In touch with Diverse Iranian Community

قشريون مثنوى مولانا را با انبر در آتش مى‌انداختند

0 26

مقاله زیر برگرفته از سخنرانی نصرت الله نوح است که از روی نوار پیاده و به تحریر درآمده‌است. این متن که در ماهنامه پژواک سان هوزه منتشر شده،  با اندکی تغییر و حذف گزارش جلسه سخنرانی آن، به انگیزه حضور نصرت‌الله نوح در ونکوور، گزینش و ویرایش مجدد شده است.

«شهروند بی. سی»

 

مولانا اقيانوس مواج شعر عرفانى

در قرن هفتم چهره هاى بزرگى مانند شيخ علاءالدوله سمنانى، مولانا و بسيارى چهره‌هاى بزرگ ديگر مانند شاه نعمت الله ولى ظهور كردند.  ميدانيم كه مولانا از بزرگان تصوف بود،  البته پيدايش تصوف در دنيا مربوط به قبل از تسلط اعراب به ايران است.

در هندوستان و يونان نوعى تصوف و گوشه نشينى و فاصله گرفتن از ماديات و زرق و برق زندگى وجود داشته است.

در ايران تصوف زمانى اوج گرفت كه مسئله اُخوت اعراب مسلط و پيروز،  به برترى تبديل شد  . با تسلط اعراب زبان پهلوى از بين رفته بود،  زبان فارسى كنونى هم شكل نگرفته و بعلت عدم تسلط به زبان عربى ايرانى ها گنگ و لال مانده بودند و به همين علت ما را عجم يعنى گنگ و لال نام

نهادند  . اعراب ما را به عنوان برده خريد و فروش ميكردند،  زنها و فرزندان ايرانى ها و اموال ما ايرانيان به آنها تعلق داشت، (ميدانيم كه غنيمت در شرع جايزاست) و از همين جا بود كه نهضت شعوبيه توسط ايرانيان آغاز و پايه گرفت.

اين نهضت كه ريشه در همين رفتار و نگاه بد اعراب به اسراى مغلوب داشت نهضت سراسرى ايرانيها بر عليه اعراب را به وجود آوردفردوسى خود يكى تأثير گرفتگان از اين نهضت شعوبيه است.

علاوه بر نهضت شعوبيه جنبش ديگرى نيز در ايران آغاز گرديد كه آن پيدايش تصوف بود كه آنهم ريشه در مخالفت با اعراب داشت.

استاد نوح در اينجا توضيح دادند كه ما دونوع نگرش به خدا داريم.   يكى عابدانه و خاضعانه و ديگرى عاشقانه.

آخوند ميگويد كه مردم بايد به او خمس و زكات بدهند،  به مكه بروند و همه دستورات دينى ديگر را اطاعت كنند تا او آنها را شفاعت كند و به بهشت برونداينگونه نگرش، عابدانه و خاضعانه استصوفى ميگويد كه نه به مسجد ملا ميرود نه به مكه،  نه خمس و زكات ميدهد نه آخوند را قبول دارد،  بلكه به شيخ و قطب خود اقتدا ميكند،  در خانقاه خود سماع مى كند و خدا را هم در قلب خود مى بيند و نه در مسجد  . اين نوع نگرش را نگرش

عاشقانه مى نامند.   نگاه عاشقانه و نگاه عابدانه به ذات حق هميشه بوده و هست و خواهد بود.

 

نبرد دامنه دار صوفى و زاهد

جنگ مرئى و نامرئى كه بين زاهد و صوفى در طول قرون متمادى ادامه داشته و دارد ريشه در همين نگاه دارد و به همين دليل است كه زاهدان،  مولانا را كافر مى دانستند و كتاب مثنوى معنوى او را با انبر در آتش مى انداختند تا دست آنها از برخورد با آن كتاب نجس نشود!  و در هر زمانى

كه قدرت پيدا كرده اند و يا بهانه اى به دست آوردند به آزار و اذيت صوفيان و قتل و غارت آنها نيز پرداخته اند و اين مسئله هنوز در ايران به شكل هاى گوناگونى ادامه دارد.

 

وقف اموال، راه نجات از مصادره

رهايى از تنگناهاى اقتصادى در آن دوران كار ساده اى نبود، شاهان، حاكمان و كسانى كه برجان و مال مردم مسلط بودند،  پس از مرگ آنها اموالشان را مصادره مى كردندمصادره اموال و املاك شامل همه اطرافيان شاه و وزير و حاكم مى شد و مگر آنكه قبلا آن را وقف كرده باشند.

وقتى ملكى وقف مى شد فقط بازمانده واقف حق استفاده از آن را به صورتى كه واقف در وقفنامه نوشته است داشت

امير مبارزالدين در شيراز اولين كسى بود كه اموال وقفى را جزو اموال خود منظور كرد و آنرا به هر طريقى كه مى خواست صرف مى كرد. يعنى آن را بين زاهدان در مساجد و صوفيان در خانقاه‌ها تقسيم مى كرد تا از او بر منابر و خانقاه‌ها تعريف كنند و به به گوى ذات مبارك ايشان باشند و در نتيجه مسجد و خانقاه به بلندگوى دولت ابد مدت تبديل مى شد.   و اينجاست كه حافظ شيرازى فرياد مى زند:

بيا كه خرقه من گرچه رهن ميكده هاست

زمال وقف نبينى به نام من در مى

مولانا كوشش كرد تا هميشه در جانب حق و حقيقت باشد و بهمين علت با زاهدان در تعارض قرار گرفت و در هر موقعيت مناسب سعى كرد كه نيش خود را به آنها بزند.  بطور مثال مولانا يك سفر با كشتى را توصيف ميكند كه در آن يك آخوند به قصد فخرفروشى از يك جاشوى پاروزن كشتى مى‌پرسد كه: آيا تو علم نحو ميدانى؟  جاشو پاسخ ميدهد: خير،   آخوند به او ميگويد كه نصف عمرت برفناست ،  ولى پس از مدتى كشتى دچار طوفان ميشود و در ا ين موقع، جاشو از آخوند مى پرسد كه : آيا شنا كردن بلدى؟  و آخوند پاسخ ميدهد خير.  جاشو به او ميگويد: پس همه عمرت برفناست،

چون كشتى در طوفان و درحال غرق شدنست. اين مضمون را مولانا بصورت نظم بشرح زير بيان كرده است:

آن يكى نحوى به كشتى درنشست

رو به كشتى بان نمود آن خود پرست

گفت هيچ از نحو خواندى؟ گفت: لا

گفت : نيم عمر تو شد برفنا

دل شكسته گشت كشتيبان زتاب

ليك آندم ماند خاموش از جواب

باد كشتى را به گردابى فكند

گفت كشتيبان به آواز بلند

هيچ دانى آ شنا كردن بگوى

گفت : نى از من تو سبّاحى مجوى

گفت :كل عمرت اى نحوى فناست

چون كه كشتى غرق در گردابهاست

 

داستان موسى و شبان

يا داستان زيبا و عبرت انگيز«موسى و شبان» كه بازگو كننده سعه صدر و تساهل و بلند نظرى مولانا در نگرش به آئين ها و مذاهب است و اينكه مى‌خواهد بگويد كه خدا فقط در خانه كعبه نيست و در هر سينه اى و در دل هر انسانى مى تواند وجود داشته باشد . به قول حافظ:

گر پير مغان مرشد ما شد چه تفاوت؟

در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست

داستان موسى و شبان را به همان صورت كه در كتابهاى درسى ما در كودكى آمده بود براى خوانندگان نقل مى‌كنم) يعنى به صورتى خلاصه تر از مثنوى مولانا(:

ديد موسى يك شبانى را به راه

كو همى گفت: اى خدا واى الاه

توكجايى تا شوم من چاكرت

چارقت دوزم.  كنم شانه سرت

دستكت بوسم، بمالم پايكت

وقت خواب آيد بروبم جايكت

گر ترا بيمارى اى آيد به پيش

من ترا غمخوار باشم همچو خويش

اى فداى تو همه بزهاى من

اى به يادت هى هى و هى هاى من

زين نمط بيهوده مى گفت آن شبان

گفت موسى: باكى استت اى فلان؟

گفت : با آنكس كه ما را آفريد

اين زمين و چرخ از او آمد پديد

گفت موسى: هاى خيره سر شدى

خود مسلمان ناشده كافر شدى

گرنبندى زين سخن تو حلق را

آتشى آيد بسوزد خلق را

گفت: اى موسى دهانم دوختى

و زپشيمانى تو جانم سوختى

جامه را بدريد و آهى كرد تفت

سرنهاد اندر بيابانى و رفت

وحى آمد سوى موسى از خدا:

بنده‌ى ما را چرا كردى جدا؟

تو براى وصل كردن آمدى

نى براى فصل كردن آمدى

ما برون را ننگريم وقال را

ما درون را بنگريم و حال را

من نكردم خلق تا سودى كنم

بلكه تا بر بندگان جودى كنم

چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد

دربيابان از پى چوپان دويد

عاقبت دريافت او را و بديد

گفت: مژده ده كه دستورى رسيد

هيچ آدابى و تربيتى مجوى

هرچه مى خواهد دل تنگت بگوى

 

مرغان در جستجوى سيمرغ

عطار كتابى به نام منطق الطير دارد كه در نوع خود شاهكاريست . در اين كتاب تمام مرغهاى دنيا جمع ميشوند تا « به كوه قاف » بروند و سيمرغ را پيدا كنند. در واقع اشاره اى دارد بر هفت مرحله تصوف با نتيجه گيرى بسيار عالى. مرغها بطرف كوه قاف به حركت در ميآيند. راهنماى آنها هدهد است چون هدهد تنها پرنده اى است كه آب را در زير زمين مى بيند.  هر چند خاقانى به طعنه به اينگونه آدميان مى گويد:

هدهد ز آب زيرزمين آگهست ليك

از دام بر فراز زمين آگهش نيست

در طول راه به بلاياى بسيارى مبتلا ميشوند و بسيارى از آنها جان خود را از دست ميدهند و در پايان راه فقط سى مرغ باقى ميمانند. به بالاى كوه كه ميرسند در آنجا فقط تصوير خود را در ديوار كوه مى بينند و متوجه ميشوند كه غير ازخودشان چيز ديگرى در آنجا وجود ندارد. آنچه كه در تصوف به عنوان راز مگو مطرح ميباشد همين فلسفه انسان خدائيست . ميگويد: اى انسان خدا خود تو هستى و او در وجود توست و اين فلسفه را بابا افضل كاشانى به زيبايى در يك رباعى پياده كرده است. او خطاب به انسان مى گويد:

آى آينه جمال شاهى كه تويى

اى نامه اسرار الاهى كه تويى

بيرون ز تو نيست آنچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى

و اين همان راز مگوئيست كه حلاج گفت و بردار شد. او گفته بود انا الحق ولى مولانا عقيده ديگرى دارد.  مولانا در غزل ديگرى گروهى را كه با شيشه كردن خون مردم و احتكار و صدها حيله،  پولى به دست مى آورند و به حج مى روند تا حاجى شوند مورد خطاب قرار مى دهد و می‌گوید:

اى قوم به حج رفته كجائيد، كجائيد؟

معشوق همين جاست بياييد، بياييد

معشوق تو همسايه ديوار به ديوار

در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟

صدبار از اين خانه بدان خانه برفتيد

يكبار از اين خانه بر اين بام برآئيد

گرقصد شما ديدن آن خانه جانست

اول رخ آئينه به صيقل بزداييد

كو دسته اى از گل، اگر آن باغ بديديد؟

كو گوهرى از جان اگر از بحر جداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس كه برگنج شما پرده شمائيد

گنجينه نهان گشته در اين توده پرخاك

چون قرص قمر زابر سيه باز برآئيد

و خود باز خداى خود را در درون خود و تمام مظاهر هستى مى بيند و همه مظاهر هستى را از وجود او مى داند و آرزوى ديدار او را دارد:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر كه مرا ميل اين جهان باشد

جنازه ام چو ببينى مگو وداع، وداع

مرا وصال و ملاقات آن زمان شد

مرا به گورسپارى مگو دريغ دريغ

كه گور پرده جمعيت جنان باشد

فرو شدن چو بديدى برآمدن بنگر

غروب شمش و قمر را چرا زيان باشد؟

كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست

چرا به دانه انسانت اين گمان باشد؟

كدام دلو فرو رفت و پربرون نامد

زچاه، يوسف جان را چرا فغان باشد؟

دهان چو بستى از اين سوى آن طرف بگشا

كه هاى و هوى تو در جَوّ لامكان باشد

مولوى به اين اميد است كه چشم از اين دنيا ببندد و به بهشت برود و در آنجا با حوريان محشور شود ولى خيام اعتقادى به اين مقوله ندارد.

در مجموع هر انسانى آزاد است هر طور مايل است فكر كند و اعتقادات خود را داشته باشد. 

تنها يك كتاب در زبان فارسى وجود دارد كه با نام خرد آغاز شده و آن شاهنامه است،  كه ميگويد: بنام خداوند جان و خرد. خدائى كه عقل داده تا هر چه را كه ميشنويم باور نكنيم،  با عقل خود همه گفته‌ها و نوشته‌ها را بسنجيم و هركدام با عقل ما درست درآمد بپذيريم.

 

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال