In touch with Diverse Iranian Community

قطار سریع السیر پنج و نیم بعد از ظهر

 بسیاری از تصمیماتی که در زندگی گرفته بود اشتباه بود و یا که بعدا ثابت شد که اشتباه کرده است. بیشتر خودش را مقصر می‌‌دانست اما بدون تردید بد شانسی یا شرایط زمان هم نقش عمده‌ای در آن بازی کرده بود. تحلیل اشتباهات چه کمکی به او می‌‌کرد. اگر خانواده‌ای داشت یا بر و بچه هایی دور و برش شاید می‌‌شد از آن اشتباهات به عنوان تجربه استفاده کرد و به آن‌ها منتقل  می‌‌کرد. در وضعی که او در آن بود چه فرقی می‌‌کرد که دنبال دلیل و یا چاره آن اشتباهات بگردد؟ رابطه‌ای داشت که به ازدواج کشید. چند سالی ادامه داشت و تمام شد. خوشحال بود که بچه‌ای آن وسط درست نشد.

مدتی طولانی بود که در ایستگاه نشسته بود، روی یک نیمکت چوبی. هر از چند گاه کسی می آمد کنار او  می‌‌نشست. منتظر می‌‌ماند، قطاری می گرفت و می رفت. نیمکتی بود که برای آن لازم نبود بلیطی خرید. تصور کرد که آدم‌ها و قطار بعدی به کجا می‌‌روند، به کدام شهر  .پایان خط کجاست و مسافرین پس از پیاده شدن چه می‌‌کنند؟ برایش چه اهمیتی داشت، از خودش سئوال کرد. به خانه‌ای گرم، یا که به اطاقی در تنهایی، یا که شاید هم به میکده ای.

چرا این قدر زود به ایستگاه آمده بود، دو ساعت یا کمی بیشتر. قطار حد اقل ساعت پنج و نیم به آنجا می‌‌رسید .سیگار دیگری آتش زد. سرش از صدای حرکت مرتب قطارها و عبور و مرور مسافرین گیج می خورد. پشتش درد گرفته بود. انتظار آن را داشت. نیمکتی چوبی بود، خشک. بوی سرخ کردن غذا می‌‌آمد، از دکه‌های ایستگاه. احساس گرسنگی می‌‌کرد. چمدانش را محکم گرفت، به پایش فشرد. به او اطمینان می‌‌داد.

به ساعت بزرگ ایستگاه که درست روبروی چشمش آن بالا نزدیک سقف بود نگاه کرد. پنج و ده ‌‌‌دقیقه بود. بیست دقیقه مانده بود. سیگار دیگری آتش زد. هر چند دقیقه قطاری روبرویش می‌‌ایستاد. صدای صوتی کوتاه اما ممتد. همهمه، نگرانی، آمدن، رفتن.

“شش هفت ساله بودم. روی ایوان نشسته بودم زیر آفتاب، پاهایم آویزان. پدرم پاورچین به مرغی که همیشه بغل به بغل خروسی در حیاط می لولید نزدیک شد. گردنش را گرفت و بردش به سمت حوض. خروس جیغی تیز کشید، فقط یک بار، که آن خوش آهنگی آواز همیشگی را نداشت   .مرغ کمی سر و صدا کرد و بال‌هایش را محکم به هم کوبید. انگار می‌‌خواست پرواز کند یا غریزه‌ای از پرواز داشت. نگران پدرم را دنبال می کردم .سر مرغ را توی کاسه آب کرد که جلو پای مادرم بود. کمی‌آب خورد، شاید. همان جا لبه چاقویی را که در دستش بود با حاشیه سیمانی حوض تیز کرد. مرغ را که نومیدانه سعی‌ می‌‌کرد پَر و بال بزند را برد کنار درختی که گوشه حیاط بود .

“کارش که تمام شد ایستاد. غرور زیادی در صوتش دویده بود، و در چشمانش .رفت به سمت حوض، چاقو را شست و دست‌هایش را که رنگ سرخ خون گرفته بود. برگشت به ایوان، کمی ‌دور تر از من، شروع کرد به کشیدن قلیان. مادرم که منتظر ایستاده بود، چادرش بسته به کمر، مرغ را از باتلاق خون برداشت و برد کنار حوض. نشست روی چهار پایه چوبی کوچکی که آنجا بود و شروع کرد به شستن و پاک کردن. خروس که تا چند دقیقه قبل بازی می‌‌کرد و آواز می‌‌خواند حالا  تنها در گوشه حیاط در سایه تاریک دیوار داشت سعی ‌می‌‌کرد از توی خاک چیزی برای خوردن پیدا کند. مطمئن بودم که گرسنه نیست. بهانه‌ای بود برای سکوت. حیوانات هم تراژدی را می‌‌فهمند، غم از دادن و تنهایی را”.

قطاری دیگر در ایستگاه توقف کرد. خوشحال بود که او چیزی ندارد که غم از دست دادنش را بخورد. پنج و هفده دقیقه .چند کبوتر زیر سقف پرواز می‌‌کردند، سفید رنگ با نوک‌های سیاه .مسافری آمد کنارش روی نیمکت نشست، زنی میان سال، کمی بلند، باریک. ساکی کهنه در دست داشت، سفید و سیاه. سفیدی تصاویری ساده از گل‌های لاله بود، سیاهی زمینه  اش، رنگ شب. به آن خیره شده بود. زن که متوجه نگاه او شد ساک را به ساق پایش که سفید بود و هنوز خوش تراش فشرد، بدون این که به او نگاه کند، حتی از زیر چشم. او تظاهر کرد که دارد به ساعت نگاه می‌‌کند و به کبوترها؛ پنج و هیجده دقیقه .دوازده دقیقه مانده بود.

خودش را مستحق هر توهینی می‌‌دانست. احمقی بود که ظاهری روشنفکرانه به خود می‌‌داد اما در باطن به خیلی از سننن قدیمی و عقده‌ها وابسته بود. پای عمل که می‌‌رسید می‌‌شد دید تمام طرفداریش از حقوق زنان و محیط سبز و مذهب به پشیزی نمی ارزد. آهن زنگ زده‌ای بود که سعی ‌می‌‌کرد با رنگ رویش را بپوشاند .چه دلیلی داشت که شب عید یک باره غیرتی شده بود و پریده بود و می‌‌خواست با مردی که سر میز کناری نشسته بود دست به یقه شود؟ داد و بیداد زیادی راه انداخت که تا مدتی میهمانی را به هم زد  و شاید برای تمام آن شب حال دویست سیصد میهمان جشن را گرفت.

“آخه خجالت نمی کشی که تمام مدت به زن مردم زول زدی؟ اینجا که سبزه میدون نیست. خجالت بکش مردکه”

تنها چیزی که مرد که میان سال بود و حسابی خودش را باخته بود پشت سر هم تکرارمیکرد این بود که “آقای عزیز، اشتباه می‌‌کنین. باور کنین، اشتباه می‌‌کنین، من این کاره نیستم”.

چند نفری آمدند و او را با خواهش و تمنا بردند سر میز خودش. نشست. تمام عضلاتش گرفته بود، سفت شده بود، مثل یک کزاز ماهیچه ای. آدم‌های سر میز که یکی ‌دو نفر از آنهارا از قدیم می‌‌شناخت خودشان را ظاهرا با بشقاب سر میزشان مشغول نشان می‌‌دادند. از زیر چشم می دید که زنش آرام گریه می‌‌کند.

“مردکه بی‌شرف، آخه حیاتون کجا رفته؟” فقط شاید زنش شنید، شاید هم نه‌. صدای موسیقی دوباره بلند شده بود .آرام از زنش خواست که بروند. در جوابش گفت “برو بیرون پشت سرت میام.” شاید پنج سال از عمر این ماجرا می گذشت.  یک سال بعد از هم جدا شدند .چرا حالا یادش آمده بود.

بلند گوی ایستگاه او را  کر کرده بود، همهمه، و انتظار. زن با ساک سفید و سیاه رفته بود. به کجا؟ مردی چاق با شکمی بزرگ و صورتی مهربان و کودکانه جای او نشسته بود. کیف چرمی سیاه و کوچکی روی پایش گذاشته  بود. کیف می‌‌لرزید که نمی دانست از ‌لرزش پای اوست، یا که از لرزش عبور مداوم قطارها.

به ساعت نگاه کرد. پنج و بیست و دو دقیقه بود. تنها هشت دقیقه مانده بود. چمدان را به پایش فشرد. سیگاری دیگر آتش زد. به ساعت نگاه کرد .هنوز پنج و بیست و دو دقیقه بود.چه کُند می‌‌گذشت. بلند شد. چمدان را بر داشت. چسباند به پایش. احساسی خوب داشت. تنها مسافری بود که منتظر قطار پنج و نیم غروب بود.

“خواستم که مهربان تر باشد. گفت که هست. کافی‌ نبود .خواستم که سازش کنیم. گفتم که هر دو به هم احتیاج داریم لزومی به جدایی نیست که قبول نکرد .روز آخر که توی بانک نشسته بودیم تا حساب بانکیمان را از هم جدا کنیم و بعد برای امضأ ورقه طلاق برویم گفت بیست سال عمرش تباه شده و شنیدم زیر لب گفت “بی‌غیرت .”تظاهر به نشنیدن کردم”.

“مهم‌ترین تفاوت عدم سازش ما با هم دیگر نبود بلکه عدم سازش من با جایی بود که به زور به من تحمیل شده بود تا در آن زندگی کنم. شاید هم عدم سازش با جایی بود که در آن به دنیا آمده بودم، بزرگ شده بودم، و بعد مثل یک تُف انداخته شده بودم بیرون، روی خاک. برای او قضیه فرق می‌‌کرد. از جایی که بود راضی بود. دوستان خودش را داشت، شغلی داشت، و زندگیش را که کم کم داشت شکل می‌‌گرفت. مشکل وجود من بود. زمانی طولانی بود که به این نتیجه رسیده بودم که دیگر قادر  به ادامه  یک زندگی عادی نیستم. توان خرید نان را هم از دست داده‌ام چه رسد به ارضای تمایلات فردی دیگر. توان لمس و بوییدن را هم به هم چنین. تمام مدت در خواب یا بیداری فکر می‌‌کردم کسی دارد از پشت به من خنجر می‌‌زند. همیشه حس می‌‌کردم پیرهنم خیس از خون است “.

مسافری آمد کنارش نشست. روزنامه اش را باز کرد و مشغول خواندن شد .صدای سوت قطار می‌‌آمد. چمدانش را برداشت. به مسافر کنار دستش لبخند زد. رفت به سوی سکو، کنار خط زرد که نیم متری تا خط فاصله داشت. تنها مسافر آن قطار سریع السیریی بود که به شمال می‌‌رفت .صدایی کر کننده از درون تونل می‌‌آمد. قطارداشت مثل گله‌ای از گاو‌های وحشی به ایستگاه وارد می‌‌شد. به ساعت نگاه کرد. یک دقیقه مانده بود.

“ورقه طلاق بی ‌یک کلمه حرف امضا شد، در سکوت کا مل. از در که پا بیرون گذاشتیم قدمش را تند کرد، داشت می‌‌رفت، نگذاشتم. خواستم بغلش کنم و خداحافظی. با دست جلوم را گرفت، ممانعت کرد و با عجله رفت. کمرش کمی خمیده شده بود و موهایش از خاکستری پُر”.

چشمش به ورودی تونل دوخته شده بود  قامتش را راست کرد. دو چشم درون تونل شروع به برق زدن کرده بود. مثل روباهی در شب، یا که گاوی بیدار، در انتظار سفری به کشتار گاه. زمین می‌‌لرزید. چراغ‌ها در چشمش سوسو می‌‌زدند. مثل مرز روز و شب که خط کشیدن بین آن سخت است، اگر که نه ‌محال.

چمدان را در دستش فشرد، چیزی تویش نبود، خالی‌ خالی .صبح قبل از ترک آپارتمان هر چه سعی ‌کرده بود چیزی پیدا نکرده بود توی آن بگذارد. خالی درش را بسته بود. ‌دوست داشت به عنوان یک مسافر چمدانی همراه داشته باشد .اما احساس می‌‌کرد سنگین است. شاید سنگینی خاطره هاست که فضای آن را پر کرده. گله فولادینی با صدایی مهیب به ایستگاه نزدیک می‌‌شد.

“حیاط زیر آفتاب ظهر تب کرده بود. از خاک و از حوض بخاری سراب مانند بلند بود. پدرم پشت آن که شبحی، آمد جلو. چاقو در دست. مرغ را گذاشت روی زمین. گردنش را کشید. چاقو را گذاشت پائین برآمدگی زیر گلو و با یک حرکت سریع سرش را قطع کرد. انداختش روی خاک و از او دور شد .خروس در سایه دیوار جیغی تیز زد، نه ‌طولانی. مرغ چند بار بال و پر زد و در حوضی از خون ساکت شد و بی‌حرکت.”

به نظرش آمد که مسافری که روی نیمکت پشت سرش نشسته می‌‌گوید که این قطار در اینجا توقف نمی کند. اهمیتی نداد، می‌‌دانست. عقربه ساعت چرخی کوچک زد، پنج و نیم را نشان می داد. قطار با سرعت وارد شد، ایستگاه می‌‌لرزید. نفسش را در سینه حبس کرد و پرید جلوی قطار، چمدانش  در دست.

*****

راننده قطار خم شد و لیوان قهوه‌اش را از روی میز کوچک کنار پایش برداشت .قطار داشت از ایستگاه به تونل خروجی وارد می‌‌شد. از پنجره به روبرو نگاه کرد. قطره هایی مثل باران اما سرخ رنگ روی شیشه پخش شده بود. بسیار متعجب شد. فکر کرد حتماً پرنده‌ای به شیشه خورده است. شاید هم خونی بود از مرغی. قطار به تونل وارد شد و در سیاهی مطلق به حرکتش ادامه داد.

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال