In touch with Diverse Iranian Community

ملالا یوسف­زای چگونه انسانی است؟ و چگونه ترور شد؟

0 27

اویس توحید، ژورنالیست پاکستانی: گفت­وگوی من با ملالا یوسف­زای دختری که در مقابل طالبان ایستاد.

ملالا با گونه­های گلگونش، با چشمان روشن­اش، با خستگی ناپذیری­اش، با نشاط و زیبایی­اش، با قدرت بیانش به زبان­های اردو، انگلیسی و پشتون، چشمه­ی لایزال انرژی در دفاع از حقوق کودکان و رفع تبعیض  به نفع کودکان دختر بود.

این ژورنالیست پاکستانی خاطرات­اش را از گفت­وگوهایش با ملالا یوسف­زای، دختر 14چهارده ساله­ای که ترورش توسط طالبان دنیا را به خشم آورده است، این گونه توضیح می­دهد:

ملالا یوسف­زای دختری است که بین سال­های 2009-2007 به دلیل نوشته­های انتقادی­ و اطلاع رسانی­هایش درباره­ی دخالت­های طالبان در دره­ی سوات پاکستان، در زمینه­ی زندگی و تحصیل کودکان دختر و زنان و ایجاد محدودیت­های ارتجاعی علیه آنان، شهرت فروان یافت و نوشته­هایش در وبلاگ «بی بی سی» و در وبلاگ شخصی او نامزد جوایز متعددی شد.

وقتی که برای اولین بار او را برای مصاحبه و شرکت در برنامه­ی تلویزیونی ARY News دعوت کردم و از او پرسیدم: چه انگیزه­ای برای این کار داشتی؟ جواب داد:

"می­خواستم رو به تمام جهان فریاد بزنم و بگویم بر ما چه می­گذرد، اما این امر با اسم و هویت واقعی­ام امکان پذیر نبود. طالبان می­توانست مرا، پدرم را،  و تمام خانواده­ام، را بکشد. می­توانستم بمیرم، بدون آن که اثری از خود به جای گذاشته باشم. به این دلیل با نام­های مستعار متفاوت نوشتم و تا زمانی که دره­ی ما از دست طالبان آزاد شد، در این زمینه به کارم ادامه دادم."

در طول دوران حاکمیت طالبان در سوات دره، مدارس را بستند، پوشش را محدود کردند و بسیاری از دختران دانش آموز را خانه نشین کردند و باعث کوچ مردم شدند. ملالا به خاطر ممنوعیت­ از پوشیدن لباس­های رنگ و وارنگ خیلی ناراحت بود. در دفتر خاطرات­اش می­خوانیم:

– پنجم ژانویه­ی 2009، امروز معلم به ما گفت لباس­های شاد نپوشیم، چون طالبان را عصبانی می­کند.

– مارس 2009، در راه مدرسه، هم شاگردی­ام از من خواست که سرم را حسابی بپوشانم، وگرنه طالبان تنبیه­مان می­کند.

وقتی که مردم سوات دره از آن منطقه کوچ کردند، من ملالا را بارها دیدم که  در چادرهای پناهنده­گی کلاس درس دایر کرده بود و به کودکان دیگر درس می­داد. با چهره­ای به صلابت کوه­های پشت سرش به من گفت:

"من دلم می­خواهد  تا زمانی که تمامی کودکان با سواد شوند، درس بدهم و تا زمانی که سرزمینم از دست طالبان رها نشود، از پای نخواهم نشست."

پدر ملالا که در تمام سخن­رانی­های پر شور و تمام کارهای او همراه او بوده است، در مورد ترور او به من گفت:

"قبل از آن که کاملا بیهوش شود به من گفت، بابا نگران نباش ما پیروز می­شویم."

دوست ملالا، شازیا، که او هم در حمله­ی اخیر طالبان زخمی شده است، در حالی ­که اشک می ریخت به من گفت:

"آن­ها اتوبوس مدرسه­ی ما را متوقف کردند. سوار موتور بودند. مردی که ماسک بر صورت داشت، اسلحه­اش را رو به ما گرفت و فریاد کشید: "ملالا کجاست؟ تمام تن من از یادآوری خاطرات وحشی­گری­ها و سلاخی­های طالبان، جنازه­های بی سر مردم، و آن روز­های سیاه و تیره یخ زد. روز­های تنها­یی ماها و تمام چیز­های عجیب و غریبی که با حضور طالبان در سوات دره دیده بودم. بله، یادآوری توحش و قساوت آن­ها خون را در رگ­هایم منجمد کرد."

شازیا ادامه داد:

"همین چند ماه پیش در حال برگشتن از مدرسه، یک سرود ملی را با هم می­خواندیم که معنی آن از جان گذشتن برای آرمان ها و سرزمین­مان بود: "دره­ی زیبای سوات."

"با یک قطره از خونم برای رهایی تو، "سوات دره ی زیبا"، دایره­ای چنان زیبا بر پیشانی­ات ای زادگاه عزیزم خواهم نشاند که گُل رُز در باغ از شرم عرق کند."

این شعر، سروده­ی ملالی جویا، قهرمان ملی، است که نام ملالا از نام او مشتق شده است.

شازیا گفت:

"مرد ریشوی ماسک­دار رو به ماها فریاد زد:«کدام یک از شما ملالاست، بگویید وگرنه همه­تان را به گلوله می­بندم. او علیه سربازان الله تبلیغ می­کند و باید به سزای اعمالش برسد.»

مرد طالبان فریاد کشید، تا ملالا را شناسائی کرد و سپس به طرف او نشانه رفت."

پاسخ دهید

مشاهدهٔ قبل از ارسال

نمایش متن بعد از ارسال