیانوس را به خروش درآورده است.

  • قسم به بیداری عشق و تمنای تاخت سمند عمرش

شالیزار روستای کنار بی محصول شده

چشمان چهارپایان به دستان پینه بسته چاکران گندم است

رنگ انتظار برگشته

روح صداقت کور شده…

و هنوز کوچ پرستوها در آسمان نقش می بندد

  • خلاصه داستان ” ماده قانون جدید برای شهر تاریخی تازه فتح شده”

سپیده دم آدینه اول: حجاب، نماز، تکبیر و تسبیح، عزاداری خیابانی حهت هر گونه مناسبت های مذهبی، مردسالاری، دیه، مهریه و رشوه و دلالی، تک روی اجتماعی، اعدام و سنگسار، خیانت زن به مرد و قانون چند همسری، دین سالاری، فمینیسم و دیکتاتوری ممنوع است. مردم سالاری، آزادی فردی و اجتماعی، مکالمات سیاسی، سکولاریسم، خواندن افکار فروغ و فریدون فرخزاد، صادق هدایت، احمد کسروی، سلمان رشدی، شجاع الدین شفا، بهرام چوبینه آزاد اعلام می شود. 

نیمروز آدینه دوم (تبصره): نوشتن هرگونه نمایشنامه، فیلمنامه، مقاله، داستان، رمان، هجو و طنز در زمینه های سیاسی و اجتماعی آزاد و با توجه به قانون سانسور تصویب شده قابل انتشار می باشد.

شامگاه آدینه سوم (ماده قانون جدید): ایجاد شغل در زمینه های ترور، کشتار جمعی و اختلاس با حقوق مکفی.

آدینه چهارم: جشن سوزاندن تاریخ و سنن ملی، چاپ گسترده کتابی به نام “خفقان”.

واپسین ساعات آدینه چهارم: مرگ نابهنگام فرهاد مهراد خواننده پس از خواندن ترانه جمعه.

  • باور پذیر رهی بی توشه ام

عاشق عشقی نافرجام

هیچ کس دکلمه ای از واژه ها را مقدمه سخنوری اش نمی کند

یک دست آشنا بر روی آجر گلی ناپخته نیست

فکرها در شعله های تنور آدم سوزی می سوزند… عبارتی جدید سرتیتر لغت نامه فارسی شد: خس و خاشاک.

  • مویۀ برف زیر پاهایم از پس هر قدمی بلندتر می شد؛ در کوه های کلک چال تهرون تازه متوجه شدم که سرما استخوان جمجمه ام را خشکانیده. وقتی بی حرکت به اطرافم خیره شدم زمزمه هایی به گوشم رسید… نه… به صدای زوزه باد می ماند؛ زمزمه قومی بود چنبره زده که آذوقه هیزم هایش را می سوزاند. ناگهان زالی کور و خمار را دیدم که کنار تخته سنگ ترک خورده ای کمر خم کرده بود؛ از پی کلمه هایی که می گفت تنها یک جمله اش را فهمیدم: این برف که آب بشه کاسه هیچ گرسنه ای بی خوراک نمی مونه.

***

کسی داشت مدام صدایم می زد: خانم… خانم… بلند شین، آخرشه… من سراسیمه چشم هایم را باز کردم. از شمس العماره خبری نبود. مأمور ایستگاه مترو بود. ناخوداگاه ساعت از سقف آویزان شده مترو را دید زدم؛ ساعت 6:31 دقیقه صبح.

درباره امیر آذرنیوشه

امیر آذرنیوشه

پیشنهاد خوانش

قدم زدن در افکاری شبیه یک شاهد عینی

  قسمت اول شب های پنجشنبه روبروی شمس العماره روی پاخره چرت می زدم تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *